اسیر....

با من بگو كه كدامين حديث باد
جز ميله هاي قفس
اين بار غصه را به قناري سپرده است

سكوت مرد تنها بي اختيار نبود....حرفهايش را نميفهميدند.....بيهوا زندگي زيرش گرفته بود....و هنوز باور روزهاي سوخته در حافظه اش نمينشست.....روزهائي كه همه او بودند.....حرفهائيكه دلش ميخواست جوابي داشتند....و اين دنياهاي تخيلي....و ادمهاي تخيلي تر....و همه انچه همچون سراب جاريست....شايد بايد ميگريخت....شايد بايد كاووس خوابهايش را بر ميداشت و به جاي ديگري ميرفت....در اسارت ذهن خود و در روزگار تكراري خويش گير كرده بود و نميدانست چه چيزي راه اوست....و چه چيزي ميتواندارامش او باشد....واژه ها را ازبس تكرار كرده بود واژه اي جديد نميافت....زندگي را از بس همانگونه طي كرده بود كه دالانهاي تنگش را نرفته ميديد.....روزها برايش كاووسي بودند...همه مرد را يك هيچ احاطه كرده بود....افسوس حرفهايش را ديگر خودش هم نميفهميد....ميان سردرد اول ظهر و گيجي از خواب بيدار شدن مرد مي انديشيد تا كجا؟!!! مرد دلش خيلي چيزها را دوست داشت....هنوز خيلي چيزها ميتوانستند ارامش كنند....اما براي او هويتي نمانده بود....گيج و مبهوت گير كرده بود...دلش ميخواست خنده هايش را فحش دهد...دلش ميخواست با صداي بلند داد بزند اما براي چه؟!!! جز خراشيده شدن حنجره چه سودي داشت....مگر انها كه ارزوهايشان را در پستوهاي متعفن به گور كردند چه توانستند انجام بدهند!!! مگر انها انسان نبودند....مرد مي انديشيد كه شكست را بايد بپذيرد و سكوت كرد...اين روزها براي انها كه خيلي دارند روزهاي خوبيست....انها كه يا قدرت دارند و يا ثروت....بقيه زير همان ضعيف كشي جنگل ميلولند تا انتها...خودم را نميتوانم فریب دهم...و نميتوانم خوشبينتر از اين به چشم اندازهاي سبز فكر كنم در جائيكه در ابتدائي ترين نيازهاي بشريم وا مانده ام....نميتوانم بخندم....اگر خنديدم فحشيست تلخ به روزگارم...نميتوانم مفت بنويسم كه اگر نوشتم فحشي داده ام بر غمهايم....خوشبيني در جائيكه ذهنها در باتلاق فرو رفته كار ابلهانه ايست....من همه روزهايم حرام شدند.... همه ارزوهايم اسير.....كسي انها را به من پس نميدهد....اينده چيزي نيست مگر گذشته.....همان ديروزيكه رفت...و امروز اينده ديروز ماست....و تاثير رخوت ديروز در ان ملموس است....زندگي زيباست اما مدتهاست كه براي من رنگ باخته است.....حرفهاي من جنبه عمومي ندارند و شايد ديوانگاني همچون خودم انرا لمس ميكنند....زندگي زيباست ولي همين زندگي فك منرا خورد كرد...و من از تكرار دوباره اش به تهوع افتاده ام و شايد مدتي سكوت درمان باشد....تا ذهن ارامتر شود و يا تمام شود.....حميد

چه رنجي از محبتها كشيديم
برهنه پا به تيغستان دويديم
نگاه آشنا در آن همه چشم
نديديم و نديديم و نديديم
سبكباران ساحلها نديدند
به دوش خستگان باري است دنيا

مرا در موج حسرتها رها كرد
عجب يار وفاداري است دنيا
عجب آشفته بازاري است دنيا
عجب بيهوده تكراري است دنيا
ميان آنچه بايد باشد و نيست
عجب فرسوده ديواري است دنيا

تو روزنهء نوری درخانهء ظلمت پوش
ديباچهء آوازی برمتن شبِ خاموش
چيزی به من از باران چيزی به من از پرواز
چيزی به من از گريه چيزی به من از آواز
می بخشی و می خوابی بر بستری ازاعجاز
می مانم و می رويم درسنگرِ يک آغوش
درخانهء ظلمت پوش

انروزها....اینروزها....خطوط زندگی....

ساعت چهار عصر روي پلكان سنگي خانه

صداي بازي بچه هاي تخس و پابرهنه روي اسفالت داغ تابستان

صداي چيني بند زن دوره گرد...صداي چاقو تيزكن...ملامين فروش دوره گرد

صداي جغ جغه هاي كاغذي و فرفره هاي رنگي كه ميچرخيدند در باد

صداي طبلك اسباب بازي....صداي البالو فروش دوره گرد

صداي من...صداي همبازيها....صداي فحش...صداي خنده....صداي تنهائي

كت و شلواري دوره گرد و ان فقير كه اواز ميخواند براي سكه اي

ان ساندويچهاي الويه با نان اضافه با كوكا.....امروز چه كسي پول غذا را ميدهد؟!!!

الوچه دهني شده... سنگ بازي تيله بازي و كاشي بازي و شرط بندي سر يك اسكناس ده توماني

صداي كتك خوردنهاي من از برادرها....كجا هستند انها!!! كجا

صداي اتش و جنگ...بمباران شهرها....ان انباري امن و شبهاي پرسه ميان پاركينگ پر از ادم

كه از وحشت بمباران همه گرد هم بودند و چشمهاي كودكانه من روبروي ان دختر همسايه كه زيبا بود و ميخنديد گاهي

صداي زنگ اخر دبيرستان و سيگارهاي دزدكي ميان راه

صداي داريوش و اشعار جنتي عطائي...صداي عيد...ماهي قرمز تنگ بلور

ان كفشهاي ملي براق...ان شلوار ساده و ان پيراهن چهار خانه من

اسكناس عيدي دويست توماني عمو....و مشقهاي مانده و تكاليف عيد كه يكشبه نا تمام ميماند

صداي عشق...صداي جواني...صداي خواهش....صداي ماندن ميان اينهمه همهمه با كسي كه دوستش داشتم

مردم گرفتار كوچه و بازار و چشمهاي خسته و دستهاي پر پينه با پاكتهاي پرتغال و سيب كه به خانه ميرفتند

دستهاي ان كارگر خسته كه با وام جهيزيه درست كرد براي دختر معصومش...براي بخت بلند...اما كدام بخت؟!!!

صداي ترافيك و بوق و داد و دعوا ميان خيابان....ظهر بي حوصله...خيس از عرق....ولوله گرما و اتش مرداد ماه تب دار

خستگيهاي كنار اتاق...بوي تخم مرغ عملت مانده در ماهيتابه....بوي گند عرق ميان گرماي تابستان...بوي تكراري تكرار

خواب نيمه كاره مستي....شيشه ودكا....من افتاده گوشه اتاق...صداي موسيقي...دود سيگار...حسرت...گريه

بوي كپك نان مانده در ديگ....بوي گند جوي پياده رو.....رخوت زمستاني....برف بي رويا....خيابان شلوغ...كوچه تنگ

دستهاي بي كسي....بي هويت و بيهوده....شناسنامه مجهول....عكس زنداني در ان....پاسپورت گم شده من

بوي ترياك خانه همسايه و چشمهاي قرمز ان مرد كه لول از افيون بود و شعر ميگفت

تخت چوبي حياط....نشيمنگاه پدرم...ديوان حافظ و ان صداي خسته و پير كه نجوا ميكرد

اوج فواره در وسط باغچه حياط... بعد الظهر تابستاني و شلنگ اب و گلدانهاي سبز

شبهاي تيرماه....خواب اشفته زير ستارگان شب...و صبح... روز تكراري كار كردن.....چانه زدن.....پول شمردن....پول دادن...مفت نفس كشيدن

پدر رفت....پدر خاموش شد....تخت چوبي بي صدا ماند....امروز نكبت امد....امروز خالي...

صداي سبزي فروش دوره گرد....صداي ماشين و بوق....صداي دزدگير ماشينها به جاي صداي بازي بچه هاي ديروز

صداي تعصب....صداي بي صدائي....چشمهاي افسرده مردم....خيابانهاي شلوغتر....شبهاي دلتنگ...

بوي تند سيگار....پير مرد فال فروش بيچاره....ان گداي افليج...ان كودك نابينا....ان پاهاي بي كفش

ترديد ماندن....مرداد داغ و بي حوصله....زمستان بي خاصيت و بي برف....

كوچه هاي قديمي و نكبتي تر....حرفهاي بيهوده تر....چشمهاي خالي تر....مغزهاي پوكتر

به كجا رسيده ام؟!!! به كجا....و ان روياهاي خو شبينانه من اينها شدند...و ان شوق سرودنها حجاب پس زدند و به شكل عجوزه اي بيرون امدند

و من ميان تمامي اينها مدفون شدم...و بي صدا ماندم....و من نميدانستم كه همه سادگيها را باد ميبرد

و امروز...و هيچ...و پوچ....و اسمان بي سخاوت و دود گرفته....

و فردا...نميدانمها....ترديدها.....و قصه ديروز و امروز و فرداهايم اسير يك حجم پوسيده اند كه همراه شناسنامه من به ثبت رسيدند...و ستاره اقبال من كجا در پشت ابرهاي لايه لايه مخفي ماند!!!حميد

امروز ميلاد اشنائي صميميست.....ستاره امدنش امشب روشن شد....امشب امد كه بماند تا تصوير گر پاكيها شود...امشب امد تا فانوسم را نفت كند....تا براي اين خسته دستي به مهر شود....مهربانيش بدون تكلف است....دستانش نوازشگر تنهائيست.....پاك است....و ميا ن نا پاكيها معصومانه مانده است...صداي سادگي دارد...بوي قديم ميدهد...بوي كوچه باغ باران خورده....بوي انروزها كه رفاقت بود و سخاوتمندي...ميلادش را تبريك ميگويم....تولدت مبارك و به شادي باشد ايامت....اشناي هميشگي و قديمي....شمعها را فوت كن...هديه هايت را باز كن....دنيا به كامت باشد...كامت را شيرين كن....تلخ كاميم را با كيك تولدت امروز شيرين ميكنم....پاينده باشي....

کنار تو...

پرنده اسير ميان حجم فلزي قفس به باران نگاه ميكند....ان بالا ابرهاي سفيد و سياه هم اغوشي نمناكي دارند....صداي ريزش باران همچون ترانه اي خيس همه فضاي اطراف را پر كرده است....برگها زير ريزش مداوم قطرات خيس و سبزترند....بوي خوش علف در هوا پراكنده است.....هيچكسي نيست و همه ادمها درون خانه خود خزيده اند!!!پرنده در ميان قفس به صداي خنك باران گوش ميدهد...حتي يك پرنده از ان حوالي عبور نميكند!!! قفس همه دنياي پرنده را محبوس كرده است....و ان شوق پرواز به اطراف وميان اسمان ابي را از او ربوده است....پرنده دلش ميخواست در هوائي خيس به شوق پرنده اي ديگر اوازي سر كند....و همراه او بال بگشايد براي پروازي بلند و گذشتن از هر چه قفس و تنگناست....پرنده دلش ميخواست خوشترين ترنمش را براي كسي از جنس خويش نجوا كند....پرنده دلش ميخواست ازاد باشد....و در هواي خوش ازادي به هر كجا كه ميخواست پر بكشد.....از تكرار روزها و شبها در قفس فلزي دلش تنگ بود و در بالهايش قدرتي براي پريدن نميديد!!! پرنده نميدانست كدامين روز ازاديش را در قفس كرده اند و به ياد نمياورد چقدر روز و شب را در هواي رسيدن دلتنگ در گوشه اي كز كرده است....ابرهاي سفيد و سياه ارام ارام از اغوش همديگر بيرون امدند و باران ارامتر شد...ابرها عبور كردند و نور خوشرنگي در اسمان ظاهر شد....در بالاي اسمان از انعكاس نور بر خنكاي هوا رنگين كماني طاق زد....هواي خوشي بود و پرنده در ميان قفس رنگهاي ان رنگين كمان با شكوه را ميشمرد....هفت رنگ خوشرنگ كه بالاي اسمان را طرحي اعجاب انگيز كشيده بودند....پرنده دلش گرفت و روبروي رنگين كمان اوازي سر داد....ترانه اي كه حزن انگيز بود و دردهاي قفس را به بيرون ميپراكند!!!....پرنده ميخواند كه دلم تنگ است....وقتي ميشود پرواز را تجربه كرد اما بايد محبوس بود دلم تنگ است...از اينكه پرنده اي از اين حوالي نميگذرد دلم تنگ است....پرنده اواز سر داده بود و صدايش از ميان ميله ها در هوا پراكنده ميشد!!! گوشه اسمان جمعي پرنده ازاد پروازي دل انگيز را سر داده بودند...پرنده اسير انها را ديد ميزد و اشتياق پرواز در بالهاي خسته اش بيشتر ميشد....از ميان ان پرندگان كه در هواي خوش ازادي همراه شده بودند انگار كسي صداي غمناك پرنده در قفس را شنيد....كمي بعد در ميان انهمه پرنده يكي از انها جدا شد و به پشت پنچره اتاق امد....در چشمهاي پرنده اسير نگاهي كرد....چقدر برايش اشنا ميامد و انگار سالها بود كه اورا ميشناخت....پرنده اسير در چشمهاي ان پرنده نگاهي كرد...چقدر نگاهش اشنا بود انگار سالها بود او را ميشناخت!!! هر دو پرنده در احساسي واحد چشم در چشم هم دوختند....پرنده اسير دلش ميخواست از حجم قفس بيرون بيايد و همراه او پرواز كند....پرنده ازاد دلش ميخواست كه در قفس برود و در كنار ان پرنده بماند...هر دو پرنده در احساساتي متفاوت اما هم معني دلشان خواست كه كنار يكديگر بمانند....پرنده ازاد در كنار ان پنجره روبروي ان پرنده اسير ماند و روزها به اواز او گوش ميكرد و برايش ميخواند....گاهي از اطراف برايش غذائي مياورد....شبها هم كنار او سر به ميله ها ميداد و خوابش ميبرد.....هر دو پرنده در كنار همديگر ماندند....هر دو به بودن با همديگر خوشحالي ميكردند...نه قفس همچون گذشته دلگير بود و نه ازادي انچنان حسرت انگيز بود....اندو كنار همديگر ازاد بودند....پرنده ازاد براي روزيكه پرنده اسير از قفس بيرون ميايد انجا ماند....دلشان به همديگر خوش بود...و در كنار يكديگر غمهايشان انچنان سنگين نميشد....اندو در كنار يكديگر ماندند تا سر انجام هر دو توانستند با يكديگر به پرواز در ايند....قصه قفس قصه تكراريست....قصه همه صداهاي محزون مانده در قفس...به شوق همصدائي....به شوق روزيكه اين قفسها باز ميشوند و همه ادمها رويايشان را محقق ميبينند....و در انروز هر كسي پرواز را تجربه خواهد كرد....حميد

The Road To Freedom

دلم گرفته است....تمام دلتنگي را در همين ميگويم اينبار....صداي پرنده...صداي ازادي...صداي گسستن از بند....صداي نتهاي اين موسيقي صميمي....پانزده سال پيش وقتي صدايش را اولين بار در يك كاست قديمي شنيدم همه روحم را تسليمش كردم...خواننده  متولدارژانتين  نوازنده گروه قديمي سوپر ترامپ در انگلستان تحصيل كرد و نامش جاودانه شد در خاطره جهان...كريس د برگ....كسيكه دوستش دارم و سالهاست صدايش مونس تنهائيست....شبي كه فردايش عازم سربازي بودم...ان اهنگ مسافرش را تا صبح گوش ميدادم...با صدايش عاشق شدم...با صدايش نوشتن اموختم....ياد گرفتم كه ازاد باشم....روبرويش گريستم و اورا از صفحه تي وي بوسيدم....و او دوباره معجزه كرد...صدايش دوباره منرا به دريچه اي رسانيد در عمق تنهائيم.....دريچه اي پر نور....دلم تنگ است....براي پرواز...براي رفتن از ميان همه ادمها....حرفهايم بوي كهنگي دارند اما ازادي هميشه نو خواهد ماند....روزيكه ارام بگيرم همچون اهنگ صداي پرنده روحم را به ذات مقدس خواهم بخشيد....روزيكه از ميان شما دروغگوها پرواز ميكنم تنها خداست كه شاديم را خواهد ديد...شما هميشه دروغ ميگوئيد....شما هميشه ادم را دلتنگ ميكنيد....شما نان را به نرخ روز ميلمبانيد...خسته ام از بودن ميان شما...روزيكه خداوند وعده كرده است از ازار همه شما خلاص ميشوم....به ميان نتهاي دلخسته ميروم...به پيش پرندگان ميروم...چه ارامشي دارد گريختن از ميان همه ادمها...همچون پرواز يك پرنده....دستهايم را ميگيري؟ مرا ارام ميكني؟ مرا دوست ميداري؟ قبل از هجرتم روبروي چشمهايم نگاهم كن....اهنگي از كريس د برگ را برايت زمزمه ميكنم.....بانوي قرمز پوش....برقص با من بانوي قرمز پوش....كسي جز تو اينجا نيست.............i love you ....دلم گرفته است....نميدانم كه بايد هنوز بنويسم يا همين پست را بگذارم تا مرگم بماند!!! صدائي برتر از صداي ازادي نيست...صداي يك پرنده....صداي پريدن من از قفس...دلم تنگ است...و اشك مجالم نميدهد....براي خلاصي دستهايم را بسوي خداوند دراز كرده ام....ازادم كن اي خالق گريه ها...عشقها.....زيبائيها.....جان شيرينم را بگير كه ميان اين مردم جائي ندارم...مگر خلوت دلگير و پر دودم....نوشته هايم پوسيده اند..تكراريند....بوي رخوت ميدهند.....ايا مي توانم پرواز كنم؟!!! دلم تنگ است......حميد

At first alone, then with hundreds around me,
Enchanted by her song,
But as the day is done, and the darkness is falling,
The songbird sings no more;

And now she flies over the rainbow,
And she walks in fields of gold,
And when she sings from the high walls of Heaven,
Will the angels cry like me

 i love you

 Christopher John Davison....chris de burgh متولد بوينس ايرس ارژانتين...پدرش مسافرتهائي به مالت ونيجريه و زئير كرد كه اقوامش انجا بودند.در دوازده سالگي همراه اقوامش به ايرلند بازگشت.از سال1974به موسيقي حرفه اي روي اورد. صدايش صداي ازاديست....روحش بزرگ است....و جاودانه در دلهاي ميلوينها عاشق در سراسر گيتي... قصه منهم با او عجين شده است...تا مرگ...

