دلمشغوليهاي من...اينم تعدادي از بزرگان موزيك جهان كه اثارشون هميشه دلمشغولي من بوده. با موسيقي دلنشينشون كه عمق خاص خودش را داشته نوشتم و زندگي كردم و هنوز زندگي ميكنم. البته چون نميشد تمام چهره ها را به نمايش در بيارم تنها به عده اي اشاره كردم و خب مشت نمونه خروار است و گروههاي ارزشمند بسياري هستند كه هميشه فكر و روحم را با انها يكي كرده و روزهاي سخت و تكراري زندگي را براي خود هموارتر كرده ام. اثري كه موزيك بر زندگي انسانها ميگذارد بالاتر از مذهب و هر چيزيست..با موسيقي ادم مياموزد كه عشق بورزد..نيكي كند...دلتنگ باشد...مشتاق شود..و براي روزهاي بهتر اميدوار باقي بماند. البته اين نظر شخصي من بود چون دلمشغولي اصلي من موسيقيه. شايد روزي بيايد كه هوا بهتر باشد و براي تنفس ازادتر باشيم..ازاد باشيم كه انچه ميخواهيم باشيم و نه انكه ميخواهند باشيم. حميد


خفته در خوابيم!!!هواي اشفتگي دارد اين خواب رخوت انگيز....پرنده اي را سر بريدند...و منو تو نظاره گر بوديم...هميشه سكوت كرديم كه اين شد روزگارمان!!! چيزي نميگويم...انچه كه من بگويم تو خود بهتر ميداني!!!ميداني درد را...غربت را...هواي اشفتگان را!!! ميداني كه ذهنم سبزه ها را ميپروراند...ميداني گلبرگها را چقدر دوست ميدارم...ميداني كه از غم تو سالهاست گريسته ام..در خلوت جاده ها...رهسپار از پشت شيشه تب دار ماشين جاده را در قاب عينكم به نظاره نشسته ام. ميداني كه من چقدر ماهيها را دوست ميدارم...و هميشه خرده نانهاي من ارتباطيست ميان ما....ميداني شوق زندگي داشتم و اكنون زير پوست شب خزيده و به بيرون نگاه ميكنم!!!شهر خواب الوده و پردود...نفس تنگ ميشود از رنجهايم...و تو خود ميداني كه رنج من درد توست!!! بر قاب شيشه اي عينكم انعكاسي از مسير جاده افتاده است...نگاهم چه كسي را ميجويد؟!!!دلم به كدامين سفر رهسپار است!!! و من هيچ نميگويم كه تو بيش از من ميداني كه فاصله چيست...و ديوار را هميشه بهتر از من ترسيم كرده اي...ميدانم كه هر چه بگويم تو بيش از من ميداني...ولي من از تبار خاموشان نيستم...اگرچه به جائي نميرسد فرياد ولي باز بيصدا نمينشينم كه ميان زندگان و مردگان فاصله بسيار است...تو خود ميداني كه دلم دردي دارد..به بزرگي اسمان سرزمينم...ولي من يقين به روشنائي دارم...پس از من زندگان روشنتر خواهند زيست و جاده ها تمامي ندارد....حميد

تن من پاره ای از ان تن توســـــــــــــــــت

و قشنگترین شبای پر ستاره شب توست

من وضو با نفس خیال تو میگیرم و ترامیخوانم وبه شوق فردا که ترا خواهم دید چشم به راه میمانم..حمید

صدای عشق را در سياوش قميشي زمزمه كن ( روي قميشي كليك كنيد)

                                                                   

 

