نوروزتان پیروز و مبارک باشد....

مرا به هر حال و هوا هر حالتي و هر كجا

در يادم بودي

ميان درد و رنج و غم در بي كسي و در ستم

در يادم بودي

هر جا كه رفتم هر قدم وارد شدم بيش و كم

در يادم بودي

يادت چراغ محفلم هر جا كه شد منزلم

در يادم بودي

نوروز سال 1385 خورشيدي بر تمامي ايرانيان با دل خوش مبارك باد....و فرهنگ اصيل و كهن دوستي و عشق كه ايرانيان انرا در هزاران سال پيشينه در تاريخ به فرمان كوروش بزرگ باقي گذاشته اند هميشه ميان اين قوم اريائي زنده و جاري باد....نوروزتان با دل خوش و دل اميدوار و لب خندان و جيب پر بركت و همراه عشق و دوستي مبارك باد....رفقا از همين فاصله تك تكتون را ميبوسم صد سال به اين سالها پاينده باشيد و جاري و اميدوار....كوچكتون حميد

 

نو بهار به ياد فريدون فروغي مرديكه ساده بود و ساده زيست و رنگ دنيا نشد...كسيكه ارزش هنرش را كسي ندانست...صدايش بي مانند بود و هست...تنها بود و خودش گفت هيچكسي منرا نفهميد....او به قريه اي مي انديشيد كه شايد امروز انرا در بهشت در پيش خود دارد....

روياي من قريه ايست قديمي

چون مشتي سايه اما صميمي

قريه من به جاي فولاد چشمه رو ميپرستيد

قريه من خوب و صميمي دلچسب و زيبا

شعري قديمي

كسيكه واژه ايراني بودن را زنده نگاه داشت...اريائي بودن را

من از تبار پاك اريائي

پر از قصيده رهائي

مرديكه به تمام معنا انسان بود....مهربان بود...هنرش زبانزد بود...صدايش طنين نسلهاست...كسيكه خوب ماند حتي وقتيكه خوبي ديگر نبود...اما چه غم انگيز است انساني اينچنين در انزوا تمام گشت و در دلمردگي و بغض تنها پر كشيد اما مگر ميشود صدايش را شنيد و اورا مرده دانست!!! تا دنيا دنياست نامش در كنار ديگر نامهاي ماندني خواهد ماند....تنها مهربانيست كه خواهد ماند و او نه به خاطر اينكه هنرمند بود بلكه چون مهربان بود و ماند ابدي شد....با يادش صفحه كوچك دل را با قطره اشكي روشن كردم....روحش جاودانه و راهش همچنان پر از مشتاقانش باد....فروغي نوروزت در بهشت خداوند و در قريه ات مبارك باد.....ايكاش ترا ميفهميدند درك ميكردند كه اينگونه غريب خاموش نشوي... به غربت همه ادمهاي تنها و غريب به حرمت عشق و پاكيزگي....يادت روشن باد اريائي....حميد

فریدون فروغی

چيزي شبيه بهار...نوروز باستاني....به اميد دلهاي اميدوار...

كاش ميشد ادمي وطنش را همچون بنفشه ها

با خود ببرد به هر كجا كه خواست

نوروز از راه ميرسد....چيزي شبيه سالها گذشته و پيشينه در تاريخ كهن....باستاني ترين ايام اريائي.....كهنترين جشن ايرانيان....چيزي شبيه بهار...شبيه عشق...تحول طبيعت و ايام....سبزي شبيه سبزترين واژگان....عطري شبيه عطر گلهاي وحشي و صحرائي....در دگرگوني طبيعت و زمين به پيشواز نوروز باستاني ميرويم....ميعاد گاه طبيعت و انسان....جلوه بهار طبيعت و دلها....چيزيكه در حال رسيدن است....شكوفا ميشود بر كوچه و برزنهاي اين سرزمين....و نوروز دست در دست بهار ميايد بر اين سرزمين قديمي....بر اين پير اهورائي....در اين هواي سر خوش و مستانه در اين دل انگيز بهاري دلهايتان به اتش محبت گرم و افروخته باشد...و ارزوهايتان در اين تحول طبيعت و دل بر اورده باد....اميد كه نوروز براي همه ايرانيان همراه شادي و سرور باشد....و با سخاوت تمامي ارزوهاي زيباي انساني را محقق نمايد....به اميد دلهاي عاشقانه تر...بخشش اسمان و زمين...مهربانتر شدن تمامي ادميان...و كردار و پندار و گفتار نيك تمامي انان....به سهم خويش اين نوروز باستاني را به همه دوستانم صادقانه تبريك ميگويم....و براي تك تك انها اميدواري و عشق ارزو ميكنم...باشد كه خداوند بر تمامي دلها التفات كند و حاجت تمامي حاجتمندان را در اين بهار دلها و طبيعت روا كند....بهاري و اكنده از عشق و محبت و دوستي باشيد....ارزوهايتان مستجاب باد و لبتان پر خنده و دستانتان پر سخاوت و دلتان پر عطوفت....ايام به كامتان و كامتان شيرين باشد....منهم به سهم خويش تصاويري از رويش دوباره زمين در اينجا قرار ميدهم....باشد كه خاطر زيبايتان همراه طبيعت ارام گردد و اتش شوق در دلهايتان افروخته شود....و هميشه با عشق و دوستي همراه و برقرار باشيد....نوروز باستاني مبارك باد....حميد

خلوت شب...

شب خلوت خوبيست براي فكر كردن....وقتيكه صداي هيچ چيزي حتي جيرجيركها هم نميايد....درختي نيست كه ميانش جيرجيركي اواز بخواند....دورتادور همه ادمها در خانه هاي كج و ماوج خود خوابيده اند....و چند روزي ديگر سال عوض ميشود و نوروز با بهار وارد هر كوچه و برزن و راه ميگردد....قصه امسالمان هم ميرود پشت ديگر خاطراتمان.... اما انگار همان سال پيش است...كمي بزرگتر ميشويم...كمي بيشتر در ميابيم....بيشتر هوشيار ميگرديم....اما هنوز تا هوشياري راه دوري باقيست....اينهم گذشت...انهم ميايد و خواهد گذشت....همان حرفها و همان كارها و همان چيزها....انگار نو شدن در انديشه ما امكان پذير نيست....اين طبيعت است كه دگرباره تازه ميشود اما ما هنوز همان هستيم كه بوديم....رخت و لباس و جامه نو هم تغييرمان نخواهد داد....چند روز اولش متحول ميشويم و در ادامه همان ميكنيم كه ميكرديم....همان ميكنند كه ميكردند....و همان را ميگويند كه سالهاست ميگويند و ديگر هيچ....لب سرچشمه اي ميخواهد و زلف ياري وگرنه مابقيش بيخوديست....اعتقاد و حرف و سخن و نصيحت هذيانهائيست كه گريبانمان را گرفته اند.....لب سرچشمه اي ميخواهد و زلف ياري....كنار بهار روي سبزه ها يك هم اغوشي ميطلبد و ديگر هيچ....ما بقي همه تكراريست....سال كه تحويل ميشود احساس عجيبي در ادم بوجود ميايد....انگار سلولهاي بدن هم مانند زمين و چمنها در رشد و نمو و زندگي دوباره قرار گرفته اند....اما اين حالت تنها ساعتي باقيست و سال كه در اولين ساعت تحوليش قرار بگيرد دوباره مثل گذشته ميشويم....هيچ تغييري نيست...همان ادمها باقي مانده ايم....تنها نامي از نوروز باقي مانده است...نه شوقي دارد و نه حركتي....ديدن اينهمه سرگرداني و ازدحام و بي تفاوتي شوق و نشاط را مسدود كرده است...نه....انروزها كه عيد ميامد كودكانه هائي داشتيم....براي خريدن يك ماهي قرمز تنگ پول كش ميرفتيم....تا خانه از شوق ماهي قرمز داخل كيسه دل در دلمان نبود....نگاهش ميكرديم و ان سرخي زيبايش صورت كودكانه را پر خنده ميكرد....از شوق عيدي بابا و عمو در پوست خود نميگنجيديم....براي عيديهاي نگرفته نقشه ميكشيديم...چشممان به دست بزرگترها بود كه صد تومان ميدهند يا دويست تومان....كودكانه ذوق ميكرديم....جيبهايمان پر از اجيل و شكلات عيد بود...هر كجا ميرفتيم بعد از انكه وقت خداحافظي ميشد و همه بطرف در ميرفتند دزدكي بازميگشتيم و يك مشت اجيل و شكلات يواشكي در جيبهايمان پر ميكرديم و زود بر ميگشتيم....تكاليف عيد مدرسه را رها كرده بوديم تا تلمبار شده باقي بمانند براي شب اخر تعطيلات...با گريه و ترس تا صبح مينشستيم و زوركي انها را مينوشتيم....يك كتاني نو كه پايمان ميكرديم مرتب نگاهش مي انداختيم كه خاك نخورد...زود با دستمال خاكش را ميگرفتيم....پس از تعطيلات حياط مدرسه پر ميشد از همهمه و صداي بچه هائيكه راست و دروغ از روزهاي تعطيلي عيد براي هم تعريف ميكردند....شوق بود...و زندگي همراه شوق جريان داشت....نه پول بركت دارد و نه ادم ارزش و قيمت....تنها نامي از نوروز باقيست...ديگر حتي چشممان هم به عيدي بزرگترها نيست...خودمان بزرگ شديم و بچه ها هستند كه چشم به دست ما دوخته اند....براي من فرقي نميكند كه سال تحويل ميشود...مثل هر سال كه برايم تفاوتي نداشته است...حتي حوصله سفر رفتن هم برايم نمانده است...بايد كه در همين اتاق تنهائي بنشينم و بيرون را نگاه كنم...ديد و بازيدها را...مثل سالهاي قبل جائي هم نميروم...جائي را كه بتوانم ساعتي دور از خويش باشم پيدا نميكنم...تفاوتي ندارد كه خيليها ساك سفرشان را بسته اند و دسته جمعي قصد مسافرت نوروزي دارند....سالها پيش بود كه قبل تحويل سال ساكم را بستم و با رفيقم دوتائي به شمال رفتيم...سال تحويل هم هر دوتا خواب بوديم...بيدار كه شديم انقدر خنديديم كه علتش را نميدانستيم!!! صد سال به اين سالها گفتيم...چه فرقي ميكرد مگر...مگر سال تحويل چه ميخواست بشود كه تا انزمان نشده بود...همان بود ديگر...همان...تا اخر نوروز شمال بوديم...دوتائي ....ديد و بازديدي هم نبود...كوچه ها پر بود از رفت و امدها...حوصله ام سر ميرفت...همه از اين خانه به ان خانه ميچپيدند....دخترها لباسهايشان را پز ميدادند بهم...پسرها هم دنبال دختر بازي مثل هميشه....براي من همچنان چيزي تغيير نكرده بود...نگاهشان ميكردم...زودتر ميگريختم و به گوشه شاليزارها ميرفتم...جائيكه ميتوانستم پشت همديگر سيگار دود كنم و فكر....بعد هم تا صبح بيدار بوديم و شر و ور ميگفتيم و گاهي هم سكوت معني دار جاري بود....تعطيلات بيخودي تمام ميشد و دوباره روز از نو روزي از نو...اينهم مثل همان گذشته ها ميايد و دوباره با نقابي نو به سال نو ميرويم!!! تفاوتش براي من انست كه امسال اصلا شوق يك مسافرت تنهائي هم برايم نماهده است....حوصله لبريز شده است....شما گردش كنيد امديد تعريفش كنيد ما هم ميخوانيم و لذت شما را تصور ميكنيم....سالها پيش هميشه اين جمله ورد زبان رفيقم بود كه ميگفت: از اسمان پول ببارد اسكناسي جلوي ما نميفتد اما اگر بدهكاري ببارد همه يكجا پشت خانه ما صف ميكشد....راست ميگفت...از اين حرفها گذشته....حرف گلايه ها بي درمانتر شده است....لبخند بزن نگذار كسي بفهمد كه حالت از اينروزها بهم ميخورد....لبخند مضحك هميشگي....بودن ميان ادمهاي هميشگي...مضحكه هاي هميشگي...عيد اگر ميدانست كه چقدر ادمها شرمنده كودكانشان ميشوند ديرتر ميامد....عيد اگر ميدانست خيليها كه تا خرخره ميخورند و سطل اشغال پشت خانه هايشان عده اي را سير ميكند اما حاضر نميشوند اسكناسي به كسي كمك كنند ديرتر ميامد....سر خود كلاه گذاشتن هم عادت ديرينه ايست...كه همه انرا ميدانيم....نه شوق نوروز دارم و نه حوصله حتي از خانه بيرون رفتن...بگذار اينهم مثل همه ان گذشته ها بگذرد....يكبار فقط به دنيا ميائيم انهم بگذار اينگونه هيچ و پوچ بگذرد....انها كه برنده اين بازي هستند از اغاز پدرانشان هم برنده بودند....پدرم باخت من نيز راهش را ميروم...تنها فرقش با من ان بود كه او اعتقادي داشت و نيايشي ميكرد اما من انرا هم ندارم...همه عمر پر مشقتش را كار كرد و زحمت كشيد و اندكي هم به فكر اسايش خويش نبود...و اين عقده ديرينه ايست وقتيكه كودكي بودم و ميديدم ديگران چطور عشرت و كيف ميكنند و دنيا به كامشان است و اما پدر من حتي عيد ها هم كار ميكرد....همه ان مفت خورها هنوز مفت ميخورند....عيد به كامشان است...زندگي به كامشان است...به ريش همه ميخندند... انقدر هم دارند كه همه عمرشان را بي مغزتر از گذشته در تعفنشان لذت ببرند...انها و فرزندانشان كه نامشان از ما بهتران است هميشه مفت خورده اند و ميخورند...زندگي هميشه ارزاني انهاست....نه لذتي برديم و نه معني درست زندگي را فهميديم...تا به امروز هرچه بوده تضاد بوده است....اينهم خواهد گذشت....كنار اتاق و صداي نشئه اور موسيقي ....سرگيجه روياهاي مسدود شده....دود سيگار و عشق بازي با تنهائي...و يك پوچ بروي همه چيز....چرا بايد نوروز را اينگونه خوشامد بگويم!!! چون بر سينه ام عقده ها مانده است...عقده چيزهائيكه ميدانم...ميفهمم....ميبينم...اما كاري از دستم ساخته نيست....دنيا ميخواهي كه وادارم كني مثل همه به بيخيالي بزنم....اينرا نميتوانم....شايد من از هزار درد تو يكي را هم درماني نداشته باشم اما من با همين خيالات و عقده هايم زنده هستم....با همين سگ طاقتيهايم...فحش دادنهايم...دردي كه مثل خوره مدتهاست منرا ميخورد...من با اينها به جشن دلتنگي تو امده ام....ترك عادت موجب مرض است...شاديت را نصيب ما نكردي دردت را نيز كمتر كن...اگر به شادي متحول نميشوي بروي درد مردمانت درد مگذار...همه اينها را كه گفتم به پشيزي نميارزد....سالهاست كه در خلوت و در ميان جمع بدترش را گفته ام....تفاوتي هم نكرده است...اما من حرفم را گفته ام...اگر نميتوانم ترا تغيير بدهم ولي ميتوانم به رنگ تو در نيايم...خودم باشم...بي نقاب...سود و ضررش برايم مهم نيست...اينكه خودم مانده ام احساس خوبيست اگرچه بي طاقتتر شده ام....سال بي نقاب سال خوبيست وگرنه هر سال مثل گذشته خالي از معني و ادميت است...حميد

كنار خستگي....فكر ميكنم....بايد يك سبز مانده باشد...

