دستهایم را بگیر...اسمم را صدا بزن!!!! از این سکون و سکوت به تنگ امده ام.
نگاه کن در چشمان من جاده ای عبور میکند که به شهر تو میرسد دستهایم را بگیر
نگاه کن در خیسی چشمانم شهریست باران زده که درختان صمیمی دارد... اسمم را صدا بزن
لحظه دلنشینست برای صدا و شوق...نور باران کن...حقارت مرا در بزرگی خود جائی بده
نگاه کن این قلم برای تو میفرساید کلامات را... انطرفتر جائیکه کسی نیست کسی برای تو
ایستاده است...معطل نکن...بوسه ای خود گواه هزار حرفست و خود خاموش. نگاه کن
کسی خلوت مرا با تو بهم نخواهد ریخت...دستهایت را به من بده و راهوار شو...در چشمان من
جاده ایست که به شهر تو میرسد. حمید
