من ديگه بسّه برام...

قصه اتاق، قصه گلدان،قصه تو...قصه من...قصه هاي پدر، قصه، قصه درياي بي ساحل است...قصه مرديكه رويا ميبافت، قصه چشميكه سودائي داشت، قصه زلفيكه رها شده بود...قصه،قصه جاده اي بي بازگشت است...قصه رهگذرها،قصه در به درها،قصه شهر سياه كه در طلسم باقي ماند...قصه، قصه آتش سيگار با لحظه هاي سركش است...قصه،قصه سوزشهاي دل است...قصه شبهاي بي منظره، شبهاي خستگي كه حتي هيچ ستاره چشمك زني پيدا نشد!
قصه، قصه به سيمِ آخر زدن است...سوارِ قايقي كه به وسطِ مرداب فرو ميرود و در پشت مِه،ديگر چيزي پيدا نيست...نه قايق و نه قايق راني... منظره ساكت ميماند! دل به تلاطم ميفتد...برفها آب ميشوند! زمين جوانه ميكند...ولي در تمامي اين تولدها و پديدار گشتنها، جوانه اي در من پيدا نميشود! خشك و آزرده، هيزم هميشه هيزم ميماند! و در وسطِ آتشِ هر كسي گُر ميگيرد! و هرچه آتش داغتر باشد، خاكستر خاكستري تر ميشود... اين آتش همه را گرما ميدهد مگر قلبِ خاكستري هيزم! اينها شعله هاي دلپذير و اميدواري نيستند! اينها زندگيست كه ميسوزد! نفس هاي پژمرداي كه گُر ميگيرند...اينها تقدير هم نيستند! اينها هيزم وار سوختن،ساختن...اينها نفس بريدگي نيستند! اينها عينِ زنده به گور رفتنست! عينِ با چشمهاي باز نفس دادنست!
دل به نفرينِ سرنوشت تنها ميماند!  فاصله را بايد با همه نفسها دشنام داد!
وايسا دنيا وايسا دنيا
من ميخوام پياده شم
چه حكمتيست كه هميشه آتش، هيزم را ميسوزاند! چه حكمتيست كه چوبهاي خشكيده محكوم به خاكستر شدن و تا ابد سوختن ميشوند!
چه حكمتيست كه يكي به اندازه همه زندگي كند! و ديگري به اندازه خودش هم زنده نباشد! چه حكمتيست كه هيزم وار گرماي هر انجمن بودن، و در عينِ غربت خاكستر شدن! چه كسي دلش از سوختنِ هيزمها ميگيرد! شايد كه قلبي در ميانِ آتش گُر گرفته باشد! شايد كه اين هيزم، پيكره آدمي خسته باشد كه مفري جز دلدادگي به آتش ندارد...بسوزانم كه من هيزمي خشكيده ام! و دلم براي گُر گرفتن، دل دل ميكند...بسوزان روزگار كه نوبتِ ما هيچوقت نميرسد...بسوزان كه سوختن عينِ عاشقيست! بسوزان كه خدا از اينجا رفته است...بسوزان كه هوشياري و مستي عينِ هم شده است...بسوزان كه نه گريه مرهم ميشود و نه پاكت پاكت پوچي را دود كردن! بسوزان كه دلم براي خلاصي پر ميزند...حميد

تو از كدام خواب ميائي! بگو تا خوابيدن را پيشه كنم...

من بودم...از ديروز تا هميشه، من ماندم

سيبِ وحشي...