صدای پرنده....

برگهاي هويتم را بايد فراموش كنم...و اينكه چه مليتي دارم...ازارم ميدهد هميشه...دلم ميخواهد كه در دنياي ازاد باشم...و اين ارق كاذب را به فراموشي سپارم...دلم ميخواهد كه زيبائيهاي اين كره دوار را ببينم....ميخواهم راه بروم..تنفس كنم....دنيا را از دريچه هاي ديگري ورنداز نمايم!!!تو منرا مسدود ميكني هميشه!!! منرا ميترساني از عقوبتم!!! من جهنم دلخواه را با بهشت اجبار عوض نخواهم كرد....من حق دارم كه مانند كمترين انسان راهم را انتخاب نمايم.....حق دارم ارزوهايم را دنبال كنم...تو نيز حق داري...و او هم همينطور....مدتهاست كه دلگيرم و حافظه را روي تاقچه ميان دفاتر پنهان كرده ام....لايش را اگر باز كنم گلايه ها ميريزند از ميان ان!!! دفتر تكرار بي حوصله است....گوشه تاقچه سالهاست كه ميان ان گلها خشكيده اند و يادگاريها پژمرده....دفتر تكرار هر شب خاطرات منرا به خاطر ميسپرد اما مدتهاست من انرا بازش هم نكرده ام....سودي نيست در خواندن كهنه ورقهاي عشق....از اين نمد كلاهي به سر بي سامان نمينشيند......سالهاست فريفته ايم خود را...اين قصه سرش معلوم نيست كجاست.....بازي ايام خواب نشئه اوري دارد....كسي حركت روزگار را روي شطرنج زندگي نميتواند فهميد...اين مكاره بسيار بازنده دارد....برنده هايش هم در اخر ميروند...انگار كه سيري عجيب ميان موجودات قانوني نا همگون را پديد اورده است....قانوني كه ما انرا تحرير نكرديم....گفتند اينچنين است....زمان انرا حكم كرد....زمان تولد....و با ان همه چيز اغاز شد....خارج از اختيار ما بود همانند خيلي از چيزهاي ديگر....امدن انقدر كه ماندن مصيبت دارد نگران كننده نبود...چراكه براي تولد ادمها در هر كجاي دنيا جشن ميگيرند....و اين ماندن است كه مرثيه ميشود...و هر كس در جائي قصه گوي تنهائيست...ميان دقايق گنگش...و ما هيچ نكرديم جز زيست در مسير روزگارمان...و خودكرده ها هم گاهي مقدر بودند!!!! و هركس كوچك و بزرگ در خود نشسته است از بد عهدي ايام...دلي درغم فرو رفته و اوازي بر لب نشسته...همچون قناري دلتنگ ميان قفس...كز كرده در ارزوي پرواز دل اي دلي ميخواند....اين فاحشه رحم نميكند بر هيچكس....هوا پر است از ناله هاي دل....كه در مسير خداوند رهسپارند.....ناله هائيكه روزي شكوه سلامي را در خود داشتند...و عشق اغاز سفر بود....و عشق ادم را سبز ميكند همچون وسعتهاي خيال انگيز...و عشق اندوهي دارد به وسعت دريا وقتيكه نه سكوتش را ميداني و نه طوفانش را....زمان پر شده از دلهاي تنگ...نشسته در عزلت...نگاه اشفته بر زمين...بر هوا...و خالقي كه بزرگ است....اين قصه غم انگيز را ادمها هر كدام با بصيرتي خاص رقم ميزنند...وعشق صداي مرغكان ازاد ديروزست است كه در امروز اسيرند....و عشق خون جاري ميان شريانهاست....و عشق گذرگاه ازاديست...بسوي انطرفها....و عشق ادم را تا بلندترين قله ها بالا ميكشاند...و نور را همچون نگيني در انگشتري ياد ميگذارد....و عشق منرا تا پرنده بودن برد...و منرا اموخت كه تنها با مرگ ميتوان از حجم عاشقي گذر كرد...و انانكه عاشقتر بودند زودتر رفتند!!! اين روزگار همين است....اين قصه عجيب براي انها كه دركش ميكنند عجيبتر بازي ميكند...خوشا به حال ديوانگان كه هنوز با روياي مجهول كودكيشان عشق بازي ميكنند....دنيا افسانه است....و در اين بازي بي برگشت تنها خداوند است كه ميرهاند...دلم گرفته است...و ميخواهم كه از دريچه غم عبور كنم تا جائيكه اغوشي باز بي پرده در انتظار من است....نه عبادت اندوخته ام نه زهد را ميشناسم....توشه ام سادگيست...انچه دارم عشق است...ازمفهوم خداوند هم كلام ساده مهرباني و ذات مقدس را ميشناسم....دلم ميخواهد ازاد باشم....و پس از گذشتن از مرزهاي ظاهري در جائي ارام سفره اي پهن كنم و نان و پنيري به ارامش بخورم و نگاه كنم اسمان را...هيچ ندارم...هيچ...تنها ارزويم ازاديست....كنار ماهيهاي بركه سنگ مي اندازم در اب.....من هر روز مرغابيهاي سفيد بركه را نان ميدهم....من هر روز بوي علف را استنشاق ميكنم...و روبروي خداوند هواي خوش بينيازي را مينوشم.... اينجا دلتنگ است...و من دلتنگ...و تو دلتنگ...و ديوار بلند...و باران بي سخاوت...و براي رسيدن بايد كه معجزه اي بشود....بركه خيال من....دلم ترا ميطلبد كه طاقت اندوه نمياورم ديگر...فارغ از تعلقات من به جاده اي فكر ميكنم كه در انتهاي ان ازاد خواهم شد....انجا قطرات باران اشكهايم را خواهد شست...و خنده شوق و اغوشي باز بسوي هوائي خوشتر...كه ادمي نيست....كه زنداني نيست....كه دردي نيست....كه پرسشي نيست...و اندوه معني ندارد....انجا موطن من خواهد بود....حميد

جمعه خالي....

لاي پنجره را كه باز ميكنم بلكه هواي مانده اتاقم تغيير كند بوي بنزين نسوخته و بوي دود اگزوز ماشين همسايه روبروئي همه مشامم را پر ميكند...اين چشم انداز هر روز من است....يك كوچه تنگ ميان هزارا كوچه تنگ اين شهر....كوچه اي كه همانند بقيه انچه زياد ميبيني در ان ساختمان است....يك درخت هم ندارد حتي يكي!!! هر چه باغچه در فضاي مقابل خانه ها بوده است را تخريب كردند كه به اندازه ملك اضافه بشود....هيچكس از ميان اين كوچه عبور نميكند...هيچكس....يك مشت ادم مذهبي هم دارد كه هميشه و هروقت ببيني همان شكلند!!! باز خوب است كه انها سرگرمي خود را دارند اما من چه؟!!! روز جمعه و افتاب بي رمق...كنار در را باز كردم كه هواي صبح به درون اتاق بيايد كه بوي تند و سوزنده دود حالم را به بدترين تغيير داد....منهم ميان اينهمه سيگاري اتش زده ام و دود بالاي دود ميخورم!!! وانگهي دود اين سيگار بهتر از دود و الودگي وسيع شهرم است...از روي اينترنت البوم جديد رولينگ استونز را پيدا كردم و صدايش را نيز كمي بلند....اهنگ من ازادم را گوش دادم...فضاي اهنگ را يك جور نشئگي و بيخيالي فرا گرفته است...كه خاصيت موزيك انگلستان است...البته نه بيخيالي از همه چيز و زندگي...بيخيالي از دردسر منظور اين اشعارند....شعرهائيكه خوب تنظيم ميشوند....ضرب اهنگش انگار افتابيست....يك افتاب كاذب اما....گرم ميكند ذهنم را اما مسكن موقتيست و حقيقت در اطراف من همچنان جاريست....در اين جمعه بي حال مثل سالها جمعه ديگر من كنار اتاقم نشسته ام و صداي هيچ مهماني هم نيست.....ادمها اينروزها به دعوت ميايند ديگر...ميخورند و ميروند پشت ادم حرف ميزنند...اين خاصيت ما ادمهاست انهم از نوع شرقيش!!! تا دور هم جمع ميشويم شروع ميشود....از رينگ لاستيك پرايد ميگوئيم تا اخرين ورژن موبايل نوكيا و اگر جوانتر باشيم از اخرين قرار با دوست دخترمان و زر زدنهاي مفت هميشگي!!!اينها حرفهاي روزمرگي ما و هميشگي در مهمانيهاست...و بعد هم غذا كوفت ميشود....اخرش يا مرغش كم بود يا خورشتش....يك دوستي دارم ارث پدري برده است و هر وقت ميايد انقدر ور ميزند كه من بي اختيار خنده ام ميگيرد...از سهام خريدن و معامله ميگويد...انهم با پولهاي بابا جانش!!!پسر خوبيست البته اما بيش از اندازه وراجي ميكند...ان يكي موهايش در جواني ريخته است...يك كچل درست و حسابي اما خوش تيپ است....تا دلت بخواهد ناله ميكند و نق ميزند اما من دوستش دارم...سرش به تنش ميارزد...خيلي حرف ميزنيم و گاهي بيرون ميرويم...يك وقتها هم مينشينيم و گيم كامپوتري با هم بازي ميكنيم....مرد گنده و بازي چه تحفه اي هستيم ما!!!!بقيه رفقاي سابق را به جهت معذورات اخلاقي به سرنوشت سپرده ام...بيشترشان تنها نامي از دوست را يدك ميكشيدند!!! اين روزها همينطور همانند يك صفحه تكراري زير سوزن گرامافون ميايند و همان نغمه ناخوش قديمي را ميزنند و تمام ميشوند!!! هيچ ندارند در خودشان جز ارتباطات تكراري با اطراف....گاهي فكر ميكنم چند قرن است كه اين گرامافون براي ما همين اهنگ را ميسرايد!!!جاهاي ديگر دنيا كه خيلي فرق كرده است...خيلي زياد...اما جوبهاي اينجا هنوز پر است از اشغال!!!! همين چند ماه پيش بود كه رفيقي پس از سالها سال از سوئد امد...وقتي ديدمش تغيير كه نكرده بود جوانتر هم شده بود و از روزگارم پرسيد و از روزگارش گفت برايم...و گفت چرا اينهمه پريشاني و سيگار دود ميكني نكند ناراحتي اعصاب گرفته اي!!! وقتي رفتيم كه شهرم را نشانش دهم گفت اي بابا اين جوي اب پانزده سال پيش هم همينطور پر از كثافت بود كه!!! همه پايتختها به تميزي مشهورند و اينجا به اشغال!!! راه نفس را دود گرفته است....لايه اي سنگين از دود پائين امده است....سلولهاي مغز من دچار بيماري افسردگي مزمن شده اند...مغزم كار نميكند ديگر...تاثيرات سرب و گازهاي الاينده هواست بر ان!!!! نميتواني منكر شوي...تو شهرت ارام و تميز است...شانس تنفس واقعي را داري...من اما درد بالاي دردم...سرم گيج ميرود...دلم گرفته است...هوا ندارم...ماهي تنگ ميميرد در اب كدر....رو به اين بي منظره باران و برف هم چاره نيست....بايد فرار كنم شايد چاره ساز گردد....عشق باشد پيشكش چند نفس بيشتر بكشيم دچار الزايمر ميشويم اينجا...دچار بيماريهاي رواني....هيچ ندارد براي لحظه اي ديدن و ارامش...هيچ....روي تعفن و كثافت خانه كرده ايم....اسمش را گفتيم زندگي...خودمان را خر كرديم...دلم تنگ است....اين نبود انچه من تصور ميكردم...روز به روزش نكبتي تر ميشود...دلم تنگ است وقتيكه ميان دلتنگي درونيم بايد بسيار نكبت بيروني را هم تحمل كنم....دلم گرفته است....

روي يك كاغذ سفيد عكس يك پرنده را كشيدم انرا موشك كردم و پرت كردم از پنجره بيرون با كله رفت در حياط بغلي...بيچاره كبوتر كاغذي مثل من بالهايش مضحكانه بود!!! حمید

روز برفی....روز دلتنگ...

چيزي جز اين ورق پاره ها نمانده است....چيزي جز ياس من ميان اندوه روز و شب....چيزي جز خاموشي ميان اينهمه زشت نمانده است....پنجره اي نيست....ديواري هم نيست....اينها خوابيست در اين اشفته بازار...در اين بيغوله بي مهر....چيزي جز حرفهاي بيهوده من نمانده است...و نفس پر از دود است پر از اه....همراه با اين روز بي رويا در اين شهر برفي زشت كه رحمت خداوند هم چيزي از سنگينيش را بر نميدارد من اينجا نشسته ام....چيزي ندارم....براي تقديم چيزي جز بازي با كلمات ندارم.....دلگيرم و كليد غفل بسته را در چشمان كسي جستجو نميكنم....من تنها نگاه ميكنم ولي تا انجا كه ميشود نگاهمم را نيز بر ميدارم....چيزهاي خوب...همه زيبائيها....همه انها كه اراممان ميكنند....خيلي چيزها.....امروز خاطره ساز فرداست....و ديروز از عشق و تنهائي زياد خاطره در خويش گذاشته است.....به هر كجايش نگاه ميكنم بهتي از خودم را ميبينم....به هر ساعتي از ديروز مينگرم خودم را ميبينم كه جا مانده ام....در ديروز...در سالها....جا ماندم....همه اين روزهاي برفي...ابري...افتابي خاطرات ديروز من هستند...من همه اين روزها و شبها را بيهوده پيموده ام....هر صبحي كه دل به اميد داده بودم شامي شد اندوهگين....و هر خنده اي كه اشتباه شد و دقايقم را شاد كرد سوخت....ديروز سوخت....سالها سوختند...مقابل من كه ساده مي انگاشتم همه چيز اتش گرفت....نميشود اندوهش را نوشت...نميشود احساس اسير را ميان اين واژه ها ازاد كرد....براي ديروز احساسم را دادم...همه انچه مقدس بود را سالها تكرار كردم شايد كه التفاتي كنند...و عشق غم انگيزترين واژگان شد...و عشق ادم را زير و رو كرد....من پوست انداختم و در تغييري عجيب از پيله من پروانه اي بيرون امد....اما ان پروانه شوق پريدن نداشت.....به چشم تنگ او دنيا فرقي با قفس نداشت....بزرگي دنيا و اسمان پروانه را تسخير كرد....در مقابل اينهمه بزرگي و گنگ همانجا ماند....ميخ كوب شد....دلم براي همه انچه بود تنگ است...ولي اين روز برفي نا مروت است...هيچ ندارد جز پشت شيشه اتاق....جز سيگار دود كردن و فكر....شيشه ام تهيست از شراب....خمارم....در اين نكبت داني روزگار چيز جديدي از اين كوچه عبور نميكند!!! حرفهاي بيهوده من سالهاست كه ميايند و اتش زير خاكسترم را شعله ميزنند و باز خاموش ميشوند....در اين تاريكخانه زندگي نفرت انگيز شده است....در اين دياري كه من نام موطن بر ان نهادم زندگي بي رمق شده است...من موطني ندارم...هيچ كجا....من نميدانمكه شناسنامه چيست....من برگهاي هويت خود را سالهاست نميشناسم.....من خودم را سالهاست كه نميشناسم....من فقط مانده ام كه پس گردنيهاي مداوم روزگار را نوش كنم...من مانده ام كه فحشم را نثارش كنم....من نماندم كه برسم...ماندم كه فحش بدهم...به ارزوي فردا كه همه فحش بدهيم...روزگار فاحشه را به زير بكشيم كه ابروي هر چه انسانيت است را برده است....كنار اين بي منظره من پر از صدا هستم و بي صدا....پر از شوق هستم و خاموش....كنار اين روز نكبت بار اندوهگين چقدر حرفها بر دل مانده است....حقم را ميگيرم از تو اي روزگار....اگر نتوانستم دشنامت هم نميدهم ديگر...سكوت ميكنم....كنار تو اي دلتنگي من دلم عجيب تنگ است....عجيب گرفته است....لا كردار همراه سنگيني برف غصه هايت فشارم ميدهد....حميد

خاطره هام مال خودم تموم شعرام مال تو

اگه بري تو قصه ها بازم ميام سراغ تو

واسه چشمات پره شعرم تو دليل قصه هامي

هر نفس هم نفس تو مثل غم توي صدامي

يه نيمه جون زخميم بيا بيا نفس بده نفس توئي هوا توئي

داغ چشات و وا كن و ستاره هام و پس بده كه مالك صدام توئي

اي روزگار پس بده ارزوهامو......

گوشه خلوت...حرفهای بی پاسخ!!!