كنار خستگي....فكر ميكنم...دود ميكنم....نوروز چندين سال پيش روي پله حياط....افتاب هم نورش خوشرنگتر بود...در اتاقم نيمه باز....من به پيچك روبرويم كه ديوار خانه را تا ديوارهاي خانه هاي اطراف پوشانيده بود خيره شده بودم...انگار هنوز شوقي همراهم بود...خواب بعد الظهرهايش روياي تر بود....هواي كسيكه دوستش ميداشتم بود....دور بود اما بود....صدايش گهگاهي شنيده ميشد شايد هر وقت كه زنگ تلفن به صدا در ميامد....خودش هم گهگاهي ميامد شايد زمانيكه به پشت شيشه اتاقم ميزد تا بدانم كه اوست....پشت خاطره روزهائي زندگي كرده اند كه افتابشان افتابيتر بود....غصه بود اما كمتر بود....هنوز شوق دست دادن و بوسيدن داشتم....هنوز ميتوانستم نام كسي را بروي كاغذهايم بنويسم....بر گردنم بياويزم....و با فكرش بخوابم و بيدار كه ميشدم دوباره او بود.....كنار خستگي فكر ميكنم به تمامي خوابهايم...همه ان روزهائيكه همچون يك خواب دور گذشتند....حتي ياداوري انها به وضوح برايم ممكن نميشود....فقط تكه پاره هائي مثل يك نامه پاره شده كه انرا كنار هم بچسباني در خاطرم مانده است...انروزها اگر كساني ميگفتند كه زندگي يك روياست و يك خوابست شايد به اندازه امروز اين گفته را باور نميكردم....اما در چنين روزهائي ديگر حتي احتياج هم نيست كه كسي بيايد و بگويد كه زندگي يك روياست...ديگر بهتر از هر كسي ميدانم كه همينطور است....در اين دياري كه من در ان زنده هستم و زندگي ميكنم فقط تا زمانيكه صحبت دوستيهاست ميتواني كسي را ببيني و يا كنارش باشي...اگر دلت براي خوابهايت تنگ بشود برايت ميسر نميشود كه به سراغ ان خاطرات بروي....همان ادمهائيكه روزي رد پائي در روزگارت داشتند انقدر دور شده اند كه انگار ديدنشان همچون يك كوچ بلند نا ممكن شده است....اگر به مسافت فاصله ها را ديد بزني شايد فقط چند خيابان فاصله باشد بين من و گذشته من....تنها با چند كوچه پس كوچه ميتوانم دوباره مقابل خانه ات بيايم....ميتوانم زنگش را به صدا در بياورم...همه دلتنگي و خوابهايم را تنها ميتوانم در مدت زمان كمي دوباره انطرف در ببينم...ولي ايا ميشود زنگ ان خانه را دوباره به صدا در اورد!!! بي ترديد من امروز از هر بيگانه اي بيگانه تر و از هر دشمني دشمنتر شده ام...منرا نه به چشم يك دوست و خاطره و ياداوري بهترين روزهاي عاشقي بلكه به شكل يك دزد و ياغي خواهند ديد...شايد هوار بزنند و يا پليس خبر كنند...شايد انقدر اين مسئله بزرگ و عجيب بشود كه از همه بدبختيهاي روزانه بزرگترش كنند....من همان ادم هستم...تو هم همان هستي...من نميدانم كه چه قانونيست كه روزي دوست هستيم و روزي اينهمه بيگانه....براي دوستيمان دل و جان را فدا ميكنيم...انقدر براي هم ميميريم كه شك ميكنيم چطور هنوز زنده هستيم!!! انقدر تعارف و شعر و هديه و بوسه كه خيال ميكنيم در بهشت برويمان گشوده شده است....وقتيكه دور ميشويم اما حاضر به تحمل حتي يك دقيقه كسيكه برايش ميمرديم را نداريم ديگر....حاضريم ميمون و انتر و گاو را ببينيم اما انكسي كه سالها برايش مرديم ديگر حتي زنده هم نباشد!!! من نميدانم اين چه قانونيست...كه نميشود براي يك دلتنگي تنها در چشمهاي ادمهائيكه ميشناختيم دوباره چند ساعتي نگاه كنيم...احوال همديگر را بپرسيم...اما نميشود...مطمئنا كنار انها لاشخورهائي هستند كه امروز نام شوهر را بروي خودشان گذاشته اند....يكي ديگر عاشقي ميكند...خون دل ميخورد....سالها دل ميدهد و احساساتش را به پاي كسي ميريزد انوقت يكي ديگر از گرد راه ميايد و مفت ومجاني تمام عشق ادم را صاحب ميشود...اسم خودش را هم مرد ميگذارد...ولي من هميشه نام لاشخور را بروي انها ميگذارم...كسيكه معشوقه دستمالي شده منرا ميربايد تنها يك لاشخور كثيف است...بايد به همسرش افتخار كند كه سالها كس ديگري انرا بغل كرده است...بوسيده است....و همسرش نيز سالها براي كسي مرده است كه امروز بيگانه تر از هر ادميست برايش...اينها افتخار كردن دارد...در بغل كسي خوابيدن و سر انجام همسر كس ديگر شدن خيلي افتخار دارد...و ان لاشخورها همانها هستند كه كودكانشان فردا روز يا خودفروشي ميكنند يا دزدي و هزار نكبت و هم جنس بازي و تعفن ديگر....ما فقط روي سكه را ميبينيم...فقط ميگوئيم دختر و يا پسر فلاني ادم فاسدي از اب در امد....هم جنس بازست...دخترش هميشه با پسرهاست....پسرش دزدي ميكند...ما فقط روي داستان را ميبينيم...اما چرا پدر من دزد نبود...چرا برادر تو هم جنس باز نشد....چرا تو خودفروشي نكردي....چرا تو و انهائي كه ميشناسي در تعفن فرو نرفتند....من جواب اين سوالات را ميدانم...زيراكه تو و برادر تو و اطرافيان تو و خيليها از اين والدين لاشخور نداشتند....به حق كسي تعرض نكرند...نان خودشان را خوردند و پول كثيف در حلقوم فرزندانشان نكردند....اگر هيچ چيز و هيچ عقيده اي هم نداشتند لا اقل شرافت و انسانيت را داشتند...اين شد كه تو و برادر تو و اطرافيان تو و خيليها ادم باقي ماندند و اما همانها كه گاهي دلمان ميسوزد برايشان خود فروش و متعفن و هزار كاره شدند....اصل بايد درست باشد...ريشه بايد باشد تا درخت بار بدهد...وگرنه علف هرزه نه اب ميخواهد و نه رسيدگي...انقدر بيرون ميزند كه سالها طول ميكشد بيرون دراوردنشان...اينها شايد حرفهاي ساده اي باشند...اما در ادامه داستان زندگي همه اين قصه ها تكرار خواهد شد....باد بكاري طوفان درو خواهي كرد....هر چه كني همينجا حساب پس خواهي داد...اينجا دار مكافات است...بهشت و جهنم واقعيست...همينجا حساب همه كارهايمان را پس ميدهيم و سپس خواهيم رفت...انطرف را نميدانم كجاست و چه خواهد شد...مهم انست كه اينجا خيليها را ادم كرده است...ان سالها و اين سالها هم خواهند گذشت....همه چيز ميگذرد...چيزي در زمان متوقف نخواهد شد....بدي كاشتيم بدي درو كرديم...محبت كاشتيم محبت ديديم....بيچاره كسيكه هنوز اينها و اين ساده ترينها را هم نميداند...عشق هم اختياريست...اجبار در عاشقي نيست...عاشقي چيزي نيست كه با اجبار بيايد...انكه عاشق است ميماند...انكه مهربان است همچنان مهرباني ميكند...دوست ميماند و هركه رفت دوست نبود...چند روزي به شكل ما در امد تا ما را بفريبد اما خودش را فريب داد....عاشقي هم قيمتي ندارد...دل بزرگ ميخواهد و احساس تميز....دوست هميشه باقي خواهد ماند....نه به دشنام ميرود و نه به محبت ميماند...او ميماند زيراكه دوست است...زيراكه دوستي هم نوعي عاشقيست....كجا عاشق و معشوق عيب همديگر را ميبينند!!!! چيزيكه ميان عاشق و معشوقست ان لحظه جدائي از اطراف و نامردميهاست....فقط سلامي انها را گرمتر ميكند....به بودن...به رستن....به جوانه زدن...يك سلام دوست ادم را سبز ميكند...ميروياند...خاطرات پليد گذشته را ميسوزاند....يك قطره اشك دوست همه سرزمين وجود ادم را سيراب ميكند...يك سلام...يك تماس...يك ياداوري انچنان ادم را منقلب ميكند كه ان پوچها را از ياد ميبرد....فداي صحبت دوست....فداي سلام دوست...فداي اشاره اش و ان اشكهايش...قيمت يك دوست واقعي قيمت يك دنياست....بايد نفس را هم تقديمش كرد...اما او نفس ترا نميخواهد او خودت را ميخواهد...به هم نفسي...به عشق ورزيدن...به بودن و با يكديگر ديدن و جستجو كردن...كسيكه نفس ميطلبد نه دوست است و نه عاشق...عاشق و معشوق ادعائي ندارند...هر انچه باشد برايشان غنيمت است...يك سلام و يك دوست همه خاطرات بيهوده را ذوب ميكند...

معرفت در گرانيست به هر كس ندهند

پر طاووس قشنگست به كركس ندهند

فداي صحبت دوست كه واژه مقدس دوستي را زنده نگاه داشته است....فداي ان نفسهاي پر التهابش كه نفس را تازه ميكند..فداي ان دستهاي معصومانه كه هزار بوسه ستايشگر نيست....بايد روز و شب بوسيد كسيكه واژه دوستي را زنده نگه ميدارد....در اين ايام پژمرده و پوسيده و دلگير دل به صحبت دوست خوش كرده ايم...باشد كه نوروز امسال نوروز دوستيها و عشق باشد....براي همه...براي من...براي تو...براي هركسيكه خوب مانده است...بايد براي هركسي هنوز يك دوست مانده باشد كه با سلامش معطر بشود و همه كركسها را به زباله داني افكار بسپارد....بايد كه هنوز براي هر كسي دوستي مانده باشد....اگرچه كيمياست اما هنوز هم هست....يقين دارم كه ميگويم....هنوز شرافت و عشق و دوستي زنده است....و خواهد ماند...و خواهد بود و فرداها از ان عاشقيست...و دوستي...و مهرباني...و سبز....سبزي كه همه جا را خواهد پوشانيد...حميد

پرواز بسته....

هواي شب....شبهائيكه چيزي در انها نيست....رويائي ندارند....حتي خوابشان اشفته و پريشان است....شبهائيكه دقايق ان به كندي ميگذرند....شبهائيكه كسي دور هم جمع نميشود....هر كسي در سوراخ خويش چپيده است....مثل مارها....مارها هميشه وقتي كسيرا ميبينند زود ميخزند و فرار ميكنند....كنار شاليزارهاي شمال وقتي افتاب بيرون ميزند مارها بدن خيس و مرطوبشان را زير افتاب پهن ميكنند....وقتي از كنارشان رد ميشوي گاهي متوجه انها نميشوي انگار يك تكه چوب روي زمين افتاده باشد....وقتي به زير بوته ها ميخزند و فرار ميكنند تازه ميفهمي زير پايت يك مار خوابيده بوده است....ادمهائيكه مثل مارها فرار ميكنند....مثل عقرب دمشان هميشه بالاست تا نيشت بزنند.....خستگي را چگونه ميشود نوشت....وقتي اشتياقي نيست....وقتي چيزي تغيير نميكند....وقتي مفت گوئي هميشه هست و ميماند....چرا بايد اينجا به دنيا ميامدم!!! كدام قانون بهم ميريخت اگر من هم همچون مردمان ديگر در جاي ديگري متولد ميشدم....انجائيكه ميتوانستم خودم باشم....انجا كه مجبور نباشم شوق و اشتياقم را محبوس كنم و منهم همچون مارها به درون بوته ها بخزم!!! دلگيرم از هرچه هست....گاهي بيهوده خودم را اميد ميدهم....گاهي بيخودي به خودم ميگويم كه فردا سبز خواهد بود....من ميدانم كه همه اينها تنها يك تصور است....روزگاري ارمانهائي داشتم....همه انها دروغين بودند....همه ان فكرها منشائي جز بيهودگي نداشتند...ميدانم كه نميشود ادمها را تغيير داد...نه...نميشود....نه من و نه هيچكسي قادر نخواهد بود ادمها را عوض كند....همه افكار انروزهاي من بيهوده بودند....همه دل بستنهايم پوچ و توخالي شدند....كسي نماند....كسي بر پيمانش نماند....كهنه كتاب منرا تنها براي مدتي خواندند و تمامش كردند و نماندند....كتاب كهنه جايش در گوشه تاقچه است...انقدر خاك ميخورد تا ورقهايش سست و كاهي ميشوند و ميريزند....منهم فرو ريخته ام....منهم بي هويتتر شده ام....انگار هيچ چيزي را قبول ندارم....حتي افكار خودم را نيز باور نميكنم....تنهائي هم مدتهاست همراه من است و ديگر هيچ....اگر ميتوانستم حتي ديگر نمينوشتم....اگر ميتوانستم خود را از يك بلندي به پائين مي انداختم.....پوچ است قصه ادمها....همه تا به سر فريبكاريست.....ادمهاي خوب تنها ميمانند...خوبي تنهاست.....انچه نامش مهربانيست كمياب است....نميتوانم خوشبينتر از اين باشم....نميتوانم دردهاي بي پاسخ را ناديده انگارم....نه...نميشود.....فريب خودم ديگر كافيست....چقدر بايد خود را فريب داد!!! چقدر بايد خود را بيهوده دلداري داد....چقدر بايد افسوس خورد واخر هيچ......من ازادم....به نكبتي كه در ان فرو رفته ام ازادم....به عقيده و پوچي كه سراسر وجودم را گرفته است.....قاب عكس پدرم مرا به فكر فرو ميبرد....امدم كه چه بشود!!! چرا بايد ميامدم كه روزي بروم....اين حرفهائي نيست كه من امروز انرا گفته باشم....يادم ميايد كه در نوجواني هم هميشه از خودم و پدرم پرسيدم كه چرا من بايد ميامدم!!! اگر امدم چرا بايد پاسخ گوي شما باشم!!! مرا به دوزخ بيندازيد....انجا انچنان كه ميگوئيد عذابم كنيد اما من اينرا از خداوند خواهم پرسيد كه چرا مرا اوردي كه عذابم كني....مگر من خواستم...مگر من گريبانت را گرفتم....چرا راهم را باز نميكني...يا بميرانم يا مرا برسان....بنده كه نميتواند پس چرا تو كه ميتواني هميشه صلاح نميبيني كه من برسم....مگر چند سال ديگر مانده است....همه اين روزها كه بيهوده گذشت...همه پيمانها كه سست بودند و گسستند پس تو كي ميخواهي التفاتم كني...ايا تصميم داري التفاتي كني؟!!! ايا بايد چشم اميد را ببندم و كور تر به پيش بروم....يا خود را به دامن افيون و بيخبري بيندازم تا زودتر منهم يك قاب عكس بشوم....چه فرق ميكند...بفهمي و نفهمي همه يكيست...برنده انكسيست كه نميفهمد و يا كمتر ميفهد....تا كجا بايد جان سختي كنم...تا كي بايد روز و شبم را اينگونه بسر كنم....من كلامي و نامي ناخواسته بودم و از نوجواني اينرا گفتم...به هركسي كه ميرسيدم ميگفتم كه دلم از اين روزگار تنگ است....انروزها شايد اتش جواني بود و شوق رسيدن به دوست زبانه ميكشيد...امروز چه دارم؟!!! ايا انقدر جوان هستم كه دوباره ان اتش در من زبانه بشكد....يك زندگي خراب شده را ديگر كجا اغاز كنم....درد انجا بود كه نزديكترين كسم دروغ ميگفت....گفت ميميرم...اگر تو نباشي ميميرم....پس چرا تو ماندي و من دارم تمام ميشوم!!! حرف شما ادمها سراسرش فريب است...شما نميميريد...انهائيكه مهرباني را ميدانند به خاطر شما تمام ميشوند تا شما همچنان دروغ بگوئيد...ان ابلهي كه همخانه بود چه تاجي برسرم گذاشت!!! چكار كرد جز فحش و دشنام و جواب پس دادن....خاك كاهو برسرت كه احساساتم را به زير خاك بي تفاوتي بردي...روزي كه من در نظر همه بزرگ بودم انگشتت را روي من گذاشتي و به همه گفتي يا او يا هيچكسي...وقتي رسيدي يادت رفت كه تو نيز همانند انهمه دروغگوئي كثيف بودي....مهربانيت هم دروغين بود....همه رفتارت تظاهر بود.....امروز در جائي نشسته ام كه شوقي در ان نيست....سكوت است و ديگر هيچ....فرض را براين ميگذارم كه همه خوب بودند و اين من هستم كه هميشه متفاوت و بدكار بوده ام...حتي اگر اينچنين است ميخواهم بدانم هدف از امدن يك تفاله احساسي چون من چه بوده است....يك پوچ بزرگ مينويسم بر همه دقايقم....تفي مياندازم....بر همه انچه منرا مسدود كرده است....نام ادم را از روي خودم برميدارم...حتي به زندگي ادميزدي هم فكر نميكنم....زندگي ان دم مستيست وگرنه باقيش همه فريب كاريست....جان لنون بزرگ ميگفت: ترا با تلويزيون و سكس و عقايدي ميفريبند تا پولت را بگيرند و روحت را نيز و تو وقتي نتواني انچنان باشي كه ميخواهند ترد خواهي شد و يا بيصدايت خواهند كرد.....خسته ام و بيزار....از انچه نامش را زندگي گذاشته ام....واي كه اگر خدا اين ماهيها را نمي افريد تا اين لحظه دوام هم نمياوردم....همين چند ماهي گوشه اتاق همه سرگذشت من شده اند...شايد روزي ديگر كسي نماند كه غذايشان را بريزد...مهم هم نيست...سگ ولگردي كمتر به هيچ كجاي اين عالم پوچي گرفته بر نميخورد....كاش قبل مرگم دستانت را بگيرم...حميد

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است

كارم از گريه گذشتست كه اينگونه به خود میخندم

Phil collins ستاره بی مثال موزیک راک انگلستان... ادمهائی که تنها یکبار همچون پیامبران ظهور میکنند و حرفشان ان انسانیت فراموش شده است.

 

خلوت من...

دلم گرفته است....انگار يك بغض نشكسته بر سينه سنگين ميايد

شب چنان تيره كه شب پيدا نيست...شب هم پيدا نيست....شب هم پيدا نيست...

عشق اما پيداست....عشق اما پيداست....حرف حرف فرداست....كار بچه هاست

در روشناي هر روزغمي و بغضي نشكسته سراغم ميايد و همراه ميماند تا شب هنگام انجائيكه ديگر خودم ميمانم و در و ديوار.....خاطره از تكرار ان مكدر است....هنوز ميان نفسهاي من چيزي اسيرست....شايد يك واژه باشد...

طاقها بي كاشي راهها مثل هم

حرفها شاعر كش بغضها بي شبنم

ماه هم دور دور اه اما نزديك

روز هم بي روزن سرد...سرد و تاريك

چه سرد و تاريك....چه سرد و تاريك

عشق ما پيداست....عشق اما پيداست

صدا كن مرا.....صداي تو خوب است....اينرا سهراب بزرگ گفت....من نيز بارها گفته ام...به زبان خويش ....