با تو هستم..اي دنياي قشنگ...اي خالق غم..اي محيط حقيقي و گاه مجازي براي ماندن..با تو هستم اي عروس بزك كرده كه گاهي عجوزه اي بيش نيستي...با تو كه صداي ازادي رو خفه ميكني و قاه قاه ميخندي...اي دنيائيكه از وقتي واردت شدم فهميدم بد مستي داري...فهميدم مثل كره خر بعضي وقتا جفتك ميندازي..صداي شعرم و با فحش قاطي ميكني..فهميدم هميشه نميشه تحسينت كرد و زيبا نوشت و از باغها و درياهات گفت..فهميدم بايد بعضي وقتا فحش خواهر و مادر نثارت كرد...فهميدم نامردي و كلك تو كارته اي دنيا...ولي اينو بدون اي بدبخت عجوزه من انسانم...ميفهمي..اگه جونم و هم با اين كلكات از من بگيري ..اگه منو بندازي رو زمين كه زار زار گريه كنم و بگم تو منو اينطور خواستي اينو بدون اي يائسه زن بد ارايش من تن نميدم به رنگ پوشاليت..من از تبار رهائيم..تو كثافت منو نميتوني در بند بكشي..جسمم و ميتوني..روحم و ديگه كورخوندي...بهت بگم دنيا بينهايت ادمها امدن داخل تو...خيلياشون چراغ راه شدن واسه بقيه..خيليا حيف كرم كه فقط انگلي زندگي كردن و خواهند كرد...من با انگلهاش كاري ندارم..ولي نميذارم حرمت ادمهاش بريزه..جون منو بگير جاي همه خوبهاش...يا جون انگلهاش و بگير كه همه راختتر زندگي كنيم..اهاي دنيا كه خيلي مينازي به خودت اينو بدون كه رويا به زنجير تو در نمياد...تو اگه خودت و به ديوار هم بكوبي ..همه ما ادمها روياهائي داريم كه تو قادر نيستي روحشون و بگيري...اهاي دنيا كه سخت اشفتم از خيره سري و ظلمت...من با نفس خوبهات دارم زندگي ميكنم...نكنه خيال كج كني كه تف ميندازم بهت اگه با من در بيفتي..البته در افتادي32ساله منو زمين زدي...از تو پررو تر بودم ولي...يادت نره دنيا تو مسيح رو هم مصلوب كردي ولي ديدي كه چطور ميلياردها ادم از مسيح متولد شد و هنوز صليبش امن خاطر ادمهاست..يادت باشه هركه را تو زمين زدي اون بزرگتر شد..و هركه را تو تخت و تاج دادي خوارتر شد...دنياي ستم..اي دنياي تنگ..اينو بدون ايستاديم..هنوز جلوت ايستاديم..اون بالا فكر ميكنم هنوز خدائي باشه...پس بدون تو اگه كاري هم بكني در مقابل اراده ما بازم حقيري اينو بدون دنيا كه طبيعت خدا از تو جداست...زيبائي اگر به نام تو شده..در حقيقت نقاشي خدا بوده بر پيكر بيرنگ تو..وگرنه تو زيبا نيستي...اون خداست كه طبيعت و كشيد روي تو  تا بشه تحملت كرد يه مدتي....اهاي رفقا..اهاي ادماي خوب اينو بدونين خوبي نميميره...نور نميميره..ممكنه ابر بياد جلوي خورشيد..ولي همه بدونين پايان شب سيه سفيد است...همه بدونين از پس اين روزهاي سياه..روزهاي روشن عشق و اميدوتريه..من يقين دارم..تو هم شك نداشته باش...حميد

سر التون جان. بزرگترین خواننده پاپ جهان. متولد انگلستان. تک اهنگهای او از سال۱۹۷۸تا به حال بر بالای موزیک پاپ جهان قرار گرفته است.خلاقیت وی در اثار بدیع پیانو و تلفیق ان با سبکهای مختلف موزیک از او ستاره ای ساخته که افول نمیکند. داستان شیر شاه و کارتون معروف ان را با قطعه ای از این خواننده به اوج خود رسید. منکه عاشقش هستم. و برای همین با عکسهائی در این صفحه از او یادی کردم. حمید

برگها زرد زرد وقتي هوا نيست
بوسه سرد سرد صدا صدا نيست

زخم هم چه بيهوش هيچكس با ما نيست

شب چنان تيره كه شب  پيدا نيست

شب هم پيدا نيست شب هم پيدا نيست

عشق اما پيداست عشق اما پيداست

حرف حرف فرداست كار بچه هاست

طاقها بي كاشي راهها مثل هم

حرفها شاعر كش بغضها بي شبنم

دستها افتاده سروها خميده

چشمها خشكيده عطرها پريده

ماه هم دور دور اه اما نزديك

روز هم بي روزن سرد سرد و تاريك

چه سرد و تاريك چه سرد و تاريك

عشق اما پيداست عشق اما پيداست

حرف حرف فرداست كار بچه هاست

دست نقاش از همه تنهاتر

پرده هارا شسته زير باران

اخرين شاعر پريد و دور شد
شعرش از هر دشنه اي اويزان

شاپرك افتاده در جوهر دان

ياس بي سر وقف مرهم گاه

اي يقين سبز مثل معجزه

سايه امدن تو در راه
روز بايد باشد  روز بايد باشد

عشق اما پيداست روز بايد باشد

شعر از استاد شهیار قنبری

اهای جماعت مرده پرست...