كرمها هميشه ميلولند....ماهيها هميشه زلال پرستند....پرندگان اوج را صدا ميزنند....شيرها هميشه سلطانند....موشها هميشه ميترسند.....مارها كمين گرقته زهرشان را ميپاشند و نهنگها وقتيكه تنها ميشوند در اقيانوس خودكشي ميكنند!!! انوا عي از حيوانات در حالت گرسنگي به همديگر نيز رحم نخواهند كرد و ضعيفتر خورده خواهد شد!!! اين خاصيت موجودات است...و خاصيت موجودي بنام ادم اميخته اي از اينهاست....هر ادمي يك خوي حيواني بارز دارد براي نشان دادن....پرواز....درندگي...زلال بودن...و يا هرچيز ديگر كه در حيوانات و ادمها يكسان است...تفاوتش انست كه حيوان ميدرد تا گشنه نماند و به اندازه شكمش ميدرد...اما انسان ميدرد كه بيشتر بماند و حد و اندازه اي هم ندارد!!! قصه ادم و حوي را نميدانم كه چيست و ان سيب ممنوعه كه چرا سيب شد و انگور نبود و يا ميوه اي خوشتر!!! نميدانم كه زائيده فكر بشر است اينهمه يا چيزي در بهشت كه براستي اتفاق افتاده است!!! نميدانم زمانيكه دايناسورها بر زمين حكمفرما بودند اين ادم مقدس كجا بود!!! نميدانم....خوانده ام كه ميليونها سال است از عمر اين ستاره عجيب و كره پر ازدحام ميگذرد....موجوداتي در اعماق درياها در چهار هزار متري تاريك و سنگين زيست ميكنند كه عمر انها را با عمر زمين تخمين زده اند....عجيب است....در ان تاريكي مطلق هنوز ناشناخته هائيست كه بشر تازه با رسيدن به اعماق انرا در حال بررسيست!!! انروزها كه بشر خود را وارث خداوند در زمين نميدانست و اصلا بشري نبود....ولي ايا موجودات ماقبل تاريخ هيچ از خود پرسيدند كه روز جزا جوابگو خواهند بود!!!! و چرا انها انقدر ازاد بودند كه كارنامه اي نداشتند به جز تصاحب زمين و انچه كه كردند هيچ كسي نگفت انها ظالم بودند و يا كشتند!!! چرا كسي انها را بازخواست نكرد براي اعمالشان...و چرا من براي كوچكترين كارهاي طبيعيم بازخواست ميشوم....و چرا احساسم جرم است و وقتي نياز دارم چرا بايد با سيگار دود كردن و غم انرا سركوب كنم....ديشب دردي ميان قلبم بود و تير ميكشيد...خيال كردم دارد تمام ميشود....ترسيدم كه با چشمهاي باز بميرم....اما ماندم هنوز....ذهنم از پرسشها پر شده است اما كاري ندارم كه انها را درست جلوه بدهم و من چيزي را اثبات نخواهم كرد و رد نيز نميكنم...اينها همه پرسشهاي ذهن من هستند و بسياري ديگرشان را حتي بيانش هم نميكنم!!! ميان اين شهر پر دود كه امروزش برفيست و برفش اگرچه رحمت است اما صفائي ندارد راه ميروم....ميان ازدحام ادمهائيكه هر روز كركره مغازه را بالا ميبرند و در خاتمه دخلشان را ميشمارند و ميروند تا ادامه تكرارش را فردا اغاز كنند....فروشگاهها....لباسهاي رنگارنگ....كفشها...كيفها.....اينهمه ادم و عرضه و تقاضا....چشم ادم را ميربايند گاهي و ادم خيال ميكند چقدر از اين كفشها پاي ادمها ميرود و ميپوسد تا دوباره تكرار جان بگيرد....رنگ برنگ...سكسي..معمولي...مد...جلف...هزار لباس و رنگ تن اين ادمها ميرود و چشم را پر ميكند....و من نميدانم كه چرا لباس كه پوشش ادمها بود براي انسانيتشان امروز اينقدر هوس انگيز شده است كه چشمها را وحشي تر ميكند و حريصتر به ديدن!!! منهم مستثنا نيستم و نگاه ميكنم...تو با رنگها و لباسها چقدر جذاب ميشوي...و من چقدر خوب براي شهوتم فريب ميخورم كه فراموش كنم دردهايم را و دوباره تكرار كنم روزگار را....تو مرا احاطه ميكني اي نگاه وقتيكه روبروي عريانيها نشسته ام...وقتيكه غرايض حيوانيم را صدا ميزنم يادم ميرود كه انسانم و انديشه دارم...براي ماندن نسلها قوه غريضه در ادمها همچون حيوانات پديدار شد...ما اسمش را عشق گذاشتيم...و عشق شايد قدرتي بود براي بقاي نسل...چراكه اگر انسانها غريضه نداشتند نسلشان منقرض ميشد و ايكاش كه ميشد!!!! عشق البته بالاتر از هوس ميباشد اما زير مجموعه اي از بقاي نسل است و اينرا من نميگويم دانشمندان اين عرصه انرا اثبات كرده اند....تمايلي كه براي ادامه ادمها در هورمونهاي ما نهاده شده است...براي چه اما؟!!! من دلم ميخواهد و من ضعيفم مقابل شهوتم اما من هنوز ميفهمم...و هنوز دست شهوت را از دستان عشق و دوستي كنارزده ام!!!! چرا بايد اين نسل ادامه پيدا كند و چرا همانند دايناسورها انسان منقرض نشد تا موجوداتي شايد بهتر در زمين زيست كنند!!! و شايد فردا نوبت انها باشد...نميدانم...من مقابل زمين حقيرم و زمين مقابل كهكشانش حقير...و كهكشان در مقابل لا يتناهي نا معلوم حقير است و هزاران خورشيد هست كه ما نميدانيم...و خورشيد ما كوچكترين انهاست!!! دست بالاي دست بسيار است...سرگردانم...چشمهايم ميبينند و دلم طلب ميكند...اشفته ام...و تنهائي غم بزرگيست ميان همه دردها....در حياتم يك شاخه گل تقديمم كن كه هزار دسته گل بر گورم اثر ندارد...امروز درياب....فردا را كسي نديده است....امروز دوستم داشته باش....و كاش اين ادم پيچيده ميدانست كه چقدر قلب منتظر در انتظار يك نگاه شيرين و عميق گرفتار مانده اند!!! جواب پرسشها و تمايلات منرا كسي نخواهد داد...بي جوابند همچون گذشته ومن فقط انها را روي كاغذ مختصرا اوردم...ميدانم كه در همين زمان انسانهاي زيادي ارزوهايشان محقق شده است و من از گروه ماندگانم...افتادگان در راه....همه احساسات و خواسته هاي منرا با كيفيت بسيار بالاتري در واقعيت خيليها دارند!!! همه چيزهاي روياگونه كه من فكر ميكنم به انها را بسياري در واقعيتشان دارند!!! اينجاست كه تفاوت جهان بيني بين ادمهاي بازنده و برنده مشخص ميشود....دنيائي كه من ميگويم پوچ است از نظر خيليها پوچ نيست!!! حاضر نيستند ولش كنند...انقدر لذت ميبرند كه صد سال هم كمشان است...ميدانم همه را...ولي من از همه انها پرسشي ميكنم....لحظه مرگ ايا لذتهايتان كمكتان خواهد كرد و ايا باز هم تفاوتي خواهيد داشت با مثل من؟!!! انزمان ميفهميد كه من راست ميگفتم....ولي من اسوده تر از شما ميميرم چون چيزي ندارم كه دلم برايش بسوزد.....كيف كنيد دنياي قشنگتان را....دفتري دارم و يك جاسيگاري پر از خاكه سيگار...ضعف جسمي هم انگار تازه خودش را بروز داده است....من خيلي دلم ميخواهد...همانها كه شما داريدش...اما فرق من با شما انست كه شما براي خودتان خواستيد و نداديد ومن براي همه خواستم ان مواهب را....وقتي همه داشته باشند ادم شرم نميكند از پوشيدن كفش فلان قيمت...اما در جائيكه خيليها ندارند من ترجيح ميدهم همان لباسهاي قديمم را اتو كنم و بپوشم...لااقل شرمنده نگاه ديگران نميشوم كه حسرتمندانه ديد ميزنند و ادعاي به فهميدنم هم دروغي نبوده است!!! دفترم را بستم...هنوز ادامه خواهد يافت...اينهمه خواسته سركوب شده و احساسات غريب...خدايا هيچكس را زهر تنهائي نچشان....تو خود گواهي كه كفرت را نميگويم تنها از تو ميخواهم كه اين ناخواسته را ياري دهي...سكوتم از رضايت نيست....دلم اهل شكايت نيست....هزار شاكي خودش داره...خودش پيره گرفتاره......حميد

مسیح خدا

گفتنش مثل نگفتن بود....

نسل بيخودي فكري ندارد.....اگر دارد پول در اوردن در اين بازار مكاره است!!! تو با موتورت تكچرخت را بزن اوضاع امن است....براي تو دانستن و ندانستنش فرقي ندارد...تو گرسنه شوي همان ساندويچ همبرگر را گاز ميزني و يا يك پرس جوجه كباب ميلمباني و بعدش چائي لازم است و خواب!!! ازار و اذيت دختر همسايه هم سرگرمي خوبي برايت شده است....ريخت انترت را هر روز با مدهاي دسته سوم تركيه ست ميكني و موهاي وزوزيت را با شامپو صاف ميكني كه لخت بريزد پشتت!!! تو همان انتري فقط فرم چرخاندنت فرق ميكند!!! با ماشين بابا جان ولگردي كن همراه انترهاي ديگر چه فرق دارد دانستن و ندانستنش كه هوا نيست...كه هوا و نفس تنگ است...وقتي صداي تيس تيس تيوتر ضبطت ميايد فكر ميكني در كلابهاي المان ميرقصي...خوبست كه از موسيقي هم هيچ نميداني...تازه از تخمت در امدي نازنين!!! تو بيخيال موبايلت را جواب بده و با ان حسابي بازي كن...خواستي يك ام پي تري هم بريز وقت بيكاري تو مغزت ويزويز كند....چه فرق ميكند دانستن با ندانستنش!!! تو و هزاران مثل تو بيخيال همه چيز...اينطور خوشترست برايتان....جوان و پر نشاط ميمانيد اگر اكزاستي(قرص)بگذارد....دردت نباشد گاز بده و از ميان اب مانده از باران بگذر و بر سر و روي پيادگان بفرست!!!! انگلها هميشه هستند...در طبيعت روي تن جانوران زيست ميكنند...لا اقل انگلهاي طبيعت ادعاي ترا ندارند ديگر...ساس و بيد و پشه و هزار انگل ارامتر از تو زندگي ميكنند....ميان امثال تو روز تا شب زندگي كردن دشوار است....زور دارد...وقتي نميشود مثل تو بود و نميشود ترا نديد ادم تهوع ميگيرد...گوشه اتاق جاي امنيست براي كناره از هزار مثل تو بي تفاوت....اما گوشه اتاق هم دردي دارد كه كسي نميفهمد....در اين دنيا هرچقدر نادان تر بماني اسانتر خواهي زيست...بهاي دانستن گران تمام ميشود و صرف نميكند....اينهمه بيچاره دور و اطراف پرسه ميزنند...يا به دله دزدي يا دست فروشي و نكبت....باران ميايد امشب...و هواي خوبيست اگر كنار شومينه بنشيني و داستانهاي رومانتيك بخواني يا كسي را در اغوش بگيري!!! اما همين باران لطيف بر سر خيليها زندگي را حرام ميكند...سرما از منافذ سست خانه به درون ميايد...و سقف چكه چكه ارام رحمت خدا را داخل اتاق ميريزد تا فضاي سرد خانه نمناك بشود و بستر كهنه و سرد گوشه اتاق خيس و چندش اور!!! همه زيبائيها همينطورند....براي تو كه دستت به دهانت ميرسد زيبائي هميشه هست...بيچاره كسيكه تكليفش با سگهاي ولگرد يكي باشد....لا اقل سگها نام انسان را يدك نميكشند!!! سيگارت را اتش بزن...و اولين پكش را دود كن و حسرت وار بيرون بده...چه چيزي را ميخواهي تغيير بدهي!!! بر خلاف اب رفتن برگشت به عقب دارد....همه روزها و شبهائيكه دل به اميد بستيم با فردائي بدتر همراه شدند...چرايش را نميدانم...شايد من در گنگي اينروزها اينطور احساس ميكنم...و شايد اينها توهمات من هستند و زندگي همينست كه جاريست و بايد اينگونه بود تا بتوان راحتتر زيست...نميدانم....دلم ميخواهد و قلبم روياهايم را دوست ميدارد...اما ميان اين روزهاي بيهوده با ادمهاي بيهوده تر مثل كنسروي فشرده دارد تاريخ مصرفم تمام ميشود....من معلم اخلاق كسي نميشوم....من نسخه اي تجويز نميكنم...چراكه همه نسخه ها دروغين است...ذات ادم بايد كه درست باشد....روزهاي نكبتي را ما ساختيمشان و نشستيم و جشن گرفتيم.....ادعا كرديم...شعر گفتيم...انچه گفتيم را تنها گفتيم و كار ديگر كرديم به غير از گفته ها....از اين پشت بام دنيا عده اي از جلويش ميفتند و بعضي انقدر عقب عقب ميروند كه ميفتند....سقوط اسمش سقوط است...از جلو افتادن و از عقب افتادن فرقي ندارند!!! بوي دود و ماشين گرفته ايم....باران زيباست اما دلگير شده است....برف بازي تفريح ادمهاي پولدار است....تهي دستان از سرما دنبال اتشي در يك حلبي ميگردند برف بازي باشد پيش كششان!!! تخمه و شيريني و اجيل باشد پيش كشي شبهاي يلداي از ما بهتران...اجاره خانه لنگ مانده است!!!حرفهاي كوفتي تمامي ندارند...بيهوده مينمايند..گوشهايم را ميگيرم...گرفتنشان باعث نشنيدن نميشود تنها من خيال ميكنم نميشنوم اما بيهوده است....خودم هستم...بيهوده راه ميروم....نفس ميكشم...نگاه ميكنم...اما هنوز انديشه را از ياد نبرده ام....هنوز ميتوانم كه به همه چيز فكر كنم...نه از گفتن من نكبتيها درست ميشوند و نه از بيتفاوتي چيزي عوض ميشود...مانده ايم ميان چه كنم ها!!! من بهترين روزهايم را فداي همين چيزها كرده ام....فردا را نميدانم....بهاي عمره رفته را كسي نميدهد...كسي براي دانستن يك سير پنير هم مجاني نخواهد داد...صرفه با نان خوردن به نرخ روز است....من نميتوانم پس در انزواي خويش خواهم ماند....حساب من بميرم برايت و دلم ميسوزد در كار نيست....حساب مفتي باختن است...انهم اگر تقدير باشد ناگزير به پذيرفتن ميشويم....ميان بيابان خار است و تيغ و پاي برهنه...لنگه كفشي غنيمت است....هر چند خر كشان ما را برساند!!! كه نميرساند...تو به من بيتفاوت باش اما من به تو فكر ميكنم....به هزاران مثل تو...و هزاران مثل خود كه در ميان فشار خرد ميشوند...لاك پشتهاي دريائي را ديده اي؟!!! در هر بار صدها تخم ميگذارند...از اين تخمها تنها عده اي لاك پشت ميشوند...عده اي از تخمها خوراك سوسمارها و مرغهاي دريائي ميشوند...ان عده كه بيرون ميايند در مسير رسيدن به دريا تعداديشان طعمه پرندگان شكاري و سگهاي ولگرد ميشوند و تنها عده كمي به اب ميرسند....تعدادي ميان اب طعمه ميشوند و انها كه ميمانند به زير ميروند!!! قصه ادمها دلخواسته يا ناخواسته همين است....تنها عده اي شانس خوشبختي را دارند...ديگران يا نگاه ميكنند يا بازنده اي بيش نخواهند بود!!! گفتن اين حرفها چيزي را عوض نميكند و ناخوشايند است حتي براي خودم...اما حقيقتيست كه روزگار تكرارش ميكند....منهم روزي به اميد مي انديشيدم....شكستها امدند و از پس هر كدام من ديدم كه تهي ترميشوم....دريافتم كه از شمار شكست خوردگانم و تقدير اينطور خواست....نيش خند تلخي روي لبهايم نشسته است...و صداي اهنگي موزون و زيبا ميايد...فكر ميكنم...ميان امواج سرگردان به جلو ميروم...كارم نيست با قبيله پر فريب...هواي خودم را تنفس ميكنم...و ارام و گنگ نگاهم روبروي ان دورها خيره مانده است....ان دورترهائيكه ميدانم ديدني ترند....و شايد كسي چشم انتظار من است....حميد

دریاچه من...قایق تو...پارو بزن...

روي درياچه پوچي خود قايقي ميبينم....بادباني دارد...باد ارزو پشتش ميخورد....ارام به جلو ميرود...فانوسي اويخته روبروي قايق براي شبهاي وحشت و يك دسته گل سرخ خوشبو....روي درياچه پوچي كه با اشكهاي من پر شده است روي يك قايق ساده كسي نشسته است...نگاه ميكند...پوچيم را...گريه هايم را.....مهربانانه مينگرد....سخاوتمندانه....من اورا نگاه ميكنم و دلم ميخواد كه از حجم خود بيرون در ايم و اورا نزديكتر احساس كنم...دلم ميخواهد سوار قايق او بروم ان دورها..به همانجائي كه از ان امدم.....روي قايق ساده كسي دست تكان ميدهد و ميدانم كه در تنهائي درياچه برايم چقدر گريسته است..ميدانم.....منهم دورادور احساسش ميكنم....اگرغم مجالم بدهد خود را به قايقش ميرسانم....دسته گلهايش را بر ميدارم و تقديمش ميكنم....و كنارش روي قايق ساده حجم پر اندوه اين وسعت پر درد را پارو ميزنم.....نگاهش ميكنم...واژه اي براي ابراز عشق لازم نيست...نگاه دريچه درون است و درونم را بسويش جاري ميكنم....و قلب سياه و شكسته را بي ترديد خواهم داد....فانوسش را با خون نفت خواهم كرد...خون گرميكه هنوز در شريانهاي من جريان دارد....پارو بزن.....منرا ببر با خويش...اينجا شهر مردگان است....اينجا كسي دلخوش نيست....اينجا كسي عاشق نميشود.....گلهاي كاغذي دارد اينجا...گلهاي مصنوعي....كسي اينجا عاطفه را نميشناسد!!!....پارو بزن مرشد من....من براي رسيدن به قايق تو از سالها انتظار امده ام...از شب گريه ها...از نشدنها...از شكستنها....منرا ببر به انجائيكه پدرم در انتظار ماست....نه مرگ را نميگويم...نه....پدرم ان دور چشم براه من است...من اورا ميبينم...او نمرده است.....مگر ميشو خالق من بميرد...هنوز صدايش در گوشم ميپيچد...نگاهش كجاست اما....منرا ببر او به انتظار ماست....كتاب خوشبختي ما را او مهر خواهد كرد...و پس از ديدن رسيدن من دوباره خواهد رفت....او ميرود و تو خواهي ماند...كنار من...براي ابديت....نميدانم كه بعد از مرگم چه ميشود...و مهم نيست كسي بداند....من تا انروز هنوز نفس دارم...تنگ است اما ميايد....باد ميايد...پارچه بادبان قايق روبه جلو ميرود....ما حركت ميكنيم...نميمانيم...از اين روزهاي نكبت بار خلاص ميشويم....نگاه كن پارو زن...انطرف درياچه دوستانم به بدرقه امده اند...برميگردم...چشمهايم خيس ميشود....بگذار انها هم بيايند....اهاي با شما هستم....اين قايق بادباني براي شما هم جا دارد...زودتر بيائيد...نگذاريد دير بشود....ما به سرزميني خواهيم رفت كه در ان ازاديست....در ان لبخند است....انجا كه رسيديم هر كدامتان دنبال زندگي خود باشيد..كنار هم...من و پارو زن هم كنار هم...يادتان نرود...بر سفره امشب ما همه چيز دارد...شراب سرخ....شير...نان....سبزي....هرچه شما خواستيد خواهد بود...خواهد شد....من در اين شادماني شراب را بر ميدارم...شما هرچه خواستيد....به سلامتي.....ذهنم را بستم....اتاق خالي حجم ساده اي دارد...بوي خاطره ميدهد...گريه عاشقي دارد....درد دارد...من را دارد...گلدان دارد..ماهي دارد...همه چيز ساده است...منهم ساده ماندم...سيگارم را اتش زدم...با اميد نشسته ام اگرچه درهاي زتدان غفل است...ميدانم كه جا ميمانم...اما ميمانم هنوز...تا صداي عابري باشد و تا از ان دورها يك كشتي بگذرد اميد به خلاصي از جزيره نفرين شده ميماند....روبروي تو اي هيچ فانوس اويزان كردم...و يك دسته گل رز....و يك در به بهشت...و هزار خاطره...و يك شيشه شراب...اشكم ريخت...سبك شدم اما هنوز پرم....خداونداتو حاجت خلقت را روا كن....تو درهاي رابطه را بگشا...تو زندان تقدير را بشكن....تو نگاهم كن...تو...براي او...براي تو...براي انها...و در اخر براي خود دعائي كردم....دفتر امشب را بستم...تا اگر نفسي بود دريچه فردا را بگشايم...حميد

اوقات بی سخاوت.....

