چگونه بی حوصلگی را بنویسم؟!!!!یک حس نا خوش همیشگی درست وقتی بیدار میشوم!!! اینگار که همان دیروز است..یا چند روز قبلش...فرقی نمیکند حتی با پارسال و قبلش. میدانی گریه کار خوبی بود که چشمانم را میشست حتی گریه هم میگریزد از من!!!میدانی دل که میگیرد چقدر تنگ میشود...میدانی دنبال کسی گشتن و پیدا نکردن...و نمیگویم که بهتر از من میدانی....دلتنگی احساسیست که نشانگر ابعاد روحانی انسانهاست..وقتی رنگهای دنیا بی رنگ میشوند در نظر ها..دلتنگیها میاید...اینست که میگویند ادم مادی نیست..ابعاد معنوی دارد..حتی مادیات روح دلتنگی را درمان نمیکند...جسمها با مسکن ارام میشوند و روح اما بیقراری میکند...میدانی ان سرگشتگی کودکیم در میان سالی به سراغم امده است...بغض کهنه ای گلویم را میفشارد...نمیدانم باید گریه کرد یا اصلا هیچ نگفت..فقط میدانم که از دست کسی کاری بر نمیاید. مگر میشود دل بیمار را درمان کرد..دل طبیبی میخواهد...شاید حبیبی...مگر میشود انتظار بیهوده از دیگران کرد...گفتنش تنها این احساس را از من بیرون میریزد ولی مرهم نمیشود. میدانم که خوب میدانی دلم گرفته است...الان است که با هق هقی این متن هم خیس تمام شود...پکهای سیگار که رفیقم شده اند...تنها رفیقم که مرا درک میکنند...تلخی این روزها مرا بیهوده تر میکند...میدانی دلتنگیم خارج از تصور و این کلمات حقیرند. میدانی من نمیدانستم که دنیا اینهمه میتواند تنگ شود...میدانی من نمیدانستم دلتنگی از تنهائی ازار دهنده تر است...و میدانم که تو خوب احساسم را درک میکنی...هدف ازردن خاطر خوبت نبود نازنینم...چگونه میتوانم تنهائیم را با تو قسمت کنم!!!!!شاید شیرینتر باشد که در بیکسی خاموش شوم...شراب تلخ نشئه ای خیال انگیز دارد....زندگی تلخ مرگش زیباست همچنین...در این روزهای دلتنگیم نورم را به تو خواهم سپرد و خود شاید شبی خاموش گردم. تا نفسی هست برای تو میاید ... حمید
بی تو ای ازادی ای والا کلام گر نباشی در میان باید که از دنیا گریخت