دلم گرفته است....انگار يك بغض نشكسته بر سينه سنگين ميايد
شب چنان تيره كه شب پيدا نيست...شب هم پيدا نيست....شب هم پيدا نيست...
عشق اما پيداست....عشق اما پيداست....حرف حرف فرداست....كار بچه هاست
در روشناي هر روزغمي و بغضي نشكسته سراغم ميايد و همراه ميماند تا شب هنگام انجائيكه ديگر خودم ميمانم و در و ديوار.....خاطره از تكرار ان مكدر است....هنوز ميان نفسهاي من چيزي اسيرست....شايد يك واژه باشد...
طاقها بي كاشي راهها مثل هم
حرفها شاعر كش بغضها بي شبنم
ماه هم دور دور اه اما نزديك
روز هم بي روزن سرد...سرد و تاريك
چه سرد و تاريك....چه سرد و تاريك
عشق ما پيداست....عشق اما پيداست
صدا كن مرا.....صداي تو خوب است....اينرا سهراب بزرگ گفت....من نيز بارها گفته ام...به زبان خويش ....
برگها زرد زرد وقتي هوا نيست
بوسه سرد سرد صدا صدا نيست
زخم هم چه بيهوش هيچكس با ما نيست
شب چنان تيره كه شب پيدا نيست
شب هم پيدا نيست...عشق اما پيداست
كاغذي بردار برايم سياه قلم نقاشي كن وقتي طرحي ميكشي سيمايت را دوست دارم انگار معصومانه تر ميشود
دست نقاش از همه تنهاتر
پرده هارا شسته زير باران
اخرين شاعر پريد و دور شد
شعرش از هر دشنه اي اويزان
اي يقين سبز مثل معجزه
سايه امدن تو در راه....روز بايد باشد
عشق .....اما.....پيداست
شاعري كردن هم در اين هوا دلي بزرگ ميخواهد....من اگر شاعر بودم واژه ها از دستم ميگريختند....ترجيح ميدهم هميشه بنويسم اينطور بيشتر ميتوانم دوام بياورم
عشق اما پيداست.....عشق اما پيداست
دوستي دارم با دلي بزرگ....تازه از راه رسيده اما اشناست.....شعرش اشناست....حرفش اشناست......خودش اشناست
باز دل رمیده ام می طلبد بهانه ای
صحبت یار همدلی ، گوشه قهوه خانه ای
گر نشود میسّرم ، گوشه خانه می روم
پنجه به ساز می زنم ، ساز کنم ترانه ای
اين ترانه را او گفت و چه اهنگين است....محمد حسين ولائي
دلم هواي يك قهوه خانه در روستاي ماسوله را كرده است...وقتي مه پائين ميشكد....شايد در جيب من يك بطري باشد به جاي چاي ترجيح ميدهم كمي سر گران و مست باشم....نگاه كه ميكنم صحبت خداست در خلوت من و مه و قهوه خانه متروك....
عشق اما پيداست....عشق اما پيداست
حرف حرف فرداست.....
دستهايت ارام شماره ها را گرفتند....شايد در ذهن تو همان لحظه ترسيم ميشدم....و سپس صدائي ارام ميگقت سلام.....
زخم گاه اهو چشم براه جادو
جنگجو جنگجو از اشتي بگو
چه شد چه شد پايان قفس
چه شد چه شد نور مقدس
جنگجو از اشتي بگو....
گوشه تنهائي جاي بكريست براي فكر كردن...براي زمانيكه ميشود از خويشتن جدا بود و با يادها در اميخت
پاي اين كتيبه شكسته
پا دراز كن اي هميشه خسته
مرا ببر به كوچه حميد
مرا ببر به تخت جمشيد
دبستان جهان تربيت
ببر به كلاس اخر تبعيد
اشك چيز مقدسيست.....چيزيكه ارامم ميكند....و شاملو گفت: اشك انروز لبخند عشقم بود....
اگر سازي داشتم انرا اين زمان كوك ميكردم....پشت پنجره در اميخته با اشكهايم ميزدم.....زخمه ميزدم.....انقدر كه سرپنجه ام زخم بشود
جنگجو جنگجو از اشتي بگو
احوال دل را چه كسي ميداند به غير دوست....دلتنگي را چه كسي ميشناسد غير يار...منرا چه كسي ميفهمد غير تو
هيچ كاري خوشتر از كار تو نيست
هيچ ياري مثل شهيارتو نيست
زندگي واژه گاه غم انگيزي ميشد....و اندوه كه وقتي ميامد شادي ميگريخت
كار به دنيا امدن كار دشوار
درك دلتنگيهاي زن كار عيسي
كار از بر كردن تو پيرهن تو
بهترين غزل ناز من بهترين كار
براي دلم سالهاست دل اي دلي ميكنم....دل را بسيار باخته ام اما سرانجام دلم روي دست خودم ماند تا دوباره تقديمش كنم....
اينبار پس دادني نيست....پس از تقديم پس گرفته نميشود!!!
بر ميگردم صدايم را بردارم
برميگردم دستهايم را بردارم
برميگردم....برميگردم....بگذاريد برگردم
برميگردم خواهرم را ببويم
برميگردم حيوانم را بشويم
برميگردم....بگذاريد برگردم
تمام نا تمام من با تو تمام ميشود....شاعر بي نام و نشان صاحب نام ميشود....
ته چمدانم پر از شمع روشن
لب استين من خيس از بغض رامسر
برميگردم....بگذاريد برگردم
قصه اشفته و تنهائي امروزم را با همراهي اشعار استاد شهيار قنبري و شاعر رند و صميمي محمد حسين ولائي تا حدي كه حوصله نبرد گفتم...قصه كه تمامي ندارد....بقيه را در ذهنم دنبال ميكنم....اما سكوت نميكنم....شهيار خان قنبري كه غربت نشين است و دور...دلم ميخواست براي يكبار هم كه شده اورا ببينم و دستانش را بوسه باران كنم....همواره صدايش در اتاق تنهائي من جاريست...ولائي گراميم اما همين حواليست از همينجا دستانش را ميفشارم....و هر كه مهرباني را ميشناسد را ارزومندانه ستايش ميكنم....حميد