به تو فكر ميكنم....به روياهاي جوانيت و بستر پر التهاب شبهايت كه وقتي سرت را روي بالشت ميگذاري چقدر داستانها از شاهزداه قصه ها با ان اسب سفيدش را مرور ميكني تا خوابت ببرد.... به تو كه قدمهاي بلوغ بر پيكر و اندامت نشسته است و هزار ارزو براي فرداهاي رنگينت داري....و شايد گاهي بي ارزو ميماني!!! به تو فكر ميكنم كه شايد بيماري...شايد ناتواني و شايد اميدت در اين شبهاي تاريك روبه جاده نا اميديست......به تو كه هنوز گامهاي نفرت و كينه بر قلبت ننشسته است و رد پاي دل ازاريها هنوز قلبت را سياه نكرده است....به توئي كه هنوز ساده مانده اي ميان اين قبيله هزار چهره.....به تو كه شايد فردا دلت براي عشقت ميلرزد.....و شايد نگاه خيره را ميچسباني در رويش...و اه حسرت و ديگر هيچ....به حياط خلوت خانه تو فكر ميكنم و ان يا كريمهاي معصوم در ميان شاخه ها و ان خرده نانهاي روي موزائيك كه بهترين خوراكيهاي دنياست براي مرغان در به در خانگي.....تمام امشب را فكر ميكنم....خيال خواب ندارد چشمهاي بيقرار من....و سوسوي هيچ خنده اي در انها پيدا نيست....به اسماني مي انديشم كه باريدن را از ياد برده است....و در ميان زمستان سرد هيچ رحمتي را نيست ابرهاي بي سخاوتش....به بستر جواني تو و روزهاي سياه شهرم مي انديشم....به خالي دستان خودم و اشتياقي را كه خاك كرده ام....در اين شب تاريك و بي روزن به همه انچه مارا تسخير كرده است فكر ميكنم.....به شاديهائيكه روي كارت پستالهاي تبريك سال نو خشك شدند...به اسكناس عيدي كه در دستان كودك ديروز خرج شد....به اين بي منظره فكر ميكنم....خنده اي نيست....چيزي اگر ترا خندانيد گريه من بود....زمين خوردن من بود....خنده اي نيست....كسيكه ميتواند بخندد بايد قلبي از اهن در سينه داشته باشد....و تبسم غمناكي هميشه روي لبهاي جوان تو ترسيم شده است....و تو حسرتهايت را به دهانت ميگزي....و خيال ميكني فردا چه چيزي را خواهد اورد؟!!!! جز سياهي پراكنده در زمين و هوا فردا براستي چه چيز تازه اي دارد؟!!! تو منرا وعده به چه چيزي دادي؟!!! تو اي فردا....تو اي تكرار ديروز دستان بي سخاوت تو چه چيزي را خواهد اورد....غمي دردناك در وجود من فرو رفته است....شايد تنهائي شبها و روزهاي فرسوده قسمت زيادي از ان باشد اما تمام ان نخواهد بود.....رفاقت درد داشت....سلام كردن و اشنائي دردناك بود....تو تنها با سلام است كه به دنياي مبهم ادمها پا ميگذاري....و اگر ان ادم دردهايش بيش از تو باشد چه چيزي خواهد شد؟!!! تو براي تسكين ميروي اما تلمباري از درد مردمان ترا از ياد دردهايت ميبرد....تو دردمندي را به پيش طبيب رفاقت ميبري و ان طبيب اگر خود دردمندي بود چه كسي دردهايت را مرهم خواهد گذاشت!!! تشنه ميان كوير و له له زدن براي جرعه اي خنك از اب ولي اگر ان اب مسموم بود چه ميكني!!!! وقتيكه جواب دردمندي درد است و زمانيكه داروي ارامبخش خود بساط نا اراميت را محيا ميكند انوقت چه خواهي كرد!!! جواب اين پرسشها را من نميدانم...چراكه هميشه منصفانه گفته ام...اگر اميدي به فردا بسته ام و انرا پراكندم تا اميد هميشه سبز بماند منصفانه ديدم و گفتم....ولي جوابي براي اين پرسشها پيدا نميكنم!!! من تفاوت ميان ادمها را ميبينم اما تصويري از عدالت را نميتوانم مجسم نمايم....وقتيكه ان يكي در ناز و نعمت غلط ميزند و ديگري در حسرت رسيدن به فردا ميماند و در نكبت اوقاتش ميلولد من اين تفاوت را نميتوانم منصفانه قضاوت كنم....من تصوير خوبي از فردا با اين ادمهايش نميبينم....چراغ اميد را خاموش نكرده ام اما پرتو اين نور تنها روبروي منرا روشن ميكند...و اطراف را سياهي گرفته است....من از ميان تاريكيها راه رفتن و لغزيدن به تنگ امده ام....خودم را شبح ادمي ميدانم كه تصور ميكند زنده است!!! اين داستانها و سرگذشتها خيلي وقتها واقعي جلوه نميكنند....راز انسانها مبهم مانده است و چرا خداوند خواست كه يك چيز براي هميشه در ابهام بماند!!!و چرا ما تنها فهميديم از كجا ميائيم و نفهميديم كجا خواهيم رفت!!!چرا متولد شدم....چرا شهوت يك لحظه منرا واداشت به قبول سرنوشت....چرا انشب كه تولدم را جشن گرفتند من مرده به دنيا نيامدم!!! من امده بودم كه چه بياموزم!!!! خدايا منرا اوردي كه چه بكنم!!! و چرا همانند خيليها منرا مشغول كار خويش نساختي و تو خود خواستي كه از نوجواني درد مردمانم را بروي درد خود بگذارم....و تو خواستي كه من هميشه مشغول زحمتي باشم كه شايد به من ارتباطي نداشت و من اما درد را با شوقي سر ميكشيدم....دستهايم اگر قلم گرفتند براي سبز كردن دقايقي بود كه رفيقاني بودند....رفيقاني كه اشتياق من بودند براي گفتن از وسعتهاي خيالي و سبز....درد انها منرا اندوهگين ميكند....و چگونه من از روياهاي نا ممكن بگويم وقتي دوستانم دردمندند...چگونه!!! من امشب درد خويش را از خاطر برده ام و جاي انها غمهاي رنگارنگ ديگري امده اند....ان يكي بيمارست...ان ديگري درد عشقي دارد...ان يكي....ان ديگري....انها...اينها....هركجا كه سرم را فرو ميكنم صداي نا موزون دردهاست....من دارم معني اميد را فراموش ميكنم...من دارم تسليم ديوار ميشوم....ميدانم كه خداوند ميداند!!! معجزه اي لازم است....براي شكستن اين غفل سياه نوري لازم است كه در دست خداوند است....ادم به داد ادم نميرسد....انها كه ميتوانند اين دردها را دوا نمايند خسبيده اند....انها كه درد مردمانشان دردشان نبوده است...انها هميشه چشم بسته اند بروي همه چيز....تكبر و غرورشان نميگذارد كه اين ناله ها را بشنوند....خداوندي لازم است...و معجزه اي....در اين تاريكستان كار منو تو نيست درمان دردها....خداوند را به التماس نشسته ام....ان بزرگ قادر را ميخوانم و حقيرانه به درگاهش نشسته ام براي درمان دردهاي اينهمه ادم...اينهمه احساس....اين روزهاي بي سخاوت دشنامي بيش نيستند....هيچ چشمي عاشقانه نميبيند...اگر ببيند پر ميشود از اشك....من به بديها و نكبتها كاري ندارم...همه جا حرام زاده وجود دارد...روي حرفهاي من با بهترين ادمهاست...ساده ترينشان...انها كه معموليند و براي ارزوهاي معمولي هنوز پشت ديوار مانده اند.....خداوندا نگذار حرمت دلهاي صادق و شفاف و ادمهاي پاك و معمولي اينچنين شكسته شود....تو قادري بر سرنوشت مخلوقاتت....تو ميتواني كه درمانشان كني....چشم اميد از مردمانت بر داشته ايم....اما نگاهمان به تو خيره مانده است....توئي كه شفاي دردهائي و تو كه ميتواني خط سبزي بر همه دردها بكشي....خلايقت رحم ندارند....تو رحم كن بر دل حاجت مندانت....توئي كه ميدانم بخشنده ترين هستي ميان همه اين بي سخاوتيها.....دردنامه را بستم....سيگاري اتش زدم...چشمم خيره به لطف خداوند است....نه براي خود...براي تو...و براي ما...مائي كه حق داريم معموليترين ارزوهايمان بر اورده شود....حميد

پینک فلوید....

PINK FLOYD

پينك پر از عقده است و حالا چشم توي چشم چند هزار نفر سيه پوش بالاي تراس ايستاده...همه چشمها به او خيره شده است. پينك با لحني طنز الود انها را شوكه ميكند. اوكه ميداند اين چند هزار نفر نوجوان براي حال كردن امده اند و بي خبري از اين دنياي بي رحم حسابش را با انها پاك ميكند: لابد فكر كرديد كه به يك شوي با حال مي ائيد تا نشئه بشويد اما كور خوانده ايد اينجا از اين خبرها نيست!!!

راست است پينك فلويد يك گروه انارشيست تمام عيار است: ضد سنت ضد اخلاق خانه و خانواده ضد نظام اموزشي ضد جامعه صنعتي ضد سرمايه داري و ضد جنگ. اين گروه پيام گزار نسلي است كه پس از جنگ جهاني دوم از ميان ضايعات و ويرانيها سر برداشت و جنگ را با پوست و استخوانش حس كرد...سمبل پينك فليود چشمي نگران است همه چيز را در ابعادي غول اسا به نمايش مي گذارد...معروف است كه پنجاه كاميون وسايل صوتي گروه را حمل ميكند و چشم پينك فليود(تابلوئي مدور كه بالاي سر گروه نصب ميشود) گوئي چشم غول افسانه ايست كه با دهها نور افكن و پرتو نگار ليزري بيننده را خيره ميكند!!! تصويرهاي خيالي...شعرها...به شكل اسلايد و فيلم انيميشن و پرتو نگار ليزري بر پرده هاي عضيم ظاهر ميشود...و صدا چنان با دقت و ظرافت فني تنظيم ميشود كه شنونده خودش را در قلب ماجرا احساس ميكند. با اين ترفندهاست كه پينك فلويد توانسته است غول رسانه ها ناميده شود...رسانه سال دو هزار...كه در قلب اهرام ثلاثه مصر و ديوار بزرگ چين خيمه ميزند و اشباح مردگان را زنده ميكند تا ديوار سخت برلين فرو ريزد!!! اجراي زنده پينك فلويد در كنار ديوار برلين غوغائي به پا كرد. مردم از هر دو سوي ديوار يورش اوردند و پينك فليود با سرود بلند(ديوار) چكشهاي ويرانگر را بر هر چه ديوار است فرود اورد....حميد

دیوید گیلمور...نیک میسون...راجر واترز...ریچارد رایت (پینک فلوید)

خوكهاي بالدار...شاعر راجر واترز... وكالز(همخوان) گروه پينك فليود

PIGS ON THE WING

اگر اهميت نميدادي چه بر سر من ميايد

و منهم بي اعتنايي به حال و احوال تو نميكردم

راهمان را كج ميكرديم و از كنار ملال و درد ميگذشتيم

و گهگاه از ميان باران نگاه ميكرديم

و دو دل بوديم كه كدام حرامزاده را لعنت كنيم

و به دنبال خوكهاي بالدار مي گشتيم!!!

فرازي از شعر گوسفند...شاعر سيد بارت وكالز فقيد گروه پينك فليود

بهتر است در خانه بماني

و همانگونه رفتار كني كه به تو ميگويند

اگر ميخواهي عمر دراز داشته باشي از سر راه كنار برو...

كسي خانه نيست.....شاعر راجر واترز

NOBODY HOME

يك دفتر كوچك دارم كه شعرهايم در ان است

يك كيف دارم كه مسواك و شانه ام در ان است

وقتي سگ خوبي باشم برايم تكه استخواني مي اندازند

كش هائي دارم كه كفشهايم را بسته نگه ميدارد

ان بلوز استين پفكي را دارم

سيزده كانال كثافت تلويزيوني دارم كه نگاه ميكنم

چراغ برق دارم

منظري ديگر دارم

و قدرت مشاهده شگفت انگيزي دارم

و براي همين است كه ميدانم

وقتيكه با تلفن

با تو حرف ميزنم

كسي خانه نخواهد بود

بي انكه بخواهم موهاي مد هندريكسي دارم

و سوختگيهاي ريز اتش سيگار

بر سر تا پاي پيراهن اطلس دلخواهم

روي انگشتهايم لكه هاي نيكوتين دارم

يك قاشق نقره بسته به زنجير

و يك پيانوي بزرگ دارم كه جنازه پوسيده ام را نگه مي دارد

چشمهاي وحشي و خيره اي دارم

و شوري نيرومند به پرواز

اما مقصدي براي پرواز ندارم

اوه كوچولو وقتي گوشي را برميدارم

بازهم كسي خانه نيست

يك جفت پوتين فرار از ارتش دارم

و ريشه هائي كه ميپوسند

كاش اينجا بودي شاعر راجر واترز وكالز گروه پينك فليود

WISH YOU WERE HERE

خب پس فكر ميكني كه ميتواني تشخيص بدهي

بهشت را از دوزخ

اسمان ابي را ازدرد

ميتواني تشخيص دهي كشتزارهاي سبز را از خط اهني سرد؟

لبخندي را ازنقاب

راستي فكر ميكني ميتواني تشخيص بدهي!!!

و ايا ترا وادار نكردند

كه قهرمانانت را با ارواح معامله كني

خاكستر داغ را با درختان؟

هواي گرم را با نسيم خنك؟

اسايش سرد را با تغيير؟

ايا نقش سياهي لشگر را در جنگ با نقش مهم در يك قفس معاوضه كردي؟

كاشكي اينجا بودي چقدر دلم ميخواهد اينجا بودي

ما دو روحي گمگشته ايم كه سالها سال است در تنگ ماهي شنا ميكنيم

بر همان زمين قديم و اشنا راه ميرويم چه يافته ايم؟

همان ترسهاي قديم را

كاشكي اينجا بودي

نوشته اي از حميد در انتهاي اين متنها

صداي مبهم

مرا صدا زدي ميان دلتنگي و دود سيگار

خوابم برده بود روبروي تنهائي

بيدار شدم و صدايت در گوشم پيچيد

نگاه كردم عقربه را ظهر شده بود

روز بيهوده ديگر كه تكرارش قديمي بود

خنديدم...خنديدي....ترا سلام گفتم

عقربه ميچرخيد و تو رفتي و من ماندم

و روز سردرگم را فحش دادم و ياد ترا بوسيدم

روشني صورتكم را مسخره ميكرد و اينه دندانهاي خرابم را

شب شد...تاريكي مرا پوشانيد

فانوس دادي...نگاهت كردم...بوسيدي تماشايت كردم

اندام خياليت را بوئيدم...من گم شده بودم

ميان اغوشي كه سياهيم را نور داد

پنجره را باز كردم

دود بود و صدا

پنجره را بستم

هوا كم بود و فضا بي رمق

چشمهايم را بستم

تو انها را بوسيدي

من پوچيم را ديدم

تو اما ماندي

مسير رودخانه خيال را چرخ زدم

تا خوابم برد

در رويا امدي

همچون مسيح پر نور

گريستم روي پاهايت

بوسيدي سرم را

نگاهت كردم

خدا خنديد

من ازاد شدم

شراب دادي مست شدم

نگاه كردي ديوانه شدم

گفتم ميماني؟

گفتي ميمانم

گفتم ميخوابي؟

گفتي ميخوابم

خوابيديم

شهوت اندام تو اندازه عشق بزرگ بود و تميز

رخوت من اندازه پوچي زياد بود و عميق

چشمهاي تخيل را گشودم

دود سيگار بود و قلم

و يادي روشن كه فانوس داد

حميد

شكستن كار دل بود....