قصه سيب افسانه بود! اصلا مگر ميشود كه براي كندنِ يك سيب تبعيد شد! و حالا چرا سيب؟! شايد نارنگي بوده باشد كسي چه ميداند! و وقتيكه آدم به كاووسي از پرسشهايش تبديل شده باشد زندگي در سيرِ بيخودي تكرار ميشود...مگر من براي به دنيا آمدنم بدهكارِ خداوند هستم؟! بازيچه كه اينهمه سردواندن ندارد...اگر آفريده و عروسكِ دستِ اويم پس از يك عروسكِ بي اختيار كه حتي زمانِ ادامه نفسهايش را هم نميداند انتظاري نميرود...در آنسوي ديگر پولهاي اضافي در كلابهاي شبانه و رستورانهاي گرانقيمت بهمراهِ صرفِ خوراكِ ميگو با شراب صرف ميشود و در جاي ديگر حسرتِ يك نان و آبگوشت بر دلها ميماند! چنين تصوري نه عدالت است و نه نياز به جستجو و پرسشگري دارد!
آنچيز عيانست
چه حاجت به بيانست!
حالا سِگرمه هايت را بازكن و به دنياي سيب و نارنگي بلند بلند بخند...فقط حواست باشد كه انتهاي خنده هايت به گريه مبدل نشوند! آخرِ هر خنده اي گريه است اما من نديدم آخرِ گريه ها به خنده مبدل شود! به صداي فحشهايم و اشكهاي سرديكه گاه و بيگاه پائين ميفتند عادت كرده ام! و عادت يعني زنده بودن...و نامِ زندگي را يدك كشيدن...نه گلايه هاي من تمام ميشود و نه اين ناكجا آباد به چشم اندازي ميرسد! و وقتيكه كاري از دستِ كسي بر نميايد بايد كه نشست و استريو را تا آخر بلند كرد و به موسيقي گوش داد و از پشتِ پنجره به بيرون زل زد...چيزي نوشت...دستي بر چروكهاي زيرِ چشم و صورت كشيد...و عطري به خود زد تا بوي گندِ تكرار مشام را بيشتر از اينها نوازش نكند! چه جاي گلايه ميماند؟! من ديگر گلايه اي ندارم...من بيزارم...و بيزاري دردِ قشنگيست كه تمامِ درهاي رابطه را ميبندد! نه پير مرد فال فروش كه شبهاي سرد و تاريك زمستان را در كوچه سگ لرز ميزند به خانه اش رسيد و نه كلاغه به خانه اش ميرسد! بيخود هم فلسفه بافي و تفكر و انديشه نياز ندارد! آخرِ تمامي فلسفه ها نميدانم و ديوانگيست! هيچ كس بدرستي نميداند و سعي ميكند كه اداي فهميدن در بياورد! گاهي فكر ميكنم كه دنياي ديوانگان عالم قشنگتري باشد! كسي از انها انتظاري ندارد! از منهم ديگر انتظاري نميرود...وقتي هم كه روحم به هپروت پرواز كند،خودم جواب خداوند را خواهم داد... و خواهم گفت:
اي كه از كوچه معشوقه ما ميگذري
بر حذر باش كه سر ميشكند ديوارش!
گشتم نبود
شرمنده شدم...نگرد نيست...اما نه...بگرد شايد اين گوشه ها گم شده باشد! هنوز شبها با كاووسهايم دعوا ميكنم و داد ميكشم و روزها به خاطراتِ انها مي انديشم! دلم ميخواهد  بدانم كه آیا  مستبدانِ عالم نيز دچار چنين توهماتي ميشوند و يا قلبشان براي بيشتر كشتن هنوز ارامست...!
قلب! چه صحبت مسخره ايست كه يك ديكتاتور قلبي داشته باشد! يادِ پيشواي المان افتادم! چرا همه را كشت؟! چون يكنفر از بهشت يك سيب كنده بود؟! ياد فيلمي از چارلي چاپلين افتادم! همه در دنياي ديگر، بالهائي همچون فرشتگان در آورده بودند و حتي در انجا نيز گاهي با هم دعوا ميكردند! وسط گريه خنده ام ميگيرد! آدمها را هر كجا كه ببرند باز قصه همين و ماجرا همين خواهد شد...بهشت يك واژه است ومن يقين دارم كه ادمها بهشت را جهنم خواهند كرد...چايِ عصرانه با سيگار...گريه هاي دمِ غروب با حسرت...
وسطِ كويري كه
زندگي، زنده بودن اسمشه،
قدِ مرده ها فاتحه خوني ندارم!
بجز چندتا ماهي،
چند تا حيوون
ديگه چيزي ندارم!
ديگه چيزي ندارم!
چشامو تو قاب عكس بابا بستم!
بوديُ نبود شدي!
روحت شاد
ديگه حرفي ندارم...
حميد

اتاق تنهائي من...منو ماهيهايم...

منو ماهيها...هر صبح...هر شب...من اينجام!

ماهيها خوبند و من پر ازغريضه...حسرت!

روياي رُباتها...

باران ميبارد...آه از ترانه اي كه حرام شد! افسوس از روياي نيمه باز! در تجسمِ خواب و بيداري، نا دانسته و گنگ،مسيرِ بي ترحم تكرار را با خيالي مشوش و خاطري كه از حجمه تنهائي پُر شده است طي ميكنم...اتاقِ من پُر از روياي نيمه تمام،پُر از دود سيگارست...اين سروده ام را به دلهاي تنگ تقديم ميكنم...

روياي رُباتها...

