تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
بیهوده است.....

وقتی جوان بودم دلم میخواست از دهلیز سرد تنهائی بسویت پرواز کنم!!! وقتی گریه میکردم جز دیوار کسی از چشمهایم دلجوئی نمیکرد!!! وقتی نیاز با تو بودن را داشتم درها سرکوبم میکردند و بسته میماندند!!! وقتی شوق بوسیدن داشتم سکوت بر دهانم میکوبید!!! وقتی نیاز گفتن داشتن پنجره ها میگفتند کسی انطرف نیست که بشنود!!! همه شوقم را در یک چهار گوشه رخوت گرفته با دود و الکل در درون خاموش کردم!!!هر چه احساس داشتم را در پایت دیوانه وار رها کردم تا بیدل بمانم....!!! انروزها گذشته است!!! و من بی انکه تصور داشته باشم چه هستم و برای چه هستم بیهوده سر در لاک برده در حجم همان چهار دیواری در سکوت نشسته ام...سیگار روشن و هوای پر دود و دلتنگ!!! از کنار پنجره اگر به بیرون نگاه کنم جز دیوار چیزی قابل دیدن نیست!!! حتی یک درخت!!! خانه ها کج و ماوج از کول هم بالا رفته و بدترکیب ادمها را در خود چپانده اند!!! صدائی نیست!!!سکوتی هست که انهم دیگر زیبا نیست!!!تنها دلگیر و کسالت اور است...نمیدانم...سهم زندگی که میگویند این است برای ما!!! خوب میدانم که اشفتگان دنیای خویش را دارند!!! ادمهائی هستند که همیشه خرج مهمانیهایشان خراج یک عمر بیچاره هاست!!! و ادمهائی که در سطل زباله فقط به دنبال تکه نانی همچون سگ پرسه میزنند!!! اهای شما بگوئید...ان عدالت این بود که میگفتند!!! چه لحظه هائی میگذرد...چه حال و هوائی دارد اشفتگی...دیگر خود را به دست باد سپرده ایم...معلوم نیست به دریاچه بیندازدمان یا در زیر پای رهگذاران!!! چه روزهائی داریم!!!ان جوانی که بی شوق در خاطرات مدفون ماند و این زمان هم در سکوت سپری میشود!!!چه تحفه ای بودی روزگار...دل به تو سپردن عجب حماقتیست ...!!! و اینچنین میگذرد کتاب خاطراتمان...به همین سادگی میشود هر چه اشتیاق هست را فراموش کرد!!! نگفتم که نا امیدت کنم!!! گفتم که بدانی همه دل خوشی از ماندن ندارند...!!! و درک این متنها فقط با لمس ان تنهائیها ممکن خواهد بود...انتظاری ندارم بی درد نظری بر درد من دهید...سخن گفتن با نصیحت..از فحش هم بدتر است برایم...میدانم که بیهوده است...اگر قبول نداری مختاری انچه که دوست داری باشی و اندیشه کنی!!!! بیهوده است....حمید

2 نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 1:57  توسط حمید  |