اسیر....
با من بگو كه كدامين حديث باد
جز ميله هاي قفس
اين بار غصه را به قناري سپرده است
سكوت مرد تنها بي اختيار نبود....حرفهايش را نميفهميدند.....بيهوا زندگي زيرش گرفته بود....و هنوز باور روزهاي سوخته در حافظه اش نمينشست.....روزهائي كه همه او بودند.....حرفهائيكه دلش ميخواست جوابي داشتند....و اين دنياهاي تخيلي....و ادمهاي تخيلي تر....و همه انچه همچون سراب جاريست....شايد بايد ميگريخت....شايد بايد كاووس خوابهايش را بر ميداشت و به جاي ديگري ميرفت....در اسارت ذهن خود و در روزگار تكراري خويش گير كرده بود و نميدانست چه چيزي راه اوست....و چه چيزي ميتواندارامش او باشد....واژه ها را ازبس تكرار كرده بود واژه اي جديد نميافت....زندگي را از بس همانگونه طي كرده بود كه دالانهاي تنگش را نرفته ميديد.....روزها برايش كاووسي بودند...همه مرد را يك هيچ احاطه كرده بود....افسوس حرفهايش را ديگر خودش هم نميفهميد....ميان سردرد اول ظهر و گيجي از خواب بيدار شدن مرد مي انديشيد تا كجا؟!!! مرد دلش خيلي چيزها را دوست داشت....هنوز خيلي چيزها ميتوانستند ارامش كنند....اما براي او هويتي نمانده بود....گيج و مبهوت گير كرده بود...دلش ميخواست خنده هايش را فحش دهد...دلش ميخواست با صداي بلند داد بزند اما براي چه؟!!! جز خراشيده شدن حنجره چه سودي داشت....مگر انها كه ارزوهايشان را در پستوهاي متعفن به گور كردند چه توانستند انجام بدهند!!! مگر انها انسان نبودند....مرد مي انديشيد كه شكست را بايد بپذيرد و سكوت كرد...اين روزها براي انها كه خيلي دارند روزهاي خوبيست....انها كه يا قدرت دارند و يا ثروت....بقيه زير همان ضعيف كشي جنگل ميلولند تا انتها...خودم را نميتوانم فریب دهم...و نميتوانم خوشبينتر از اين به چشم اندازهاي سبز فكر كنم در جائيكه در ابتدائي ترين نيازهاي بشريم وا مانده ام....نميتوانم بخندم....اگر خنديدم فحشيست تلخ به روزگارم...نميتوانم مفت بنويسم كه اگر نوشتم فحشي داده ام بر غمهايم....خوشبيني در جائيكه ذهنها در باتلاق فرو رفته كار ابلهانه ايست....من همه روزهايم حرام شدند.... همه ارزوهايم اسير.....كسي انها را به من پس نميدهد....اينده چيزي نيست مگر گذشته.....همان ديروزيكه رفت...و امروز اينده ديروز ماست....و تاثير رخوت ديروز در ان ملموس است....زندگي زيباست اما مدتهاست كه براي من رنگ باخته است.....حرفهاي من جنبه عمومي ندارند و شايد ديوانگاني همچون خودم انرا لمس ميكنند....زندگي زيباست ولي همين زندگي فك منرا خورد كرد...و من از تكرار دوباره اش به تهوع افتاده ام و شايد مدتي سكوت درمان باشد....تا ذهن ارامتر شود و يا تمام شود.....حميد
چه رنجي از محبتها كشيديم
برهنه پا به تيغستان دويديم
نگاه آشنا در آن همه چشم
نديديم و نديديم و نديديم
سبكباران ساحلها نديدند
به دوش خستگان باري است دنيا
مرا در موج حسرتها رها كرد
عجب يار وفاداري است دنيا
عجب آشفته بازاري است دنيا
عجب بيهوده تكراري است دنيا
ميان آنچه بايد باشد و نيست
عجب فرسوده ديواري است دنيا
تو روزنهء نوری درخانهء ظلمت پوش
ديباچهء آوازی برمتن شبِ خاموش
چيزی به من از باران چيزی به من از پرواز
چيزی به من از گريه چيزی به من از آواز
می بخشی و می خوابی بر بستری ازاعجاز
می مانم و می رويم درسنگرِ يک آغوش
درخانهء ظلمت پوش


















