باران به كوچه ميزند!
رباتها در پشت پنجره!
تنها نظاره ميكنند!
باران ترانه ميخواند!
حجمهاي كوچك و محدود،
ديوارِ خانه ها!
باران به كوچه ميزند!
ابرهاي دلواپسي، به شكلِ قلب!
سفيدُ خاكستري!
در هم تنيده چون همخوابگي!
شيرواني، خيس از بوسه ميشود!
باران به سقفِ خانه ميزند!
مسيرِ خاكستري كوچه،
در آغوشِ رطوبت
به زمزمه ميرسد!
رباتها از پشتِ پنجره،
در حسرتِ زندگي،
بردنياي آهني
دشنام ميدهند!
در روياي پُر ترنم باران،
چشمها بروي كوچه
خشك ميشود!
شعري از جوانه زدن!
بركه اي از آبِ باران!
نسيمِ پُر از رطوبتِ ابرها!
دستهاي پُر لطافتِ دختركي
از بلوغ ،آتش گرفته است!
و چشمهاي پُر نياز آن مرد،
بدنبال لحظه بوسيدن!
لبهاي جواني،
در لحظه هاي خيس،
روياي بوسه را
در خونِ دقايق،
تزريق ميكنند!
رباتها در حسرتِ زندگي،
با لبهاي آهني،
از پشتِ پنجره
با صدايِ ترنمِ باران،
مسيرِ دلدادگي را،
در خيال ترسيم ميكنند!
بي لب...بي دل...بي خون!
رباتها از شدتِ خستگي،
بي چَشم،
گريه ميكنند!
با گوشهاي آهني،
به معجزه باران
گوش ميدهند!
در يك نفس،
صداي اندوهِ آهنها،
در قلب نيمه بازِ پنجره،
غوغا ميكند!
باران به كوچه ميزند!
اينجا،
كنارِ همين اتاق!
در خلوتِ ماندگارِ اندوه،
يك حجمِ آهني،
با چشمهاي خيس،
از پشتِ پنجره،
پُر ترانه اما گنگ!
بر عمقِ كوچه
نظاره ميكند!
باران...
باران به سقفِ خانه ميزند!
و بُهتِ بي سرانجامِ مرا،
پُكهاي دود آلودِ خستگي،
حسرتهاي گُر گرفته بر آتش يك سيگار!
همچون گذشته،
مثلِ حال
به تماشا نشسته است!
باران به سقفِ خانه ميزند...
حميد

 

دوتصوير پائين را از تراسِ خانه ام، كنار تنها موجوداتي كه گاهي نوازشم را ميپذيرند، انداخته ام...تنهائي را از چشمهاي يك گربه هم ميتوان فهميد!

روياي رباتها...باران ميايد

غربت خانگي...مرا اين خواب، آشفته ميكند

تا كجا...

حرفهائي هستند كه خوانده ميشوند اما فهميدنشان ميسر نيست! شايد بايد حرفي نگفت و در سكوت نشست...گاهي عده اي دست به اندرز گوئي و نصيحت ميزنند!اما اين صفحه از كسي تقاضاي ياري و استعانت نداشته است! من افكارم را به مشاوره نگذاشته ام...با اين واژه ها سي و سه سال بنام زندگي كردن، جان كنده ام...در يكايكشان نفسهاي من تكرار ميشود...آزادي را بدونِ تعريف و حصار دوست ميدارم...و دلتنگم از هر آنچه كه نامش ممنوعه است...اين سروده ام را به تمامي بن بستها نثار ميكنم...

تا کجا

شكايت از خشكيهاي باغ را بكجا ببرم!
كدامين راه را براي نرسيدنها،
سرزنش بايد كرد!
شكايت از شبِ بي روزن را بكجا ببرم!
تكراري از اين شبِ هرزه
بر تمامي راهها سايه انداخته!
انگار كه تماميشان
به يكجا ختم ميشوند!
بن بست...
و اين واژه ، علامتِ ممنوعي
بر تمامي روياهاست...
باران، عادتِ خوشايندِ ابرهاست!
ترانه اي كه بر زمين مينشيند!
ترانه اي در صدايم نمانده...
بي ترانه، سنگينيِ اين شبِ ممتد را
به كدام رويا بسپارم!
به كدام سو ميتوان چرخيد،
و خطي از سوختن، خاكستر شدن را
نديد...
به كدام بازيچه ميشود هنوز
دو سه خطي بيشتر
طاقت آورد!
به كدام بهانه
بايد ماند!
لبريزم از اشتياقي كه
به هيچستان ميرسد!
تا كجا جان كندن
نظاره ميخواهد!
دلرا به كدامين آرزو
بايد سپرد...
به چه بايد دل خوش كرد!
دو سه قدم آنطرفتر،
بر روي شاخه اي،
دو كبوتر جفت خورده اند!
خوشبختي بالاي شاخه هاست...
تا كجا شعر بايد بافت!
و هذيانها را
با آبُ تاب
دوباره نوشت...
تا كجا شبانه بايد رفت...