برگها زرد زرد وقتي هوا نيست

بوسه سرد سرد صدا صدا نيست

زخم هم چه بيهوش هيچكس با ما نيست

شب چنان تيره كه شب پيدا نيست

شب هم پيدا نيست...عشق اما پيداست

كاغذي بردار برايم سياه قلم نقاشي كن وقتي طرحي ميكشي سيمايت را دوست دارم انگار معصومانه تر ميشود

دست نقاش از همه تنهاتر

پرده هارا شسته زير باران

اخرين شاعر پريد و دور شد

شعرش از هر دشنه اي اويزان

اي يقين سبز مثل معجزه

سايه امدن تو در راه....روز بايد باشد

عشق .....اما.....پيداست

شاعري كردن هم در اين هوا دلي بزرگ ميخواهد....من اگر شاعر بودم واژه ها از دستم ميگريختند....ترجيح ميدهم هميشه بنويسم اينطور بيشتر ميتوانم دوام بياورم

عشق اما پيداست.....عشق اما پيداست

دوستي دارم با دلي بزرگ....تازه از راه رسيده اما اشناست.....شعرش اشناست....حرفش اشناست......خودش اشناست

باز دل رمیده ام می طلبد بهانه ای

صحبت یار همدلی ، گوشه قهوه خانه ای

گر نشود میسّرم ، گوشه خانه می روم

پنجه به ساز می زنم ، ساز کنم ترانه ای

اين ترانه را او گفت و چه اهنگين است....محمد حسين ولائي

دلم هواي يك قهوه خانه در روستاي ماسوله را كرده است...وقتي مه پائين ميشكد....شايد در جيب من يك بطري باشد به جاي چاي ترجيح ميدهم كمي سر گران و مست باشم....نگاه كه ميكنم صحبت خداست در خلوت من و مه و قهوه خانه متروك....

عشق اما پيداست....عشق اما پيداست

حرف حرف فرداست.....

دستهايت ارام شماره ها را گرفتند....شايد در ذهن تو همان لحظه ترسيم ميشدم....و سپس صدائي ارام ميگقت سلام.....

زخم گاه اهو چشم براه جادو

جنگجو جنگجو از اشتي بگو

چه شد چه شد پايان قفس

چه شد چه شد نور مقدس

جنگجو از اشتي بگو....

گوشه تنهائي جاي بكريست براي فكر كردن...براي زمانيكه ميشود از خويشتن جدا بود و با يادها در اميخت

پاي اين كتيبه شكسته

پا دراز كن اي هميشه خسته

مرا ببر به كوچه حميد

مرا ببر به تخت جمشيد

دبستان جهان تربيت

ببر به كلاس اخر تبعيد

اشك چيز مقدسيست.....چيزيكه ارامم ميكند....و شاملو گفت: اشك انروز لبخند عشقم بود....

اگر سازي داشتم انرا اين زمان كوك ميكردم....پشت پنجره در اميخته با اشكهايم ميزدم.....زخمه ميزدم.....انقدر كه سرپنجه ام زخم بشود

جنگجو جنگجو از اشتي بگو

احوال دل را چه كسي ميداند به غير دوست....دلتنگي را چه كسي ميشناسد غير يار...منرا چه كسي ميفهمد غير تو

هيچ كاري خوشتر از كار تو نيست

هيچ ياري مثل شهيارتو نيست

زندگي واژه گاه غم انگيزي ميشد....و اندوه كه وقتي ميامد شادي ميگريخت

كار به دنيا امدن كار دشوار

درك دلتنگيهاي زن كار عيسي

كار از بر كردن تو پيرهن تو

بهترين غزل ناز من بهترين كار

براي دلم سالهاست دل اي دلي ميكنم....دل را بسيار باخته ام اما سرانجام دلم روي دست خودم ماند تا دوباره تقديمش كنم....

اينبار پس دادني نيست....پس از تقديم پس گرفته نميشود!!!

بر ميگردم صدايم را بردارم

برميگردم دستهايم را بردارم

برميگردم....برميگردم....بگذاريد برگردم

برميگردم خواهرم را ببويم

برميگردم حيوانم را بشويم

برميگردم....بگذاريد برگردم

تمام نا تمام من با تو تمام ميشود....شاعر بي نام و نشان صاحب نام ميشود....

ته چمدانم پر از شمع روشن

لب استين من خيس از بغض رامسر

برميگردم....بگذاريد برگردم

قصه اشفته و تنهائي امروزم را با همراهي اشعار استاد شهيار قنبري و شاعر رند و صميمي محمد حسين ولائي تا حدي كه حوصله نبرد گفتم...قصه كه تمامي ندارد....بقيه را در ذهنم دنبال ميكنم....اما سكوت نميكنم....شهيار خان قنبري كه غربت نشين است و دور...دلم ميخواست براي يكبار هم كه شده اورا ببينم و دستانش را بوسه باران كنم....همواره صدايش در اتاق تنهائي من جاريست...ولائي گراميم اما همين حواليست از همينجا دستانش را ميفشارم....و هر كه مهرباني را ميشناسد را ارزومندانه ستايش ميكنم....حميد

كسي و يا چيزي در من....

در من كسي...در من چيزي....پنجره نياز باز است...باد ميوزد...پرده خيال ارام تكان ميخورد....سايه من بروي ديوار افتاده است....در من كسي و يا چيزي زمزمه ميكند....گنگهاي زيادي ميشناسم...هربار نامشان را از انها پرسيدم به من لبخند زدند...نگاه عجيبي داشتند....در سكوت با چشمان من نجوا ميكردند...من ان گنگيها را زياد ديده ام اما جنس انها را نميشناسم...هر بار ميخواستم با حس گنگي در اميزم لبخند ميزد و حرف را عوض ميكرد....گوئي سراسيمه چيزي را از من مخفي ميساخت....من ان گنگها را سالهاست ميبينمشان...كنار جاده هاي شمال....ميان ان مه گرفته و سرسبزي....در ترافيك و شلوغي خيابانهاي شهرم....بعضي وقتها كه در خودم فرو ميروم انها دوباره پيدايشان ميشود....ازارم نميدهند تنها گنگند...در من كسي و يا چيزي گنگ مانده است....روبروي چشمهاي مبهم من شبها در سكوت اتاق انگار فضاهائي زندگي ميكنند....صداهائي نجوا ميكنند....انگار اسمم را صدا ميزنند....چيزي و يا كسي در من....نگاه ميكنم...نگاهي كه هميشه جاريست به يك بهت مشخص....چيزيكه هميشه ميبينم...ابعادي ساده....ديوار....ديوارها ابعاد ساده اي دارند گاه كوتاه و گاه بلندند....هرچه بلندتر باشند چشم انداز را كورتر ميكنند...من عادت ندارم روي ديوارها چيزي بنويسم....اصلا نگاهشان هم نميكنم...زود راهم را كج ميكنم....چيزي و يا كسي در من....همه چيز تناقض دارد....انگار نوعي بينظمي به شكل منظمي در امده است....چيزي در جاي درستش نيست....پرنده ها جاي دانه خورشت و برنج پسمانده ميخورند...عجيب است....پرنده هاي اين حوالي نيز همچون ادمهايش جور ديگري زندگي ميكنند...اما پرواز هميشه واژه بزرگيست...امتياز انها به مردم اين حوالي همان پرواز كردن است....چيزي و يا كسي در من....در روي اجاق انديشه غذائي دم نميكشد تنها ظرف ابيست كه زود به جوش ميايد و تبخير ميشود....گاهي خيال ميكنم كه افكارم تبخير شده اند...اما در بازيافتي عجيب دوباره ابري ميشوند و بر من ميبارند.....ميبارند....لحظه هائيكه ميبارند....گاهي دلتنگتر و شادي محدود است....ذهنم مسيرهاي بسياري را پيموده است.....در سر انجام هر مسير دوباره راهي باز ميشود...به كجا ميرويم؟!!! انگار در جريان اين زندگي پاهايم به زير پيكر من درجا ميزنند...هرچه ميپيمايم باز خودم را در همان گذشته ميبينم...تصاويرند كه از مقابلم عبور ميكنند وگرنه من سالهاست بي تحرك نگاهشان كرده ام....گاهي فكر ميكنم كه نوشتن هم به كارم نميايد و تصور ميكنم بسيار تكراري شده است اما طراوشات عجيبي باز دستهايم را به ناچار بروي كاغذها ميبرند....چيزي و يا كسي در من....فكرم را كه متمركز ميكنم ميبينم بسيار خانه ها و اتاقكهائي را كه درون انها زندگي نكرده ام اما انگارانها را ميشناسم...انگار درون هر كدامشان زندگي كرده ام و ادمهايش را ميشناسم...به درون هركدامشان كه پا بگذاري ترا به نشستن تعارف ميكنند...چاي و پذيرائي هميشه يكجور است....همه در ابتدا نگاه متعجبي دارند و سپس نگاهشان عادت ميكند...انگاه دوباره تصور خواهي كرد كه در يك تكراري ديگر گير افتاده اي....از تعريف و تعارف و خاطره كه بگذري و حرفها تمام شود باز ان نگاههاي بيخودي جاري ميگردد...و سپس لحاف و تشك خواب را پهن ميكنند...ستاره ميشماري و يا ذهن اشفته را معطوف افكارت ميكني تا خوابت بگيرد....صبح هنگام دوباره روبروي همانها با همان حرفها خواهي بود....كسي نميداند كه با تو گنگهائي زمزمه ميكنند...كسي نميداند كه در ذهن تو زمزمه هاي مرموزي جريان دارد كه فكرت را عجيب به دنبال كشف انها ميبرد....ادم معمولي بودن شايد خيلي خوبتر باشد....كارهاي معمولي كردن و كار كردن و خوردن و بقاي نسل....درست همانند اينهمه ادم پيرامونم...اما وقتي كسي و يا چيزي در من گنگ باشد من دوباره از ميان ادمها فاصله ميگيرم و به دنبال درونم به جستجو مينشينم....

ورق كاغذي در دستم بود...مه غليظ....نوشته هاي روي كاغذ را نميبينم!!! چيزي و يا پيغامي براي من در ان نوشته شده است...شايد نقشه راهي باشد...شايد توصيه هاي به درد بخوري باشد و يا نشان از چيزي و يا كسي در من!!! ميان مه پائين كشيده هواي عجيبي با من است....سيگاري اتش زدم...چقدر هوائيراكه در ان كسي را به وضوح نميبينم دوست دارم....درست مثل راه رفتن ميان مه....قطرات ابيكه در هوا معلقند....چيزي و يا كسي در من زمزمه ميكند...شايد در يك قدمي من ميان مه باشد!!! اگر اينچنين باشد اورا خواهم يافت....اگر دستهايش را در دستانم بفشارم ميتوانم با احساس بهتري قدم بردارم....هواي بيخبري را دوست دارم...و احساس خوش پريدن را...

من در مه....نامه اي در دستم....اشكم را پاك كن....لبخند ارام را دوست دارم....و صداي ارام را....دوستت دارم را خيلي دوست دارم....باد ابرها را با خودش ميبرد...چه كسي ميداند قصه مترسكها را!!! گنجشك ارام بر شانه مترسك نشست....انگار ميخواست پوشاليش را ببوسد...مترسك از شوقش گريست....مترسك عاشق گنجشك بود...روزهاي تنهائي در دشت مبهم كنار گنجشك ميگذشت....چه كسي جز گنجشك قادر به فهميدن مترسك بود!!! مترسك اگر لبي داشت بسيار ميبوسيد....گنجشك به مترسك قول داد لبهايش را اينبار همراه لبخند برايش بازسازي كند....پوشالها انگار جان ميگرفتند....خوني ميان انها جاري ميشد...انگار مترسك به شكل ادمي پوست ميانداخت....انگار گنجشك به شكل ادمي در ميامد...انگاه دو دست همديگر را در اغوش كشيدند...در بهت و گنگي يك دشت هواي بوسيدن جريان پيدا كرد....و نسيم خنكي وزيد....گنگها انگار اسمشان را گفتند....كسي و يا چيزي در من....حميد

چشم رویا....

چشمانم را ميبندم....چشم بسته در خيال راه ميروم...گوشه هاي تاريكي ميبينم....و راهروهاي عجيب....مه غليظي پائين كشيده است...انگار چيزي ميان مه به من لبخند ميزند....چشمانم را ميبندم....چشم بسته در خيال....بسوي خوشبختي و اينده....چيزيكه تنها در تصوراتم جاريست و حقيقت خاليست از واژه ها....حرفهائيكه تنهائي را ميربايند....چيزهائيكه ادم را به شوق مياورند....چشمهايم را ميبندم...چشم بسته در خيال بسوي يك جاده متروكه راه ميپيمايم...پليست ميان اب...و ان روبرو كسيكه به دنبال دستهاي من است....چشمهايم را ميبندم....چشم بسته در خيال با هواي گريه عجيب با واژه رسيدن همراه ميشوم...تنها در خيال است كه ترا ميتوانم احساس كنم....چشمهايم را ميبندم در جائيكه ديدن گناه بزرگيست...و اندوه بر سراسر سرزمين وجود من ريخته است....چشم بسته در خيال روبروي چشمانت انقدر گريه ميكنم كه كور بشوم...انهمه ديدن و درد كشيدن همه حاصل دنياي بيداريها بود....چشمهايم را ميبندم...چشم بسته در خيال روبروي تو اي حقيقت جاري من اواز ميخوانم....انقدر مست ميكنم كه قامتم را كشان كشان به تو برسانند و در پايت بيندازند...چشم بسته در خيال من اندامت را همچون پيچك سبزي بالا ميروم....به تو ميپيچم اي واژه بزرگ....همه اندام سفيدت را سبز ميكنم....و لطافت جوانيت را چشم بسته در خيال به گرماي بوسه هاي خسته خيس ميكنم....لبهاي در سكوت مانده من ميدانند كه راز بوسيدن چيست....همه پيكر جوانيت را از پا تا به سرت خيس از بوسه هاي مسدود شده ميكنم....و در عشق بازي بي مهابايم چشم بسته در خيال انقدر بروي شانه هاي جوانيت گريه ميكنم كه تمامي اندوهم بيرون بريزد و من ارام در هواي تو معلق بمانم....چشم بسته در خيال به صدايت گوش ميدهم...اهنگينترين نت روزگار تنهائيست...و لطافتي دارد كه بسيار بايد شنيد تا سيراب شد....چشمهايم را ميبندم...در اين حوالي با چشم باز افتاب صورتم را ازار ميدهد و مردمك چشمم درد ميگيرد...من چشم بسته در خيال به مهماني تو ميايم...و با خود قراري گذاشته ام كه در همين خيال بميرم...ميخواهم كه ديد چشمانم را به تو تقديم كنم....ديدن براي من سالهاست كه ازار دهنده است...چشمانم را ميبندم و در هواي پاكيزه تو بازش ميكنم...در مهماني گل و سرود و ترانه در بهار چشم بسته با دسته گلهاي وحشي به مهماني تو امده ام...گلهاي سرخ و صورتي را ميان موهايت ميگذارم...و چشم بسته ترا استشمام ميكنم....از بوسيدن پروائي ندارم و بي دريغ اندام جوانيت را بوسه باران خواهم كرد...جائي را خشك نخواهم گذاشت...پيكرت را به بوسه خيس خواهم كرد...همه ترا در خود خواهم ريخت تا سيرابم كند...و همه خود را در تو ميريزم تا ارامتر باشي....نگاه كن....روبروي من...روبروي چشمهاي مبهوت من دوباره نگاهم كن....چشم بسته در خيال نگاهت ميكنم....من نميدانم كه از كجا امده ام...نميدانم كه راز اندوه چه بوده است....ان پشت سر سفره هاي بي نان...حرفهاي دروغ....خواب الود هاي هميشگي...ان پشت سر تزوير و گلايه بسيار...ادمها به شكل روزگار...روزگار به شكل كريه...من از ان پشت سرها ميايم...نگاه كن كوله بار غريبيم را....به پيش تو پناه اورده ام....چشم بسته در خيال خودم را در كنار تو رسانده ام....ان پشت سر شهري پر ازدحام است...ادمهايش اهني....خنده هاشان سست....پيمانشان سستتر....حرفشان ريا كاري...من از ان پشت سرها ميايم...جائيكه عشق بي معني ترين واژه هاست....از ان پشت سرها ميايم جائيكه هزار شب گريه تنهائي را يكي مرهم نبود....وقتي ميگريستم يكي به محبت نيامد....ان پشت سر اندوهي دارد كه من چشم بسته در خيال از ان گريخته ام....من از هواي دود الود ان پشتها ميايم....دود خورده ام اما به شكل انها در نيامدم....سفيد ماندم....و همچون پيچكي خودم را به در و ديوار كشانيدم و چسبانيدم تا به باغ با صفاي تو رسيدم....شاخه هاي سبز من از بالاي ديوار سرك كشيدند....دخترك افتاب را در ميان باغ رويا ديدند....خود را از ديوار به پائين كشانيدند....و خلوت باغ را پيمودند تا به پاي تو رسيدند....در انجا روي پاهايت طنيدند و بوسيدند و بالا كشيدند خودشان را...همه اندام ترا سبز كرده ام....انگاه بر لبهاي جوانيت بوسه اي گذاشتم....لرزيدي و از انعكاس ان من دوباره ترا محكمتر بوسيدم....در اغوش برگهاي سبز من ارام شدي....مرا در اغوش كشيدي....مسافر تو از ان پشتها ميايد...انجا كه پاي كودكانش در نوروز به زمين ميچسبد....انجا كه پدرهايش بيصدا گريسته اند از غم سفره هاي بي نان....تنها ميتوانم چشم بسته در خيال به مهماني تو و گل و شعر و نور مشرف شوم...من از ان پشتهائي ميايم كه صداقت بي معناست...چشمهايم را كه باز كنم حجمه اي از اندوه دوباره سراسر منرا در خود ميگيرند...اينبار چشمهايم را بستم تا چشم بسته در خيال براي ابديت به تو بپيوندم...اي زلال جاري در افكار خسته من....اي صداي هم صدائي در ذهن پريشانم....ترا از رويا به اتاق خود خواهم كشانيد براي هم خوابگي عجيبي كه دوستش دارم...براي لمس تو ترا از قاب انديشه و ذهن بيرون خواهم اورد...روبروي تو خواهم مرد...پس از لمس تو خواهم مرد...و قراري گذاشته ام كه تا انروز خاموش نشوم....من از ان پشتهائي ميايم كه مدتهاست چيزي براي اميدواري ندارد...و شوقي در من محبوس است كه انرا براي رسيدنت مخفي كرده ام....اغوشم را اينبار پر ترانه روبروي رسيدنت خواهم گشود....به ان پشتها هم نگاه نخواهم كرد....و اينده پر از روشني خواهد بود....دلتنگ و چشم بسته در خيال در اين اتاق بسته با موجهاي سرگردان خيالاتم عشق بازي ميكنم...و تصور ميكنم روزي را كه همه روزهايش پر از نشاط كودكانيست كه پاهايشان بي كفش نيست...و جيبهايشان پر از خوردنيهاست...و پدرانشان انقدر خوشحالند كه حسرتهايشان را دود نميكنند و در گوشه هائي تنها نميگريند....و تصور ميكنم شهري را كه ارزوي هر كسي در ان بر اورده خواهد شد....چشمهايم را گشودم...بوسه اي را به باد سپردم كه با نوروز به خانه ات بياورد...الهي تو نوروز اين مردمانت را با تحقق ارزويشان نوروزي تر كن....و الهي تو خود پاسخ نياز انها باش.....نگذار در نوبهار كسي اشكبار به استقبال بهار برود...نگذار دلي پژمرده بماند....بهار را به دريچه رحمت و بخشايشت بر همه اين مردمان پرجلوه تر كن....و دلها را انچنان شاد كن كه واژه اي به نام دلتنگي و اندوه برجا نماند....تو قادري...و ميدانم كه ميتواني....حميد

همراه من باش موج بي ساحل....

