بادبادکها هم دنیائی دارند
باد بادکها هم دنیائی دارند..ان بالاها....سبک و ارام بر روی باد میرقصند...باد بادکها هم دنیائی دارند...حمید
باد بادکها هم دنیائی دارند..ان بالاها....سبک و ارام بر روی باد میرقصند...باد بادکها هم دنیائی دارند...حمید
مردي روي خط تلفن...... تلفن براي بار ششم زنگ زد...مرد چشمهايش را ماليد...ساعت30/2نيمه شب بود..بفرمائيد....صدائي اهسته از ان پشت گفت: الو سلام عزيزم ...مرد چشمهايش را ماليد..بعد از ثانيه اي حالش خيلي بهتر بود...در جواب گفت: سلام..خوبي خوشگلم...هر دو تا نزديكيهاي صبح همراه هم بودند...گپ ميزندن..گاهي هم دلتنگي و شكوه ميكردند...صبح شده بود...دخترك گفت: دوستم داري؟...مرد در جواب پاسخ داد: به اندازه همه دريا ها چشمان شيرينت را دوست دارم...دخترك گفت: بي تو لحظه اي نميتوانم بمانم...بعد هر دو همديگر را تلفني بوسيدند و ارتباط قطع شد...هر شب ساعت30/2 تلفن زنگ ميزند...هر شب همان حرفها با آب و تاب بيشتري تكرار ميشوند...ميداني اسمش را عشق گذاشته اند...مردم اينطور ميگويند..ميگويند كه هر كه به ديگري بگويد دوستت دارم..عاشق شده است...من اما شنيدم كه تلفن ساعت30/2ديگر زنگ نزد...از ان دخترك مدتهاست كه خبري نشده است...مرد بيمار و تنها در گوشه اي افسرده و نا اميد مانده است...كسي نميداند انهمه بي تو ميميرمها چه شد...مردم اسم دوست داشتن را عشق ميگذارند..من نميدانم چرا ان مرد انقدر تنها شد..ان دخترك چرا نماند...چقدر كثيف ميتوانيم باشيم...ناراحت نشو...با تو هستم..به شخصيتت بر نخورد...درست شنيدي...ادم ميتواند خيلي كثيف باشد...نميدانم چرا مردم راه كثافت را بيشتر از راه تميز دوست دارند...نميدانم مردم چرا دروغ را بيش از صداقت دوست دارند..نميدانم چرا ان مرد تنها شد!!! من دلم براي او ميسوزد..كاري نميتوانم بكنم..دلم براي همه ادمها ميسوزد..هر كسي كه فريب ميدهد شكارچي بي رحميست كه پرندگان را دوست ندارد..ميكشد براي انكه لذت ببرد...دنياي غريبيست..بعضي وقتها دلم نميخواهد زنده باشم...اما تو اميدوار باش...من دلم خيلي گرفته است...حميد
انطرفها كسيست كه من صدايش را دوست دارم...انطرفها كسيست كه من خنده هايش را دوست دارم....نميدانم او هم ميتواند مرا دوست بدارد...هيچ نميگويد....بيشتر نگاه ميكند...اما در سكوتش رازيست...من به خوبي ميدانم كه در هر سكوت رازهائيست...من دوست دارم او هم مرا دوست بدارد...او دوست دارد منهم چون همه دوست نداشته باشم....عشق نورزم...به او ميگويم دوستت دارم....در جوابم تنها ميخندد..يا سكوتي كه در پشت ان هزار حرف نگفته مانده است..ميدانم كه مرا دوست دارد...اما ميدانم كه نميتواند عشق بورزد...ادم عجيبيست...دوست داشتنش هم عجيب است...من دوست دارم كه هميشه روبه رويم باشد...چشم در چشم....دست در دست...برايم هميشه سخن بگويد....با حرفهايش مرا ارام كند...چه ميشد اگر او هم ميتوانست مرا اينطور كه من ميخواهم..بخواهد...عجيب است...عشق يكسو هم عالمي دارد...ولي تلخ..دلم ميخواست ديگر نباشم... شايد از اين عشقهاي يكسو ديگر به زانو در امده ام....