حميد

 من از تو با همه گفتم كه گريه بگيرند...من از تو با تو نگفتم كه در تو بميرم

اولين تب اولين شب...سرفه هاي خشك سيگار...اولين بار اولين بار...آخرين فرصت ما بود

 

Blue Moon

هميشه بزرگترين دروغهاي تاريخ را، با اعتماد به نفس و آرامش فراوان گفته اند...دروغ هرچه كه بزرگتر باشد زودتر باور ميشود...اين واژه هاي خسته را نثار خستگيهايم ميكنم...

 

ماه آبی


مثلِ تندباد
مثلِ رعد
صاعقه اي كه
بر زمين ميخورد!
مثلِ خواب
خوابِ هذياني آخر!
مثلِ رهائي
آن لحظه واپسين مرگ!
مثلِ چشم بستن،
وسط رويا و اشك!
مثلِ دل كندن
از آدمها
انزواي سرد!
مثلِ گوشه هاي نفريني
خستگي...خسته ام
مثلِ درد!
مثلِ صداي تند شدنِ باران
برخوردِ قطرها
شيشه...سقف...ناودانها!
مثلِ اشكاليكه
با خط خطي ترسيم ميشوند!
مثلِ پاره كردنِ كاغذها!
مثلِ با گريه خنديدن!
مثلِ فحش دادن،
آدمها را ديدن، نديدن
مثلِ تمام شدنِ يك پاكت سيگار!
كلافگي...سرفه كردن!
مثلِ از پشت خوابيدن!
به دروغينها انديشيدن!
مثلِ زنجير مثل زندان
مثلِ سوت زدن
بر روي ايوانِ خستگي!
مثلِ سنگهاي بيخودي
كه كنارِ ساحل،
بر روي آب ميزنند!
مثلِ چشمهاي براقِ دختري
كه شهوت را پراكنده ميكند!
مثلِ احتياج!
حسرتِ آغوشي تنگ
بوسه...خواب...
مثلِ تمامي ممنوعه هائي،
كه در مقابلم كشيده اند!
چاي داغ كنار جاده چالوس!
مثلِ ادمهائي كه شبيه يكديگرند!
وحرفهائي كه هرگز
شنيده نميشوند!
مثلِ شاشيدنِ سگها
گوشه خرابه!
مثلِ بندِ رختيكه در تراسِ ان خانه،
تاب ميخورد!
مثلِ دردهائيكه از كهنگي،
كسي محل نميدهد!
مثلِ بدبختي كه عادي جلوه گر ميشود!
مثلِ حرفهائي كه مُفتشان گران تمام ميشود!
مثلِ آرزوهايم،
كه اينجا حرام شدند!
مثلِ نفرتم كه چاره اي جز،
پكهاي سيگار ندارد!
مثلِ تهوع!
من هر روزم را روبروي تو عق ميزنم!
خاكستريهاي كوچه...بوي خاكروبه ها!
مثلِ رنگِ بيتفاوتي،
كه بر تفاوت كشيده اند!
مثلِ گريز...بدنبال بيغوله اي امن گشتن!
مثل ترانه اي كه ميخواند!
ماه آبي...ماه آبي...ماه آبي
بر شبم بتاب كه بيزارم از اين قبيله!
كه دروغ را بجاي صداقت
هميشگي كرده اند!
بيزارم...
حميد

كجاست سمت حيات!

ماه آبي شهر...روشنايت را زنده نگه دار

جنگلي از ترديد...

جنگليكه پر از ترديد است...ناخواسته پديدار شدن! شعرِ زائيده شدن...وارث تمامي ندانم كاريها بودن...آهاي زندگي، منرا به اجبار به مهماني تو پرتاب كردند...آهاي تو...من زائيده يك هوس بوده ام... من ناخواسته آمده ام...اين سروده ام را به همه ناكجاها تقديم ميكنم...

 