زندگان را فراموش کرده اید!!!!!


شبیه خاطره نیستی........ حوصله سر نمیبری

از خواب و از رویا سری....حتی خوش سلیقه تری

 

تنظیم از حمید

                       

 

فاصله یه حرف سادست بین دیدن و ندیــــدن                  بگو صرفه با کدومه شندین یا نشنیـــــــدن

ما میخواستیم از درختا کاغذ و قلم بسازیـــم              بنویسیم تا بمونیم پشت سایه جون نبازیــــم

اینه ها اونجا نبودن که بببینیم که چه زشتیـم           رو درخت با نوک خنجر زنده باد درخت نوشتیـــم

 
تنظیم از...حمید

اهای زندگی .....

                                        

                                       برای شنیدن موزیک اینجاModern Talking :: America کلیک کنید

  

    اهای زندگی تو زمانی بهتر میگذشتی!!!!اهای روزهای کسالت اور شما زمانی شوق عشقی داشتید..اهای مردم 

بی تفاوت شما زمانی عشق میورزیدید!!!!انروزهای خوش ۱۹۹۲ یادش به خیر...با رفقا میرفتیم کوه دربند...چقدر بالا 

میرفتیم..البومها پر بود از عکسهای یادگاری..کنار رودخانه...پیش کوهپایه....بالای قله....یادم میاد شوقی داشتیم که

خستگی معنائی نداشت برایمان...ان رفقا در گذر ایام تشکیل خانواده دادند و دیگر پیدایشان نیست!!!! ما هم ماندیم 

با خاطرات انروزها در خلوت خویش....وقتی فکر میکنم به ان احساس میکنم رویائی بیش نبود...شوق و ذوقی که 

صبحهای جمعه برای بستن کوله پشتی داشتیم و در تاریکی هوا میرفتیم بطرف دربند. موزیکمان هم براه بود

توی اون تاریک و روشن هوا modern talking چه لذتی داشت گوش دادنش. اینگار وسط برلین بودیم. احساس نمیکردیم

اینجا اسلامیه و همه چیز باید طبق قوانین باشه. ازادی و دلمشغولی خوشی بود ایام جوانی...حالا که فکر میکنم 

میبینم که خیلی ازشون گذشته...نه شوق کوه رفتن هست و نه اون روزا تکرار شدنی!!!!نمیدونم شاید پشت این

کسالت دوباره ارزو و زندگی جون بگیره و دوباره همه با هم کوله پشتیهایمان را برداریم و بریم کوه..اینبار دیگه در هوای 

ازادی...به امید خدا...تکرار..همهمه...سکون...دیوار....اینها واژه های اشنائی هستند که هر روز احساس میکنیم

بوسه..تنفس..عشق..امید... یکی شدن .... دیدار..اینها هم واژه هائی هستند که دنبالشان هستیم...

پس بیا امیدوار باشیم به زودی پیدایشان خواهیم کرد...شک ندارم...تو هم یقین داشته باش..حمید        

 

 MODERN TALKING...best band of germani 1985/2005

 

 

 

جاده خوشبو...!!!