كاش دلي نداشتم...دل كه باشد دلتنگي هست...كاش نميدانستم قصه عاطفه چيست!!! كاش در كلاس احساس من شاگرد اخر ميشدم....و نشستنهاي شبانه را نمياموختم...و صداقت و پايداري را...روزيكه دانستم عاطفه چيست و نگاه چيست و واژه ها چيستند عشق را خود اموز دريافتم....كسي نبود و اجباري نكردند كه من در اين راه قدم بگذارم...هر چه بود دل خواست كه باشد....و دل بود كه غفل اسارت را زد و كليدش را پنهان كرد....و دل بود كه تپيد به شوق نگاه تو....و دل بود كه بعد الظهر پائيز را قدم زد تا ترا ميان كوچه ببيند كه ميخندي و دستهايت را مياوري و دستهايم را ميگيري....در مقابل چشمهاي سبز خوشرنگ تو اين دل بود كه مرا بازنده كرد...و تو شيرين ميخنديدي و من نميدانستم كه سرنوشت چيست!!! و من نميدانستم كه چقدر چشم تنگ به انتظار مرگ خوشبختي نشسته اند... و من نميدانستم كه نشئه چشمانت هميشگي نيست....و دل بود كه منرا سالها ميكشاند به دنبال تو...و عهدي كه بستيم...و با اشك مهرش كرديم...و دروغين بود وسوسه جوانيم....و يادگاريها كه روزي مرورشان ترا ياد اوري ميكردند همه تيغي شدند كه رگ رفاقت را ببرند...و زخم تو سخت كاري بود و عميق... ديگري چون تو مرا اينهمه ازار نكرد...انچه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد!!! پا به پاي دل كوچه ديدارت را ميپيمودم تا دوباره روبروي چشمهايت چشمهاي مبهم من جان بگيرند و دقايقي خلاص باشند...دل بود كه چنين بيمارم كرد....دل بود كه اينگونه منرا در تنگنا گذاشت....من بدون دل هرگز به تو نميباختم....ولي تو امدي كه خرابه را بسازي و ندانستم كه در خرابه من به دنبال گنجي هستي كه وقتي پيدايش كردي نگذاشتي حرمتي بماند...دل بود كه اينگونه منرا در شب بيدار گذاشت....دم صبحست و خواب نميايد...دل بود كه يادم داد شبها بايد نشست و خاطره سوزاند.....پا به پاي تو حقارتم را پذيرفتم كه بر عهدي كه بستم بمانم...فحش و دشنام حريفم نبود و نامردماني كه خوشبختي ديگران خار چشمشان شده بود!!! دل بود كه فريبم داد...شب دلواپسي صداي ترا در ميان داشت و روز چشمانت را....هميشه در گوشم نجوا كردي كه بمانم....و هميشه اين تو بودي كه رفتن من مرگ ارزوهايت بود....من انروز ندانستم كه من دچار شده ام...من انروز ترا عاشق ميپنداشتم...ولي من مست بودنت بودم و ندانستم كه اسيرم....و تو با زنجير عاطفه مرا بستي و خوب دانستي كه بيچاره محبتم...و منكه تا انروزها محبت را نامفهوم ميدانستم با نوازش سر انگشتان تو خام شدم...وقتي در اغوشم ميكشيدي من نميدانستم كه گور منرا ميكني...وقتيكه پس از سالها منو تو رفتيم و انگشتري خريديم من نميدانستم كه عمر خوشبختيم كوتاه است...انشب من و تو كنار سفره نشستيم و كف زدند...انگشتريت را در دستانت كردم و صداي شوق و شادي بود كه ميامد و من نميدانستم كه كوتاه است...پدرم چقدر خوشحال بود و ميخنديد...سيماي پيرمرد را هرگز انگونه خشنود نديده بودم....به او نگاه كردم و گفتم: بابا عروست را پسنديدي؟!!! گفت: مباركه بابا جون به شرطي كه قدرش را بداني...انشب عجيب تمام شد و نام تو امد ميان دفتر من هك شد...وقتيكه داشتم ميرفتم جلو در امدي و گفتي دوستت دارم و چشمهاي سبزت انگار پر شد از اشكها...من نشستم و انشب همراه رفيقم تا كرج رفتيم و از شوق وصال مست كردم و تا صبح گريستم!!!زمانيكه خودم را ادم تصور كردم نميدانستم كه خوشبختيم در معرض باد است....نميدانستم همه عاشقيها و دوستيها پس از سالها به معجزه عشق شب جشني شد اما هنوز چند ماه نگذشته بود كه همه روزگارمرا سياه كردند....در اولين ماه پائيز ترا گرفتند و منرا دچار افسردگي و گوشه نشيني كردند!!! هنوز در باورم نميگنجد.....انروز سياه شد براي من و اين كار دل بود!!! سالها بيمار و ديوانه نشستم...امدي اما دوباره با نيرنگ و من اينبار گريختم از چشمهاي روشن تو!!!!اندازه همه زندگيم گريستم و از تو دوائي نبود...دور شدم...دور شدي...نفرين به تو اي دل....سالها گذشته است و ترانه اي از عشق منرا ديوانه ميكند...ترا بدرود گفتم اي فريب اما جوانيم را چه كسي پس ميدهد؟!!! كاش عاطفه با وجود من عجين نگشته بود تا در اين شب بيداريها خود سوزي نميكردم...ان روزها رفتند و منهم رفتم...روزگار را فحشي ميدانم...و در اين انزواي غم انگيز همه چيز را به پاي خوابي گذاشتم و يقين دارم كه خوابي بيش نبودند...در ميان برزخ تنها نشسته ام....دلم هنوز از صداي سخن عشق ميلرزد...فانوسي دادي چراغ راه كنم...نگهش خواهم داشت....ياداوري غم گذشته درمان من نيست من ميگويم چون نگفتنش عذاب اور شده است...من با گذشته ام بيگانه ام اما فردا را هم نميشناسم...من حرام نسل حرام شده ام...سال تولد من سال خوشي نبود...هنوز پنج سال به انقلاب مانده بود....و من نه به پادشاهي تعلق ميگيرم نه به اسلامي!!! تنها در مهد كودك به ياد دارم كه پرچم شير و خورشيد بود هنوز...و يادم ميايد كه شاد بوديم!!! من از روزيكه خودم را شناختم تعلقي نداشتم...به هيچ كس...به هيچ ائين....اين منه نيم مني ميان انهمه ترديد گير كرده بود...هنوز هم گير است!!!دلم تنگ است نه براي ديروزم...انها را همراه نيمي از خود خاك كردم...دلم براي امروزم تنگ است...براي فانوسي كه در دستم دارم...گذشته جز تلخ كامي نداشت!!! خوشبختيم را دزديدند و رهايم كردند...من انرا از ياد نميبرم...من بهترين ايامي را كه اين نامردمان سوزاندند را از ياد نميبرم....انرا بايگاني ميكنم تا وقت حسابرسي بيايد....دنيا دار مكافات است...امروز اهي بكشي دامني اگر بگيرد خاكستر ميكند...من ان اه را نميكشم....من فرياد ميزنم...بر سر جهل و خرافه داد ميزنم...خرافه حرامم كرد...عشق ممنوع را خرافه ممنوع كرد و گرنه كجاي دنيا بهاي عشق اينست؟!!! كجاي اين فلك اينهمه قدقن است....در افريقا بروي شيرهايش ازادند چه برسد به ادمها...من دهان به گلايه باز نميكنم كه دهانم عجيب تلخ است...به سربسته گوئي قناعت ميكنم....اي دل خراب تو شدم....فراموش نميكنم مرگ ارزوهايم را اما براي رسيدن به فردا هنوز نفس ميكشم...براي ان فانوس كه دستم دادند ميمانم...براي مردن ميان اغوشي گرم در اخرين لحظه من ميمانم...من نفسم را مفت نميدهم....اينهمه جان سختي كردم تا اهل نظرش را پيدا كنم...نفس را تقديمش ميكنم...ارام ميميرم...منرا چه كار با كار اين دنيا!!! من را رابطه اي نيست با ادمها...ادم نماها!!! من به نان شرافتمندانه خود قانعم هنوز...من از همان اغاز جواني قبول كردم كه خطر دارد راه عاشقي...من بازنده بودم و تنها روزگار كوتاه زماني روي خوش نشانم داد...من باد هرزه گردم....ارزوئي اگر در من مانده است ارزوي خوشبختي همگان است...رفقايم....من تنها جرعه اي نفس دارم...انرا تقديم خواهم كرد...به كسيكه فانوس به دستم داد...كسيكه سياهي منرا مومنانه دانست...فانوس داد و گفت اينرا ميان تاريكيت بگير و نور راهت كن...جانم را به مرشد فانوس دار خواهم داد...و فانوسش در دست من است...اخرين برگ من اين خواهد بود....ماه منير مني....مولا و پير مني...خورشيد يادت شده با سينه دمساز...اي شوكت بودنم....هدف از بيان گذشته تلخ تنها براي تسكين خودم بود چراكه در اين شب كه تا سپيده مثل شبهاي ديگر بيدار بودم چيزي فشارم ميداد...با بيرون كردنش ارامتر ميتوانستم بخوابم...اگرچه هنوز دچار هستم...دچار زواياي مبهم ذهنم....و دچار سكوت و لحظه هائيكه هيچ ندارند...نشسته ام به تماشا....ورق میزنم تا سر انجام به یک منظره برخورد کنم.....حمید

 

 

 

 

مردي كه يك مرغ دريائي شد.....

مرد تنها روبروي دريا نشسته بود با غمي عجيب و دستهاي خالي...و پكهاي عميقي كه بر سيگارش ميزد....باد سردي در اطراف ميوزيد....و موجها بر ديواره سنگي ميكوبيدند....خيال اغوش گرمي و چشمهاي روشن دختري دقايقي فكر مرد را تسخير كرده بود اما كسي انجا نبود....مرد همانطور كه نگاه ميكرد با خود مي انديشيد...به همه ان زواياي مبهم ذهنش اما باز چيزي در نميافت...پرواز چند مرغ دريائي نظرش را جلب كرد...انها ارام روي باد رقص كنان اوج ميگرفتند و فرود ميامدند...و بالهاي سفيدشان را باز كرده بودند روي باد و سبك بالا و پائين ميشدند....مرد تنها عجيب سرگرم تماشاي انها شده بود...و دقايقي به جز انها چيزي را نميديد و يا خيالي نميكرد!!! با خود انديشيد اگر ميتوانست مرغ دريائي باشد از اين همهمه و تكرار و دنياي انساني خواهد گريخت...فكر خوشي بود اما محال مينمود...در همين اوهام بود كه در حادثه اي عجيب يكي از مرغهاي دريائي بطرف او امد!!! و درست روبروي او نشست....مرد تنها چشمهايش گرد تر شد و بهتي عجيب اورا فرا گرفت!!! مرغ دريائي به ان مرد سلام کرد و ان مرد در حاليكه زبانش ميگرفت با لكنتي سلام او را جواب داد!!! همه چيز روياگونه مينمود... مرد گفت: تو اي مرغ دريائي چطور به زبان انسانها تكلم ميكني؟!!! مرغ دريائي گفت: تو چطور زبان من را فهميدي؟!!! اينجا بود كه مرد دانست زبان انها زباني مشترك بوده است كه نه انسانها و نه پرندگان به ان تكلم نميكنند...در ان لحظه زبان مشترك احساس بين انها رد و بدل شده بود!!! مرغ دريائي گفت: ارزوئي كن...مرد گفت: دلم ميخواهد پرنده باشم....مرغ دريائي گفت: دستهايت را باز كن...و مرد در بهتي عجيب دستهايش را باز كرد...دو بال سفيد روي دستهاي مرد نقش بستند و سپس ان مرد بالهايش را بر هم زد...مرغ دريائي گفت حالا همراه من بيا...و مرد در حاليكه از تعجب مبهوت مانده بود بال زد و پريد...در لحظه اي عجيب ان مرغ دريائي و ان مرد با همديگر پريدند!!!هوا طوفاني بود و باد زير بالهاي مرد ميرفت و او را تلو تلو ميداد...سرماي عجيبي زير پوستش جريان داشت اما لذت پرواز بالاتر از طوفان بود!!! مرغ دريائي و ان مرد همچنان پرواز ميكردند ودور ميشدند....كم كم خستگي مبهمي زير بالهاي مرد ميرفت...و باران شروع شده بود....مرد گفت: كمي بنشينيم دلم براي زمين تنگ است...مر غ دريائي گفت: خاصيت پرواز رفتن است و دور شدن...و مرد هيچ نگفت و اندو ادامه راه را پرواز كردند...ساعتي بعد مرد از خستگي توان نياورد و تلو خوران و ارام بروي موجها افتاد...مرغ دريائي پائين امد و روي موجي نشست....پس از دقايقي هر دو پرواز كردند...از دور تعداد زيادي مرغ دريائي به چشم ميخوردند...همه انها كنار همديگر نشسته بودند و مرد با ديدن انها خوشحال شد...اندو پائين امدند و ميان مرغهاي دريائي نشستند...ان پرندگان از ديدن ان غريبه كمي ترسيدند و عقب عقب رفتند...مرغ دريائي داستان ان مرد را براي خانواده اش تعريف كرد.... و ان پرندگان با اكراه به او نگريستند...و هيچكدام از كاري كه او كرده بود خوشحال نبودند....روزهائي گذشتند...و مرد از اينكه ميتوانست پرواز كند بسيار خرسند بود و در باورش نمي گنجيد...اما از بي تفاوتي مرغهاي دريائي دلش ميگرفت...مدتي ميان انها گذشت... و مرد احساس كرد عاشق ان مرغ دريائي شده است...روزي اينرا به او گفت و مرغ دريائي هم با سكوتش به او فهمانيد كه او هم تمايلي به مرد داشته است كه او را همراهش اورده!!! صحبت عشق ان مرد و ان مرغ دريائي به گوش پرندگان خانواده رسيد و انها كه از بودن ان مرد بسيار ناراحت و مردد بودند بر اشفتند و يكي از مرغهاي دريائي نر به پيش اندو امد...و اعتراضش را بلند بلند جيغ زد!!! مرغ دريائي عاشق طاقت نياورد و به پيش رئيس خانواده شتافت...مرد غمگين شد و تفاوتش را انجا ميان ان پرندگان دوباره دريافت....رئيس خانواده مرغ دريائي را مورد خطاب قرار داد...و به او گفت كه عشق او به ادميان عشق ممنوع است و اگر بر عمل خويش پافشاري كند بايد كه از ميان خانواده برود!!! مرغ دريائي كمي فكر كرد...ميتوانست بماند و مرد را به جاي خويش برگرداند!!! اما دلش را چه ميكرد...و ان اشتياق هم صحبتي با مرد تنها را!!! با خود انديشيد اگر بماند كسيرا كه عاشقانه اورده است را از دست ميدهد...پس از لحظه اي ترديد نكرد و به رئيس خانواده گفت: از ميان شما خواهم رفت...و به سرعت خود را به مرد رسانيد...در لحظه اي عجيب ان دو در حاليكه در چشمهاي يكديگر نگاه ميكردند به پرواز در امدند و اوج گرفتند....كسي انها را نديد....در جائي دور اندو فرود امدند....خداوند نگريست...مرغ دريائي در چرخشي عجيب به دختر زيبائي مبدل شد....و در مقابل چشمان مبهوت ان مرد دخترك لبهايش را بروي لبهاي مرد فشار داد.....در لحظه اي عجيب جادوي عشق در سرزميني عجيب ان مرد و دخترك را كنار هم اورد....در لحظه اي عجيب چيزي نبود جز خداوند و چشمهاي روشن عشق......حميد

اجرهای میان دیوار....

روزهاي خطرناكي بودند....اتفاقي افتاد و ان كودك در حاليكه ميگريست به دنيا امد....بياد بياور زمانيكه صداي گريه ان كودك در هوا پيچيد...نويد يك اسير ديگر به اردوگاه كار اجباري.....يادت ميايد عروسكهايش را.......كودك نميدانتست نگاه اطرافيانش چه معنائي دارد...ميليونها اسير در ان روز به اردوگاه امدند....اجرهاي ديوار.....بزرگ شدند و ديوارها بالا ميرفتند...به خورد انها كتاب ميدادند تا انگونه باشند كه قرار بود بشوند....كودكهاي كتاب خوار بزرگتر ميشدند...بعضي شك ميكردند اما ميان ديوار جائي براي خلاصي نبود...فشار بالائيها پائينيها را محكم لاي ديوار ميفشرد...اجري اگر صدايش در ميامد زير فشار ديوار له ميشد!!! سكوت عجيبي بر پيكره ديوار لانه كرده بود...شب تاريك...و ديوار بالا ميرفت تا نوك مخروطي قلعه سياه!!! ان بالا پر بود از كلاغها....سرما اجرها را ميلرزاند اما مگر اجرها احساس داشتند!!! قلعه روي كمر كش كوهي مه گرفته نشسته بود....رودر روي ان جنگلي تاريك و پر از حيوانات عجيب و درنده.....و پيچكهاي هرزه معبر را در بر گرفته بودند.....راه خطرناك نفوذ به بالاي تپه را مسدود كرده بود....صداي پيچش باد وحشي...و گرگهائي كه زوزه انها انعكاس خوفناكي در دل تاريكي داشت....گاهي از اجرها صدائي خشك در ميامد و ميشكست در حجم سكون.....اه ميكشيدند.....اي اجرهاي نشسته در ديوار شما را صدائي اگر باشد ميان سنگيني من در گلو خفه خواهد شد....اينها را قلعه بلند بلند قهقهه ميزد....و ترسي عجيب بر تن اجرها جاري بود.....نگاه كردم....صدائي ميامد اما موزون نبود....يك كشتي قديمي سوت ميكشيد و به انجا نزديك ميشد....اجرها گوششان را تيز كرده بودند...سوت كشتي ارام ارم نزديكتر ميشد....كنار بندر گاه خيالي كشتي پهلو گرفت.....شش مسافر پائين امدند..... پشت كوله پشتيشان چيزهائي بود شبيه الات موسيقي....انها نزديكيهاي قلعه كمي دورتر از ان چادر زندند....اجرها نگاهشان را تيز كرده بودند....ان شش مرد وسايلشان را در اوردند....يكي از انها طبلهاي يك جاز بزرگ را با سنجهايش كنار هم چيد....نفر ديگر يك كيبورد را روي پايه گذاشت و به امپلي فاير وصل كرد....سه نفر ديگر گيتارهاي بيس را به امپلي فاير متصل كردند....و نفر ديگر ميكروفن را در دست گرفت.....جاز با طبلهايش اولين شك را وارد كرد و گيتارهاي برقي نواختند و كيبورد نت بك گراند اهنگ را اجرا كرد و مرديكه پشت ميكروفن ايستاده بود همراه موزيك شروع به خواندن كرد...( اهاي اجرها ذات مقدس انسانيتان را پس بگيريد و همراه اين نتها دستهايتان را بر هم بزنيد!!!)صداي موسيقي بر ان هواي تاريك و پر از صداهاي ترسناك پيچيده بود...اجرها انگار سرديشان شكست....يكي از اجرها دست زد و از ميان ديوار بيرون افتاد....ديگران ديدند و همگي بي اختيار هماهنگ دست زدند!!! اجرها يكي از پس ديگري ميفتادند و پايه هاي قلعه فرو ميريخت....پس از مدتي قلعه سياه به زير امد...و اجرها رها شدند.....طنين اهنگها پيچكهاي هرزه را فراري ميدادند....معبر رو به قلعه باز شد.....گلها روئيدند....و نور خوشرنگي بيرون امد...افتابي كه زود هنگام تابيد..... در اتفاقي عجيب قدرت موسيقي اجرها را با هم و كنار هم اورد....ذات خود را پس گرفتند و هر كدام خون و پوست و گوشتي زنده شدند....بيدار شدند و شهري ساختند....نامش را شهر خورشيد گذاشتند....در شهر خورشيد پر بود از نور و رنگ و ترانه.....روزيكه افتاب طلوع كرد را بياد مياوري!!! روزيكه ديوار فرو ريخت....روزيكه ما شناختيم يكديگر را و دستهاي مهربان عاطفه را فشرديم....بياد مياوري روزي را كه معلوم نيست كجا بايد باشد!!! حميد

ورق کاهی.....