جنگلي از ترديد

سكوتِ جنگل را
صداي خشُ خشِ پائي بهم ميزند!
مردي در ظلمات لا به لاي درختان
قدم برميدارد
ماهِ وارونه در بركه تفكر ميكند!
آن بالا،
بروي شاخه اي
جغدي با چشمانِ درشتش
موشها را زيرِ نظر گرفته است!
گهگاهي صداي خواندنش،
سكوتِ هراسناكِ شب را
برهم ميزند!
قورباغه اي از روي برگِ نيلوفر
به درون بركه فرو ميرود!
لاك پشتِ پير سرش را
در ميانِ لاكش فرو برده، مي انديشد!
آن گوشه ها،
چشمانِ قرمز رنگِ گرگها
سوسو ميكند!
گاهي صداي زوزه هايشان
خرگوشها را ميهراساند!
خرگوشها لاي شاخ و برگ درختان،
در ميانِ پوسيدگي كنده هاي قديمي
لانه ساخته اند!
خرگوشها براي زنده ماندن
گريختن را خوب ميدانند!
 پروانه زرد رنگي،
در تارِ خوفناكِ عنكبوت
بخود ميلرزد!
و عنكبوت با هشت چشمِ خيره
بسوي طعمه اش ميتازد!
شايد كه زيرِ آن كنده پوسيده
مارِ بزرگي در كمين نشسته باشد!
موشها هميشه هراسانند!
كرمهاي كوچكِ شبتاب!
تلالوئي در خاموشي!
كوچك و آرام در گوشه اي ميدرخشند!
مورچگان در قصرهائي از خاك،
از جستجو و تكاپو دست كشيده اند!
سربازهاي قلعه بيدارند!
جيرجيركي لا به لاي درختان،
سرودي ميخواند!
شايد او ناخواسته ترين بوده باشد!
چه كسي ميداند!
عقربها در گوشه اي مهماني گرفته اند!
تاريكي عقربها را بشوق مياورد!
هزارپاي بزرگي،
به درونِ سوراخش ميخزد!
آنطرفتر كنار درخت تنومندي
لاشه گوزني افتاده است!
كرمها آخرين بقايايش را
به نيش ميكشند!
چه كسي در عينِ زندگي،
به كرمهائي مي انديشد
كه اورا بكامشان خواهند كشيد!
چه كسي با اينهمه زورمندي و قدرت
به كرمها ميانديشد؟!
كسي به رازِ ترسيدنِ موشها پي نخواهد برد!
كسي به احساس نفرت انگيزِ كرمها،
وقتي لاشه اي متلاشي را
ذره ذره ميخورند، پي نميبرد!
كسي نميداند كه چرا پروانه،
اسيرِ تارعنكبوت ميشود!
كسي نميفهمد كه چرا عنكبوتها
بيرحمند!
و چرا مارها
هميشه از پشت ميزنند!
كسي نميداند كه گرگها
چرا گله را
يكجا ميدرند!
كسي تفاوت يك قناري و تمساح را
نخواهد فهميد!
كسي نشاني اين جنگل را
به من نداده بود!
نادانسته رها شدم!
كسي راه بازگشت را نشانم نميدهد!
كسي انتهاي اين جنگل را نميشناسد!
كسي از آن جان بدرد نخواهد برد!
هيچ ستاره اي به حقيقت نميدرخشد!
پيرامونِ اين جنگل،
خلائي از گنگيهاست!
دره اي به عمقِ كهكشانها!
كسي رازِ اين جنگل را نميداند!
عادتِ عجيبي همه را به ادامه
وا ميدارد...
لاشه ها به فراموشي سپرده ميشوند!
دوباره جانوري ديگر متولد خواهد شد!
دوباره كرمها تكثير ميشوند!
دوباره پروانه ها
در تارعنكبوتها اسير ميشوند!
دوباره موشها ميترسند...
مارها از پشت ميزنند!
جغدها از بالا كمين ميگيرند!
لاك پشتها سرشان را
در لاك خود ميبرند!
دوباره موشها ميترسند...
دوباره سردرگمي ديگر،
به درونِ جنگل
پا ميگذارد!
دوباره موشها ميترسند...
حميد

رفيق روزان روشن رهائي من...ستاره ها را صدا بزن دلم گرفته

ترديد...گمانهائي در تاريكي...تكرار

PATIENCE

اين سروده ام را به دريا ميفرستم...هر آنچه طاقت بود را آورده ام...روحي در كالبدم بدنبال رهائيست...انگار كه هرآنچه بوده است را زجر آور به تحمل نشسته ام...يك مرغ دريائي صدايم ميزند...

