خر مگس...
جمعه حرف تازه اي برام نداشت
هرچه كه بود پيشتر از اينها گفته بود
جمعه گنديده من كه اوقاتش همچون افتاب پائيزي كمسو و گرمائي ندارد همچون گذشته ها بر من ميگذرد...براي منكه مدتهاست از ميان ادمها به كناري نشسته ام چه كار نكرده اي باقي ميماند جز اصلاح صورتم و حمام گرفتن و اگر حوصله اي باشد عوض كردن لباسهايم و شستنشان!!!
فيلمهائي كه در گذشته بيادگار گرفته بودم را اوردم و مرور كردم...با گذاشتن يكي از انها دوباره يادم افتاد...هر انچه كه هنوز اوقاتم را خسته ميكند و منرا به خودم نهيب ميزند كه دريغ...كه حيف...و ادم گاهي از ديدن خودش در يك حلقه فيلم از خود ميپرسد: او من بودم و يا من خود اوست؟!!! و يا هيچكدامشان...و پدرم هميشه اينرا زمزمه ميكرد:
اي عكس در اين جهان فاني
من فانيم و تو جاوداني
پدر خاموشي گرفت و تنها به اندازه يك قاب چند در چند در تاقچه اتاقم ماوي دارد و من هر روز مقابلش مي ايستم و به پاس احترام پيشانيش را ميبوسم...او رفت اما من هنوز هستم و تصاوير و فيلمها گذشته ام را صادقانه اما گنگ دوباره نشانم ميدهند...
همينطور كه به صفحه تي وي زل زده بودم خودم را ميديدم...يك سفره باز...سبزي پلو با ماهي و ماست و سالاد...خو دم...پسر عمويم...و يك زن...كسيكه نميدانم روزي متعلق من بوده و يا خواب ديده ام!!! دوربين را بروي پايه تنظيم كرده بودم تا شام انشب را براي هميشه در حافظه تصاوير باقي بگذارم...پسر عمو وراجي ميكرد و من لا به لاي كلماتش پارازيتهاي هميشگيم را مي انداختم و سه تائي ميخنديديم! نميدانم كه ان زن مهربان بود و يا نبود!!! فقط بياد مياورم كه هرچه كه بود تضاد و اختلاف نظر بود و من گرايشي به او نشان نميدادم...اما جادوي تصاوير چيز ديگري را هميشه ميگويد!!! در تصوير اورا مهربان ديدم...چشم از چشمم بر نميداشت اما من مثل هميشه نگاهش نميكردم!!! سفره شام به اندازه چهل دقيقه بطول كشيد...صحبتهاي زيادي شد و ما بسيار خنديديم...چيزيكه براي من هميشه از ته دل نبوده است زيرا خنده هايم همگي معني دار و تلخند!!! خودم را با دقت ورنداز ميكردم و تمامي حالتهائي كه در ان سالها داشتم را بياد اوردم...موي سرم بلندتر از هميشه بود و يك ابهام و بيتفاوتي و فرار در صورتم بوضوح ديده ميشد...من از زندگي خود راضي نبودم و هميشه ادا در مياوردم اما از انجا كه قادر به مخفي نمودن چهره احساساتيم نبودم صورتم گواه ازار دقايقم بود...من و پسر عمويم و ان زن كه نميدانم براستي متعلق به من بود و يا خوابش را ديده ام بر سر ان سفره دقايق را انگار در يك جائي وراي اين كره زمين ميگذرانديم!!! شايد تصوري در برزخ!!! شايد من در ان زمان مرده بودم!!! و يا شايد امروز مرده ام!!! سفره بي تكلف بود...و جملگي همراه حرفهاي پرت و پلا و يا خنده اور شام انشب را در بيخبري صرف ميكرديم...تصوير ما در قاب شيشه اي دقايق باقي ماند و ما جملگي رفتيم...نميدانم امروز ان زن همخوابه با چه كسيست!!! و از پسر عمو هم ماههاست خبري نگرفته ام...و خودم مقابل صفحه تي وي ماتم برده است و سيگار دود ميكنم...ان سفره...و ان سه نفر به اندازه حقيقت وجود خداوند در دلم من گنگ و افسانه شدند!!! بوده اند...هستند...اما فقط تصاوير گوياي ان بودنهاست و حقيقت تنهائي منست كه بوي سيگار ميدهد و رخوت دقايقي كه دوست دارم ديگر زنده نباشم...در عمق حقيقت ان سفره رويائي زندگي ميكند...همانند زندگي پوچي گرفته ام گنگست...من بوده ام و هستم...ان زن بوده است و هست...و پدرم نيز روزي بود...امروز هيچكدامشان همراه من نيستند و من همچنان هستم...فكر ميكنم!!! به گنگي زمان مي انديشم كه چطور سفره را جمع كرد و منرا امروز لخت و عريان مقابل تي وي خشك كرد!!! سفره در جاي ديگري بازست...ان زن در پاي سفره ديگري غذا ميخورد!!! ميخندد و يا شايد دوباره منرا تجسم ميكند!!! و يا شايد انقدر دل مشغولي دارد كه از تصور انروزها دچار تهوع بشود!!! سفره ها بازند...همين ساعت سفره شما هم بازست...نميدانم در كنار همسرتان و يا پدرتان و يا خواهر و برادرانتان!!! سفره ها همانند زندگي باز و بسته ميشوند و هر كس به اندازه ظرفيتش از ان طعامي ميخورد...يكي دلپيچه ميگيرد...يكي دچار تهوع ميشود و يكي از ان سير ميگردد!!! در اخر همگي بلند ميشوند و ميروند و تنها چيزيكه باقي ميماند ظروف و ته مانده هاي غذاست!!!