زندگي را نيافته گم كرده ام....روزگار را نخنديده بدرود گفته ام.....ترا و دستان عشق را بدون لحظه هم اغوشي گم كرده ام....بدون يك لبخند... تلخ گريستم...بدون يك مرهم شبها را به روز دوختم....بدون تولد مرگم را خوش امد گفتم....از پيله بيرون نيامده بالهايم سوخت....افتادم....روي زمين گرم....كرم كوچك حقارت شدم......باران باريد...خيس شدم.....گريستم زمانيكه روبروي من تنها ديوار بود...و كسي نخواست بهاي عشقي را كه از جانم گذاشته بودم اجر بگذارد...انكه مرا دلبسته كرد روبروي چشمانش شكستم و نماند....او كه نماند هيچ...پس از او هم كسي نيامد كه بماند...و كسي راز لبهاي بسته ام را ندانست...گلايه ها را ورق به ورق كنار زدم...و مدتي طبيعت را سنبل ذهن خويش ساختم تا پرهاي سوخته ام را ترميم كنم.....از طبيعت سرودم و پرستيدمش اما با يك دل غمگين طبيعت نمائي نداشت...غروبش حزن اور بود و طلوعش تكرار...بارانش يادها را خيس ميكردند و بادهايش يادها را ميپراكندند....به دادم نرسيد حتي شب گريه هايم....ياد گرفتم كه گلايه اي اگر ميكنم شخصي نباشد...و حرفي اگر ميزنم درد مشترك باشد و ملموس...امشب اما گريه امانم نميدهد...امشب اما مسخ شراب نميشوم....امشب اما اشفته تر از باد هرزه ام....گلايه هايم براي من....دلم اما تنگ است....از گناه تولد...از انچه من ديده ام و ميبينم و خواهم ديد....از هر چه بي تفاوتيست و هر انچه اسارت اورده است.....مثل اسب عصاري صبح تا شب به گرد اين چرخ اسياب ميچرخيم....گندم ارد ميكنيم كه نان كنند و در اخر علف به خوردمان بدهند....اي خالق يگانه دلم تنگ است...ميبيني خنده با گريه يكي شده است....ميبيني مستي و هوشياري بهم ريخته است....نه استحكام ماندن دارم و نه شجاعت مرگ...چه كنم در اين حقارتم....چه كنم دل دردمند را...كه لحظه اي اسايش حرامش شده است...كليدي كجاست كه من بردارمش....فانوسي دادي...نگاهش خواهم داشت....تا مرگ مقابل باد مي ايستم تا روشن بماند.....تا مرگ سوسوي انرا حسرتمندانه ديد ميزنم....دلم تنگ است....نه شراب و نه افيون كارساز من نيست...لحظه ايست مستي....لحظه ايست تلو خوردن و سبك شدن...من شب مستي زياد كرده ام....زياد بيخود از خويش گريسته ام....به روزگار تف انداخته ام...فحش داده ام....روزگار اما اينچيزها را نميفهمد و من قدرت ايستادگي مقابل سرنوشت را نخواهم داشت...من فحشم را ميدهم...اما روزگار هم كارش را ميكند...اي عاطفه كه گم شدي ميان هرزه علفهاي اين روزها...اهاي با تو هستم نگاه...با تو هستم عشق...با تو هستم دل....با تو هستم دستهاي نجابت....كجا رفتيد!!! در اغوش ايدز و كوكائين و مرفين چه كسي شما را رها كرد...چه كسي گذاشت نجابتتان بيشرم گردد....چه كسي لبهاي عاشقتان را بست...چه كسي بود.....چه كسي باران را دزديد از پشت بام خانه ما...چه كسي برف را دزديد..و كرسي خاكه زغالي را....چه كسي منرا زنجير كرد و كليدش را برد...كجا ميروي زندانبان...زندانيت چگونه طاقت اينده را بياورد...به كجا ميروي.....روزيكه منرا پاس دادي به دنيا و در يك ضربه سنگين حواله به بيرون كردي ايا پرسيدي حميد دلت ميخواهد بيائي!!! امروز از من چه ميخواهي؟!!! دين....عقيده....ادم بودن....من نميتوانم...نميخواهم....چشمهايم امان نميدهند....اشك بي حاصل تنها درون را بيرون ميريزد اما مرهم نميشود....دلسوزي به چه كار من ميايد!!! مرا بازگردان به مرگ...اي خالق توانا ترا ارزو دارم حقارتم را نخواه من سكوت ميكنم.....ديگر اين دستها رمق ندارند....در مستي سبك مينويسند و در هوشياري غم انگيز....يادت ميايد حميد....يادت هست كلاس اول دبستان سيگار كش رفتي و پشت كولر انرا تا ته كشيدي!!! يادت بيايد كه پايه هاي كج اين خانه انروزها بنا شد....يادت ميايد پس گردنيها....فحش و تحقير....يادت هست براي فهميدنت از مدرسه بيرون انداختنت...چون نمازخانه نميرفتي...چون نميخواستي تكرار اين كارخانه باشي....يادت هست همه صداقتت را از پشت زدند....چقدر عاشقي كردي....يادت هست...در قطار و در ايستگاه يادت هست اشكهايت را...پيمانت را بياد مياوري...يادت هست كه گفتند ميمانيم....نماندند اما....پاي پياده چند صد سفر را رفتي!!! چقدر ساك سنگين را بردي در اتوبوس و سوار شدي و ميان جاده ها نوشتي....چقدر سيگار كشيدي...چقدر نشئه كردي كه حتي يك شب داشتي ميمردي راحت ميشدي!!! چقدر گريه كردي....چقدر خنديدي براي شادي بچه ها و بازي كردي كه بخندند....كوه شدي براي همه اما خودت ماندي خاكريز تنها....ساده بگويم...خاك بر سرت حميد...ساده تر از اين و زيباتر پيدا نميكنم واژه اي...بر ان دست بي نمكت لعنت و بر ان چشمهاي گيرايت نفرين كه سهم تو زهر رفاقت بود نه شهد ان...هنوزدربدري ميان جاده ها را از ياد نبرده ام...هنوز عجينم با شكست....گفتم جنس من از جنس شما نيست...گفتم ديوانه ام....باور نكردند...منرا بازي دادند و در اخر بيرون انداختند.....كودك سرخورده ديروز امروز مرديست سرخورده....و فردا پير مردي ديوانه اگر زنده بماند....در ديوانگيم شك نميكنم....حميد كلكسيونر موزيكهاي غربي....متخصص پرورش ماهيهاي اكواريومي.....نويسنده اماتور قديمي....تنها به معني واقعي ان....عاشق طبيعت و مسافرت....عاشق دوستي و ارتباط....دلسوز هر سگ مرامي كه از پشت زد....بازنده دائمي زندگيش....حسرت كش ديروز...دردمند امروز...ديوانه اينده....دلتنگ پدر....بيگانه با خويش....يك احمق تمام عيار....يك روشنفكر بيهوده.....يك ورق كاهي....يك تعفن تكراري....يك مسافر هميشه ساك در دست...خوشنود به يك سلام....راضي به هر چيزي كه پا روي گلويش نگذارد....اينها زير مجموعه بيوگرافي من بودند...و پيچيدگيهاي ديگر كه گفتني نيست چون ادم مهمي نبوده ام كه ريزه كاريهايم مهم باشد...اينهم صفحه دلتنگي من است...ميدانم اگر كسي ميخواند رفيقيست كه ميخواند....باكي ندارم از اقرارش....از گفتن ديوانه ام هراسي ندارم...چراكه عاقلان را محافظ كاري شايسته است كه من ندارم...و عاقلان را خويشتن داري زينت است كه من ندارم....باد هرزه گرد روزگارم....تا مرگم گلايه ميكنم اما روبروي تو لبخند خواهم زد....گلايه من اينجا ميماند ولي روبروي دوستان از خود نخواهم گفت كه انجا ما معني دارد و نه من.....اخر اين بهانه ها هنوز سكوت جاريست اما من گفتمش.....ادامه اين راه هر چه كه باشد ميبينم...ميشنوم....ذات خود را پس خواهم گرفت....روبروي تو اي خيال من شبها گريسته ام...و خنديده ام و عاشقانه بوده ام....روبروي تو اي خيال ميمانم....تا سخاوت تو چه اندازه باشد!!! انرا خدا ميداند....حميد

باران که میبارید...دلم تنگ بود.....

دلم گرفته است...به اندازه سكوت روي لبهايم...خشكيده و تلخ بوي تند سيگار ميدهد...سرماي عجيبي روي انگشتانم نشسته است.....و چشمهايم اينبار انگار هيچ نميگويند....زندگي زيباست و كسي منكر ان نخواهد شد...ادمهاي گوناگون و چشم اندازهاي شگرف....زندگي زيباست با هزار رنگ و ميليونها منظره و ميلياردها انسان....وسعتيكه سرگيجه مياورد....به هر كجايش نگاه ميكني به هر زاويه اش و به ادمهايش انقدر ميتواني چيزهاي عجيب و جديد ببيني كه سرت را گرم كند...زنهاي زيبا...كه حس ديدنشان هر ابلهي چون منرا سرگرم ميكند....پول و امكانات....و تسهيلاتي كه به تو خواهند داد اگر حرف گوش كن باشي و مثل من جفتك پراني نكني!!!زندگي پر است از زيبائيها...ازدواج ميكني...عاشق ميشوي....كودكي ميايد و دوباره چرخ دنده كارخانه تكرار ميچرخد...زندگي پر است از دروغهاي قشنگ...و انقدر شيك بسته بندي ميشوند كه ادم فكرش را هم نميكند....اين دشت عجيب و رويائي كه چقدر هم زيباست و براي هر كسي هر روز اميد جديد ميكارد براي من مدتيست مثل يك باتلاق كشنده شده است...انگار در پايان راه قرار گرفته ام و همه شوق و احساسم امروز پسمانده هائيست كه گربه ها هم ليسش نميزنند....ميخواستم نوشتن را كنار بگذارم و دفتر تكراري را ببندم...ميخواستم فرار كنم...ميخواستم كه ديگر خود كرده ها را تكرار نكنم...همه ميخواهم ها را نتوانستم انجام بدهم...اما روزي خواهم توانست...اگر مرهمم يك پاسپورت باشد از زير سنگ بيرونش مياورم واگرارامش مرگ باشد ترديد نميكنم!!! بايد خوب ديد...پس از ديدن نتيجه گرفت...زمانيكه لبريز بشويم جاي ماندن نيست....احساس تهوع كه بيايد در زندگي ان اسمش زندگي نيست...نگاه كردن خوشبختي ادمها هم كار خوبي نيست...فكر ميكنم كه كجاي كارم تا امروز اشتباه بوده است!!! ميدانم...ميدانم كه احساسات كار دستم دادند....هميشه همانها بودند كه منرا به زمين نشاندند...من خيلي خوش باوري كرده ام...زود باوري كرده ام...همه را خوب فرض كرده ام...اما همه خوب نبودند....منهم خوب نيستم...اصلا خوب يعني چه؟!!! چرا من بايد خوب باشم...واژه ساده لوحي و خر بودن را به جاي خوب جايگزين ميكنم!!! احساس ميكنم اينگونه راحتتر حضم ميشود معني درست خوبي....ميداني چرا خر را مثال زدم؟!!! خرها اين جانوران زحمتكش در قبال كمترين اسايشي و كمترين غذا و رسيدگي سختترين كارها را انجام ميدهند...بارهاي سنگين را در پيچ و خم گردنه ها حمل ميكنند..انها صبورند و صبح تا شبشان همين كارهاست!!! پس مثالم ميتواند درست باشد...بار زندگي را كه سنگين است حمل ميكنيم و در قبال يك سقف براي كپيدن سكوت ميكنيم...اب و غذايمان را هم جلويمان ميگذارند...كمتر يا بيشتر...چربتر يا ساده تر...اينجا تنها فكر كردن ممنوع است...بقيه چيزها شدنيست!!! ادمهاي نازنين وشريف فراوانند...به شوق همانها كه پاكيزه مانده اند زندگي ميكنم...وگرنه مگر ميشود هر روز را بار كشي كني و در اخر بدون هيچ اعتراضي خاموش بنشيني!!! نه من از ياد نبرده ام كه ادمهاي خيلي تميزي هنوز هستند....همينجا هم پا ميگذارند...اين صفحه حقيرم را جان ميدهند...مينويسند و سكوت رودخانه را ميشكنند....تلمباري شده است گلايه هاي من كه همه ان حرفهاي توست...مگر ميشود تكراري را فقط براي يك چرخ دنده سرود!!! همه چرخ دنده دهاي اين كارخانه ميداند كه تكرار چيست...همه ادمها ميدانند...انهائيكه بيشتر فكر ميكنند اما زودتر به تنگ ميايند...نگاه ميكنم...به ديوارها...وقتي كنار باغ قديمي راه ميرفتم خود را روي كاهگلها ميديدم...ميان بوي نم باران...خوب كه نگاه كردم سالهاي پيشم بودند كه خشكشان زده بود...پوزخندي زدم و تلخ عبور كردم...سيگاري روشن كردم...اه خدايا اين ادمها را من ميشناسم...بدون انكه حتي يكبار ديده باشم همه را ميشناسم...انگار اين صورتكها همه جاي اين شهر فروخته ميشود...مثل يك ماشين در يك حركت تكراري و عشق واژه ممنوع است....نكند گوشه چشمي عميق بشود چون صورتشان را برميگردانند...شكستن...شكستن...يك سنگ را با پا شوت كردم...زندگي جوكي بود كه كسي را نخندانيد...ديگران...ديگران...هميشه به خاطر انها زندگي كرده ايم...دارم توي ذهنم كلمات را ميچرخانم!!!...وقتيكه باران ميامد تو قدم ميزدي كنار شكستنهايت....هي...هي....ايستگاه قطار شاهد اخرين وداع بود....هي...هه....هه...هه....باغ قديمي زير باران شديدي خيس است....قدم ميزنم...هه...هه...هه....ديگران همه ما را احاطه كرده اند...مجله ها به درد كاغذ دور سبزي ميخورند...هه..هه...هه...ادمها وقتي ميخوابند دروغ نميگويند...هه...هه...هه...باران ميايد...قدم ميزنم كنار ذهنم...هه...هه...هه....هذيان ميگويم....ادمها به خودشان مينازند...هه...هه...هه....فردا كه مرگ بيايد همه ضعيفترين خواهيم بود...نگاه كن ان دخترك چقدر زيباست....محل هم نميگذارد...بوي عطرش معبر پياده رو را پر كرده است...ادم گيج ميشود...نگاهش ميكنم...نگاهم ميكند...هه...هه....هه...ميگذرد...ميگذرم....هه...هه...هه...برميگردم ميبينم كه نيست...چه هوسي داشت چشمهاي عجيبش...هه...هه...هه...سيگاري اتش ميزنم....من كودك بودم ديروز...امروز پوستم كلفت شده است...كسي دلش برايم نميسوزد...هه...هه....هه....من دارم هذيان ميبافم...من پر بودم از خواهشها...پر هستم از احساسات...هوا سرد تر شد...زيپ اوركتم را تا زير گلو بالا كشيدم...موهايم را زيرش دادم....باد تكانشان ميدهد...قدمهايم تند تر شد....خانه نزديك است....در را باز كردم و كوچه را ديدم...هه...هه...هه...كسي منرا نميشناسد...تنها ميمانم...اوركتم را در اوردم....سيگارم را اتش زدم....مارك نافلر را روشن كردم....نشستم و تمرگيدم....من سقف دارم...اب دارم...نان دارم...هه..هه...هه...اجري هستم از ديوار...هه...هه...هه....چه فرق دارد...دستهايم را باز كردم...كمر ارامتر شد...دستهايم را پشت سرم گذاشتم...همه چيز يك خوابست....شك نميكنم...بازيگر نقش خود در سياهي لشگر روزگار...تعلقي ندارم...ازادم به هذيان گوئي...هي تو دلت ميخواست پيش من بودي؟!!! براي يك هم اغوشي نمناك....هه....هه...هه....خيالم را بستم....زندگي هنوز جريان دارد...من نيز نگاهش ميكنم...حميد

تلگرافي در يك جاده خيس...

تيرهاي چوبي چراغ برق...در طول جاده پر شده بود از تيرهاي چوبي.....چلچله هاي مسافر روي سيمها چندتائي و كنار يكديگر نشسته بودند...تيرهاي چوبي و باران خورده تا انتهاي دور جاده به چشم ميامدند....هر چه بود سكوت بود و سكوني كه گاه در ان پرواز يك چلچله انرا ميشكست....هر گاه يك چلچله از روي سيمها ميپريد انگار تلگرافي بود كه از ميان سيمها عبور ميكرد....يك جاده خيس باران خورده....اينجا كجاست!!! اينها چه هستند؟!!! تلگرافي كه ميان يك جاده خيس از ميان سيمها به سرعت عبور ميكند....انگار همه چيز معلق باشد....سكوتي عجيب همه فضا را پر كرده است و بوي چوب سوخته.....چشمهاي من اينجاست....روبروي نم باران...فضاي صورتم خنك ميشود از هواي مرطوب....من تنها نشسته ام ميان يك جاده كه از سيمهاي بالاي سرم تلگرافي در حال گذشتن است....در درياچه مجاور به جاده يك قايق خالي در ميان باد جلو ميرود...اسمان ابيست..و ابرهائيكه هم اغوشي نمناكي دارند...من لبهايت را بوسيدم....و چه لذتي داشت ميان يك جاده خيس در حاليكه تلگرافي از تو از بالاي سرم در سيمها ميگذشتند....در ميان سكوت شب تنها نشسته ام...با پكهاي عميق سيگار...حس خنك رهائي در بند بند وجودم رخنه ميكند و صداي مارك نافلر كه درست توي گوشم با صداي بلند ميخواند: كشتيراني در فيلادلفيا !!! نتهاي گيتاريكه منرا بلند ميكند از زمين زير پايم....زبانها یکی نیستند اما زبان موسیقی اقوام را پیوند میزند و نسل ادمها همه به یکدیگر نزدیکتر میشوند...ارامشي مرموز كه در اين شب خلوت و بي رويا منرا نشئه وار ميان يك جاده خيس قرار داده است...چشمهايم را نبسته ام...باز است اما فضا فضاي ديگريست و انگار من ان جاده را در كنار خودم ميبينم....هوای عجيب و خنكي زير پوستم ميرود...سيگار گرمم ميكند...دلم هواي هم اغوشي دارد اما هنوز معلق در هواي عجيبي راه ميروم....زير اين تيرهاي چوبي چشمهاي من باز است.....و لذت خواندن يك تلگراف خيس از باران كه يك بوسه درانتهاي ان چسبيده است و چه بوي خوشي دارد و قرمز خوشرنگش شهوتي عجيب را در من ميپراكند....در اين شهر پر ادم و بي منظره به جز خيال چگونه ميتوان كشتيراني در فيلادلفيا را ديد!!! جائيكه قلاب ماهيگيري ارام ميان ابي فرو رفته است و صداي هيچ تعصبي نيست و انسان ازاد است....و من در اين لحظه ازادم كه در خيالم در جاده اي خيس روبروي درياچه بمانم....كاش اينجا بودي...زمان متوقف ميشد روبروي چشمهايت....كاش لمس خوشبوي تو در اين لحظه نشئه اور خيال انگيز رويايم را تكميل ميكرد....هواي سردي زير پوستم ميرود و انگار اتاق من به يك جاده خيس ختم شده باشد!!! و هوائي عجيب كه دلم ميخواد پرواز كنم ميان عطرهايش...نفس ميكشم....و با صداي نت گيتار احساس ميكنم كه در اين دنياي عجيب و پر راز منهم ميتوانم با درون  و افكارم هنوز زنده بمانم.... وقتيكه هيچ نيست مگر همانها كه بوده اند راهي نميماند جز فرار به درون ذهن...من اينجا اشيانه اي دارم...بي ازار و تنها نشسته ام و هواي خودم را تنفس ميكنم اما عجيب شهوت دستهاي لطيفي بر خاطرم ميريزد....دستها را ميگيرم و روي صورتم ميگذارم....نرم است و بوي خوشي ميدهد...انها را ميبوسم و صورتم را به صورتي خيالي ميچسبانم....خوابم ميايد....در رويائي مبهم زمان ان رسيده است جاده خيس و ان تلگراف را بگذارم و به درون اتاق بخزم...دلم ميگيرد....براي انچه ميفهمم و نميشود!!! براي همه اشتياقي كه خفه ميشود...مگر دنيا چقدر ميارزد؟!!! منهم روزي ميميرم...نميترسم....يك جاده با چشم اندازش و يك تلگراف هوس انگيز در انتظار من خواهد بود....دنياي پوچ ارزش دلبستن ندارد...كاش اين لحظه رويا گونه باقي ميماند....كنار ان جاده روبروي يك منظره عجيب چشمهاي من باز است تا مات و مبهوت خوابم ببرد.....حميد

ميلاد مسيح پاكترين مخلوق خداوند را خدمت همه دوستان تبريك ميگويم.....بنام هر چه نیکی و مهربانیست در پناه خداوند مسيح همه ارزوهايتان در سال2006ميلادي محقق بشود و تنتان سلامت بماند و بيماري از شما دور شود و سفره شما پر بركت شود و خاطر شما شاد گردد و مسيح همه ارزوهايتان را اجابت كند. امين. سال نو مسيحي بر شما دوستان گراميم مبارك باشد

مارک نافلر را اینجا گوش بدهید

كسيكه شبيه هيچكس نبود....