طاقت

همه ممنوعه ها
همه نشدنها
جانكندها
تمامي نفسهاي بريده در حنجره!
همه خاكستري هاي عالم!
تمامي آتشهاي سيگار!
پوچي...رخوت...تنهائي
تمامي گريه ها را
هر آنچه كه قلبم را ميفشارد!
تمامي زجه هاي بدون پاسخ
بوي الكل...مستي وسطِ باران
تمامي لحظه هاي شكفتن
همه لحظه هاي از پا درآمدن!
تمامي نفسهاي بيخودي
همه اشتياقِ دو چشمم
 سفرها،ساكدستيها،خستگيها
تمامي نگاهم را
همه غربتم
آنچه را كه فحش داده ام
هر آنچه  را كه نيافته ام
آنچه  برايش جان كنده ام
همه صورتهاي مسخ كننده و زيبا را
همه آغوشهاي دروغ و پوشالي
تمامِ شهوت جواني را
همه غرورِ شكسته
آن اشتياقِ بوسيدن
آن چشم افسون گر
آن لذت فراموشي را
همه بسترهاي خالي
تمامي گريه ها وسط باغستان
همه فريادم در سينه را
تمامي قطراتِ زلال و اندوهگين باران
همه دربه دري و نامفهومي
نيازم...افكارم
چشمِ  پُر شكايتم
تنِ خسته ام
تمامي فحشهائيكه نثار عالم كرده ام
همه تف هائيكه به ديوار انداخته ام
آن پنجره اي را كه با سنگ شكستم
آن لحظه انديشيدن به طناب دار
 نوشتن ، هق هق زدن
عقده هاي نگشوده...قديمي...فرسوده
همه كوچه هاي كثافت را
تمامي خيابانهاي مشمئز كننده
همه لاشه هاي بظاهر زنده!
بغضم را...دردم را...نفرتم را
همه را، كنارِ دريائي خروشان
كنارِ ساحلي كه از صداي امواج ميخروشد
كنارِ موجيكه تا آسمان فرياد ميكشد
كنارِ چشمانيكه زيرِ باران ميگريد
كنارِ طوفان...آشفتگي...خروش
كنارِ صداي سهمناكِ موجها
كنارِ دريائي طوفاني از يادها
كنارِ بيقراري...كنار ذهنم
همه را كنارِ دريائي از عصيانم
همه را فرياد ميكشم
من شبي آزاد خواهم شد
شعرِ من، تنگناي روحي دركالبدي خسته است
تمامِ من در شبي خواهد گريخت
به آغوشِ بيكرانه دريا خواهم رفت
و به قطره اي از آب تبديل خواهم شد
همه...
همه بودنم را آتش خواهم زد
به دريا خواهم داد
حميد

موجهاي آزادي صدايم كنيد...

صدام كن...خستم از خودم...دريا منو صدا بزنصدام كن...خستم از خودم...دريا منو صدا بزن

بسوي آزادي...

دلِ تنگي ديگر...

وقتيكه زير هجومِ بي وقفه اندوه، دوباره ميبازم...دوباره ميميرم...اشكهايم را چمداني ميكنم و پاسپورت خاك گرفته را با ترديد مينگرم...ريشه هاي من...آه چه حرف غم انگيزيست ريشه داشتن...
اين سروده ام را به باد ميسپارم...

دلِ تنگي ديگر

پرسه اي در كوچه
اشكها بيهوده
راهها بي روزن
حرفها گنديده
زخم بي درمانست
چشمها رنجيده
نور هم ترسيده!
بركه ها كم آبست
آب هم نا ياب است!
چلچله در باران
چرخشِ يك لبخند!
خنده اي پوسيده،
روي لب پيچيده!
خوابِ خوبِ مرداب،
ردي از يك قايق!
وقتِ شب در كاووس،
بستري خشكيده!
چشم در چشمِ افق
جاده اي بيراهه!
حرفي از جنسِ غروب
پنجره لرزيده!
يكنفس در رويا،
خوابي از يك بوسه!
روي پيشاني خواب
شهوتي ماسيده!
كودكي در بازار
ازدحامي بي شكل!
وسطِ جمعه من،
نفرتي هميشه!
سنگري از يك ياد،
عكسي از يك آدم!
سفري در اندوه،
خوابِ خوبِ آخر!
يكنفر در باران،
زيرِ چتري از ياد!
پُكِ تلخي سيگار
حرفي از تنهائي
رد پائي در مِه!
كوچه باغي خلوت
گوشه آن ديوار،
خطِ سبزي از عشق!
حرفي از يك آدم
تركشي در يك قلب،
تيرِ سردِ رفتن!
كنده اي در آتش
بويِ تلخِ هيزم!
حرفي از يك نارنج،
عطرِ خوبِ باران!
كوله اي از رفتن
گريه هاي آخر!
عكسي از يك پاسپورت
خنده اي زنگ زده!
آسماني بي ابر
آنطرف...
آسماني ديگر!
دلِ تنگي ديگر
زخمه اي بر گيتار
گريه هائي ديگر