چه ميشود كرد!!!! اما من طاقتم تمام شده است...ميخواهم او مرا دوست بدارد..در اغوش كشد...انتظار زياديست شايد!!! اما من دوست دارم....دلم ميخواهد گريه كنم...هميشه وقتي افكارم بسته ميشود گريه ام ميگيرد...دلم ميخواهد فرياد كنم..هميشه وقتي جوابي نميگيرم فرياد ميكنم...واي بر دل من...پرنده بودن خيلي با شكوه است...نميتوانم دوست بدارم..و لي مرا دوست نداشته باشند..كمك كن پرواز كنم...من ان صدا را دوست دارم...كمك كن پرواز كنم...تو كه سبكبالي كمك كن پرواز كنم..ميدانم كه كمك نخواهي كرد..اينها را خوب ميدانم...بازي روزگار است...كسي براي كسي دلش نميسوزد...خيال ميكني نا اميد شده ام؟!!!! شايد روزگاري دور است كه نا اميد ادامه ميدهم..اين درياي نا ارام زندگي را...اما اميد دارم...فكر ميكني به بودن و بهتر زيستن؟!!!!اشتباه نكن..خوبميدانم كه چيزي بهتر نخواهد شد...لحظه هاي مستي...خوابهاي رويائي نشئه و افيون...ديگر مرا ارام نميكند...ميدانم كسي مرا نميفهمد...كسي به من نويد داد روزي خواهم پريد....رها خواهم شد...به بهشت خواهم رفت...اهاي تو..تو كه مثل من تن خسته ماندي...احساس ميكني دقايق سخت و تهي شدند...هزار احساس بيمار گونه داري...ترا نويد ميدهم..با من به بهشت خواهي امد..بهشت خداوند جاي بيچارگان است...جائي براي زورمندان و دين بازان ندارد...بهشت خداوند مخصوص بيچارگان است....حميد
سربازها از جنگیدن خسته شدند...از کشتار مثل خود...سیاستمداران از دغل کاری خسته شده اند... حکومتیان از مال مردم خوری به ستوه امده اند...کسی به کسی دشنام نمیدهد...عشق ورزیدن برای همه مثل تنفس لازم شده است...مردم را دیدم که کنار هم رقص و پایکوبی میکردند..به شوق امده بودند...همه جور دیگری بودند..دنیا جور دیگری شده بود...کسی غمگین نبود..کسی در گوشه ای به جان نیامده بود...من..تو..همه بودیم..جقدر مشتاق...به رزهای قرمز و سرخ...شامپاین هایمان را به هم میزدیم...دیوارها شکست...همه بشریت ازاد شدند...پرندگان به پرواز در امدند...همه همدیگر را در اغوش گرفتیم و رقصیدیم...جهان شادی مارا دید...خیال میکنی عجیب است؟!!! یا شاید رویا زده شده ام؟!!! چشمهایت را باز کن..دیوارها شکست...بشریت ازاد شد...میشود..روری خواهد شد..شک نداشته باش..یقین کن...حمید
سفر را دوست داری؟ جاده های پوشیده از درختان و سبز با رودهای جاری که از میان کوهپایه ها عبور میکنند ...دوست داری از همهمه جدا باشی؟!!! خودت باشی!!! از دلمشغولیها دلگیری؟!!! از چیزهائیکه عادت شدند!!!تکرار میشوند!!!کسل کننده شدند!!!ادم را ساکن میکنند!!!! با من بیا....به ان دورها..به جاده ها...انطرفتر شهری میشناسم که اب و هوایش با اینجا فرق دارد...میتوانی عشق تنفس کنی...میتوانی ازپرندگانش از رازهای پرواز بشنوی...باید دل به دریا بزنی...میتوانی...قدرتش را داری..فاصله بگیر...به جاده ها فکر کن..که در انتظار تو هستند...با من راهوار شو...خاطره انگیزتر میشود اگر کنارم باشی...بیا و در این عبور شفاف مرا همراهی کن...شهر ارزوها کمی انطرفتر در امتداد خیالت به انتظار توست...با من بیا...حمید