جاده خوشبو...!!!خیس از باران بود...صدای شر شر اب که از دامنه مشرف به جاده پائین میریخت....نسیمی که با نم باران به صورتم میخورد...نفس عمیقی کشیدم...مشامم پر شد از عطر گلهای وحشی کنار جاده...باران خورده و خیس زیبائی خیره کننده ای داشتند....چشمهایم به ان دورها خیره شده بود و نم اشکی که با باران صورتم را خیس کرده بود....هوای چیزی داشتم!!!! ابرهای گرفته در همدیگر میشدند و در هم اغوشی خیره کننده ای بغزشان را باران میکردند و به پائین میریختند...نمیدانم تولدی دیگر بود یا تصویری خیال انگیز...پکی به سیگارم زدم...دودش در فضا پخش میشد و در رطوبت هوا بوی خوشتری داشت برایم...خیال میکردم اگر بودی با بوسه ای همه خویش را در تو رها میکردم...و ازاد میشدم...چشمهایم اشکبار شد...خیالی مرموز ذهنم را اشفت...میخواستم هق هق بزنم که یاد فضای خوش بارانی افتادم...اندیشیدم که گریستن زیر باران معنا ندارد...چه کسی اشک را زیر باران تفکیک میکند از هم!!!!حتی اگر بودی فکر میکردی باران صورتم را خیس کرده است و راز اشکم را در نمیافتی....اشفتگی زیر باران هم عالمی دارد!!!دلتنگی زیر باران هم دنیائی دارد...اما نمیتوانستم خاطرم را ساکن نگاه دارم و در خیال بوسه ات اشفته تر باشم...یه راه افتادم.اما نمیدانستم به کجا خواهم رسید..دوباره....دوباره..دوباره عشق مرا احاطه کرده است!!!!دوباره قلبم تندتر میزند....دوباره..دوباره چیزی مرا گرمتر میکند...شوقی که با اندوه توام است...نمیدانم که به تو خواهم رسید یا در میان راه جان خواهم داد...تنها میدانم که اگر نفسم مرا یاری نکند روحم ادامه خواهد داد...دلتنگی غم انگیزیست زیر باران گریستن..و من دوباره عاشق گشته ام..نمیدام برای چه...و برای که!!!شوقی مرا به نوشتن وا میدارد...چیزی مبهم که مرا نوید میدهد...بوسه ای تقدیمت خواهم کرد...و دیگر هیچ....دوباره..دوباره..تکرار خواهم شد....حمید

.

برميگردم........

برمیگردم صدايم را بردارم

 برميگردم دستهايم را بردارم  

برميگردم...برميگردم..بگذاريد برگردم

برميگردم خواهرم را ببويم

برميگردم حيوانم را بشويم

برميگردم..برميگردم..بگذاريد برگردم

ته چمدانم پر از شمع روشن

چند تا برگ سوخته گذر نامه من

لب استين من خيس از بغض رامسر

ته كفش من پر از گلهاي پر پر

برميگردم..برميگردم..بگذاريد برگردم

برميگردم ديروزم را بردارم

برميگردم هنوزم را بردارم

بي سايه ام درخت بي زمينم

برميگردم ميوه ام را ببينم

بر ميگردم..برميگردم..بگذاريد برگردم

شعر از استاد شهیار قنبری


دلتنگی....!!!

چگونه بی حوصلگی را بنویسم؟!!!!یک حس نا خوش همیشگی درست وقتی بیدار میشوم!!! اینگار که همان دیروز است..یا چند روز قبلش...فرقی نمیکند حتی با پارسال و قبلش. میدانی گریه کار خوبی بود که چشمانم را میشست حتی گریه هم میگریزد از من!!!میدانی دل که میگیرد چقدر تنگ میشود...میدانی دنبال کسی گشتن و پیدا نکردن...و نمیگویم که بهتر از من میدانی....دلتنگی احساسیست که نشانگر ابعاد روحانی انسانهاست..وقتی رنگهای دنیا بی رنگ میشوند در نظر ها..دلتنگیها میاید...اینست که میگویند  ادم مادی نیست..ابعاد معنوی دارد..حتی مادیات روح دلتنگی را درمان نمیکند...جسمها با مسکن ارام میشوند و روح اما بیقراری میکند...میدانی ان سرگشتگی کودکیم در میان سالی به سراغم امده است...بغض کهنه ای گلویم را میفشارد...نمیدانم باید گریه کرد یا اصلا هیچ نگفت..فقط میدانم که از دست کسی کاری بر نمیاید. مگر میشود دل بیمار را درمان کرد..دل طبیبی میخواهد...شاید حبیبی...مگر میشود انتظار بیهوده از دیگران کرد...گفتنش تنها این احساس را از من بیرون میریزد ولی مرهم نمیشود. میدانم که خوب میدانی دلم گرفته است...الان است که با هق هقی این متن هم خیس تمام شود...پکهای سیگار که رفیقم شده اند...تنها رفیقم که مرا درک میکنند...تلخی این روزها مرا بیهوده تر میکند...میدانی دلتنگیم خارج از تصور و این کلمات حقیرند. میدانی من نمیدانستم که دنیا اینهمه میتواند تنگ شود...میدانی من نمیدانستم دلتنگی از تنهائی ازار دهنده تر است...و میدانم که تو خوب احساسم را درک میکنی...هدف ازردن خاطر خوبت نبود نازنینم...چگونه میتوانم تنهائیم را با تو قسمت کنم!!!!!شاید شیرینتر باشد که در بیکسی خاموش شوم...شراب تلخ نشئه ای خیال انگیز دارد....زندگی تلخ مرگش زیباست همچنین...در این روزهای دلتنگیم نورم را به تو خواهم سپرد و خود شاید شبی خاموش گردم. تا نفسی هست برای تو میاید ... حمید

بی تو ای ازادی ای والا کلام       گر نباشی در میان باید که از دنیا گریخت

دستهایم را بگیر...