حميد

تاج محل

شبنم تاج محل

سفري تا بودا...شبنم تاج محل

THE FOG

مِه پائين كشيده است...انتهاي آن منظره گنگ مينمايد...مه پائين كشيده است
سرشاخه هائي از درختان همچون شبحي در رطوبت هوا نمايان هستند! چيزهائي تحرك دارند! مه غليظي پائين كشيده است...اصواتي در جريان و زندگي هستند...صداي يك رودخانه از پشت همه اين نامفهوميها بگوشم ميخورد...صداي بازگشت نفسهايم در اين سكوت خانگي تنها رفيق لحظه هاست! بعضي وقتها در انعكاس چشمي و يا صداي زمزمه اي، گذشته دوباره به جريان مي افتد! گاهي كودكي بسراغم ميايد! گاهي در تمامي اين گنگيها احساساتي نا آشنا اما دوست داشتني پديدار ميشوند...احساساتيكه منرا از زمين زير پايم جدا ميكنند و به درون گنگيهاي نامفهومي ميبرند! خوابهايم را دوست دارم! هميشه در انها ترا ميبينم...ديشب با يكديگر گريختيم! اي كاش از خواب بيدار نميشدم! صداي تو نامفهوم اما حضورت آشكار بود...بوسه هاي دلچسبي در روياها جاري شد! و از كوچه هاي غريبي گذر كرديم...باران ميامد! من موقعيت مكاني انجا را نميشناختم! اما صورت تو برايم آشنا بود! هر دو به اتاق تنهائي من رسيديم! زماني براي تنها بودن! و در تو گم گشتن! اما صداي روز دوباره مرا از اين رويا بيدار كرد! اي كاش در خوابِ ديشبم ميمردم...اينروزها براي من تفاوتي با همديگر نميكنند! مه پائين كشيده است! من در بيداريهايم،خواب ميبينم...در همه خوابهايم انگار كه بيدارتر هستم! براي من هوشياري و نشئگي تفاوتي نميكند...اينروزها هوشيار نيستم...تمام فضاي ذهني منرا احساسات عجيبي پُر كرده اند...حتي از مرگ هم نميهراسم! زيرا پلي براي رسيدن به كوچه هاي غريبانه با تو بودن است...ميدانم كه اگر تنفسم را به فراموشي بسپارم و بظاهر و براي هميشه در يك چاله معدوم گردم، بتو خواهم رسيد...تمامي احساسات منرا شوق آزادي و پر كشيدن فرا گرفته است...تمام تصورات حقيقي پيرامونم سرابگونه مينمايند! من فاصله ام را بيشتر كرده ام...شايد از همه روزهاي گذشته دورتر گشته ام...شايد كه زمان خلاصي در راه باشد...خودم را گم كرده ام و انگار ديگر نامي از من براي من معنائي ندارد! در خلسه اي نامفهوم با تمامي ذرات زندگي، بظاهر در حين زندگي و نفس كشيدنم! من فرو رفتن در مه را هميشه دوست داشته ام...حس رطوبت و نمناكي ذراتِ هواي پيرامونم را دوست دارم...از ناديده شدن لذتي غم انگيز ميبرم! از چنين درد كشيدنهائي ارضا ميشوم! از اينكه كسي احساساتم را درك نميكند دچار لذتهائي زجر اور ميشوم و خودم را بيشتر دچار تعليق و جدا بودن ميبينم...شادكامي و بدست آوردن غرايض چيزي دوردست تر از دنياي منست...من دردِ همه اين ناشدنها را بصورتي تكرار گونه لمس كرده ام...عادت...چيزيكه هيچگاه از سكه نخواهد افتاد...به اين بي گذشتگي، بي فردائي، بي همدمي، دردكشيدنها عادت كرده ام و اين نشئه هاي ذهني و دور افتاده را با لذتي عجيب سَر ميكشم!
دنيا با طلوع با شكوه خورشيد، آغاز ميشود...زندگي و تداوم به جريان مي افتد! در رفت و امدهاي بيشمار، عده فراواني معدوم ميشوند و عده زيادي متولد! در همه اين آمد و رفت ها چيزهاي فراواني گنگ ميمانند! زندگي براي من با غروبِ خورشيد اغاز ميشود! من با چشمهاي نيمه باز پَر ميكشم! خودم را از تمامي اين تعلقات و حساب پس دادنها آزاد ميكنم...خودم را از تعصبات جدا ميكنم...فكرم را به بيكرانه هاي نا مفهوم ميفرستم...خداوندگارِ من، در همه اين گنگيها زيست ميكند! خداوندِ من در پشتِ مه منرا ديد ميزند! اما يقين دارم كه او در هيچ كجائي ديده نخواهد شد! بيهوده بود...بيهوده است...شنا كردن در عمقي شوره زده و چاك خورده كه در حسرت باران جان كنده است! وقتيكه بيشتر ميبينم، دچار پريشانيهاي بيشتري ميشوم! مه غليظي پائين كشيده است! سرم را در ميانِ آن فرو ميبرم...و زمانيكه اطرافم را نميبينم، آسوده تر نفس خواهم كشيد...انگار كه دنيا همين لحظه بيخبري و تعليق است! انگار كه كسي در پشت اين مه منتظر نشسته است! و انگار كه اصلا كسي نبوده و نيست و هرگز به انتظار نبوده است! و اين خاصيتِ مه گرفتگيست! در احساساتي كه خارج از زندگيست، خودم را به ميان سرگشتگيهايم رها كرده ام...مه غليظي پائين كشيده است...حميد

روياي مه گرفتگي THE FOG DREAM

نشئه اي در مه گرفتگي

شهر آدمکها...


