تبليغاتX
رودخانه آبی
رودخانه آبی
به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
مردی روی خط

مردي روي خط تلفن...... تلفن براي بار ششم زنگ زد...مرد چشمهايش را ماليد...ساعت30/2نيمه شب بود..بفرمائيد....صدائي اهسته از ان پشت گفت: الو سلام عزيزم ...مرد چشمهايش را ماليد..بعد از ثانيه اي حالش خيلي بهتر بود...در جواب گفت: سلام..خوبي خوشگلم...هر دو تا نزديكيهاي صبح همراه هم بودند...گپ ميزندن..گاهي هم دلتنگي و شكوه ميكردند...صبح شده بود...دخترك گفت: دوستم داري؟...مرد در جواب پاسخ داد: به اندازه همه دريا ها چشمان شيرينت را دوست دارم...دخترك گفت: بي تو لحظه اي نميتوانم بمانم...بعد هر دو همديگر را تلفني بوسيدند و ارتباط قطع شد...هر شب ساعت30/2 تلفن زنگ ميزند...هر شب همان حرفها با آب و تاب بيشتري تكرار ميشوند...ميداني اسمش را عشق گذاشته اند...مردم اينطور ميگويند..ميگويند كه هر كه به ديگري بگويد دوستت دارم..عاشق شده است...من اما شنيدم كه تلفن ساعت30/2ديگر زنگ نزد...از ان دخترك مدتهاست كه خبري نشده است...مرد بيمار و تنها در گوشه اي افسرده و نا اميد مانده است...كسي نميداند انهمه بي تو ميميرمها چه شد...مردم اسم دوست داشتن را عشق ميگذارند..من نميدانم چرا ان مرد انقدر تنها شد..ان دخترك چرا نماند...چقدر كثيف ميتوانيم باشيم...ناراحت نشو...با تو هستم..به شخصيتت بر نخورد...درست شنيدي...ادم ميتواند خيلي كثيف باشد...نميدانم چرا مردم راه كثافت را بيشتر از راه تميز دوست دارند...نميدانم مردم چرا دروغ را بيش از صداقت دوست دارند..نميدانم چرا ان مرد تنها شد!!! من دلم براي او ميسوزد..كاري نميتوانم بكنم..دلم براي همه ادمها ميسوزد..هر كسي كه فريب ميدهد شكارچي بي رحميست كه پرندگان را دوست ندارد..ميكشد براي انكه لذت ببرد...دنياي غريبيست..بعضي وقتها دلم نميخواهد زنده باشم...اما تو اميدوار باش...من دلم خيلي گرفته است...حميد

2 نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 17:41  توسط حمید  |