بي حوصله ام و ياداوري هرچيز كه در اطرافم گذشته است ازارم ميدهد.... از ادمهاي صد من يك غاز گرفته تا انكه نامش هم خانه بود....هركه دوستت دارم را همچون تهوع بالا اورد و نماند....او بروي خودش تهوع كرد....من اگرچه بي حوصله ام و بي انگيزه اما لكه اي بر من نمانده است....هنوز شوق محبوسي در من خانه دارد...

من از تو با همه گفتم كه گريه بگيرند

من از تو با تو نگفتم كه در تو بميرم

بايد كه يادهاي گنديده و دروغين را به زباله داني فكر انداخت....اگر بشود!!! بايد انها را كه زياد دروغ ميگفتند را به گنداب خودشان سپرد....انها هميشه متعفن خواهند ماند....حتي زلال اب انها را تميز نميكند و نميتواند شستشو بدهد....انها پسمانده هائي هستند كه بازيافت نخواهند شد...فراموش شدگانند....يادشان فضاي ذهن را به گند ميشكد...دوستت دارم كه از دهانشان طراوش ميكند را نبايد جدي گرفت....انها به اين تهوع خواري عادت دارند...انها تهوع خيليها را خورده اند و دوستت دارم را گفته اند....انها را به اب هم نميسپارم انها را باد خواهد برد...بگذار گم بشوند...بگذار جاي ديگري ان كارها و حرفها و دروغهايشان را دوباره بگويند....بگذار بيخودي مظلوم نمائي در بياورند...انها را به حال خودشان بگذار...كسيكه دوست داشتن را بداند و دركش كند هرگز نخواهد رفت....در همه جا باقي خواهد ماند زيراكه او دوست داشتن را درك كرده است...كسيكه براستي دوست ميدارد انقدر بزرگ است كه هيچ چيز نخواهد توانست اورا منصرف كند...حتي رهگذرها و بد چشم ها هم نميتوانند راهش را تغيير دهند....كسيكه دوست داشتن را ميفهمد ادم را با كس ديگري عوض نخواهد كرد....

هيچكسي را جايگزين ادم نخواهد كرد...انها كه اينگونه اند هميشه همان تهوع خوارهاي هميشگي باقي ميمانند...امروز ترا دوست ميدارند....فردا رفيق ترا....فرداهاي ديگر كسان ديگر و فرقي برايشان نخواهد كرد....انها ارزش فكر كردن را هم نخواهند داشت....اين قانون زندگيست كه ادم بايد همه جور جانوري را ببيند و تجربه كسب كند....نه به تشويقشان ذوق كند و نه با تحقيرشان بشكند....ادم بايد بماند و بگذرد از اين فرسودگيها....

اگرچه ازرده و دلگيرم و ياداوري همه چيزها برايم عذاب اور شده است اما هنوز تنفس ميكنم....خسته ام اما هستم....تنهائي سختست اما من تحملش خواهم كرد....هرچيزي بهائي دارد كه رسيدن به ان مستلزم ان بهاست....اگرچه دقايق خاليند و دلگير و انگار ديرتر ميگذرند و صدائي نيست و سكوت است و تنهائي اما به ترانه و شعر انرا روشن خواهم كرد....هنوز دستي دارم براي نوشتن....و هنوز طراوشات ذهن من نميگذارد كه راكد بمانم....بايد كه خيلي چيزها را به زباله داني انداخت....

نبايد انها را با فكر همراه ساخت...نبايد بهار را با ياد انها به پيشواز رفت...اگرچه ميدانم بهار هم در تنهائي تكرارست....هيچ است و پوچ اما نميخواهم در اين پوچي يادهاي گنديده همراهم باشند....انها را بايد دور كنم...اگر بتوانم!!! دشوار است انهمه نشستن و برخواستن را به يكباره از ياد برد...ميدانم كه نميشود اما انها را به زباله داني فكر خواهم انداخت...مرور انها تنها در اشغالها دلپذير است....همانطور كه دلت نميخواهد به سطل زباله پر شده نگاه كني به انها هم توجه نخواهي كرد چون بوي گند ميدهند....ذهن را بايد پرواز داد....شايد برسم....شايد دوباره اغاز كنم زندگي را....شايد....شايد بتوانم دوباره همخانه اي داشته باشم....شايد اينبار بتوانم پرواز كنم....شايد ازردگيهايم تمام شوند و من جاري بمانم....حتي فكر كردن به ان هم قشنگ است....اخر پوچي رسيدن است.....يا به معشوق يا به مرگ....قشنگ است ياد كسيكه خوب مانده است....حتي فكر كردن به خوبيها قشنگ است....انها كه خوبند همه قشنگند....انها كه مهربانند همه خوبند......خيلي قشنگ است كه هنوز ميشود به ادمهاي خوب فكر كرد.....انها هم غصه و هم قصه هستند.....انها چيزي همانند بارانند كه از ابر مهرباني ميبارند و طراوت ميدهند و ادم را جاري ميسازنند.....دلم لحظه اي هم خوابگي با يك ابر پر باران را ميخواهد....با كسيكه خوب است....هم خوابگي خيلي خوب است وقتي مقابل مهرباني باشي و نداني چه كسي بودي و هستي و بيخبر از همه زباله ها بماني....اينگونه خيلي خوب است....وقتي ميشود به ان فكر كرد هنوز اوقات گنديده هم خوبند.....بوسيدن خوب است....و شوق پرواز....حميد

عشق الكترونيكي....

من كسي را ميشناختم كه حرفهاي قشنگي بلد بود...چشمانش روشن بود و قشنگ ميخنديد....من كسي را ميشناختم كه دروغهاي قشنگي را انقدر راست جلوه ميداد كه خودش هم باورشان ميكرد !!!! من كسي را ميشناختم كه هيچ چيز نداشت ولي خيلي زود و نميدانم از كجا راه صد ساله را يك شبه پيمود...من ادمهائي را ديده بودم كه خنده انها با همه تفاوت ميكرد....حتي دست دادنشان و صحبتهاي معمولشان....من ادمهائي را ميبينم كه ساعت9 شب ميخوابند تا صبحها ساعت هفت بتوانند سر كارشان بروند....من ادمهائي را ميشناسم كه خنديدن را بلد نيستند....هميشه موبايلشان زنگ ميزند انگار هميشه بايد در دسترس همه باشند....وقتي كنار زن و خانواده و بچه هايشان مينشينند دروغ زياد ميبافند....هرگز قرار ساعت هشت شب را در رستوران با يك دختر جوان براي زنشان تعريف نميكنند....نميگويند كه چه نسكافه خوبي خوردند و چه سيگار دبشي كشيدند و ساعتي در ارامش رستوران چه حرفهاي قشنگي بهم زدند!!! زنهايشان هم هرگز نميگويند كه وقتي رفته بودند براي خريد لباس چقدر با فروشنده جوان فروشگاه لاس زدند تا پانصد تومن تخفيف بدهد....تازه گوشه چادرشان را هم باز ميكردند كه فروشنده رامتر بشود!!! وقتي هم كه پول را حساب ميكردند اسكناس را روي ميز نميگذاشتند جوري انرا ميدادند كه دست جوان را هم با ان بگيرند...بچه هايشان هم هرگز براي پدر نميگويند كه از لبنياتي سر كوچه چي كش رفته اند...نميگويند امروز چند تا زنگ خانه را بيخودي زده اند و فرار كرده اند....و چند تا باد لاستيك ماشينهاي گوشه كوچه را خالي كرده اند...انها به همديگر هيچ چيزي نميگويند و مخفي ميكنند...انها هميشه همديگر را دوست دارند و يك خانواده صميمي دارند!!! مهم نيست مردها و زنها بيرون خانه چه ميكنند....مهم انست كه براي اينكه همديگر را ناراحت نكنند چيزي را نميگويند....انها عاشقانه كنار همديگر زندگي ميكنند....من ادمهائي را ميشناسم كه دخالت در كار مردم كار روزمره انهاست....انها با چه سليقه و حوصله اي هميشه اينكارها را انجام ميدهند...همه را بهمديگر بدبين ميكنند....خيلي مهربانند و خدا را هم ميشناسند!!! ادمهائي را ميشناسم كه وقتي كسي ميبازد خيلي خوشحال ميشوند....انها معتقدند بايد زندگي را شاد گذرانيد چون دنيا ارزشي ندارد براي همين هم هست كه شكست ديگران خوشحالشان ميكند!!! كسي ميگفت كه خنديدن براي عضلات صورت بسيار خوب است و باعث ارامش دروني هم ميشود....من ادمهائي را ميشناسم كه همه را مسخره ميكنند چون معتفدند خنديدن براي حفظ روحيه خيلي خوب است!!!! دروغ گفتن هميشه اولش سخت است....من ادمهائي را ميشناسم كه معتقدند دروغ هم جزئي از شيريني زندگيست....انها معتقدند بشر با روياهايش زندگي ميكند پس دروغ پردازي وسعت دادن به روياهاست!!! انها عاشقانه دروغ ميگويند چون خيلي رويائي هستند!!!! وقتي پشت سر كسي بدگوئي و غيبت ميكنند كارشان خطا نيست زيرا معتقدند همه بايد عيوب ديگران را بدانند چون اگاهي باعث پيشرفت ادمها ميشود!!! ادمهائي را ميشناسم كه معتقدند بايد خوب خورد و پوشيد و عشق كرد....در اين ميان اگر پول ديگران را هم بالا بكشند كار بدي نكرده اند زيراكه معتقدند همه شانس خوب زندگي كردن را نخواهند داشت پس بعضي بايد تافته جدا بافته باشند!!! انها معتقدند به جاي ان مال باخته ها به مسافرت فرنگ خواهند رفت و به جاي همه انها كيف خواهند كرد....زيراكه انها ميگويند بايد هميشه ياد ادمها بود و انها را دوست داشت!!! اگر كسي ندارد بخورد مشكلي نيست انها به جايش زيادتر ميخورند زيراكه معتقدند براي سلامتي لازم است ادم گوشت و خيلي چيزها را نخورد تا بيشتر عمر كند...در حقيقت انها كمك ميكنند به فقرا كه بيشتر زنده بمانند!!! ادمهاي خيلي خوبي ميشناسم كه جواب سلام ادم را هم نميدهند....زيرا معتقدند سلام كردن ثوابش بيشتر است پس انها به جواب سلام راضي نميشوند!!! من ادمهائي را ميشناسم كه كودك و فرزندانشان را به جاي عصاي دستشان حساب مياورند....زيرا معتقدند چند بچه بيشتر براي گدائي فرستادن بهتر است و ميتوانند صبح تا شب ر كار نكنند و انها را سر كار بفرستند و يا كاسه گدائي بدستشان بدهند...زيرا معتقدند كار ادمها را پخته ميكند!!! ادمهاي ديگري را هم ميشناسم!!! انها هم مهارت زيادي در كارهاي ديگري دارند....انها هم معتقدند كه كار بايد هميشه درست و خوب انجام بشود حتي اگر گند كاري باشد!!! از اين ادمها كه ميشناسم بسياريشان معتقدند دنيا ارزشي ندارد پس بايد همين كارها را ادامه داد تا ضرر نكنند!!! من ادمهائي را ميشناسم كه به عمرشان يك چائي كسي را مهمان نكرده اند زيرا معتقدند حساب حساب است و كاكا برادر!!! من ادمهائي را ميشناسم كه فقط عيدها به هم سلام ميكنند زيراكه معتقدند بايد در سال نو كينه را دور ريخت و پس از ان دوباره دشمن بود!!! ادمهائي را ميشناسم كه هميشه مات نگاهت ميكنند زيراكه معتقدند تو مثل انها نيستي!!! معتقدند كه اصلا ادم نيستي زيراكه كارهاي انها را نميتواني انجام بدهي....انها معتقدند خواستن توانستن است!!!من ادمهائي را ميشناسم كه هرگز از خود چيزي نميگويند و هميشه به دنبال فهميدن اسرار ديگران هستند زيراكه معتقدند ادم نبايد اسرارش را به كسي بگويد!!! من ادمهائي را ميشناسم كه همانند ماشين و چهار چرخه زندگي ميكنند زيراكه معتقدند دوره صنعت و ماشينيسم است....انها ميگويند كه ماشين بودن بهتر از پياده بودن است!!! انها دوست ندارند كسي درخت بكارد زيراكه معتقدند جاي پارك كردن ماشينشان تنگ ميشود!!! وقتيكه به كنار دريا و طبيعت ميروند تا ميتوانند زباله و اشغال درست ميكنند زيراكه معتقدند طبيعت براي تفريح و ارامش بسيار لذت بخش است و ميتوانند بدون انكه مجبور به جمع كردن اشغالها باشند براحتي اطرافشان را پر از كثافت كنند!!! انها معتقدند كه بايد از زندگي لذت برد...روانشناسها هم همين را ميگويند زيراكه معتقدند ادم بايد سلامت خود را خفظ كند....ادمها معتقدند بايد عينك بدبيني را برداشت زيراكه همه چيز خوب است و اگر بد باشد براي ما نيست!!! انها معتقدند بايد نيمه پر ليوان را نگاه كرد اما وقتي ميگويم كه ليوان خالي از اب است انها معتقدند بازهم نيمه خالي را ميبيني!!!! انها عجيب به خوش بيني معتقدند زيراكه ميگويند دنيا ارزشي ندارد كه مهربان باشم!!! ادمهائي را ميشناسم كه هميشه بوده اند و خواهند بود زيراكه تعدادشان انقدر زياد است كه دنبال روي همديگر را خواهند كرد....منهم يك ادم هستم ولي ترجيح ميدهم چيز ديگري باشم زيراكه معتقدم نميتوانم اينقدر كه ميگويند خوشبين باشم!!! به حرفهاي خودم ميخندم زيراكه معتقدم هميشه همينطور بوده است...دنبال كسي هستم كه ادم نباشد و همانند من بتواند نيمه خالي ليوان را ببيند....زيراكه معتقدم پوچي حقيقت دارد....و فكر ميكنم به روزيكه خواهم پريد.....حميد

Richard Ashcroft

زندگي در چشمان تو...