تو از نگاه تشنه جاري شدي بباري
رها شدي تو انگار بارونه بي قراري

ماهي قرمز حوض، انديشه دريا را از سرش بيرون كرده است...فرو رفتن در عمقِ كمِ سرنوشت شايد از گم شدن در اعماق آسانتر باشد...ماهي قرمز حوض به عمق كم، به محدوده كوچكتر، به همان حركتهاي ساده و هميشگيش عادت كرده است...او به فكر وسعت درياها و كنكاش در شگفتيهاي آن نيست...ساده، كوچك،رنگين، با آبششِ تكرار زندگي را بپيش ميبرد...نه زيبائي ماهيهاي اقيانوس را دارد و نه ارزش و قيمت انها را...ماهي قرمز حوض را اصلا نميشود كه با ديگر ماهيها مقايسه كرد! آنها آزادي را در وسعت يك اقيانوس،بركه،درياچه،رودخانه درك كرده اند و ماهي قرمز حوض، از تماميِ درك آزادي فقط ابعاد كوچك و ساده يك حوض را ميشناسد...زندگي زندگيست...خواه در اقيانوس و يا در سطلي از آب...اما مگر ميشود كه چشم اندازهاي بي نهايتِ زندگي را به اندازه يك حوضِ آب محدود كرد! ودنيا را در اندازه يك سطل آب ديد! شايد بتوان نفس كشيد و در تكرار باقي ماند اما سرگذشتِ اقيانوس با سطلِ كوچكِ آب قياس نميشود اگرچه آب همان آبست و زندگي و حيات حتي در تنگناها ممكن ميشود! شايد براي همين باشد كه ماهيهايِ قرمزِ حوضي كمترين بها را در ميان نژادهاي ديگر و گونه هاي ماهيان دارند! نه شكلِ منحصر به فردي دارند و نه روياي شگفت انگيزي در خاطر! ماهيهاي قرمزِ حوض در يك كيسه، در يك تنگ، در يك سطل آب بدونِ تفكر بزندگي ادامه ميدهند...روياي دريائي بودن براي آنها نيست...اگرچه زندگي هميشه زندگيست...تنفس كردن گاهي شباهتِ زيادي بهم پيدا ميكند...همگي نفس ميكشند...در اقيانوس و يا بركه و يا سطلِ خود، بزندگي ادامه ميدهند...اما حوض كجا، اقيانوس كجا...
من كجا...تو كجا...اينجا در نا كجاست...
در شهرِ آدمكها باران گرفته است...بغضِ شبانه ميتركد! ديگر حتي گريه هايم صدائي ندارند! گرم و حسرت بار پائين ميريزند...درشت درشت، بهتم را خيس ميكنند! بيچاره تولد،بيچاره ادمك، بيچاره من كه دريا را ناديده ،در حوض جان كندن را آموخت! چه كسي ميخواست كه من يك ماهي حوضي باشم؟! بر سرِ سفره هاي هفت سين...در تنگِ كوچكِ آب، تنگي كه قلبِ تو بود، چه كوچك و چه نا رفيق!
در دستانِ آن بچه گريزان كه ميدويد، در وسطِ حياط، چله هاي تابستان،شعرهاي حافظ،پدرم،فواره ها...تختي چوبي،درد، ابگوشتِ تليت شده، دستِ پُر پينه...نگاهِ پدرم...آه چه حسرت آور بوده است...چه كسي ميخواست كه من يك ماهي حوضي باشم! پرسه هاي بيخودي...بيچاره زندگي...رنگم پريده است...زردم...سينما مولن روژ، تهرونِ قديم...خيابانِ پهلوي...چه كسي ميخواست من ماهي حوض باشم! پاركِ فرح...رستورانِ چاتاناگو...لبخند بي لبخند! چه كسي ميخواست كه من ماهي حوض باشم!! صداي انزواي من...نسلِ تباهي...بوي نيكوتين لاي ناخنم! چه كسي ميخواست من ماهي حوض باشم! آرزوهايم در سينه دق آوردند! اشكم بي صداست...ماهي حوضي بيچاره...نفس ميكشم هنوز...بيچاره زندگي...چه كسي ميخواست كه من...


مغزِ تليت شده گوسفند!
شيردانهاي متعفن!

مگسها
وزه ميزنند!
چاقوي سردِ سرنوشت!
گلوگاهِ داغِ حيات!
يك لحظه،
خون فواره ميزند!
منرا به دشتهاي سبزِ آزادي
به مرتعهاي بي بازگشت
روانه كن
اسيرم...

حميد

به صليب صدا مصلوبم اي دوست

تو گمان نبري مغلوبم اي دوست