يكي ته بشقابش چيزي نميماند و ديگري بشقابش پر از پسمانده غذا ميشود!!
نفسم مثل يك بشقاب كثافت از پسمانده فاسد شده است...بوي الكل را دوست دارم و دلم ميخواهد كه شبي مست اين لجن زار زندگي را بدرود گويم...ديگر براي من نام خدا و ياد خدا حرفيست كه همانند ان سفره پژمرده در خاطره ام بگور رفته است...
فراموشم كردند...فراموش شدم و در سكوت اين اتاق مفتضحانه ميگندم و دشنام ميدهم و گاهي اگر اشكي بيايد چشمانم را سبك ميكنم!!!
من به بزرگي ارزوهايم مياندشيم كه در پاي سفره هاي بي سخاوت دروغ و فريبكاري بگور رفتند...هميشه گفته اند كه: سيب سرخ بدرد دست چلاق ميخورد!!! انتظاري از زندگي مگر يك سقف ارام نداشته ام...سقفي كه بتوانم در ان خودم باشم...يادداشتهايم باشند...قلم و دفترم و موسيقي و كسيكه منرا درك ميكند...من سالها بزير ان سقف زندگي كردم...سقفي كه از ارامش دور بود و اينروزها خاطره اش ارامشم را ميدزدد...نفرين بر تو باد...
به آه سردم دچار شوي اگر خدائي باشد كه ميدانم نيست!!!
سفره ات بي نان شود كه حتي حوصله غذا خوردن و حتي زندگي كردن را از من ربوده اي...سيگار به سيگار اتش زدن...و درد دل را به سفره كلمات مهمان كردن...اين مسير نكبت اور زندگي مرديست كه هنوز در خم اولين كوچه ايستاده است و نگاه ميكند...ائينتان را نميفهمم!!! خدايتان را نميشناسم!!! حرفتان ملموسم نيست اگرچه معني تمام حرفهايتان را ميدانم!!! چيزيكه نام سرگذشت بر ان گذاشته ام جا سيگاري پر از ته سيگاريست كه هر كدام از ته سيگارهايش نشانه ازمحلال منند...در هر كدامشان شكستهايم خودشان را برخ ميكشند...تف ميكنم بر اين خاطره سازيها...
تف
سازم را بر ميدارم...كوكش ميكنم...دلنگ...دلنگ...نتي ساخته نميشود!!! فكرم را باز ميكنم...آه من هنوز زنده هستم...براي تحمل دقايق گنديده به افقهاي دست نيافتني مي انديشم...آه سفره ها ميگندند و ادمها از دورش متواري ميشوند
فرار
ادمها بروي نام ادم خط بطلان ميكشند...ادمها حرمت سفره ها را با لبخندي كثافت ميشكنند!!! آه جملگي دروغهايشان را انقدر صادقانه ميگويند كه ادم خر باور ميشود!!! در انديشه دروغگويان دروغ حالتي از صداقتست...دروغ را مثل يك امر واجب بي دريغ جاري ميكنند!!!
تي وي را خاموش كردم...سفره اتش گرفت...ان سه نفر گريختند!!! هر كدامشان بطرفي رفتند...و شايد همين ساعت در پاي سفره ديگري به نشخوار كثافت فكري ديگر مشغول باشند!!!
دوستت دارم چه واژه كثافتي شده است!!!
همخوابگي هم حرمت ندارد!!!
زيرا اصل انسان بي حرمت شده است!!!
من در عمق ان تصاوير زندگي ميكنم...تصاويريكه بدست خود ساختم...روزي پيرتر ميشوم...دوباره ان سفره را ميبينم...ميگندم...ديگر هيچوقت پاي سفره غذا نميخورم...
يك ساندويچ همبرگر...يك ليوان ابجو...يك دستم سيگار...ان يكي قلم...همه چيزم بهم ريخته است!!! يك لقمه غذا كوفتم ميكنم و همراهش چند پاراگراف زر ميزنم...
ميزم پر از كثافتهائيست كه دوستشان دارم...كامپوترم...گوشي اخرين ورژن موبايلم...سيديهاي برنامه ام...كاغذ كاكائو كه صبح همراه چائي كوفت كردم...پاك سيگارم...جا سيگاري پر از كثافتم...و گلدانيكه تنها نشانه سبز بودنست...و در اخر خود نكبتيم كه مثل يك كثافت ميلولم و خاطراتم را روي كاغذها به گه ميكشم...خودم هم به گه نشسته ام...پس گه خوردي روزگار كه نامم را اينگونه به خطا نوشتي!!!
هرچه كه بوده است را ميسوزانم تا شايد فقط كمي از ازارم دست بردارند و فردا دوباره روز ديگريست براي تكرار كثافت كاريها و نام زنده بودن را به تهمت جاري كردن...
اي زندگي تو به من تهمت زنده بودن را زدي...من زندگي نكرده ام...تو نامم را برابر با عقايد كثافتت بروي شناسنامه اوردي...متولد ارديبهشت ماه...ماه گل و بلبل...صادره از تهران...پدر و جد و اباد هم صادره از تهران...شهريكه در ان غريبم... و دنيائيكه برايم با وزوز يك خر مگس تفاوتي نميكند!!! تف بر تو زندگي...حميد
گروه راك (بازي سرد) احساسات چند ساله من به اين دل مردگيهاست...گروهي كه انگار از همزبانم به ذهنم نزديكترست...
Cold Play










79.gif)





