در زندگي هميشه احساسات و عواطفي هستند كه گنگ و مبهمند...دلگيرهائي كه كسي جوابي برايشان ندارد....مثل بعد الظهرهاي جمعه دلتنگند...اگر مهمان باشي و يا مهمانت باشند بازهم تفاوتي نميكند جمعه ها عجيب بعد الظهرهاي دلگيري دارند...احساساتي كه نميتوان جواب درستي برايشان پيدا كرد...انگار كه بالهاي يك پرنده براي پرواز كردن باز نشود....انچنان مسدود و در خود فرو رفته كه ان احساسات عجيب به سراغش ميايند...درون ادم سرزمين هائيست....جزيره هائي و فضا هائي بكر كه هر كدامشان اسراري در خود دارند....اگر چه ادمها گوشه اي از ناشناخته هاي درونشان را كشف ميكنند اما هميشه فضاهائي بكر باقي ميمانند كه مجموعه اي از عواطف بشريند...وسعت درون ادمها به اندازه كره زمين وسيع است و ادم براي هر عامل بيروني در درون خود پاسخي دارد كه در حالات مختلف انرا بروز ميدهد...خشم و دوست داشتن و مهرباني و دشنام و همه عواطف و احساسات بشر از درون پر وسعتي ميايند كه در برابر عوامل بيروني هميشه پاسخگوست...انگار درون ادمها چشمه هائيست كه ميجوشند و انها به هنگام غم و يا عشق ورزي قطره قطره و درشت درشت از دنياي ديده به دنياي بيرون ميايند و جاري ميشوند....در اين ميانه واژه اي هميشه مقدس و بزرگ ميماند كه نامش عشق است...و عشق در همه ذرات وجود و همه طبيعت جاريست....وسعت ذهن و انديشه را بيشتر ميكند....سازها و نتها را به پرواز در مياورد و تمامي اثاري كه بروي انسانها تاثير گذار بوده اند و از انديشه ادمي به شكل هنر طراوش كرده اند همه ريشه در احساسات و واژه عشق داشته اند....هر ترانه و اهنگي كه چشم را ميگرياند شكوه عشق را در ميان خود جا داده است...خطوط و بوم و رنگ و نقاشي جور ديگري ميشود وقتيكه عشق در تار و پود انها ميرود...انچه تكرارش تكراري نخواهد شد واژه بزرگ و عجيبيست كه عشق ناميده ميشود....تن سنگ و درخت و چوب را سبز ميكند و ادم را به اوج پرواز ميرساند....درون ادمها وسعتي دارد كه نميشود در ميان جمع به ان دست پيدا كرد....صحبت هر محفل و جمعي شعار و فريب و كينه و دشمنيست و ادمها زمانيكه كنار همديگرند فرصتي براي كشف درون خود پيدا نميكنند....خلوت و تنهائي پليست براي رسيدن به درونيكه عجيب است و احساسات و عواطف شگرفي دارد....چشم بيروني را كه ميبندي و به درونت باز ميكني در مقابلت سرزمينهائيست كه ترا به پيمودن وا ميدارند....اسراريست كه تا ابد مجهول باقي خواهند ماند و كسي بدرستي نخواهد دانست كه چرا ميان ادمهائيكه همه از يك مغز و پوست و استخوانند چرا اينهمه تفاوت و تبعيض بايد باشد....ادمها همه قصه و داستاني دارند و تمامي انها در جاهائي عجيب به شكل همديگرند تنها نوع گفتن ان داستانها تفاوت دارد و براي هركسي به شكلي نقل ميشود....قصه بعضي از اغاز تا سرانجامش در ناز و نعمت است و بعضي تا سر انجام داستان فقر و تهي دستي و تبعيض باقي خواهند ماند....كسي جواب درستي براي اين تفاوتها ندارد....هر ادمي راه خودش را خواهد رفت و مطابق داستان و زندگي خودش بازي خواهد كرد....و چه خوبست كه زندگي در جاهائي مطابق دلخواسته هاي ادمها بشود و چيزي به اندازه شادي رسيدن به ارزوها نيست...اوقاتي ميايند كه انگار سرگشتگي و مبهمات بيشتري را در خود دارند....اوقاتيكه خاليند و غم عميقي درونشان دارند...غميكه مرور خاطرات نيست يك غم دروني و مبهم است همانند بعد الظهر هاي جمعه كه دلگيرند....انوقتست كه ادم خودش را تنهاتر ميبيند و انگار درهاي رابطه مسدود ميشوند و هيچكسي غم ادم را نميفهمد و به گوشه اي پناه ميبرد...لحظاتي هستند كه هيچكسي جوابي برايشان ندارد و تنها عشق ادم را به پرواز در مياورد و از حجم بيهودگيها بيرون ميكشد...عقاب پرنده اي شكاريست و با كشتن زندگي ميكند و كبوتر سنبل رهائي و پاكيست و بي ازاري...هر دو در عمل پرواز ميكنند اما يكي براي بقا ميكشد و ان ديگري به دنبال دانه ها ميگردد....ادمها هم همينطورند...درظاهرهمه زندگي را ميگذرانند گروهي مهربانند و بي ازار و عده اي ميكشند كه باقي بمانند....تفاوت ادمها دنياي دروني انهاست و گرنه شكل بيروني همه يكسيت...و عشق چيزي نيست كه با گشتن پديد بيايد....عشق يك حادثه است كه براي هركسي پيش خواهد امد...و وقتي دلي اماده پذيرفتن بشود عشق اتفاق ميفتد....و همه دنياي درون و بيرون را تغيير خواهد داد....غميكه ادم را به پرواز در مياورد....چيزيكه هرگز نامش نيز تكراري نخواهد شد و قصه اي عجيب و شگرف كه در دل هر ذره اي خانه اي دارد و به وقت تبلور انچنان پديدار ميشود كه تنها اوج را ميتوان همتاي ان دانست....اوج بودن است...پروازي بلند است كه بر همه چيز اشراف دارد...زندگي روبروي چشماني زلال خوب است...وقتيكه پوچي دقايق را به بازي بگيريم....زمانيكه سوالات بي جواب را تكرار نكنيم...وقتيكه سنگ و چوب بي مغز زمين هم ميرويند خوبست كه روبروي چشمي زندگي كنيم....كسي براي سوالات ما جوابي نخواهد داشت....منطق كمكي نخواهد كرد و هيچكسي اگاه از راز خلقت نخواهد شد و هر ادمي با تصورات خود شاخ و برگهائي كشيده است و هرگز ان شاخسار واقعيت پيدايش ما نيستند....قصه امدن را كسي نميداند....انديشه هدايتگر است و مهرباني چراغ راه....انها كه اينرا ميدانند منصفانه تر بسوي فردا حركت ميكنند....وقتيكه هيچكسي جوابي براي ابهامات ندارد چه خوبست در چشمان كسي زندگي كردن...مهم نيست چه خواهد شد...و اين قصه چگونه ادامه پيدا خواهد كرد....چه خوبست در چشمان كسي زندگي كردن....قصه ازردگي و تكرارم....و غم همچون ابر ضخيمي بر سينه مانده است و نميبارد....چه خوبست در چشمان كسي زندگي كردن....وقتيكه بي حوصله همه ايام را پرسه ميزنم و جوابي نميابم چه خوبست در چشمان كسي زندگي كردن....در مردمك چشمان تو تصوير من افتاده است....انعكاس تنهائي...مرديكه مبهوت است اما اميدوار....چه خوبست در چشمان كسي زندگي كردن....در مردمك چشمان من تصوير كسي افتاده است كه مهربان است....چه خوبست در چشمان كسي زندگي كردن....روبروي چشمي راه رفتن خوبست....روبروي چشمي گريستن و نياز را خاموش با نگاه به پرواز در اوردن و در لحظه اي عاشقي را پرواز دادن....خوبست كه هنوز ميشود راهروهاي ذهن را قدم زد و روبروي چشمي رسيد كه خوب است....عاشقي كردن خوبست....خوبست......به حجم اندوه خنديدن و روبروي كسي گريستن خوب است....بوسه بيهوا خوب است.....نگاه جاري خوبست....نياز به وقت رسيدن خوب است....اشكهاي گوشه چشم كه دستي انها را ميگيرد خوب است....بوسه پنهاني خوب است....دست در دست رفتن و پشت سر را نديدن خوب است....گرماي يك حضور خوب است....به وقت تنهائي رسيدن معشوق خوب است....بوسه اي كه بر قدمهاي رسيده از راه جاري ميشود خوب است.....اغوش بي تكلف خوب است....نوازش بي دليل خوب است....وقتيكه كسي كنار ادم مينشيند خوب است....نفسي كه به نفسي بخورد خوب است....بازدم دهان دوست خوب است....زندگي در چشمان كسي خوب است...حميد

روزان روشن...

لای برگای کتابا.... دنبال خودت نگرد
تو غبارا تو سرابا... دنبال خودت نگرد
گم نکن خودت رو تو دنیای تردید و دروغ
زیر اوار نقابا دنبال خودت نگرد

باورش كن من تازه رو خود خود توئي

اون غريبه كه عذاب لحظه هات شده توئي

چه كسي ديده فردا را...شايد دلخواسته تو را به همراه داشته باشد

چه كسي خواهد دانست بازي سرنوشت را شايد معجزه اي در راه باشد

چه كسي به يقين خواهد گفت كه فردا بسته تر خواهد شد شايد افتاب فردا دل انگيزتر باشد

چه كسي ميداند و يا ميبيند كه فردا چيست...فردا را بايد اميدوارانه به انتظار نشست

هزار فردا امد و نشد و هزار ادم امدند و ندانستند شايد يك فردا فرداي معجزه باشد براي تو

انها كه شكستند خود را شكستند و انها كه مهرباني را دانستند خود را پرواز دادند

حساب ادمهاي ناحسابي را سرنوشت ميداند و بس ما تنها بازيگر نقش خود ميمانيم

كار ما نيست لعنت و دشنام ما همان بهتر كه دنبال كار خود باشيم

چه كسي ديده فردا را شايد ان جادوي عشق همراه لحظه ها بشود

امروز تاريك...امروز تنها...امروز پوچ ولي خواهد سوخت

و چراغ اميد فروزان است زيراكه خدائي هست هنوز

زيراكه ادمهائي هستند كه ميدانند و جاي زخم زدن مرهم دارند با خود

ادمهائيكه هواي بازدمشان ادم را زنده ميكند و شوق چشمانشان بهشت را نويد ميدهد

بهشت من انجائيست كه يك سير دل خوش پيدا شود و گرنه بهشت نسيه به كار من نميايد

من دنبال حوري و ثواب و پاداش نيستم من دنبال يك سقفم

سقفيكه امنيت دارد و يك جفت چشم زلال كه نگاهم ميكند

جائيكه من ميتوانم هر روز را ببوسم و سر تا پاي عشق را بو كنم

و چه خوش عطري دارد كه پايان انتظار و تنهائي روبروي رسيدن باشد

تو كه حيراني و اشفته و ميدانم كه ان شريانهاي احساست چطور خون نفرت را در تو ميريزند

ايا فكر كرده اي كه فردا ميتواند بهتر باشد همانند خنده هاي بي دليل و از راه رسيده

در اميد را بستن خطاست....اگرچه زندگاني پوچ است اما چه خوش باشد پوچي را كنار كسي به خنده گرفتن

براي بودن و خواندن و سرودن هنوز در اميدواري باز است

هنوز ميشود فكر كرد به بهتر شدنش و هنوز ميشود باران را عاشقانه ديد زد

دل كه تنگ ميشود هزار فكر خراب رخنه ميكند بر جانم

انگار از دري كه غم ميايد شوق ميرود و شادي گم ميشود

همه اين روزهاي بيهوده را طي كرده ام براي اندكي اميدواري

هزار و يك شب گريسته ام براي يك شب روبروي سحر خنديدن

من همه اشكها و ترديدها و ابهامات را كوله اي كرده ام تا روبروي رسيدن به اب بيندازمشان

يادم نرفته است....همه انها همچون تصويري روبروي منند

غمها هم ميتوانند كه در يك لحظه بزرگ بسوزند و ناپديد بشوند

بايد كه پيمود بايد كه چراغ را نفت كرد و ادامه داد بايد كه چشمي به اميدواري باز كرد

ما براي بهتر شدنش سفر ميكنيم و ميپيمائيم در اين راه انديشه هدايتگر است

و خدا كه همين نزديكيها وجود دارد و سايه ابر بارانيش بر سر ماست

به اميد روزان بهتر جان سختي كرده ايم و گرنه زندگي به مفت گاهي نمي ارزد

عذاب لحظه ها هست اما نفسي هم ميايد كه شكرش باقيست

شايد كه تنفس من روزي بازدم دهان تو باشد همين برايم كافيست... حميد

انروزها...