روزهائي به گنگي برزخ....پر از ادمهاي رنگ رنگ....گاهي بيرنگ...گاهي بد رنگ....حرفهاي كشف نشده ميان گفتنهاي بسيار...و دستهاي تنها كه سهمشان سياهي شب بود و كام خشك و لبهاي بسته...و وقتيكه زير شلاق درد لب را به دندان ميگزيدند با خود مي انديشيدند كه چرا!!! و براي امدنشان چه كسي از انها دعوت كرده بود....چه كسي به مهماني دنيا اوردشان تا طعم تلخ حسرتها را در جانشان بنشاند و ان درخت ارزوهايشان را زير تبرتقديرخرد كند!!! روزهائي كه روشن نيستند اگرچه خورشيد ميدرخشد....كلام من براي فكر تو گنگ مانده است و نگاه منرا نخواهي فهميد چراكه بايد نگاه خسته را از رويت بردارم و به جائي ديگر خيره بشوم....لبهاي تو با سكوت تلخ من اشنا نيستند!!! و ذهن تو ان واژه هاي پر حسرت زندگي منرا نميشناسد....و چهره مبهم من در سايه يك اشتباه كه تولد ناميديند مخفي مانده است....نفس ميكشيم و ميترسيم از روزيكه نفس نيايد اما خسته ايم....راه ميرويم و پاهاي خسته را مرهم سطل اب گرمي هم نمانده است....و خنده اي تلخ دهان را گلخانه اندوه كرده است...و چشمهائيكه بسيار گريسته اند و هنوز اشك را ميشناسند...انگار كه كسي دلي ندارد كه مرهم تنهائي بشود...انگار كه اگر دستي براي دست دادن ميايد فريبي بيش نيست...انگار كه در منتهي عليه هستي يك قوم جدا مانده از هم ديوانه وار به ناكجا ميروند...به ياد اخوان بزرگ كه ميگفت: تگرگي نيست...برفي نيست...صدائي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است!!! و صدائي اگر شنيدي شكستن ادميست كه ايستاده ميفتد....و تو نگاهش ميكني....راز گنگ امدن را نميدانم...ديشب در خلوت بي پرده خويش غمي عميق سراسر وجودم را پر كرده بود...انقدر كه نميدانستم از كجاست....انقدر كه بغضي بر سينه مانده بود و بيرون نميامد...مبهم اين سوال برزخي كه چرا امدم و چرا همانند ديگران نميتوانم انگونه بيخيال زندگي كنم همه وجود منرا گرفته بود!!! به ياد پدرم و ان حرفهايش و به ياد انهائيكه تميز ماندند اشكي ميامد اما ارامم نميكرد...من تفاوت اين ديوانگان را نميدانم و در پاسخ اين سوال كه چرا عده اي ميخندند و انچه طلب ميكنند ميشود و كسان ديگر اما داشتن يك سقف ارزوي زنده به گورشان شده است همه ذهن منرا مشوش كرده است...عدالتي نيست و اگر باشد لطيفه ايست كه كسي از ان نميخندد...ميشود چشمها را بست و نديد اما نديدن دردها دليل بر نبودن انها نيستند!!! كاش ادمي وطنش را همچون بنفشه ها ميشد با خود ببرد هركجا كه خواست!!! و كاش همه اتاقم را چمداني ميكردم و بار سفر ميبستم و رفقايم را هم ميبردم با خود...در گوشه اي دورتر همگي يك زندگي جديد جمعي را شروع ميكرديم....و هر كسي كاري را بر عهده ميگرفت...دخترها و پسرها هميشه مكمل همديگر بوده اند و چه بسا به شوق همديگر كارهاي بزرگي كرده اند!!! ميتوانستيم انجا بمانيم و به جاي اين صفحات پر اندوه يكديگر را به سرود و ترانه مهمان كنيم....روزگار غريبيست....!!!! شوق را در دالانهاي بسته ذهن نهان بايد كرد...به وسعت همه زيبائيها دلم گرفته است و هر انچه منظره است دل منرا ميكشاند به درونش...و ان بعدالظهر باراني شمال...و سيگار ميكشيدم و نم اشكي كه خفه شد در گوشه چشمهايم...و ان سبزهاي جادوئي كه انگار حرف ميزدند...و انگار مرا ميخواندند...و من صدايشان ميزدم و اگر ديوانه ام نميپنداشتم مينشستم و علفهاي خيس را ميبوسيدم كه مظهر يگانگيند و عشق...ان موجهاي سركش ابي كه بر ديواره هاي سنگي ساحل ميكوبيدند و من در كف روي اب روياهايم را ميجستم و ميديدم كه چه زود محو ميشوند!!! و ان كوههاي سرسبز دوردست كه در مهي رقيق مبهم شده بودند...و ايكاش تمامتان را ميبردم و ان فضا ها را پر از خنده ميكرديم و سرود...و كسي نبود كه مخفيانه گريه كند...و كسي نبود كه سنگفرش را بشمارد تا شايد نفسي گرم از انكه ميخواهدش بيرون بطراود و اورا اميد بدهد...همه انجا شاد ميزيستيم و در هوا پر ميشد از صداي خواندنهاي ما...چه فرق دارد...زشت و زيبا...همه مخلوقات ان يگانه ايم...و ايكاش زشتها زيبا ميشدند و زيباها ميدانستند كه درد زشتها چيست!!! در تونلهاي پيچيده ذهن من نم مرطوب سوالاتي گنگ ميچكد و همه ذهن من سرد است و افتابي را ميخواهد كه روشنتر باشد...تصور كن اگه حتي تصور كردنش سخته...جهانيكه هر انساني تو اون خوشبخته خوشبخته!!! و بالاخره تو ميتوني بشي تعبير اين رويا!!! شايد لطيفه باشد حرفهايم و ميدانم كه شايد بيهوده ميگويم...دلم براي يك بازي دسته جمعي ميان علفها تنگ است...براي يك اغوش پر لطافت و يك بوسه بي هوا !!! براي شنيدن دوستت دارم از لبهاي جوان عشق دلم تنگ است...براي افتادن در اغوشي كه هر قدر در ان بماني باز هم كمتر است دلم تنگ است...براي به كودكي بازگشتن دلم تنگ است...براي بهشتي كه از ان تبعيد شدم....براي خنده هاي بيخودي...براي فوتبال و تيله بازي و مشق و جريمه دلم تنگ است....حسرتم را بستم و سيگاري اتش زدم...تصور كن اگه حتي تصور كردنش سخته.....انطرف صداي افتادن ادمها ميايد!!! تصور كن بهشت را....انطرفتر كسي حتي به نان نرسيد و دق كرد...تصور كن برابري را....تصور كن ادمهاي خوشبخت را...من از تصورش عاجز مانده ام...دستهايم را بگير...نميخواهم كه بدانم....نميخواهم كه بغضم را شبانه تكرار كنم....تو دستم را بگير و مرا ببر...به جائيكه براي هميشه ميخوابم....به جائيكه از ديدن سگ لرزها تنم نميلرزد و خود را دشنام نميدهم....دو بال طلائي...روي اندام بيهوده من...رهايم كن از اين تكرار!!! به جائيكه همه رفقايم به انتظار نشسته اند تا ميانشان باشم و فرياد كنم اهاي لبهاتان پر خنده....چشمهاتان پر اميد....دلهاتان پر عشق...اينجا اخر دنياست....جائيكه اندوه معصيت دارد و شادي به اندازه همه دستهاي خالي فراوان است....اهاي اينجا براي همه افتاب هست...نلرزيد...اشكي نريزيد...در اغوش بگيريد ابي عشق را...ببوسيد لبهاي خوشبوي رسيدن را...لطيفه ميگويم؟!!! ديوانه ام مي انگاري!!! ميدانم....همه انها اجري ديگر بود در ديوار...من اما روي بن بست ديوار خواهم نوشت كه دوستت دارم.....پاي ديوار و يا انطرف فرقي نميكند...روحم را به طبيعت بخشيده ام....اگر تا نفسهاي اخر هق هق بزنم اخرين لحظه را ازاد خواهم پريد...من پاي اين ديوار شوقم را مصلوب كردم تا روحم راازاد سازم....تصور كن.....جهاني را...كه ادمهايش به اندازه حسرتهايشان اميد هم دارند.....دفترم را بستم....اينجا شهريست كه بارانهاي شمال را ندارد...و تنفس من مسدود است...براي در قفس ماندن بايد كه بيقراري را كنار بگذارم و بيشتر نگاه كنم....ايكاش......حميد

 

يك روز صبح دستهايت را خواهم بوسيد...صبحيكه روبروي چشمهاي تو گشوده ميشود....يك....يك...يكي از ميلياردها ادم براي من....صبحيكه ترنم يك دوست داشتن است...صبحي كه يا من ميبينم يا روبرويت ميميرم....مهم ان بود كه بيدار شوي...احساس كني...و عشق را با همه ابهتش در خونت جاري سازي....و من دلداده ديروزها....خسته امروز روي زانوهايم بطرف صبحيكه تو را دارد ميخزم....يك...يك....يكي از ميلياردها ادم چشمهايم را ميفهمد....هيچ چيز....هيچ چيز...جز ابهت جاري بودن نخواهد ماند...و يك روز صبح همه ما روبروي خوشبختي لبخند ميزنيم...مثل قوچهاي ازاد بالاي دره....چرا ميكنيم علفهاي خيس عشق را....تنها براي يكي از ميليارها ادم....تنها براي عشق....قدم بزن خاطراتت را...در صبحيكه بوي بوسه دارد و پرواز يك اغوش.....رويا باشد يا حقيقت خدا ميداند....افيون اميد در مه فرو رفته فردا كنار ديوار منرا زنده نگه خواهد داشت....براي يك لحظه به دريا ريختن و انگاه ارام گرفتن....حميد

 

سفرنامه....