 دستهایم را بگیر...اسمم را صدا بزن!!!! از این سکون و سکوت به تنگ امده ام.

نگاه کن در چشمان من جاده ای عبور میکند که به شهر تو میرسد دستهایم را بگیر

نگاه کن در خیسی چشمانم شهریست باران زده که درختان صمیمی دارد... اسمم را صدا بزن

لحظه دلنشینست برای صدا و شوق...نور باران کن...حقارت مرا در بزرگی خود جائی بده

نگاه کن این قلم برای تو میفرساید کلامات را... انطرفتر جائیکه کسی نیست کسی برای تو

ایستاده است...معطل نکن...بوسه ای خود گواه هزار حرفست و خود خاموش. نگاه کن

کسی خلوت مرا با تو بهم نخواهد ریخت...دستهایت را به من بده و راهوار شو...در چشمان من

جاده ایست که به شهر تو میرسد. حمید

نشئه خیال انگیز...


استريو را پلی كن. همان صفحه قديمي داير استرايت. اگر اهلش بودي سيگاري اتش بزن...نشئه خيال انگيزيست. در مقابل ذهنت رودخانه اي جاري ميشود كه  ابيست...شايد رودخانه من باشد.همان رودخانه ابي..مهم نيست از ان چه كسيست. خلوت خوشيست براي تو.نشئه خيال انگيزيست. ميتواني با اهنگ زمزمه كنيYou get a shiver in the dark It's been raining in the park but meantime South of the river you stop and you hold everything A band is blowing مهم نيست زياد حتي اگر مفهومش را نميداني برايت ميگويم كه از باريدن باران و رودخانه اي است که در خيالش هستي. اهاي تو اسانتر فكر كن. ارزشي ندارد دقايق پر فريب. ذهنت را پر از نم و خيسي باران كن. نشئه خيال انگيزيست. من دوباره سيگاري اتش زدم. تو اگر خواستي نوشيدنيت را بنوش. كنارم باش. نگاه كن شيشه عرق كرده است از رطوبت باران. هواي متراكم باراني. چه بوي چوبي ميايد. نم خيس و خوش چوب و علف و درخت. نگاه كن در دستهاي من برايت چيزيست. بازش كن. يك ابنبات توت فرنگي. به شيريني همه دقايق خوشبو. هميشه در دستانم برايت ابنباتي ميگذارم. نشئه خيال انگيزيست. دلم ميخواهد تا هميشه بماند. مرا به بهشت وعده ندهيد..من بهشتي دارم در نشئه خيالم. نميخواهم انرا با چيزي تعويض نمايم. اه هواي خوشسيت اينجا..نم رطوبت..صداي خوش پرنده اي كه سوت سوتكي زد و بروي شاخه اي نشست...من پاكت سيگارم داره تمام ميشه..تو سيگاري داري مرا مهمان كني؟!!!وپيكي كه به سلامتي تو انرا بالا كشم. نشئه و مستي خيال انگيزيست...چه كسي ميداند راز شراب را...تلخ است و ارام ميكند..مثل حرفهاي تلخي كه در عمقش شيريني باور است...اهاي تو `يك دوم را پر كن.نميخواهم هوشياري به سراغم بيايد..نشئه خيال انگيزيست..با تو ودر اين رطوبت ارام بخش خيال بسر بردن...تقديم به كسيكه دلش درياست ولي پر است از غصه. انكه مرا به ادامه تشويق ميكند و نوشتنم را دوست ميدارد و بر ان ارج مينهد. تقديم به فرشته اي كه ميدانم يكي از فرشتگان خداوند است. وشاعر خواست كه اينجا اين متن هم تمام شود...حميد



