من ديگه بسّه برام...
قصه اتاق، قصه گلدان،قصه تو...قصه من...قصه هاي پدر، قصه، قصه درياي بي ساحل است...قصه مرديكه رويا ميبافت، قصه چشميكه سودائي داشت، قصه زلفيكه رها شده بود...قصه،قصه جاده اي بي بازگشت است...قصه رهگذرها،قصه در به درها،قصه شهر سياه كه در طلسم باقي ماند...قصه، قصه آتش سيگار با لحظه هاي سركش است...قصه،قصه سوزشهاي دل است...قصه شبهاي بي منظره، شبهاي خستگي كه حتي هيچ ستاره چشمك زني پيدا نشد!
قصه، قصه به سيمِ آخر زدن است...سوارِ قايقي كه به وسطِ مرداب فرو ميرود و در پشت مِه،ديگر چيزي پيدا نيست...نه قايق و نه قايق راني... منظره ساكت ميماند! دل به تلاطم ميفتد...برفها آب ميشوند! زمين جوانه ميكند...ولي در تمامي اين تولدها و پديدار گشتنها، جوانه اي در من پيدا نميشود! خشك و آزرده، هيزم هميشه هيزم ميماند! و در وسطِ آتشِ هر كسي گُر ميگيرد! و هرچه آتش داغتر باشد، خاكستر خاكستري تر ميشود... اين آتش همه را گرما ميدهد مگر قلبِ خاكستري هيزم! اينها شعله هاي دلپذير و اميدواري نيستند! اينها زندگيست كه ميسوزد! نفس هاي پژمرداي كه گُر ميگيرند...اينها تقدير هم نيستند! اينها هيزم وار سوختن،ساختن...اينها نفس بريدگي نيستند! اينها عينِ زنده به گور رفتنست! عينِ با چشمهاي باز نفس دادنست!
دل به نفرينِ سرنوشت تنها ميماند! فاصله را بايد با همه نفسها دشنام داد!
وايسا دنيا وايسا دنيا
من ميخوام پياده شم
چه حكمتيست كه هميشه آتش، هيزم را ميسوزاند! چه حكمتيست كه چوبهاي خشكيده محكوم به خاكستر شدن و تا ابد سوختن ميشوند!
چه حكمتيست كه يكي به اندازه همه زندگي كند! و ديگري به اندازه خودش هم زنده نباشد! چه حكمتيست كه هيزم وار گرماي هر انجمن بودن، و در عينِ غربت خاكستر شدن! چه كسي دلش از سوختنِ هيزمها ميگيرد! شايد كه قلبي در ميانِ آتش گُر گرفته باشد! شايد كه اين هيزم، پيكره آدمي خسته باشد كه مفري جز دلدادگي به آتش ندارد...بسوزانم كه من هيزمي خشكيده ام! و دلم براي گُر گرفتن، دل دل ميكند...بسوزان روزگار كه نوبتِ ما هيچوقت نميرسد...بسوزان كه سوختن عينِ عاشقيست! بسوزان كه خدا از اينجا رفته است...بسوزان كه هوشياري و مستي عينِ هم شده است...بسوزان كه نه گريه مرهم ميشود و نه پاكت پاكت پوچي را دود كردن! بسوزان كه دلم براي خلاصي پر ميزند...حميد




















