به رودخانه من... به جاری بودن...به زلال بودن...به اندیشه..خوش آمدید
يادهاي پراكنده در هوا!!!گاهي خوشبو و گاهي تلختر از هميشه!!!خاطراتي كه ميچرخند!!!در تكرار هميشگي روز و شبها!!! اينجا نشسته ام روبروي يادها!!!نتي كه زمزمه ميكند روزهاي دور را!!! اين نور كمرنگ كه سياهي مرا در بر نميگيرد...و سايه ها هميشه در همين حوالي بر ديوارها راه ميروند!!! در اين بي خاطره هاي شبانه!!! در اين شهر دود گرفته بي باران!!! كه غرقه تعصب است و كور!!! ادمكهائي كه ميگذرند در شتاب لحظه ها از كنار بي عطوفتي خويش!!! و اين تكرار حزن انگيز زمان با ماست در اين گوشه دنيا كه سياهيش سياهتر است از شب!!! كجاست لذت نوشيدن يه چاي روبروي باران!!! كجا گم شد رفاقتها!!! و ما كي تنها مانديم در اين گوشه ها!!! يادهائي كه ميچرخند و تكرار ميشوند در اين اوقات كسالت اور ذهن!!!چشمهايم كو!!! ان منظره خيال انگيز باران بروي علفهاي كنار جاده!!! نگاه من كجا جا مانده است!!! در اين رهگذار پر شتاب هوائي دارم براي ارامش خويش....براي لمس دستانش فكري كرده ام در خاطرم....و چيزيكه مرا به سوي او ميكشاند بهترين بهانه هاست....انعكاس صدائي ذهنم را پر كرده است...و مهرباني امواجش هنوز فكرم را نوازش ميكند!!! من ان صدا را دوست دارم!!! من ان سلام را پس از تكرار روزمرگيها را دوست دارم!!! من ان ساده بودن و صميميت را دوست دارم!!! هرچه مرا از اين همهمه به سوي او ميكشاند را دوست دارم!!! صداي خيال انگيز من در گوشه خويش تنها نشسته است!!! شايد منتظر باشد كه با صدايم دوباره هم اواز گردد!!! دلم ميخواست شبانه ام را در خلوت او مينوشتم و ميسرودم!!!دلم ميخواست دستهايم عطوفتي ميشدند بر تنهائيش!!!لمس او و تكرار خوشبوي امدنش مرا در اشتياق نگه داشته است....در اين گوشه هاي دود گرفته و پر همهمه....در زير اسمان بي رنگ اين شهر بي مرز و بي ارزو!!!در ميان ازدحام اين ادمها كه بيخودانه از كنار يكديگر در گذرند....تنها صدائي خوشبوست كه مرا از تنگي روزهاي بي خاطره ام جدا ميسازد!!! شوقي در من است براي فهم وجودش...من اين اشتياقم را دوست دارم!!!! من اورا دوست دارم.....حميد
2
نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 2:36  توسط حمید
|
با تشكر از تو عزيزم كه نوشته اي حقير مرا ميخواني...اين متنها همگي دست نوشته هاي من است...اگر شعري يا مطلبي از كسي نقل شود در انتها نام نويسنده و يا شاعرش ثبت خواهد شد. هدف از اين صفحه كوچك دل كه بازش كردم آن بود كه تبادلي در انديشه كنيم..من از تو بياموزم..تو نيز از من...با هم مهربانتر باشيم..و فكر نكنيم تنها هستيم..و كسي نميداند..يا درك نميكند...من يقين دارم كه همانند ما كه هم ميدانند و هم دركش را دارند كم نيستند...بيا در اين دلكده با من باش..اگر خوب بودم...از من بياموز..اگر بد بودم..مرا اندرز بده...هر كه هستيد و با هر عقيده دوستتان دارم...تنها عشق بورزيد . مهربان باشيد كه انچه هر چه بلندتر باشد كوتاه است دقايق عمر است...به اميد دنيائي بهتر از اين اشفته بازار كه در ان حرمت انسانها شكسته است..بال عشق شكسته است..به اميد دنيائي ازاد از جهل و خرافات...دنيائي روشن از نور....عشق...كوچك همه شما:حميد