تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
پروازی در خلسه...

هرچه که دارم,از تو دارم. نفسهایِ خسته ام به نفسهای تو پیوند خورده است. ای نابترین لحظۀ عاشقی, من زندگیم را از تو دارم. برای سپاس گذاری از تو, من سالها سال حرفها دارم. من از تولّد با تو مانوس بوده ام! و تو در همۀ این سالها با من بودی تا در کشاکشِ زندگی بیابمت...اینجا جای خوبی برای ابرازِ عشق ورزی نیست, اما خونِ تو در رودخانه ام تزریق شده است...

در خلسه ای که ازنفسهای تو میگیرم, اینجا را به جریان در میاورم. من تورا,خلسه را, و وسعتهای خیالیِ ذهنم را دوست میدارم. و تمامیِ مناظرِ تخیّلاتم با تو پیوند خورده اند. من از سکوتِ درماندگی نمینویسم, من از سکوتی میگویم که با خلسه اش بتو رسیدم و بپرواز در آمدم...در تک تکِ نفسهای من جاری باش که خمارِ شرابِ چشمِ توام...

این قطعه ام را به همۀ آدمهای تنها و منزوی که معصومترین انسانهای دنیا هستند تقدیم میکنم...

 

از سکوت لذّت ببر

از سکوت لذّت ببر!

تو در سکوت,پادشاهِ بی زوالی هستی که تاج و تختت موجبِ کینۀ آدمها نمیشود!

کسی بدنبالِ پائین کشیدنِ تو از جایگاهت نمیشود!

تو در سکوت فروانروای دنیائی هستی که کسی جز تو نمیتواند برایش قانونی مشخّص کند!

تو در سکوت به دنیائی ماورای حقیقتِ زندگی وارد میشوی که من آنرا خلسه نام میگذارم!

تو با بالهائی بپرواز در میائی که هیچکس نمیتواند با هیچ قدغنی آنرا تعزیر و یا مسدود نماید!

تو از فیلترهائی عبور میکنی که هیچ محدودیتی آنرا به اطاعت مجاب نمیکند!

از سکوت لذّت ببر...

در سکوت با معشوقه ات معاشقه کن!

در ذهنت به تمامیِ دنیا پُل بزن!

به تمامیِ خواسته هایت سفر کن!

کسی قادر به برهم زدنِ این فرمانروائی نخواهد بود!

در سکوت,سفری به ژرفای خواسته هایت کن

در آنجا تو فرمانروای مطلقِ این زندگی هستی...

از سکوت لذّت ببر...

در سکوت,نا امنیِ این روزمرگیها را خراب کن!

از چهرۀ آدمهای مسخ شده بگذر!

حرفهایشان را نادیده تصور کن!

به وسعتهای خیالیِ ذهنت نزدیکتر شو...

و به هرچیزی که محدودت میکند, پُشتِ پا بزن...

از سکوت لذّت ببر...

تو فرمانروایِ مطلقِ این تصّور هستی...

تو پادشاهِ بی زوالِ این منظره میشوی...

حمید

منظرۀ تراسِ خانه و خورشیدی که زردیِ برگهای پائیزی را همواره گرم میکند!

تو در منی, تو با منی, تو اشعۀ خارق العاده ای هستی که من بخاطرت طاقت آورم. برگهای زردِ من ریختنی نخواهند بود وقتی تو بر من میتابی! در پائیز بتو رسیدم و نشانۀ بودنم زردیِ رخساره و آتشِ قلبِ منست...تو آفتابِ منی و پائیز فرمانروای عشقمان شد و تورا به من داد. وقتیکه زرد بودم و در حالِ فرو ریختن. دوستت دارم پریسا

DEPECH MODE

نُتهای نشئه آورِ بیخبری,آزادی...با موسیقی تو سالهاست زنده مانده ام. و شما تمامیِ پُلهای محدودیت را خراب کرده اید. و نامتان بر اریکۀ قدرتی بالاتر از تاج و تختِ زوال پذیر به ثبت رسیده است...آزادی را با شما آموختم اگرچه همزبان نبوده ایم اما یکجور به دنیا نگریسته ایم

2 نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 13:18  توسط حمید  |