سرشب روي تخت دراز كشيده بودم و فكر ميكردم...نفهميدم چطور خوابم برد چون هميشه تا نزديكيهاي صبح بيدار ميمانم....از خواب كه پريدم حدود ساعت ۳صبح بود خواستم چراغها را خاموش كنم و بخوابم اما بلند شدم و يادم امد هميشه قبل از خوابيدن دعا ميكنم...به عادت معمولم...زير چاي را خاموش كردم و اينترنتم را روشن كردم و بي حوصله صفحه وبلاگم را باز كردم و وبلاگ رفقا را هم دوباره خواندم...ترانه پست پيش را چندين مرتبه گوش دادم و يك چائي ريختم و سيگاري اتش زدم....ميخواستم بخوابم اما انگار چيزهائي يادم امد از كودكي و نوجوانيم انگار خوابي بودند درست مثل خواب نيمه كاره امشب...دلم گرفت اما بيشتر يك بهت منرا فرا گرفته بود....در تنهائي بيشتر ميشود فكر كرد و بسته به نوع تفكرات ادم ميتواند عذاب اور باشد...ياد نوجواني افتادم...ان روزهاي سركشي...از همه كناره گيري ميكردم و هميشه با خودم بودم و يا ادمهاي خاص كه مثل خودم فكر ميكردند...هرگز سنت را دوست نداشتم و رابطه اي با مسائل موجود و انچه ديگران معمول ميدانستند نداشتم....يادم ميايد هميشه موسيقي سنتي برايم نامفهوم بود...با خودم ميگفتم نه دوره حوض و فواره است و نه ان امنيت و ارامش قديمترها كه بنشينند و اين موسيقي ارام و طولاني و كسالت اور را گوش كنند و چه چه خواننده را به به بزنند...براي من هميشه زلف يار چيز ديگري بود...نه انكه در فرهنگ غم پرست اين خاك ميگفتند....براي من يار يا همان دوست معني ديگري داشت...كسيكه زياد ميفهمد و دركم ميكند و مهربان است....شايد توقع زيادي داشتم....براي بدست اوردنش بسيار گشتم و در طول زندگيم ادمهاي زيادي را ديدم و گاهي با انها بودم اما هر كس از ظن خود شد يار منم....از درون من نجست اسرار من...براي همين رفاقتها تمام ميشد و من احساس ناكامي ميكردم وهمچنان ميگشتم...علاقه وافري كه به موزيك داشتم از همان كودكي در من متبلور بود...هرجا نغمه اي ميامد گوشم را تيز ميكردم و يادم ميايد هميشه ترانه هاي قديمي را با اينكه خودم نداشتم پس از چند بار اتفاقي گوش دادن حفظ ميشدم و زمزمه ميكردم....انروزها حتي من يك رايدو ضبط هم نداشتم و اينور و انور چيزي را كه دوست داشتم با شوق گوش ميدادم...نوجوانتر كه ميشدم اين علاقه وافر به موسيقي در من بيشتر ميشد....تا اينكه گرايش عجيبي به موسيقي غربي پيدا كردم...انروزها نه سي دي بود و نه اين امكانات كه بشود يك مجموعه كامل را در يك صفحه فشرده ام پي تري تهيه و گوش داد...هنوز نوارهاي كاست بود و حتي ضبطهاي دو كاسته براي تكثير در هر خانه اي پيدا نميشد...من كاستهاي مورد علاقه ام را خيلي سخت پيدا ميكردم و اغلب هم كيفيت خوبي نداشتند...در خانه يكي از اقوام با گروهاي موسيقي معروف اشنا شدم و همانجا از او ميخواستم كه برايم تكثيرشان كند...انروزها هنوز به دبيرستان ميرفتم و روحيه اشفته و سركشي داشتم در تضاد كامل با اجتماع اطرافم...گوشه گير و خجالتي بودم و همان روزها بود كه هميشه با خود سيگار داشتم...سيگار براي من فرار از دست اطرافم بود و يك ارامش و تسكين عجيب...مشروب هم نميخوردم يعني نميشناختم هنوز...اين موسيقي غربي عجيب منرا ارام ميكرد با ان گريه ميكردم و وقتي ميخواستم از خانه بيرون بروم هميشه قبل ان ترانه اي گوش ميكردم تا ذهنم را پر كند....من ادم گوشه گيري بودم و حتي در بيرون احساس راحتي نميكردم...ميخواستم فرار كنم و به فضاي درونم پناه ببرم...كم كم با رفقائي اشنا ميشدم كه وجهه تشابه ما تنها گوش دادن به موزيك غربي بود...با انها نوار كاست تبادل ميكرديم...انها هم مشكلاتي داشتند و براي همين ميتوانستيم بيشتر با هم باشيم...بعضي از انها به اعتياد كشيده شده بودند...تعارف هم ميزدند اما من ميترسيدم و پا را فراتر از سيگار نميگذاشتم هنوز...من بدون انكه معني ان ترانه ها را بدانم عجيب گرايش روحي داشتم و يادم ميايد سالها بود به هيچ موزيك ايراني گوش نداده بودم...همه ذهن من ترانه هاي معروف و قديمي ان زمان شده بود...در مدت كمي از روي علاقه شدم كلكسيونر كاستهاي غربي و انچه ديگران نامش را هم نميدانستند پيدا ميكردم و با خودم احساس غرور ميكردم...كاستهاي من ميان دوستان و فاميل معروف بودند...تا اينكه كمي بزرگتر شدم و دستگاه تكثير خريدم انهم به هزار دردسر...از ميان بيست نوار كاست مينشستم تا صبح پاي دود سيگار يك كاست انتخابي تكثير ميكردم و انهم چه از كار در ميامد...هر جا ميبردم به به ميكردند...حتي يادم ميايد نوار كاستهاي انتخابي من دست در دست اقوام و دوستان ميچرخيد و يكي از انها كه مدتي را در خارج زندگي كرده بود حتي از نوع دست چين كردن انها به شوق امده بود و ميگفت با اينكه اينجا محدوديت دارد اما عجيب تو با سليقه خاصي موزيك روز دنيا را جمع اوري ميكني...انروزها هنوز كتاب معني هاي ان اشعار وارد بازار نشده بود و من تنها با حس ان اهنگها بود كه گرايشم بيشتر ميشد...با انها مينوشتم و گريه ميكردم...عاشق ميشدم و يا بيخوديترين و تنهاترين اوقاتم را پر ميكردم...امروز كه معني ان ترانه راميدانم و ميخوانم در ميابم كه چرا انهمه احساس من گرايشم را بيشتر كرده بود به ان ترانه ها...انگار پوچي و حرفهاي دل من بودند...همه ان ترانه ها كه من در سرخوردگي و ازردگي و تنهائي گوش ميدادم و گوشه گيري ميكردم معني همان احساسات سركوب شده را ميدادند اينرا سالها پس از ان روزها خواندم...ترانه هائي كه من معني انها را نميدانستم و تنها طنين انها منرا تكان ميداد و من انها را جمع اوري ميكردم همه حكايت از فقر و تبعيض و نامردمي و تنهائي و عشق را داشتند...ترانه ديوار كه هميشه من در نوجواني سيگار دود ميكردم و گوش ميدادم تا به امروز حقيقت دنياي حال حاضر ماست...و اينكه ميگف: همه اجرهاي ديگري بوديم از اين ديوار...و يا ترانه در هواي شب كه نشانه تنهائي بشر قرن صنعتي بود كه سرخورده است...همه ان ترانه را امروز معنيشان را ميدانم و عجيب بود كه چطور ذهن من در نوجواني انهمه گرايش نشان ميداد و من با احساس نزديكي به انها تا به امروز هنوز به انها گوش ميدهم...مثل خواب ميماند...من بزرگتر شده ام...شكستهاي من هم كم نبوده اند...در زندگي و عشق و تحصيل و كار و حتي ازدواج شكست خورده ام...هنوز همان ترانه هاي بيست سالگيم را گوش ميدهم و هنوز از شنيدن انها لذت ميبرم....پوچي ميگيرم و گريه ميكنم...زندگي برايم همانند يك خوابست...اينرا تملق نميكنم من براستي انرا يك خواب تصور ميكنم....همه ان گوشه گيريها و فرار از جامعه امروز گريبانم را گرفته است...من ادم درون گرا و تنهائي هستم و حتي با ازدواج هم تنهائي من برطرف نشد و براي همين نتوانستم ادامه بدهم...با اينكه به عقيده همه احترام گذاشته ام و سعي كردم مهربان بمانم اما ادمها حوصله ام را سر ميبرند...من از عقيده بازي و بهشت و جهنم دل خوشي ندارم...من معتقدم ادمها پرندگاني ازاد هستند كه هر كدام در جائي اسير شده اند....من دلم نميخواهد بازخواست پس بدهم...و جوابگوي هر كسي باشم...دلم گرفته است و اين دلگيري هميشه با من همراه بوده است...عادت چيز غم انگيزيست...عادتها ادم را اسير خود ميكنند...خواب از سرم به كلي پريده است...به هرچه فكر ميكنم دلم بيشتر ميگيرد...كاش در همان روزها ميماندم و يا ميمردم...من اگرچه هميشه در روابط بسيار ارام و دوستانه برخورد كرده ام اما هميشه نا سازگاري همراه من بوده است...گوشه گيري و اشفتگي و ناسازگاري از من يك ادم تنها با عقايد درهم ساخته است كه ديوانه طبيعت و خلوت است...ديوانه يك عطر خوش كه منرا ارام ميكند و بوسه هائيكه هرزه نيستند...و عشق...چيزيكه براي زيستن از غذا خوردن لازم تر است....نميدانم كه چرا بايد ميامدم...چرا در اين اشفته بازار اينهمه ميماندم...چرا در اينجا بايد بدنيا ميامدم...چرا با اينهمه گرايش به فرهنگ ديگر نبايد يك شهروند انجا باشم...مگر كجاي قانون اين زمين عوض ميشد اگر من شهروند لندن بودم!!! شايد بگوئي ساكت را جمع كن و برو انجا زندگي كن....ولي ايا ميشود ريشه هاي خود را فراموش كرد؟!!! من تعلق به اين كوچه هاي قديمي دارم...تعلق به اين هوا و با دردهاي خاص اين مردم زندگي كرده ام و بزرگتر شده ام...چگونه ميتوانم تعلقاتم را بگذارم و دنبال دلخواسته بروم...من همينجا هم انگار با ان هواي مه گرفته لندن هم احساسم...قصه اينست كه من در تضاد با اطرافم زندگي كرده ام...هميشه همين تضاد مانع از ارامش من بوده است...من چه ميخواهم؟!!! دلم گرفته است...دلم تنگ است...تنهائي من چيز كوچكي نيست....من دلم نميخواست كه هركسي تنها در زمان مشخصي در زندگيم بماند...من ياد انها كه ميفتم بيشتر عذاب ميكشم...تصور كن ازدواج كني و بعد جدا بشوي و ان خاطرات گريبانت را بگيرند...اگرچه يك مشت جنگ و فحش و دعوا بودند اما ابتدايش كه دعوا نبود...من اوج خواستن يك ادم بودم...هميشه به من ميگفت با همه تفاوت داري...منرا ميپرستيد...دلش ميخواست بهترين خوردنيها و لذتها و سكسها براي من باشد...منرا مثل بچه تر و خشكم ميكرد...اسم من ميامد اشك چشمش را پر ميكرد...اما چه ميشد كه فحش ميداد!!! برادرهايش را ترجيح ميداد...منرا چرا به كلانتري كشانيد...چرا يكسال ان ابهت نامم را پيش دادگاه و محكمه برد!!! چرا دوست داشتن من اوج خواستن او بود اما انهمه ازارم كرد!!! چرا اورا ناخواسته ميزدم!!! چرا انقدر فحشم ميداد كه جلو دهانش را ميگرفتم...چرا هنوز يادش ميفتم...چرا ازدواج كردم كه جدا بشوم...اينهمه احساساتم را تنها رها كرده ام....شبها جور ديگري شده اند بيشتر فشارم ميدهند...بستر تنهائي پس از مدتها هم خوابگي سختتر شده است...نام من كه مثل ترانه هايم اوج او بود امروز به فراموشي رفته است و ميدانم كه هنوز در خاطرش مانده ام اما كدام خاطر؟!!! انهمه تضاد و فحش و ناسزا...انهمه جنگ و كتك كاري...همه تمام شد و ما جدا شديم اما من اينروزها و شبها غمگينترم...قصه خواستن براي من هنوز اهميت دارد اما چشمم ترس برداشته است....اگر او به حرمت خواستنمان ميماند امروز اينهمه تنها نميشدم...من كه شبي خاموش ميشوم و ميميرم چرا بايد تنها بميرم و ميدانم كه تنها خواهم رفت...اينبار ميدانم دوام نخواهم اورد...نه فرزندي و نه شوقي و همان زندگي ساده هم با او به سرانجام نرسيد...هميشه دلم ميخواست در اغوش كسيكه دوستش دارم بميرم اما باز روزگار منرا به نوجواني و انزوا كشانيد....بيگانه ام با همه...نگاه ميكنم و حسرتمندانه سيگار ميكشم...شوق در من اسير و بسته است....خاطرات رهايم نميكنند...از سكس و هم خوابگي با كسيكه مال من نيست حالم بهم ميخورد دنبال كيف و لذتي كه همه از ان ميگويند نيستم...من يك پرنده ميخواستم كه تنهائي منرا بفهمد نه كسيكه قيافه منرا دوست داشته باشد و تنها بودن كنار منرا...من پيرتر خواهم شد و ان نشاط جواني هم خواهد رفت...ميترسم از ادامه اين تنهائيها...باور نميكنم در اين خانه كسي هم اتاقي من بود...امروز سكوت و سكون است جوريكه باور نميكنم در اين اتاقها كسي نامم را صدا ميزد و مرتب دعوا ميكرديم...حتي انهم سرگرميمان شده بود...دمپائي هايش را كه ميبينم يادش ميفتم و در هر اتاق انگار ان روزها جان ميگيرند كه انگونه گذشتند...خاطره خوشي برجا نگذاشته است ولي هرچه كه بود زندگي من بود كه خراب شد باور نميكنم كسيكه نام من همراه او و زندگيش بود امروز غريبه ايست كه بر من حرام است و نامحرم!!! كسيكه نام من هنوز تكانش ميداد و به شوقش مياورد در بستر خود تنها خوابيده است و شايد روزي در اغوش مردي ديگر برود و ازدواج كند اما مرا به ياد خواهد اورد...گريه ام ميگيرد...درد كمي نيست...ادم به همين راحتي بيگانه ميشود....نزديك صبح است و اگر خوابيده بودم از حجم اين افكار جدا ميشدم...سرنوشت من چه خواهد شد...ايا من اشتباه كرده ام!!! من هميشه تنها بودم حتي زمانيكه به ظاهر زني داشتم...او همراه گريه هاي من نبود تنها برايم غذا درست ميكرد...منرا ميبوسيد...نگاه ميكرد...حرفم را نميفهميد ما دو ادم متضاد بوديم...من درون گرا و مردم گريز و او اجتماعي و عاشق زندگي...انهم پول و بريز و بپاش و رخت و لباس...لعنت به اينگونه زندگي كه چشم تنگ روزگار نتوانست يكنفر كه شبيه من باشد را كنار من ببيند...كسي امد كه هيچ تشابهي نداشت و تنها به همديگر عادت كرده بوديم...چهار سال و نيم زندگي مشترك بدون بچه...در همان ابتداي كار يك سال و نيم دعوا و كلانتري و شكايت!!! ايكاش انروزها جدا ميشدم اما دلم برايش سوخت...پدر نداشت و من نميدانستم پس از يك سال و نيم خودم هم بي پدر خواهم شد....سه سال زندگي زير يك سقف پر از شكايت و دعوا...ميدانستم كه بقائي ندارد و از همان ابتدا از داشتن فرزند انصراف دادم و اين شاهكار من بود كه كس ديگري را بيچاره سرنوشت خودم نكردم...امروز اگر كودكي داشتم بايد ميسوختم و ميساختم اما من اينكار و اشتباه را نكردم...براي من همدم و زن زندگي ارزش داشت نه فرزند...كودكي كه وارث بيچارگي والدينش باشد چه ارزشي دارد!!! منهم ناخواسته بودم اما به خاطر همين هرگز نا خواسته ديگري را به دنيا نفرستادم...سه سال زندگي زير يك سقف برهم خورد و راه ما جدا شد...امروز اسير خاطرات و زندگي بيخودانه گذشته خود هستم...منهم ادمم و دچار احساسات...هرچه كه بود همخانه بود و عادت كرده بودم...من خواهري ندارم ايكاش او خواهر من بود لا اقل كار به اينجا نميرسيد...يك خواب ديگر زندگي منهم اينگونه برهم خورد و من بيدار شدم و اشفته....چقدر دوام خواهم اور!!! اينرا نميدانم...تنها ميدانم كه از تضاد و كلنجار و فحش و ناسازگاري خلاص شدم اما خاطرات گريبانگير من هستند و عذابم ميدهند...خاطراتي كه ما انرا ساختيم و چقدر چشم تنگ بوديم و ديگران را ترجيح داديم هميشه...و او بود كه اگرچه ابراز دوست داشتنم را ميكرد اما منرا هميشه در كنار همه ميخواست براي همين هميشه تنها بودم...زن خوب است...لطيف است و من يك زن را كه براي من باشد بالاتر از هر چيزي دوست ميدارم...بوسيدن زن خوب است...حس كردن...لمس كردن...بوسيدن دستهايش و پاهايش خيلي خوب است...نگاهش و مهربانيش...زن بهترين هديه خداوند است...در نگاه من ضرورت زندگيست و مقام يك زن انقدر بالاست كه من فكر ميكنم يك مرد بي زن هيچست همانگونه كه من هيچم...يك دختر و يك زن بهترين هديه خداوند است اگر مهرباني را بداند و من ميدانم كه همه دخترها و زنها مهربانند تنها بايد با هم جفت خودشان قرار بگيرند...بوي خوش يك زن كه براي من باشد هميشه منرا به شوق مياورد...شايد اينبار سرنوشت منرا به تنهائي بكشاند...و تنها خيالش با من بماند...تنهائي چيزي نيست كه اسان تحمل بشود...دلم تنگ است....شايد چيزي فراتر از دلتنگي...حسرت همه روزهاي خوش بر دلم مانده است...حسرت يك زندگي كه ميتوانست عاشقانه باشد....دلم تنگ است و فكرش را نميكردم كه اينها همه يك خواب باشد...خواب به چشمم نميايد...نميدانم چه بايد بگويم پس از اينهمه پر گوئي...هنوز بر سينه من دردها باقيند...و تنهائي جاري...و من هنوز همچون گذشته تنها هستم و نميدانم....دلم تنگ است...حميد

مترسك تنهاي من زیر باران.....

چه بايد بگويم؟!!! گفتنيها كه بسيارند اما در اين احوال و اين لحظه چه بايد بگويم كه دنبال كردنش كسالت اور نشود....براي من عجيب است مثل خواب ميماند وقتي كه تا ديروز ادمهائي اشنا بودند و امروز از همه غريبه تر همانها هستند...مثا كاووس ميماند...مگر ميشود حق صحبت و دوستي و هم خانگي را در چند روز از خاطر برد؟!!! وقتي به اين روابط و قوانين ميان ادمها فكر ميكنم دلم ميخواهد كه هر چيزي باشم به جز انسان....حيوانات خيلي اسانتر از ما و راحتتر از ما زيست ميكنند....براي ازدواجشان به محضر نميروند و پول نميدهند....حتي براي طلاقشان مجبور نيستند كلي پول خرج كنند...انهمه مهر و امكانات بدهند كه چه؟!!! خلاص بشوند و تازه بنشينند سر جاي اولشان....همان كه از ابتدا بوده اند و حالا با كلي خاطره و شكست و تلخ كامي....حيوانات وقتي با هم ناسازگار باشند از همديگر شكايت نميكنند...همديگر را فحش نميدهند...در عجبم از اين مردم تا ديروز برويت ميخندند و دولا راست ميشوند ولي ان خر كه از پل بگذرد يقه ات را هم ميگيرند...يك مشت منفعت طلب كه روز به روز به خاطر فشار زندگي بي عاطفه تر هم ميشوند...رحمشان كجا بود!!! انصاف كيلوئي چند....كلاهت را سفت نچسبي از سرت بر ميدارند و بر سر خودت ميگذارند....ادم بودن را تنها براي فكر كردن دوست دارم....ولي جانوران هزار مرتبه ارامتر و بهتر از ادم زندگي ميكنند...نه قواعدي و نه بازخواستي....ادم بودن را فقط براي اينكه ميتوانم فكر كنم دوست ميدارم....ادمي كه چهار چرخه بشود و از صبح تا شب دنبال چك و پول و دريافت و وصول طلبش باشد ادم نيست يك ماشين و ابزار است....ادمهاي اطراف من همه بيشتر ابزارند...عاطفه اي ندارند...يك زندگي يكنواخت و عذاب اور را براي همين مسائل برهم زدم....شروع زندگي كه با دادگاه و كلانتري باشد ديگر مشخص است....سال خوش از بهارش پيداست....ادمي كه اسير احساساتش باشد و بخواهد با غير خودي زندگي كند همين ميشود....سال به سال ازرده تر و بيخودي تر...فقط عيدها يك گله ادم كه در طول سال اثري از انها نيست يكجا و با هم ميامدند انهم براي اينكه عيد ديدني از سرشان رفع شود...محبت و نوروز معيار نبود فقط بازديد و رفع ان از سرشان مهم بود...اگر اينچنين نبود كه ميشد براي هر بازديد وقت بيشتري گذاشت و يكمرتبه همچون گله وارد و خارج نشد....دلم گرفته است و ياد اوري هر چه نامش گذشته است و حتي گذشته ديروز ازارم ميدهد...كنار اين ادمها بايد مثل خودشان باشي و گرنه تنها و فرسوده ميماني...كسي ديگر اينگونه نميپسندند....عاطفه را به مسخره ميگيرند....بهائي ندارد....ادم را تنها وقتي كارشان بيفتد ميخواهند....ادم اگر ميان اختلاف و دعوا حق صحبت و نشست و برخواست را به ياد اورد ادميت دارد وگرنه هر ابلهي به وقت خوشي شاد و سرخوش است و معرفتش از دهنش بيرون ميزند انهم دروغين....ادا اصول در مياوريم...سرجاي خودمان نيستيم....نقش بازي ميكنيم انهم نه نقش خودمان را نقش كسانيكه نميتوانيم باشيم....ان يكي صدا ندارد زور ميزند خوانندگي كند....خواننده با تمرين درست نميشود....هنر در بدو تولد و نبوغ با ادمها متولد ميشود براي همين است بعضي نخبه ميشوند....جاي انكه در كار خودمان سعي به پيشرفت نمائيم هميشه پا در كارهائي ميكنيم كه از عهده انها بر نميائيم....زور ميزنيم كه مطرح باشيم...مگر ساده بودن چه عيب دارد...براي پول و دنيا عاطفه را فروختيم....چرا سقف زندگيها برهم ميخورد؟!!! سطح توقعات بالاست اما نه در حد ادمهايش....ميروي خواستگاري طرف به زور موتور دارد اما چند سال بعدش به زانتيا كه برسد ميشود يكي ديگر...اداي فرهنگ در مياورد...سوادش چيست؟ سيكلم....اي كاش معرفت را لا اقل ميدانست....سواد مهم نيست اما جنبه در همه ادمها وجود ندارد...مو وزوزيهاي ديروز با شامپو زلفشان را صاف ميكنند فكر ميكنند يكي ديگرند....شلوار و پاتو پوست ادميت نمياورد...تو هماني كه پنير را رويش مربا ميماليدي حالا امروز دري به تخته خورده مالي كه مشخص نيست از كجاست صاحبش شدي و خاويار ميخوري!!! روسريت را عقبتر ميزني....موهايت را افريقائي ميبافي...پاچه شلوارت انقدر بالا امده كه شبيه اب حوضي ها شده اي....ادا در اوردن را ميمونها هم بلدند...استعداد خاصي در ادا در اوردن دارند...پشت ماشين فلان كه مينشيني يادت ميرود اصل و نصبت را....تا ديروز افتر شيو اصلاح صورت را اشتباه به موهايت ميزدي جاي ژل مو و امروز كسي را هم قبول نداري....مغروري...بقاي زندگي ادمها اينگونه برهم ميخورد...سالها خاطره را بر دوش داريم...اخر كار همه چيز تمام ميشود...زن و شوهر امضا ميدهند و ديگر هيچ....ان دلش براي اين تنگ ميشود و اين دلش براي ان....پس چرا روز اول نگاه ميكنيم و ميگوئيم دوستت دارم؟!!! هنوز عرق دوست داشتن خشك نشده حرف معامله ميايد...به فلان قدر سكه دخترمان را ميدهيم...يا بگويم ميفروشيم!!! مگر سكه زياد بايد بقاي زندگي را تضمين كند...تا تقي به توق بخورد خانم قهر ميكند...دادگاه و شكايت وسط ميايد....پس چرا دوست داشتن را اينگونه تحقير ميكنيم...مگر نه اينكه يك مرد و زن بايد در نا ملايمات كنار همديگر باشند!!! پس چرا فقط به وقت خوشي انهم دروغي ميمانند....قديمترها دوره پدران ما نه اين تجملات بود و نه اينگونه حرفها...مرد سالاري بود اما زنها هم رعايت حال مرد را ميكردند...مرد هرچه باشد جنس نر است...جنس نر در هر حيواني پرخاشگر و قدرت مند تر است....جنس نر دوست دارد جنس ماده حرفش را مطيعانه بپذيرد...اين پذيرفتن به معني بردگي و بي اختيار بودن جنس ماده نيست...اين خصلت جنس نر است كه دلش ميخواهد مالكيت داشته باشد...منطقه داشته باشد...نگذارد كسي تعرض كند...در مقابل جنس ماده لطافت و عطوفت بيشتري دارد...سلاح او زور و گردن كلفتي نيست...او با ارامش ميتواند ارام كند...جنس نر را در احاطه بگيرد و اينگونه زندگي ادامه پيدا خواهد كرد...زن نميتواند خشن باشد...اما اينروزها ياد گرفته اند فحش را با فحش جواب بدهند...زود مهرشان را اجرا گذارند كه پدر مرد را در بياورند...به جاي لطافت وقاحت را اموخته اند....در يك دعوا نگاه كن اگر زن فتنه اي باشد خون بپا ميشود...زن قدرت تحريك مرد را دارد...كافيست ان سياست فتنه انگيزي را بكار ببرد...انوقت همه چيز اشفته ميشود...جاي اينكه ختم قائله باشد بدتر انرا دامن ميزند...حالا ديگر تكليف زندگي با اينچنين زني مشخص است....طلاق....بدترين و بهترين كار است...ادم انهمه خاطره را ميبرد كه تمامش كند...تازه تمام كه ميشود برميگردي و به گذشته فكر ميكني...مگر راحتت ميگذارد؟!!! چند سال زندگي را وقت داري مرور كني...بعد ببيني كه همه جا خاليست و كسي نيست...دوباره سر خانه اول...زندگي بازيست...شوخيست...كتاب داستان است اينرا من تجربه كرده ام و يقين دارم كه همه اينها خواب است...تا ديروز هستيم و بر سر و كول هم ميزنيم و حالا خودمان مانده ايم...اگر بهم ديگر دروغ نميگفتيم هنوز بوديم...دلم تنگ است از اين مرور كردنها...نزديك فرا رسيدن نوروز هستيم و اما انگار نه انگار...اميدم به گشايش خداوند است وگرنه بنده گاهي هست و گاهي كه لازمش داري نميايد....قصه اين زندگي اگرچه تكراريست اما هر تكراري ان سرنوشت ادمهائيست كه غريبانه زندگي ميكنند...سايه وار ميايند و ميروند...دوباره پس از سالها تنها شدم....بگويم راحت شدم؟!!! نميدانم....از دعوا و كلنجار راحت شدم....اما از خاطرات جدا نشدم....دلم ميخواهد پنجره را باز كنم و به بيرون بپرم....دلم ميخواهد اين اشكهاي وامانده را بيرون كنم....گلويم پر از بغض خاطره هاست....اين سيگارهاي پياپي هم اثر نميكنند....دلم ميخواهد كه بميرم....زندگي را هنوز دوست دارم اگرچه بيهودگيست....هنوز وقتي براي خريدن يك ماهي ميروم شوق نوجواني در من است...اما من اسير خاطراتم....كسي نيست حتي فحشم بدهد....در و ديوار ها بيشتر احساس ميشوند....راهروهاي ذهن من پر است از خاطرات منتظر نشسته....گريه جواب نميدهد...دشنام هم....پري ميخواهم براي گريز....

