روبروي من كه باشي...
روبروي من كه باشي خوب است....حتي لب بسته در سكوت
روبروي من كه باشي خوب است....حتي بي يك كلام
وقتي تو باشي خوب است...حتي سوال بي جواب
روبروي من كه باشي خوب است....بيهودگي را سوزاندن
وقتي تو باشي خوب است....خواب را زدودن
روبروي من كه باشي هميشه براي گفتن بهانه اي هست
روبروي من كه باشي براي سفر شوقي هست
ديوار هست....سكوت و سكون نيز...اما تو باشي پنجره باز است
براي بي دليل خنديدن وقت هست...براي بوسيدن و گريستن
روبروي من كه باشي خوب است....دلگيرهاي جمعه اش نيز خوب است
وقتي تو باشي ميشود بازي كرد....ميشود دويد....بيخودي خوش بود
همه اين شهر پر ازدحام را ميتوان پشت سر گذاشت و رفت
به يك قريه...به يك روستا...به يك ابادي سبز...ميشود رفت
ميشود انجا ماند و بازنگشت....ميشود ساده بود و جور ديگري ادامه داد
روبروي من كه باشي خودم را دشنام نميدهم....خودم را مسخره نميكنم
وقتيكه باشي خوب است....خودم را به خواب نميزنم...چشمم را نميبندم
براي روبروي تو بودن چقدر مانده است!!! براي خوب بودن...براي خوب ديدن
چهار فصل انتظار همه بيهودگي شد....همه بودنها پوچ....دلگير
روبروي من كه باشي ديوار هم حائل نيست....شب هم اشفته نيست
همه چيز انجور كه بود ديگر نيست...خوبتر ميشود....ارامتر
گريه شبها بي بهانه نميمانند....حرفهايم نميگندند...و همچنان جاري ميمانم
روبرويت كه باشم نميترسي...اشكهايت سينه سوز نميشوند
روبرويت كه باشم از خود نميگريزي....ديگر فكر هم نميكني....به گوشه اي نميچسبي
روبرويت كه باشم تنها كنار حياط نمينشيني....دستت را زير چانه نميزني...اشك نميريزي
روبرويت كه باشم بستر جوانيت خالي نميماند....روبرويم كه باشي تنها نميمانم
ميشود ساده روبروي همديگر بود....زندگي را با همديگر سرود...ميشود دلداده بود
ميشود اندوه را شست و شايد خنديدن را دوباره اموخت
ميشود حتي هيچ و پوچ بود اما كنار همديگر بود
براي رسيدن دو دست لازم است....انكه دراز ميشود و انكه ميگيرد
وقتي تو باشي خوب است...به شهر بيخبري پلي خواهم زد
پرواز خواهم كرد.....وقتي كه تو باشي خوب است....حميد