این گروه استثنائیDire Straitsهست که از سال ۱۹۷۸بطور جدی به نشر اثار ارزشمند و خیال انگیزش پرداخت.اشعاری با مزامین طبیعت و تنهائی و عشق و مزامین عمیق فلسفی از زندگی انسانها.سبک گروه راک و تا قسمتی کانتری موزیک میباشد و البوم جدید این گروه در سال۲۰۰۵از مارک نافلر خواننده گروه منتشر شده است.منکه خیلی با این گروه حال میکنم. از طرفدارای پرو پا قرسشم.موزیکشم شلوغی و دل اشوبه نداره و در سبک بالائی از موزیک دنیاست.یک گروه استخون دار که حتی در ایران دارند با استفاده از همین سبک البوم منتشر میکن. گروه کیوسک از ایران به تازکی البومی داده در کانادا در سبک همین گروه که کپی گیری از نوع اهنگهای این گروه عظیمه. برای کسائیکه موزیک ناب دوست دارند و نه موزیک ۶ و۸ رقصی و به قول خودمان بند تنبانی یک البوم از همین گروه برای شنیدن قرار دادم. امیدوارم که لذت برید. مخلص شما حمید
برای شنیدن اهنگ اینجا مارک نافلر Dire Straits  کلیک کنید

این روزها.....

               متاع کفر و دین بی مشتری نیست

              گروهی این گروهی ان پسندنـــــــــد

نمیدانم اینروزها چه بر سر ما میاید...همه خسته ایم. همه از یک چیز میگوئیم

و پیدایش نمیکنیم. همه از رهائی میگوئیم و نیست این دور و برها...ای انکه با من

هستی و هم غصه...میدانی به قول سهراب بزرگ: برای خوردن یک سیب تنها مانده ایم!!

و باز به قول سهراب بزرگ: چه حس نازک غمناکی...میدانی بعضی چیزها گفتنی نیست باید

فهمید. و منو تو بعضی وقتها چقدر در درک همدیگر عاجزیم. گوشه ای خلوت...سیگاری بر لب

چای قند پهلو...بفرمائید...و شاعر خواست که این متن هم اینجا تمام شود. حمید

بیاد فرهاد پدر ثانی و کسیکه همیشه در قلب ما خواهد ماند...دوستت دارم فرهاد

 

                                                                                                       


فرهاد بزرگ. اين صفحه را با يادت با اشكهايم چراغان كردم. فرهاد بزرگ تو در بلندترين قله انسانيت بر ما نظر داري.

اي بزرگ مرد اريائي اي كه جز نيكي و خوبي چيزي بر جاي نگذاشتي من امروز اين كلبه حقيرم را با نور سیمای معصوم

تو چراغان میکنم.اي پدر ثاني من اي مرد اهورائي اينرا بدان که در بلنداي ايران زمين هميشه نامت چون ستاره خواهد درخشيد.

افسوس که نماندی. روحت شاد .بزرگ مرد تاريخ ترانه و صدا...اي كسيكه شبها با ترانه هايت زندگي كردم و شعر سرودم

و گریستم و عاشق شدم.بی تو حتی ان عشق هم تنهایم گذاشت تنها تر از همیشه هوای ترا کرده ام فرهاد. مرا هم با خود ببر.

 

دوستدار همیشگی تو. حمید۳۲ساله...و دیدارم را با تو تازه خواهم کرد فرهاد پدر ثانی من

جنگجو از آشتی بگو...شعری از استاد شهریار قنبری


 
   شعری بر آب  دشنه در خواب           
   اسبي در مه مهتاب در مرداب
   زخمگاه آهو چشم به راه جادو
  جنگجو جنگجو..از آشتي بگو                                                        
  عقاب بي پر بستر خاكستر
  طاووس در آتش سرداري بي سر
  چه شد چه شد پابان قفس
  چه شد چه شد نور مقدس

  جنگجو جنگجو..از آشتي بگو
  پاي اين كتيبه شكسته
  پا دراز كن اي هميشه خسته
  كنار ستونهاي درخونگاه
  دست ما جان پناه خوش ترين سازدرراه
  مرا ببر به كوچه حميد
  مرا ببر به تخت جمشيد
  دبستان جهان تربيت
  ببر به كلاس آخر تبعيد
  جنگجو جنگجو از آشتي بگو
  عقاب بي پر بستر خاكستر
  طاووس در آتش سرداري بي سر
  چه شد چه شد پايان قفس
  چه شد چه شد نور مقدس
  جنگجو جنگجو از آشتي بگو
  

زندگي چيز غريبيست نميدانم چيست....

زندگي چيز غريبيست نميدانم چيست....