دستم بگير دستم را تو بگير

التماس قلبم را بپذير...

تنهائي شايسته كبوتر ها نيست....پرواز خواهم كرد....روزيكه ديگر دستونشته اي هم از من نخواهد ماند....به كودكي...به پيش پدرم خواهم رفت....منرا به زور حواله دنيا كردند...من تلمباري از گريه ها شده ام....من مترسك با احساسي هستم كه گريبانم را خاطرات ميفشارد...پوشالهايم را كلاغها نوك زدند...من يك مترسك تنها هستم زير باران شالي زارها....گريه من زير باران ديده نشد....كسي منرا جدي نگرفت...مترسك من دارد ميميرد از فشار خاطره....ولي حتي كسي نميفهمد كه يك مترسك هم ميميرد روزي....روبروي شاليزار سكوت ذهنم مترسك وجود من تنها زير باران جان ميدهد....پرنده اي از اين حوالي نميگذرد...مترسك ايستاده ميميرد...وقتي باد بيايد رهگذرها خواهند ديد كه افتاده ام....مترسك من عاشقانه بر چهار چوبش زندگي ميكرد...انقدر نشستند و برخاستند كه پوشاليش هم پاچيد...مترسك تنهاي من زير باران تنهاست.....حميد

مترسكها را تنها نگذاريم انها دلي دارند به اندازه تنهائيشان....حميد

گروه المانی A.HA که نتهایش همیشه ان ژرفای تنهائی و عشق و پوچی را به زیبائی به تصویر کشیده است. اینجاترانه زیبایYou Wanted More را گوش کنید

صدای پای باران....

صداي پاي بارون رو سنگفرش خيابون

صداي چيك چيك اب تو كوچه وتو ناودون

ابري شو هواي دود گرفته شهرم....ابري باش هميشه...بگذار باران چكه چكه صدايش در ذهنها طنين انداز بشود....بگذار همه جا هميشه خيس باشد...تو فكر ادمهاي بي چتر نباش تو ببار....تو نباري چشمها ديگر اشكي ندارند براي باريدن....تو نريزي دلم چگونه باز ميشود....تو كه نميباري چگونه غصه را پشت شيشه در سينه ام تلمبار نگه دارم....هق هقي ندارم...تو ببار...من در گوشه خودم هميشه ميمانم...چشم اميد من توئي...ابرهاي متراكم و باران زا.....ديدن اين حوالي انقدر بيخودانه است كه هميشه وقتي راه ميروم نميبينمشان....ديدن اينها كه مدتهاست تكراري شده....چيزي ندارند...چيزي نداشتند....همه اجرهاي فرسوده اين ديوار قديميند....هيچوقت چيزي نداشتند....تو ببار...تو اگر نباري من دلم ميگيرد....وقتي خيس با تو هم اغوش ميشوم...وقتي كه ميباري سيگار اتش ميزنم....وقتي كه قطراتت را بروي شيشه ميبينم انگار هنوز نفس ميكشم....ببار بغض مانده در سينه...من اشكي ندارم...چشم مبهوتم روبروي ابرهاي توست....من اسمان را هميشه با ابرهايش دوست داشته ام....انقدر ببارد كه لحظه اي خشك نشود هيچ كجا....نم و رطوبتش لذت دارد...وقتي مست افتاده اي يك گوشه اشكي نداري ولي اسمان به جاي تو چكه ميكند لذت دارد...وقتي تلو تلو خوران دنبال پاكت سيگارت ميگردي كه اتش قبلي سرد نشود تا بروي روبروي تراس با حسرت دودش كني لذت دارد...نگاه كه ميكنم اگرچه چشم اندازي نيست اما تو وقتي ميباري اين مناظر پوسيده از خانه هاي روبروي هم كه به شكل زشتي هر صبح دلم را اشوب ميكند اينگار به شكل ديگري در ميايند....ان روبرو شيرواني مجاور كبوترها دسته جمعي نشسته اند....بزن باران كه دل تنگ است....ببار كه اينجا خيلي وقتست پوسيده....حرفي به جز تكرار نداريم....به جز دروغهاي هميشگي....به جز تهوع ديدنهاي اجباري...شنيدنهاي اجباري....ببار كه تو از اسمانها ميائي...صحبت خدا را برايم داري...شايد اشكهاي خداوند باشي بر سر پر گناه زمين....زمين كثيف....ببار اي معجزه طبيعت....دلم ميخواهد مه و ابر و باراني باشد همه روزها....اين ادمها كه خيلي وقتست مهرباني را نميشناسند تو ببار...من را با كسي كاري نيست....چشم اميدم به دستان اين جماعت نيست....همان لحظه مستي غنيمت است...بي خبري....روبروي باران....مردم را فقط بايد تماشا كرد....حرفهايشان هيچوقت جدي نبوده است....كجا تمام خواهد شد قصه ازردگي!!! از بس شنيديم تمام ميشود و فرداها افتابيست بي باور شديم....كجاي اين حوالي وقتي افتاب در ميايد زيباست!!! تو ببار...جوي كنار پياده رو پر ميشود از جاري تو....ناوداني همه خانه هاي قديمي اين شهر شر و شر به صدا در ميايند....روي كوچه جاري ميشوي....روي شيشه ميريزي....به صورت من ميخوري.....روي شيشه بخار كرده نوشتم دوستت دارم....اروم اروم تندتر ميشوي....ميريزي...ميچكي....خيسي...مرطوب...مثل بوسه هاي بي هوا....مثل شهوت يك هم خوابگي قشنگي.....مثل بيخبري نشئه اوري.....صداي پاي تو چكه چكه ميايد....تا تو ميباري من ميمانم....من سكوت كردم كه تو بباري....باران زيبا....چكه چكه تندتر شو....خيس كن اين حوالي را....اينجا چيزي جز تكراريها نيست....حميد

 

 

 

گفتنيها كم نيست....منو تو كم بوديم...

ادمهائيكه مجموعه اي از احساسات گوناگونند....معمولا هميشه احتياج دارند...به پول...به شهوت....به زن...به مقام و شهرت....همه اين چيز ها را دوست دارند و همه صبح تا شام زندگي براي همين چيزها بسر ميشود....كمتر و بيشتر دارد اما اين خواص ادمهاست....بعضي اداي مردانگي و طبع بلند وپاكيزگي را در مياورند اما كافيست يك خانم خوشگل مقابلشان قرار بگيرد دين و خدا در دم به باد خواهد رفت....تنها عده خيلي كمي از اين نيازهاي روزمره و خواص كلي ادمها فراتر ميروند و به عالمهاي ماوراي زميني خواهند رسيد...انها بايد متحمل رنجها و دردهاي بسيار شوند و گذشتشان در گرفتاريها بسيار باشد و سطح ديد بالاتري نسبت به ادمهاي اطرافشان داشته باشند....از ادمهاي خاص كه كمتر از انگشتان دست ميشوند بگذريم بقيه معموليند...تحصيل كرده و بيسواد و كارگر و عمله همه يك چيز هستيم....شايد كمي برخورد و رفتارها نسبت به موقعيت اجتماعي تفاوت داشته باشد اما در بطن كار همه در گوشه خلوت همان كارهاي همديگر را خواهند كرد.شايد براي نوشتن انها از تربيت و ادب خارج باشد و درست هم نيست بي پرده بعضي چيزها را گفت اما تحصيلكرده و عمله هر دو يكجور با زن ميخوابند!!! فرقش انست در اتاق خواب اقاي تحصيلكرده زير نور كم با صداي با لطافت كريس د برگ و واژه هاي رومانتيك بعضي كارها با زن انجام ميشود و در اتاق ساده و فقيرانه يك عمله روي همان لحاف تشك صد سال پيش!!! تازه اگر باران نبارد و سقف بالا سرشان چكه نكند و اتاق سرد نشود كه در ان صورت يك هم خوابگي پر هيجان پيش امده است!!! هر چه صحبت كرده ام و با ادمها بيشتر برخورد داشته ام كمتر ادمهاي با منش و بلند نظر را ديده ام. توي اين دادگاههاي خانواده پر است از جوانهائيكه هنوز يكسال با هم زير يك سقف زندگي نكردند و پايشان به انجا باز شده...ان يكي اعتياد دارد...ان يكي دست بزن دارد...ان زن ناسازگار است...خراب است...وقتي انجا قرار ميگيري ادمها دور هم جمعند كه هم همديگر را محكوم كنند...زن و مرد همديگر را زير باد فحش و حرف و انتقاد برده اند...همانها كه ديروز سر يك سفره نشستند و حكمي جاري شد و همه برايشان كف و دست زدند و رفتند و هم بستر شدند و خر كيف روزگار...همانها امروز دشمن يكديگرند...گاهي حاصل اين پيوندهاي بيهوده وبي فكر چند تائي هم بچه است كه انها زيانكاران واقعي اين والدين بي مغزشان هستند...بيشتر اين قصه دوستت دارم به دادگاه ختم ميشود...همه انها كه سينه چاك همديگرند يكسال هم نميتوانند زندگي كنند....اين قصه ها دوري و دوستيش خوبست اما زير يك سقف همه چيز تفاوت دارد...چهار روز با عشقت بخوابي ان واژه هاي عاشقانه يادت ميرود....كم كم ايراد گير هم ميشوي...همه ان چيزهائي كه روزي باعث تشويق و ترغيب ميشد و عشق ترا در نظرت قابل ستايش جلوه ميداد امروز ميشود عيب و ايراد و تكراري....تكراري ميشود ان نگاههاي پر نياز...شايد امروز حرف منرا باور نكني و انرا تجربه شخصي قلمداد كني و بگوئي در مورد همه اينچنين نيست...اما من ميگويم تكرار براي همه اتفاق ميفتد...تو هم دچارش خواهي شد....هرگز فرق عاشقي و شهوت را نميدانيم...ندانسته عاشقي ميكنيم...در حقيقت براي هوس دوست ميداريم نه براي درونمان...هميشه قصه عشق ان دو چشم جادوئيست و ان اندام بي مثال...شهوت است كه عاشقانه ها را بسوي خود كشيده...هميشه كاراكتر داستان عاشق يك دختر زيبا ميشود...و يا دختركي عاشق يك جوان همه چيز تمام خوش قيافه....اين اتش شهوت است كه ميان چشمها رد و بدل ميشود....تو دادگاه خانواده نشسته بودم كسيكه از خودم چند سالي كوچكتر بود براي طلاق دادن خانمش انجا حاضر شده بود. با خودخواهي ميگفت: هيچ كسي نميتواند منرا دوست نداشته باشد!!! ميگفت فلانش ميكنم...دهنش را فلان ميكنم...گفتم مرد حسابي بگذر و چيز خراب را خرابتر نكن...ميگفت نه...بايد ادمشان كنم...در حاليكه اينها را ميگفت ميان حرفش يكدفعه گفت: حيف خيلي مال و جيگر بود ولي!!! ميان راهروي دادگاه زن و مردهائي بودند كه مرتب سالن را طي ميكردند تا به اتاقهاي رسيدگي مربوطه بروند...هر خانم و دختر كه رد ميشد اب از دهنش راه ميفتاد و ميگفت: عجب چيزيه اين!!! فكر ميكردم ان زن بيچاره از دست اين ادم هوس باز چه كشيده است...نميدانم شايد هم از روي ناراحتي و جدا شدن از خانمش اينگونه خشمش را ابراز ميكرد و منظورش اين بود كه بايد جنس مخالف را براي رفع احتياج خواست و همين!!! خيليها زن را فقط براي رفع احتياج ميخواهند....خيليها استدلال و منطق درستي هم مياورند اما من هرگز نتوانستم زني را براي رفع احتياجم دوست بدارم....و جالب اينكه ضرر هم كردم...چون طرف مقابلم مثل من فكر نميكرد!!! اينجاست كه ميگويند هميشه پيش بيني ادم درست از اب در نميايد!!! راست و حقيقتش اينست كه هم در زنها و هم مردها خوب و بد وجود دارد...خداوند كسي را دچار زن بد و يا مرد بد نكند...هر كدامشان نا خالصي داشته باشند دمار ان يكي در ميايد...روشنفكر و تحصيلكرده و عمله فرقي ندارد...گاهي كارگر ساختماني خوشبختتر از تحصيلكرده ها زندگي ميكند...ما همه مان يك چيزيم...انهم نياز...ولي نميخواهيم اينرا بپذيريم و هميشه ميخواهيم خودمان را استثنا جلوه بدهيم....گهگاهي كه وبلاگها را ميخوانم به ندرت چيز به درد بخوري در انها ميبينم...گاهي وبلاگهاي دانلود برنامه را بيشتر ترجيح ميدهم چون دستنوشته هاي مردم يا كپي اشعار شعراست يا بلوف زدن در عاشقي!!!! بعضي هم براي جلب مشتري از مسائل جنسي مينويسند....وبلاگي را ميخوانم كه يك زن انرا مينويسد و با چه وقاحتي حتي لباس زيري را كه شوهرش برايش خريده را به تصوير ميكشد!!! چند نفر احمق هم هميشه برايش نظر ميدهند كه عجب قلم بي باكي داري و چه سبكي در نويسندگي!!! ميخواهم بدانم استريپتيز پشت اينترنت سبك نوشتاريست؟!!! گفتن از سكس با شوهر خيلي هنر است...هر ابلهي ميداند كه به خاطر شرايط بسته تا اسم مسائل جنسي بيايد مشتري بيشتر از هرجا جمع ميشود..خصوصا كه يك زن وقيح بخواهد با كلمات زشت انرا تعريف كند!!! ولي ايا اين كار درستيست كه يك زن تعهدي را كه به مردش دارد اينگونه زير پا بگذار...حالا او به جاي خودش پست است...اما ان احمقهائيكه با دهان اب افتاده ميخوانند و نظر ميدهند ايا ميدانند كه با همين نظرات ابلهانه اورا به وقيحتر بودن تشويق ميكنند!!! هنر است؟!!! اگر هنر باشد همه اين هنر هجف نويسي را دارند...اين شده قصه وبلاگهاي ما...امار وبلاگ نويسان در اروپا و خصوصا انگلستان بسيار كم است...كسي انجا نميايد وقتش را اينگونه بسر كند....هر جوان زير بيست سال كه ميبيني يا گيتاريست حرفه ايست يا موزيسين است....هزاران گروه لندني دنيا را تكان ميدهد...براي ايدز و فقر و افريقا كنسرت خيريه ميگذارند...اخيرا هم كنسرتهاي فراواني براي جمع اوري پول براي رفع تبعيض و فقر برگزار شده است...اين تفاوت ما كه هميشه ادعا داريم با ديگران است....سرمان را در لاك گرفتيم انگار هيچكسي نميبيند...نميفهمد....اندازه ادعا نه شهامت داريم و نه صداقت...عادت به پرگوئي و بيهوده گوئي داريم...همه انچه را كه اسمش را عاشقي ميگذاريم سراب نيازهاي مسدود شده ماست...عاشقي هم وجود دارد...حقيقت هم دارد...كسي منكر عشقهاي پاك و تميز نخواهد شد...عشق پاك نشانه رسيدن به خداوند است...دوست داشتن چيزي و يا كسي نهايت زنده بودن و زندگيست...اما چشم را كه خوب باز كني ميبيني در اين بازار مكاره عشق و شهوت بهم اميخته اند...جدا كردنش همچون در اوردن يك سوزن از انباركاه است!!! غالبا فريب كاريست و گاها عشق پاك و صادقانه...دوام دوست داشتنها براي همينست كه بسيار كوتاه است...براي همين كسي پاي عهد و پيمانش نميماند...براي همين زير حرفشان ميزنند...دروغ ميگويند و به بازي ميگيرند....هزار عيب و ايراد داريم اما فقط دنبال عيب جوئي ديگران هستيم...اين خاصيت ماست...بوي گند پائينمان را نميفهميم اما فقط دنبال نقاط ضعف ديگرانيم...از اينها شب و روزم بسيار ديده ام...كسيكه عرضه تربيت فرزندش را ندارد و يك انگل تحويل اجتماع داده است به خودش اجازه ميدهد به كار همه دخالت كند...بدگوئي كند..تهمت بزند و عيب جوئي كند در حاليكه تحفه خودش همچون درختي اعمال و رفتارش مقابل همه گان عيان است!!! مرغ همسايه غاز است...عيب و ايراد هميشه از ديگران است و گرنه ما كه نه دروغ بلديم نه بدكاري!!! هميشه ديگران مقصرند....تا اين خاصيت ما باشد روزهها هم همينطور خواهند گذشت....ميترسيم حتي حرف راست را باور كنيم...كمي منصف بوديم درميافتيم كه پايه كج است...وقتي ما خودمان از درست كردن خودمان عاجزيم چگونه توقع داريم ديگران درست باشند!!! بازار مكاره اينگونه تكرار روز و شبش را پر سود دنبال ميكند!!! سودي كه زيان ماست...دل ادم به درد ميايد...اگر اين بود معني زندگي همان بهتر كه نميبود!!! پنجره را باز كردم هواي اتاقم كمي تغيير كند....سيگاري اتش زدم و انديشيدم كه وقتي باران ميباريد چقدر ميتوانستيم عاشق باشيم...صادق باشيم....زنده دل باشيم...جاري باشيم...اما نبوديم...باران هم ميبارد بدون اينكه زشتيهاي ما زيبائي انرا كمتر نمايد....باران كه ميبارد انگار ذهن ادم بسوي دنيائي ديگر معطوف ميشود كه سراسر عشقست و زندگي......دنيائيكه تنها در تصور جاريست و نه در حقيقت....حمید