جمعه غروب بود كه ساكم را برداشتم و در حاليكه باران تندي ميباريد بطرف خانه دوستم براه افتادم. و در راه هزار فكر بود كه مرا مشغول ميكرد تا تراكم ادمها را زياد احساس نكنم. انگاركه ا نها را فقط ميديدم اما از دركشان عاجز!!! ساك سنگين من سنگينيش زير تنهائي بيشتر معلوم ميشد و ان را مرتب دست به دست ميكردم تا كمي شانه ام ارام بگيرد. در همين فكرها بودم كه سوار يك ماشين شدم و براه افتاديم. در راه به اسمان ابري و باراني شهر فكر ميكردم و انهمه ادمها كه از كنار و پيرامونم ميگذشتند. به كوچه ها و خيابانهاي پر ازدحام و كثيف كه انگار به امان خدا رها شده بودند!!!ادمهايش هم همه در امان خدا بودند و گرنه بدينگونه نميتوانستند در اين بي نظمي زيست كنند!!!هميشه وقتي بيرون ميروم به همينها فكر ميكنم و مهم نيست كجا ميروم و يا براي دلخوشي سفري ميروم و هميشه همين افكار ميمانند تا لحظات تهي شده ام را پر كنند...ماشين تنها دو مسافر داشت و من جلو نشسته بودم. زير فرمان راننده جوان كه كمي از من كوچكتر نشان ميداد يك پاكت سيگار بود. متوجه شدم سيگاريست و من پاكت سيگارم را بيرون اوردم و تعارفش كردم. اما او به سيگار خودش عادت داشت و از پاكت خودش يكي روشن كرد و منهم سيگار خودم را روشن كردم....ادمهاي تنها و فرق نميكند كه چه كسي هستند...راننده...نويسنده...بقال...پيك موتوري...هركه باشي و هر كجا دچاري به خود كرده ها و تكراريها!!!زير باران پكهاي غليظي به سيگارم ميزدم و فكر ميكردم به همه انچه ارمان من بود و امروز سراب و مضحكه اي بيش نبودند...به ميدان ازادي رسيدم و پس از خداحافظي گرمي با راننده ساك سنگين را برداشتم و بطرف ماشينهاي خطي كرج رفتم...هيچكسي نبود و راننده ها مگس ميپراندند...با ديدن من بطرفم امدند و از ديدن يك مسافر در جائيكه كسي نبود خوشحال شدند هر كدام ميگفتند اقا در بست!!! منهم كه ساكم سنگيني ميكرد و از طرفي هم مسافري انجا نميديدم مثل هميشه با يكي از انها صحبت كردم و مبلغ را طي كرديم!!! انصاف هم كه خيلي وقت است مرده و هركه هرچه دلش بخواهد با توجه به تيپ مسافر ميپراند!!! پولدار به نظر بيائي بيشتر تيغت ميزنند...منهم كه جيب خالي پز عالي مثل هميشه مشتري ابله و خوبي به نظر ميامديم...بعد از كمي چانه زني با راننده مبلغي را طي كرديم و براه افتاديم...در راه طبق عادت هميشگي ادمها دل پر شكايت راننده باز شد و مثل نوار كاست يكضرب ميگفت و گلايه ميكرد...گوشم از اين چيزها پر شده است و هر روزم قصه تكراري همين بيچارگيهاست....راننده ميگفت و منهم ميگفتم...دوتائي سيگاري اتش زديم...انگار خدا ميداند و هركه به پست من ميخورد بدتر از خودم نباشد بهتر از منهم نيست...راننده ميگفت و به سيگارش پك ميزد...منهم ميگفتم و نيشخندي كه حاكي از ميدانمها بود....او هم ميدانست كه منهم دل پري دارم و دوتائي حرفهاي هم را تائيد ميكرديم اما چه سود!!! از گفتن اين مزخرفات تكراري چه كلاهي براي سر ما درست شده است...هميشه همينها را هزار بار ميگوئيم و ميشنويم...ميگوئيم و زياد هم گفته ايم و هرچه بيشتر گفتيم كمتر شنيدند!!!كم كم صحبتها بطرف ديگري كشيده ميشد...راننده از ادمهائي ميگفت كه در همين مسافر كشهاي بين جاده اي براي پولشان سرشان را از دست داده بودند و البته منهم در جرايد زياد خوانده بودم...انقدر گفت كه كم كم داشتم شك ميكردم كه در يكي از فرعيها بپيچد و چاقو را زير گلويم بگذارد و لختم كند و منهم بشوم صفحه اي از جرايد!!! مهم نبود...هميشه تنها سفر ميكنم و برايم مهم نبوده است كه راننده دزد باشد يا ادم حسابي!!! با بدتر از اينها و در ساعتهاي نيمه شب و بسيار خلوت تر مسافرت كرده ام و خيال نميكنم كه ترسيده باشم چون زندگي انقدرها هم وفق مراد من نبوده است!!! با همين حرفها بود كه نزديك منزل دوستم رسيدم و پول راننده را پرداخت كردم و براه افتادم. هوا سرد بود و سوز سردي به صورتم ميخورد...جلو درب خانه زنگ در را به صدا در اوردم و وارد شدم....ماشين قشنگي وسط حياط پارك بود و فهميدم كه رفيقم ماشينش را عوض كرده است!!! پس از سلام و ماچ و بوسه عاشقانه امديم كه ماشينش رانگاهي بيندازيم....داخلش نشستيم و يك سيدي داخلش گذاشت و صدايش را تا ته باز كرد...براي من انقدرها هم جالب نبود چراكه هميشه با موسيقي همراه هستم....بيشتر فكر منرا مسافرت و جاده پر كرده بود ورسيدن سلامت به مقصدمان!!! مسافرت اجباري بهتر از اين نميشود و بايد كمي طاقت مياوردم تا اسانتر بگذرد...شام مختصر و ساده اي طبق عادت هميشگي دوستم كه با خساست فراواني همراه بود صرف گرديد!!! ادم تعجب ميكند...قديمترها پول در مياوردند كه راحتتر زندگي كنند و امروز پول در مياورند كه فكرشان و مشكلاتشان بيشتر از قبل باشد!!! پولهائيكه دلشان نميايد خرجش كنند حتي براي يك وعده شام ابرو مندانه!!! ديگر به اين رفتار و كردارش عادت كرده بودم و چيز جديدي هم نبود و خيلي وقتها ميشد كه سر همين كارهايش بحثمان ميشد...پس از شام يك فيلم مزخرف فرانسوي ديديم و حدود ساعت چهار صبح بود كه خوابيديم...ساعت ده صبح ساكها را پشت ماشين گذاشتيم و براه افتاديم....هوا همچنان ابري و گرفته بود و من همان ابتدا از او خواستم كه از مسير ديگري به شمال برويم...او قبول نكرد و طبق عادت لجبازيهايش از همان جاده چالوس براه افتاديم...نرسيده به سد كرج بود كه پليس راه جلوي ماشينها را ميگرفت و هشدار ميداد!!! ما هم چون زنجير چرخ نداشتيم اجازه عبور ندادند و دوباره بطرف پائين جاده سرازيرشديم...مسير را كج كرديم و پس از ساعتي تاخير از جاده قزوين رشت بطرف مقصد حركت كرديم...مسير بسيار طولاني بود و حوصله را سر ميبرد....چيزي معادل چهار برابر مسير قبلي راهمان دورتر شده بود....و به جاي پيمودن 193 كيلومتر ميبايست كه750 كيلومتر را طي ميكرديم!!! روز خوبي نبود و منهم بسيار نگران و خسته بودم.....رفيق با وفاي من چاره را در ان ديد كه قبل از شب به مقصد برسيم و براي همين فشار گاز را بيشتر كرد و من فقط ميديم كه ماشين با سرعتي نزديك180كيلومترتمام ماشينها را ميگيرد و افسار گسيخته ميتازد....كمي ترسيده بودم!!! ميداني زندگي خيلي وقتها ارزش زنده بودن را ندارد....ادم خيلي وقتها دلش تنگ ميشود براي مردنش!!! و ميخواهد كه زودتر خلاص شود...اما اوقاتي هستند با اينكه خسته اي وروزگار جلوه اي برايت ندارد و بيهوده طي ميكني اما هنوز نميخواهي كه بميري و يا اينطور بميري!!! دلت ميخواهد كه هنوز روي زمين سفت قدم بزني و هنوز شانست را امتحان كني...توي جاده بود كه ياد روزگارم افتاده بودم...و ياد انكه چقدر بعضي وقتها دوست داشتم كه نباشم و ارام بگيرم!!!اما با قرار گرفتن در چنين شرايطي ميترسيدم و نميخواستم كه با يك حادثه فجيعانه تكه تكه بشويم...از او خواستم تا سرعتش را كمتر كند واو هم طبق معمول هميشه حرف خودش را ميگفت و بر سر لجبازيش پافشاري ميكرد كه اين بدترين حالت ممكن براي تحمل يك ادم بود!!! بدون هيچ توقفي تا تنكابن رفتيم و كم كم داشت شب ميشد...مسيرجاده پر از پيچ و خم خطرناك بود و در كمربنديها پر از كاميون و ماشينهاي سنگين!!! سبقت گرفتن ناشيانه هم بي دردسر نميشد و نزديك بود مثل دفعات پيش اينبار هم با يك كاميون شاخ به شاخ كنيم كه به خير گذشت...اما پليس راه هميشه سر بزنگاه حاضر است و برگ جريمه در دست!!! ما هم براي سبقت و سرعت غير مجاز جريمه نا قابلي شديم وهمين مسئله باعث شد رفيق شفيق سرعتش را كم كند و در فكر جريمه بماند و نشئه بشود تا من كمي ارام بگيرم....كنار جاده نزديكيهاي نمك ابرود توقف كرديم و دو تا نان بربري بهمراه پنير خريديم و داغ داغ خورديم و چه لذتي هم داشت!!! حدود ساعت هفت شب بود كه مقابل درب باغ رسيديم ونفس راحتي كشيدم و درب ورودي را باز كردم و داخل شديم و هر دوتا بسيار خسته بوديم و من علاوه بر خستگي استرس زيادي را هم پشت سر گذاشته بودم...اتاقها از قبل اماده و به خوبي گرم شده بودند ...كمي ننشسته بوديم كه همسايه كناري در زد و مثل هميشه اولين كسي بود كه امدنمان را خوش امد ميگفت!!! سه تا چائي تازه دم اوردم و نشستيم وهمراه سيگار انها را خورديم و گپي زديم....بعد از ساعتي همسايه رفت و ما هم شام مختصري خورديم و شب نشينيمان اغاز شد....مثل هميشه تا چهار صبح صحبت و حرف و درد و دلهائيكه كه تمامي نداشتند....اتاق پر شده بود از دود سيگار....نزديك صبح بود كه خوابيديم و ظهر همان روز به كنار دريا رفتيم...مواج و پر گلايه بر ساحل سنگي ميخورد و غرش ميكرد...ساعتي كنار ان روي سنگها نشستيم و باد سردي هم ميامد...روبروي دريا فكر ميكردم و به همه انچه شبيه يك خواب ميگذرد دقيقتر ميشدم...و هزار اما و چرا كه همه بي جواب بودند و سكوت تلخي بروي امواج ميريخت كه مهم نبود ديگر!!! بعدالظهر پياده روي كرديم و كمي دورتر از باغ شاليزارهائي بودند كه ديگر محصولي نداشتند و دورشان ديواري بالا برده بودند تا ويلا سازي كنند....كنار همان سرسبزيهاي باقيمانده در هواي ابري و باراني راه ميرفتيم و ششها پر ميشد از هواي خالصي كه در شهر پيدا نميشد!!! زمين سبز بود و علفها شادابتر از هر كجا خيس و رويائي همه جا را سبز كرده بودند...و منظره اي همچون يك تابلو نقاشي مقابل چشمهايمان بود...با رنگهاي عجيب...زرد خوشرنگ.....سبز باران خورده...ابي صاف...همه رنگهائيكه مظهر خداوند بودند و بينظير....و ان دورتر كوهها تا قله پوشيده از درخت بودند....همه دامنه تا قله هايشان را درختها سبز كرده بودند و در لايه اي از مه كوه سر سبز كمي گنگ و نا معلوم شده بود.......همه چيزهائيكه در اتاق تنهائي تصورشان ميكردم را همچون خواب خوشي مقابل چشمهايم نظاره ميكردم....ان سكوت حيرت انگيز و ان چشم انداز خيال انگيز....صبحها كنار دريا وعصرها درچشم انداز شاليزارها سپري ميشدند و ما هر شب را تا نزديكيهاي صبح بيدار ميمانديم...كسالت و يكنواختي خاصي هم پيدا بود اما ديدن ان مناظر انها را محو ميكرد....گاهي از دست يكديگر حوصله مان سر ميرفت و سكوت ميكرديم...شايد براي اين بود كه تفاوت سني زيادي داشتيم و او جاي پدر من به حساب ميامد!!! پس از چند روزي يك شب باران تندي امد...و ادامه پيدا كرد و بند هم نميامد...رگبار به همراه تگرگ همراه شده بود و با شدت و صداي مهيبي ميباريد و ما كمي ترسيده بوديم...من از طوفان فيلم برداري ميكردم كه صداي رفيقم بلند شد ....انگار سقف اتاقها داشت پائين ميامد...از سقف چوبي همه اتاقها اب ميريخت و كف اتاق مثل باتلاق پر از اب شده بود و اين يك بد شانسي بود!!! رگبار و طوفان بند نميامد و هر لحظه شديدتر ميشد...بخاريمان را هم خاموش كرد و خانه مثل يك بركه پر از اب شده بود....بلافاصله ساكمان را جمع كرديم و در را بستيم و در حاليكه تا ساق پا در اب سرد رفته بوديم از درب باغ خارج شديم...به سراغ همسايه رفتيم و اتاقي از خانه اش را براي يك شب كرايه كرديم....همه بدنمان خيس و سرد بود و احساس بدي ميكرديم...خودمان را خشك كرديم و يك قوري چاي دم كرديم و غريبانه گوشه اي چپيديم.....طوفان ادامه داشت اما ارامتر شده بود و باد سردي ميوزديد....تا نزديكيهاي صبح مثل هميشه بيدار بوديم و بالاخره خوابيديم...اما خوابمان نميبرد...انگار لاي رختخوابها پر از ساس بود و همه تنمان ميخاريد!!! شب خوبي نبود و به زحمت توانستيم دو ساعتي استراحت كنيم...صبح روز بعد بطرف خانه براه افتاديم و هر كداممان مشغول كاري شديم...من فرشها را بيرون ميبردم تا خشك شوند و رفيقم روي بخاريها كار ميكرد...تا غروب موفق شد يكي از انها را كار بيندازد و منهم خانه را خشك تر كرده بودم....همه روزهاي بعدي صبحشان كنار دريا ميگذشت و عصرشان ميان شاليزارها....صبح روز جمعه از راه امد و دوباره ساكهايمان را پس از يكهفته اقامت بستيم و بطرف خانه حركت كرديم!!! جاده باز بود ودر ان تعداد كمي ماشين تردد ميكردند....در يك هواي افتابي و در حاليكه همه گردنه هاي ميان راه را برف پوشانيده بود بطرف خانه سرازير شديم و بعد از ساعتي هر كداممان در خانه خود بوديم....قبل از حركت بر سر لجبازيهاي هميشگي رفيقم يك درگيري لفظي پيدا كرديم كه انهم طبيعي بود....ادم يا بايد شبيه مردم باشد و يا تنهائي را قبول كند...و درد اينجاست كه نميشود همه جا شبيه مردم بود و جائي بايد خود بودن را تجربه كرد!!! مسافرت پر افت و خيز با صلوات اغاز شد و با كدورت تمام....مهم نبود چرا كه من به قولم وفا كرده بودم و علي رغم ميلم به ان سفر رفته بودم و طبيعي بود كه كمي زير بار حرف زور نروم....انگار كه هيچ اتفاقي نيفتاده بود و همه ان روزها در تخيلات و حافظه جريان داشتند....يادم ميايد كه قديمترها اينطور نبود وشيريني هر مسافرتي تا ماهها باقي ميماند....وقتي دوباره خودم را مقابل اين صفحه نمايشگر و اين دستنوشته ها ميديدم تصور ميكردم كه اين مسافرت چند روزه را همينجا رقم زده ام!!! و تنها چند روزي چشمهايم خواب رفتند و باز بيدار شده ام!!! تصوراتي كه حقيقت دارند اما بعضي وقتها ادم انقدر از خود بيخود و تهي ميشود كه چيزي خوشحالش نميكند....ايكاش روزهائي ميامدند و ميماندند كه ادم بهائي داشت...اما ميدانم كه تصوري بيش نيست...حرفها هميشه تكرار گذشته ها باقي ميمانند....كسي چه ميداند هدف از امدنمان چه بود!!! گنگ و خسته دوباره روبروي همان هميشگي نشسته ام....خيال ميكنم كه ان تصاوير را خواب ديده ام!!! و خيال ميكنم دنيائي ازاد هنوز هم وجود دارد...اما ميدانم كه شبيه لطيفه ايست اين حرفهاي روياگونه....اش و كاسه همان است....ادمها را نميشود تغيير داد...و اين ما هستيم كه براي گريز از سختيها بايد كه بهترين راه را پيدا كنيم...شايد گوشه اي ديگر از اين دنيا علاج من باشد...جائيكه مجبور نباشم قصه تكراريهاي هميگشي را دوباره تكرارش كنم....جائيكه همه دقايقم گفتن دردها نباشد...ادمها خيلي عجيبند....بعضيهايشان خيلي خوش شانس....بعضيها لب دريا بروند خشك ميشود....ادمها قصه عجيبي هستند....نميشود از انها خواست كه دركت كنند....تو بايد درك كني كه بعضي وقتها و شايد براي هميشه درك نخواهي شد....ادمها خيلي عجيبند....چشمهايم را ميبندم...سيگارم را اتش ميزنم....گريه ام نميگيرد...اما دلم گرفته است....ارزوئي ندارم....اگرچه ارزو به دل نشسته ام...ادمها را به حال خودشان ميگذارم و نگاهشان ميكنم....بايد كه براي فرار راهي باشد و من ان راه را خواهم جست....ادمها خيلي عجيبند...و عجيبتر زمانيكه انها را بيشتر ميشناسي!!! ياد همه رفقا بودم و به جاي هر كدامشان سنگي در دريا انداختم و در همه لحظه هاي رويا گونه سبز يادشان را همراه كرده بودم....و ايكاش روزي ميامد كه همگي ميتوانستيم با همديگربه كنار دريا برويم و دقايقمان را پر كنيم...و اين ايكاشها ميماند تا روزها از پشت همديگر بگذرند....به اميد روزهاي سبز و افتابي....شايد لطيفه باشد و دور از واقعيتها...ولي ميشود به اميدش هم دل خوش كرد!!!حميد

یک ادم اهنی در ماه....!!!!

در لحظاتي كه هريك سكوتي دارند كه نميشود بر انها پيروز شد و وقتيكه هر چه بيشتر تصور ميكني فشارش بر تو بيشتر ميشود!!! وقتيكه نميشود از دهليز اين شب عبور كرد و براي اندكي خود را رهانيد....تنها احساسي ميماند كه ادم را در حالت سكون معلق نگه ميدارد...چيزيكه ميشود انرا بي وزني دانست...يك بي وزني عجيب كه ادم را در يك بهت عميق فرو ميبرد...جائيكه تو ديگر منتظر براي هيچ دستي نميماني....جائيكه ادمي نيست در ان....و هيچ صدائي به جز سكون....جائيكه ديگر از تو هيچكسي نخواهد خواست كه انگونه باشي و يا اينگونه....جائيكه از تو نخواهند پرسيد كه چه هستي و بر كدام عقيده!!!! چرا بايد همه شاديها را مدفون كرد و خود را در اين فضاي عجيب به اجبار رها كرد نميدانم!!! و چرا سرگذشت ادم در مسيري عجيب انقدرتلاطم دارد انرا هم درك نميكنم.....و نميدانم كه حاصلي بود براي زيستن و يا تنها ثمره ان ديدن زندگي ديگران بود!!! امروز كه اينها را مينويسم خود به عمق يك پوچي و تنهائي سرد رسيده ام كه اين فضاها بسيار محسوسند و ميتوانم به تصويرشان در اورم!!! ميتوانم كه به اساني انچه مسدود است را بيان كنم و ديد خودم را از پيراموني اينچنين حقير بنويسم اگرچه تكراريست....براي من تصوير ماهيهايم چه بسا واقعيتر از صورتكهائيست كه هميشه ميبينم!!! و انها انگار موجوداتي برزخيند كه تنها شكل و شمايل مارا دارند...فاقد مغز و بينهايت مسخ شده و خوخواه و بي سخاوت!!!نميشود كه انها را تغيير داد چراكه علفهاي هرزه برزخي چه بسيار روئيده اند و ناگزير همه باغ سبز را پر كرده اند....اينجا مترسكها فراوانند و كلاغها پشيزي برايشان ارزش قائل نيستند....و پوشالي مترسكها انقدر نوك خورده است كه عريانتر از ديروزشانند....!!! مترسكهائيكه عجيبند و تنها و ادم را به فكر فرو ميبرند...و ان چشمهاي غمگينشان انگار ساليانيست كه محيت را ارزو ميكند!!! و اين مزرعه را محصولي نيست كه انها نگهباني شايسته براي ان باشند....انها هستند چون انها را به اجبار در انجا گذاشته اند...و در هيچ غروب دلگيري كبوتري بر شانه انها نمينشيند و تنها صداي بادست كه ميگذرد...باد سركش و بي پروا كه در گوش مترسكها سوت ميكشد....و دشت بي منظره سالهاست كه صداي باد را ميشناسد....!!! در ساعتي گنگ يك سفينه بر روي سطح ماه فرود ميايد....چهار مرد از سفينه خارج ميشوند!!! يكي از انها پيشرو است...دوتاي ديگر گيتاري دارند و ان ديگري طبل يك جاز!!! چهار مسافر ماه بر سطح پر غبار بروي سنگلاخها حركت ميكنند...و جستوجوئي عجيب را شروع!!!پس از كمي راهپيمائي مرد پيشرو در مقابل خويش يك ادم اهني غول اسا را ميبيند...ادم اهني دراز كشيده است....مرد پيشرو از صخره مجاور بروي تن ادم اهني ميپرد...و ان سه مرد ديگر نيز همينرا انجام ميدهند...چهار مرد بروي تن اهني ان ادم اهني راه ميروند....مرد پيشرو در ميان سينه اهني ان غول چيزي ميبيند و انرا از سينه او بلند ميكند....شبيه يك سرپوش كه روي سينه ادم اهني قرار گرفته است....پس از برداشتن ان پس از كمي ادم اهني چشمهايش روشن ميشود و هاله اي از نور بروي اسمان ميفتد!!!ادم اهني بلند ميشود و پيكر غول اسايش مقابل چهارمرد مسافر قرار ميگيرد...و از چشمهايش تشعشئي پر نور سطح كره ماه را روشن ميكند....ان چهار مرد براه ميفتند و ادم اهني از پشت انها پاهاي بزرگش را بر سطح ماه ميگذارد و به جلو ميايد....پس از كوتاه زماني ادم اهني با اشاره دست اهنيش به طرف روبرو ان چهار مرد را متوجه غاري ميسازد....غاريكه اندازه دهانه ان به قد خود ان ادم اهني غول اساست!!! ان چهار مرد حركت ادم اهني را دنبال ميكنند...و او ارام و سنگين بطرف حفره غار ميرود و سپس در ان جا قرار ميگيرد....گوئي كه ان حفره خانه اي براي ادم اهني باشد!!! چهار مرد مسافر خوشحال و با شوقي عجيب و با يك دلتنگي مرموز دستهايشان را بلند ميكنند و ادم اهني را بدرود ميگويند...و يك حس عميق و عاطفي بين انها و ادم اهني برقرار ميشود...چهار مرد پلكان سفينه را بالا ميروند و سفينه اماده برخواستن و گريز از مركز ميشود...!!! هنگاميكه اتش موتورهاي سفينه انرا به هوا پرتاب ميكند ادم اهني ريموت كنترلي را روشن ميكند و يك تابش عجيب صاعقه با ديوار سفينه برخورد كرده و انرا بطرف ادم اهني ميشكد....پس از مدتي ادم اهني سفينه را ميگيرد...و در مقابل نگاه وحشت زده ان چهار مرد سفينه را در دهان بزرگ خود فرو كرده و ميبلعد!!!! و پس از ان بدون ياداوري خاطره اي بر سطح ماه قدم ميزند!!!حميد

و اين متن و داستان گونه من تجسم روزهائيست كه عجيبند و گنگ....و نميدانم كه برداشت شما از اين داستان گونه من چه چيزي ميباشد!!!شايد دنيا با همه ظواهرش تنها يك شوخي باشد و من ميدانم اين ليطفه غم انگيز كسي را نخواهد خندانيد...اين متن دوم من بود پس از انكه سفرم را يك روز به عقب موكول كردم....و اگر قسمتم باشد فردا بطرف مقصد حركت خواهم كرد...اگرچه يك مسافرت اجباريست كه در ان هيچ شوقي برايم نخواهد داشت....دلم اندازه ان چهار مرد مسافر تنگ است!!!حميد

billy idol خواننده سبك پانك راك كه در موسيقي از صداهاي ماندگار و سبك بالائي برخوردار است.