شايد ان لحظه ديدار تو باشد در فکر....

شايد ان زمزمه هر شب و هر لحظه ماست....

كه ميان دل افكار تحرك دارد....

اينهمه در به دري....

اينهمه راز و نياز....

شايد ان مبهم ابي باشد....

كه نهان است زچشم....

زندگي چيز عجيبيست....

نميدانم چيست....

حس يك منظره كوچك و سبز ...

كه ميان دل كوه....

چشم را روي خيال....

ميبرد تا خورشيد....

زندگي چيز عجيبيست كه در جاري ان....

ميشود بهتر بود....

ميتوان جاده كشي....

و بسوي همه خوبيها....

انطرفها كه هوا خوش تر از اينجاست....

دمي با خود بود....

ميتوان زيبا ديد....

ميتوان زيبا بود....

ميشود ظلم نكرد....

زندگي چيز عجيبيست....نميدانم چيست....

یکی از اشعار خودم بود. لطفا کپی کردید نام شاعر را درج کنید.حمید

 

 

تو مرا خواهي ديد

تو مرا خواهي ديد

پيش آن رود بزرگ

رو به احساس و بلنداي صدا

تو مرا خواهي ديد

زير ان سبز قديمي

تنه محكمم و پير

تو اگر در نفس خويش خطي سبز كشي

تو اگر با نفس رود هم آغوش شوي

اگر از نورگريزان نشوي

تو مرا خواهي ديد

پيش آن وسعت سبز

همدم بركه دنج..تو مرا خواهي ديد

اگراز دود و صدا

اینهمه همهمه و جنگ و جدل

خاطرت آشفتست

تو مرا خواهي ديد

پيش احساس خوش بودن ابر

بارش نم نم باران به تن خسته برگ

تو مرا خواهي ديد

دگر از دوز و كلك

اينهمه رنگ و ريا

هيچ نگو

دل غمديده به باران بسپار

چشم آزرده به رويا خوش كن

تو مرا خواهي ديد....تو مرا خواهي ديد.....یکی از اشعار خودم بود. لطفا کپی کردید نام شاعر را درج کنید. حمید

گوشه دنجی کو؟!!!

گوشه دنجی کو؟!!!

که گزارم سر خويش روي تنهائي خود

گوشه دنجي كو؟

دگر از طعنه و از زاهد و از اينهمه تكرار به تنگ امده ام

گوشه دنجي كو؟

که گزارم سر خويش

رو به امواج نظر ميفكنم

و در اين تنهائي

مينويسم خطي

گوشه دنجي كو

که دگر حرفي از اين كهنه  نقاب

 واز اين حال خراب

دگر انجا نتوان باز شنيد

گوشه دنجي كو؟

گوشه دنجي كو؟

یکی از اشعار خودم بود. لطفا کپی کردید نام شاعر را درج کنید. حمید

ماهیهای آزاد

من نمیدانم که چرا ماهیهای آزاد زمان تخم ریزی بر خلاب جهت آب بالا میپرند و به سمت بالای رورخانه و مناطق کم عمق میروند...چرا این سختی و این دشواری را با سماجتی خاص دنبال میکنند!!! و چرا همچون دیگر ماهیها نمیخواهند همان گوشه های امن را انتخاب کنند و تخمهایشان را رها سازند!!!میدانی در حیوانات و انسانها احساسات مشابهی هست...انسانها هم بعضی ترجیح میدهند گوشه آرامی داشته باشند و کاری ندارند چه به روز هم نوعشان خواهد آمد...بعضی همچون ماهی آزاد شنا کنان بر خلاف مسیر رودخانه های پر خروش حرکت میکنند..و اینکار را با سماجتی خاص ادامه میدهند...بعضیها سکوت میکنند..و بعضی میمیرند تا سکوت شکسته شود....ماهی آزاد هم وقتی تخمهایش را در بالای رودخانه بریزد میمیرد...چه تفاوتی دارند ادمها....تو چگونه ای؟!!!سکوت میکنی و به ارامش گوشه خویش میروی و یا سکوت را خواهی شکست؟!!!!نمیدانم ...فقط میدانم آب راکد مانده فاسد میشود..باید جاری بود ...باید جائی سکوت را شکست...اگر ماهی آزاد نیستی لا اقل کوسه ماهی هم نباش!!!!دلم انبوه فریاد است و لبم در سکوت دوخته....چه بگویم که تو خود بهتر از من واقفی...حمید