تصور كن اگه حتي تصور كردنش سخته

جهاني را كه توش هر ادمي خوشبخته خوشبخته!!!

روبروي من كه باشي...

روبروي من كه باشي خوب است....حتي لب بسته در سكوت

روبروي من كه باشي خوب است....حتي بي يك كلام

وقتي تو باشي خوب است...حتي سوال بي جواب

روبروي من كه باشي خوب است....بيهودگي را سوزاندن

وقتي تو باشي خوب است....خواب را زدودن

روبروي من كه باشي هميشه براي گفتن بهانه اي هست

روبروي من كه باشي براي سفر شوقي هست

ديوار هست....سكوت و سكون نيز...اما تو باشي پنجره باز است

براي بي دليل خنديدن وقت هست...براي بوسيدن و گريستن

روبروي من كه باشي خوب است....دلگيرهاي جمعه اش نيز خوب است

وقتي تو باشي ميشود بازي كرد....ميشود دويد....بيخودي خوش بود

همه اين شهر پر ازدحام را ميتوان پشت سر گذاشت و رفت

به يك قريه...به يك روستا...به يك ابادي سبز...ميشود رفت

ميشود انجا ماند و بازنگشت....ميشود ساده بود و جور ديگري ادامه داد

روبروي من كه باشي خودم را دشنام نميدهم....خودم را مسخره نميكنم

وقتيكه باشي خوب است....خودم را به خواب نميزنم...چشمم را نميبندم

براي روبروي تو بودن چقدر مانده است!!! براي خوب بودن...براي خوب ديدن

چهار فصل انتظار همه بيهودگي شد....همه بودنها پوچ....دلگير

روبروي من كه باشي ديوار هم حائل نيست....شب هم اشفته نيست

همه چيز انجور كه بود ديگر نيست...خوبتر ميشود....ارامتر

گريه شبها بي بهانه نميمانند....حرفهايم نميگندند...و همچنان جاري ميمانم

روبرويت كه باشم نميترسي...اشكهايت سينه سوز نميشوند

روبرويت كه باشم از خود نميگريزي....ديگر فكر هم نميكني....به گوشه اي نميچسبي

روبرويت كه باشم تنها كنار حياط نمينشيني....دستت را زير چانه نميزني...اشك نميريزي

روبرويت كه باشم بستر جوانيت خالي نميماند....روبرويم كه باشي تنها نميمانم

ميشود ساده روبروي همديگر بود....زندگي را با همديگر سرود...ميشود دلداده بود

ميشود اندوه را شست و شايد خنديدن را دوباره اموخت

ميشود حتي هيچ و پوچ بود اما كنار همديگر بود

براي رسيدن دو دست لازم است....انكه دراز ميشود و انكه ميگيرد

وقتي تو باشي خوب است...به شهر بيخبري پلي خواهم زد

پرواز خواهم كرد.....وقتي كه تو باشي خوب است....حميد

وقتيكه باران ميباريد...

چگونه است كه اين روزها خالي از مهربانيند...

چگونه است رستورانها عاشقهاي قديمي را پشت شيشه باران خورده نميبينند

چگونه است كه باران ميبارد اما چشمي عاشقانه زمين را نميبيند

چگونه است كه همه چيز تغيير ميكند اما روزهاي بيخودي بي تغيير باقي ميمانند

پشت اين لحظات وامانده چگونه است من و تو تنها ميمانيم و هر روز از كنار هم ميگذريم

بدون هيچ گفتگوئي بدون سلامي و بدون يك حس ارامبخش و جادوئي

چگونه است كه احساس ادمها را باران هم بر نمي انگيزد

چگونه است كه اين خيابانهاي پر درخت تنها مانده اند

روزگاري اين كوچه ها شاهد بوسه هاي پنهاني جفتهاي عاشق بودند

كه از برابر چشمهاي هرزه ميگذشتند و در گوشه اي از همديگر بوسه ميگرفتند

چگونه است كه در روزهاي باراني هيچ كسي براي بوسيدن پيدا نميشود

چگونه است كه اين التهاب بهار احساسهاي خفته را بيدار نميكند

احساس كن....نگاه كن....وقتي ميگذري بر تن سخت اين كوچه ها يادگاريهائيست

اينجا رد پاهاي عاشقانه ايست كه روزي زمين به زير انها بوسه ميزد

نگاه كن و احساس كن...دوستت دارم را در فضاي بي رمق ببين

هزار دوستت دارم در سينه باقيست و شوق رها كردن ان بر دلهاست

چگونه است كه باران باريد و يكي نبود كه دستانش چتر باشد و نگاهش مرهم

ترك روزگار عاشقي كار من نبود...بيهوده و بي احساس چرخيدن كار من نبود

من چگونه ميتوانم در نبض باران عاشقي را از ياد ببرم!!!

چگونه ميتوانم به وقت ريزش باران دوستت دارم را به فراموشي سپارم

هيچ چيز...هيچ چيزي نخواهد توانست كه عشق را از من بربايد حتي اگر تا اخرين دقايق عمر تنها بمانم

اي عشق چگونه ميتوانم بي تو حتي صبحها هواي پر دود را دوباره تنفس كنم

چگونه ميتوانم بي اشكهايم و بي احساسم لحظه اي در اين پوسيده زندگي كنم

چگونه ميتوانم عاشقي را بر روي تاقچه ديوار گذارم و هر سال خاكش را بگيرم

چگونه ميتوانم حتي بي تو اي عشق به فردا بينديشم!!!

كنار تو در اتاق خالي با يك فنجاي چاي و يك پاكت سيگارو يك نت قديمي تنها نشسته ام

و چشمهايم هنوز گريه را ميشناسد...و هنوز احساسم همراه من است

هنوز در تنهائي من شوق دلدادگي موج ميزند و من براي رسيدن باقي مانده ام

شوق رسيدن را تا مرگ همراه خود خواهم ساخت و عشق را ميبوسم

اگر چه خشكيده ام...اگرچه پوسيده ام و اگرچه تهي شده ام

اما هنوز در نوبهار جوانه هاي سبز اشتياق بر پيكر قديمي من خواهند روئيد

اگر چه در تنهائي نشسته ام اما هنوز نفسم همساز عشق بيرون ميايد

چگونه ميتوانم و چگونه ميتواني بي عشق باران را و دقايق را و احساسات را و انچه زندگيست را تحمل نمائي

چگونه ميتواني زنده باشي زمانيكه عشق را به فراموشي سپرده اي

وقتيكه باران ميباريد شوق رسيدن در حجم پوسيده اتاقم موج ميزد

براي عبور از بيهودگي امروز بايد كه چشم اميد به افتابي فرداها و عشق سپرد

بايد نفس كشيد اگرچه نفس هم تنگ است و دل تنگتر...باران ميبارد...حميد

 

بنویس....

بنويس روي كاغذهاي خيس...

بنويس روزهاي پوچ و بيهوده را...بنويس

بنويس اينجا دقايق بيخوديند...بنويس انچه را كه تصور ميكني

انگونه كه احساس ميكني بنويس....انچه دهانت را ميبندد...قصه درد

در چهار ديوار تنهائي بنويس در ايستگاه اتوبوس بنويس

روبروي باران بنويس...كنار بيقراري بنويس....روبروي ديوار بنويس

بنويس سياه مشق تكراري و پوچي را بنويس

روي كاغذهاي فراري روي باد بنويس روي ديوار باغ قديمي

و عشق و خاطره و يادهاي پراكنده را بنويس...بنويس

كوچه هاي منتظر....راههاي بي عبور....تنهائي را بنويس

كوير خشك...نم نم باران...اسمان شب را بنويس

حرفهائي را كه خودت هم ديگر نميفهمي بنويس

ان زواياي تيره و تاريك....ان ابري را كه نباريد را بنويس

وقتيكه نوشتن بي تاثير بود و حرفها بي معني...انرا بنويس

همه پرسه هاي خوش خيالانه كه به جائي نرسيد را بنويس

ان افتاب مرداد ماه و ان وسوسه ها را بنويس

بنويس بر خاطر اين برگهاي سفيد و خيس خورده از اشكها

بنويس بر بام شب سياه و بي خاطره...بنويس

روي پرهاي نرم عشق بنويس كه عاشقي چه بود!!!

دنيا را با همه ادمهايش...با اين تفاوتهايش بنويس

قصه دلتنگي و انهمه دقايق بي مصرف و تنها را بنويس

تو وقتي نگاه كردي عاشقي اغاز شد....انرا بنويس

روي تن خسته من اخرين واژه اميدواري را بنويس

دوستت دارم را بنويس

دوستت دارم را بنويس

حميد

 

اینجا منم...

اينجا منم.....اينجا كه خاطرات من تلمبار مانده است....اينجا منم....اينجا كه ريشه هاي من بر جاست....اينجا منم...اينجا كه شاهد تمامي گريه ها و حسرتهاي من است....اينجا و اين فضاهاي گاه دلگير...گاه فرسوده و بي رمق....و حرفهائي كه ميزنيم و شكوه ها و گلايه هاي انبوه....جائيكه من هستم همانند همه مكانها حجمهائي دارد....مدتيست سكوت روبروي من نشسته است و گاهي رمقي براي گلايه هم نميماند....اينجا كه من هستم اينجا يك ابر دلگير بي باران دارد....اينجا كه من هستم حسرت يك همصدائي دارد.....ودلهره و تشويش گاهي افتابي اين لحظات را پر ميكند...گاهي دلم ابري ميشود اما بر فضاي بي رمق باران رحمتي كو كه ببارد...كه غم درون ارامم گذارد...صبح روشن اميد كجاست و ان پرسه هاي خنك بيخبري در هواي دل انگيز كوهستان....چشم خيره به ديوار....اينجا بهتي تنها مانده است...صداي كسي يا چيزي را ميخواهد....اينجا منم كه از اغاز حرفم سرود رهائي بود.....سالها گذشته است....از ان كودكانه ها...از اشتياق عيد...از بازيهاي پر شر و شور كودكي...سالها از پس هم گذشته اند و دريغ كه هر عيد را حسرتمندانه و گاهي اميدوار گذراندم و وقتي به گذشته نگاه كردم چيزي نداشت و يا كسي كه حقيقت داشته باشد...سال كه تعويض ميشود لباس كهنه غمها را بايد بيرون كرد و غمي ديگر بر تن نمود....بايد خوش امد گوي حسرتهاي ديگري بود....و سفره هفت سين كه تنها نامش باقيست و صفاي ان پشت سالها كدورت و خاك گرفتگي گنگ مانده است....زنگ تحويل سال كه به صدا در امد مست كرديم و دراز كشيديم....سيگاري اتش زديم و يكديگر را نگاه كرديم و خنده اي تلخ جاري شد....درخت و سنگ و زمين روئيدند و ما خواب مانديم...در خواب اشفته روزگار گنگ مانديم...محبت را ارزو كرديم....بي سخاوت بود چشم تنگ روزگارمان....جعبه هاي چوبي با خاك و گل نويد بهار را مياورد...و صداي دوره گرد گل فروش.....در اين كوچه هاي بي مغز و بي عاطفه چرخهاي گاري گل فروش مسافت بيهودگي را طي ميكند و گلها باغچه هاي سرد و يخي را ميپوشانند فقط براي چند روزي كه شادباشهاي دروغين ميان ادمها جاري ميگردد و بعد از ان همان كينه و دشمنيها پس از نوروز دوباره اغاز ميگردد...اگرچه دلتنگي را هميشه واژه كرده ايم و هميشه تكرار اما حجم اندوهبار ان بيش از اين گلايه هاست....چگونه ميشود لحظات سست و بيهوده را گفت و ازار انرا كم كرد...كلمه ياراي دقايقم نيست....دستي بايد باشد براي گرفتن و رفتن...براي عبور از اين كوچه هاي دلتنگ كسي بايد باشد...بايد گذشت و پشت سر را نگاه هم نكرد...و اين گذشتن دقايق عمر ماست كه بيهوده گذشتند...به يكباره لا به لاي موها سفيد شد...به يكباره ان جوانيها گسست....به يكباره ان اشتياق جواني پير شد...بايد كسي و يا چيزي باشد هنوز....حميد

 

آن روزها كه چشم يتيمان خردسال-

در خون نشسته است-

هرگز بچشم مرد خردمند عيد نيست

سالي كه جاي پاي سعادت در آن نبود-

در ديدگاه مردم دانا سعيد نيست.

***

آن عيد چيست كز پي آن بيوه يي فقير-

هستي بباد داده ومحنت خريده است؟

***

آخر چگونه عيد كنم من؟ كه عيدها-

ديدم بروي بيوه زنان رنگ بيم را

آن عيد نيست روز غم و دهشت منست-

روزي كه پيش چشم-

بينم برهنه پايي طفل يتيم را

***

من شادمان چگونه زيم در سراي عيد؟

كز هر سرا نواي غم آگين شنيده ام

دل را چگونه پر كنم از شادي بهار؟

كز هر كرانه ام

بس پير بينواي تهيدست ديده ام.

***

هان،اي يتيم خرد!

اي كودك غريب!

لبخند عيد بر من غمگين حرام باد-

گر با غم تو بر لب سردم نشسته است.

هان، اي كهنه جامگان!

عريان تنان شهر!

عيشم شكسته باد اگر باچنين غمي

لبخند عيد بر لب من نقش بسته است.

***

اي مرد بينوا كه به هر عيد خانه سوز

شرمنده در برابر فرزند بينمت!

اي مرغك شكسته پر اي بينوا يتيم!

رويم سياه باد!

دستم تهيست،گوهر اشكم نثار تو

نوروز، چون زراه رسد همره بهار-

گريم به حال و روز تو و روزگار تو.

مهدي سهيلي