سكوت،باران،من...

نوروز 3745 زرتشتي و سال 1386خورشيدي را كه همچون هزاران سال پيشينه با بهار متبلور ميشود، به همه دوستان عزيزم شاد باش ميگويم. تنتان محتاج طبيب نباشد و دلتان در اين نو بهار مسرور گردد...اين دوازده  سروده كوتاهم را در فرا رسيدن نو بهار در رودخانه شناور ميكنم...

سكوت

اطرافم
قدم ميزني
بي آنكه
صداي پاهايت
بگوشم برسد!
مرا ميبيني
و من
در عمق تو
به زندگي مي انديشم!
به آب
به هوا
و در خلسه تو
چشمم را ميبندم!

______________

باران


قطره قطره
فرود آمدي
در خيالِ باريدنت
خوابم برد
و در وسطِ يك بركه
بيدار شدم!
يك قطره ناچيز!
رفتم...

______________
زندگي

روبروي تو
ايستاده ام
نگاهم ميكني
ترا ميبينم!
غروب ميشود
راه ِ خانه ام دور نيست!
كليد مي اندازم!
دوباره
منتظرت ميمانم!
فردا...
فردا...

______________
روياي دو ماهي قرمز

تنگِ آب
دو ماهي قرمز
قبل از مردن،
همديگر را
بوسيدند!

______________

خواب

پرده اي كه نقوشش
به شكلِ گلهاي آفتابگردان بود!
تختيكه،
راحت بود!
بوي رطوبت آغوشي ميامد!
خوابم برد!
خروس خوان،
يادم آمد
هيچوقت
نبوده اي!

______________

فضاي خيالي

آبشاري از گلهاي بنفش!
آسماني از سينه سرخها
دره اي از رايحه شبدرها
آغوشي به لطافت تو!
شهوتِ قلتيدن!
با تو
با تو
______________

روزنه


وسطِ خيابانِ شلوغ
ميانِ سرسام
دلم به دستهاي تو
خوش بود!
______________

تو

پا به پايت
راه آمده ام!
خسته اگر شده اي،
مي نشينيم!
عاشقي از نو...
______________

يادگاري

خودنويسِ يادگاريت،
شبها از تو
برايم قصه ميبافد!
مرا بياد چشمهايت
مي اندازد
دلم ميخواهد،
آن لحظه اي كه آنرا
به من ميدادي،
هميشه تكرارميشد!
______________

 راديو


هوا خوبست!
آنجا چنين شده!
اينجا طوفانيست!
هيچ كمبودي نيست!
همه چيز خوب است!
زندگي زيباست!
ناگهان،
برق ميرود!
راديو،
خفه ميشود!
از بس
دروغ ميگفت!
______________

قلب من

باورم كن!
ساده ام
بجز قانونِ دو چشم سياهت،
قانوني نميشناسم!
بجز جذبه نگاهت،
چيزي منرا بخود نميكشد!
باورم كن!
از همه دروغهاي دنيا،
آنزمان كه نوشتي،
دوستت دارم را
با لذتي دردناك،
باور كردم!
تو هنوز هم،
دوست داشتني
ميفريبي!

______________

انتظار

به انتظارِ تو ميمانم!
شايد بوسه اي،
در بهار!
آغوشي در ارديبهشت!
شهوتي در،
فصل جفت گيري پروانه ها!

حمید

منو ماهيهايم بياد تو هستيم!باران كه ميبارد، حس آغوش تو غوغا ميكند! شهوت لمس كردنت، لطافتِ پوستت، زندگي يعني گم شدن در آغوش تو...مرا احساس ميكني؟! تا كجا تنها بخوانم

رودخانه من، در جهت نگاه تو جاري ميشود...نگاهم كن...دلم خلوتي با تورا ميخواهد

ترا ميخوانم...

شهر من،من بتو مي انديشم
 نه به تنهائي خويش

سفره اي رنگين براي كارگران، دلي شاد براي پائينترين اقشار اجتماعي، لبي خندان براي همه كودكان بي بضاعت،پرورشگاهي، و دلي خوش براي هر انسانيكه دلش در گرو آدميت ميتپد. اي بهار، تو اگر در قلب تهي دستان نباشي، اگر فرا رسيدنت كودكان جنوب شهر را شاد نكند و اگر در آغازت شرمندگي در سفره هاي خالي غوغا كند، تو به چه كار ميائي؟! اي نوروز باستاني،يكبار هم كه شده فقط براي قلب تهي دستان و دردمندان آغاز شو...بنام معلم،كارگر،بنام پارسيان،بنام قبيله آغاز شو...كه درد دارد با شكم سير گشنگان را ماتم زده نگاه كردن! اينبار تو براي همه آغاز شو...كه شادي در كنار تو، وقتي مي ارزد كه هم قبيله دلشاد باشد...يزدان پاك، دل هر آنچه آدمست در نو بهار و نوروز دلشاد كن...و ارواح مردگان را آرام بفرما...به اين خاك بركت و شادي و روشني عطا كن...خاك آريائي را دوباره سبز كن...به اميد دلهاي شاد،سفره هاي بي نيازي،آدمهاي اميدوار...حميد

تــــــــن من پاره اي از آن تن توســــــــــت

اي نور هر دو ديده

و قشنگترين شباي پر ستاره شب توســـت

چه كم داريم منو تو از درخت و سنگ بي مغز زمين اي دوست؟ بنگر زمين هم پوست مي اندازد امروز...پلاس كهنه انديشه را دور بايد انداخت

ايوانِ زندگي، كور و كجُ دلگير...

مقصد اگر اين بود، پس نه مسافر حرمت داشت و نه جاده! كه دل گرفته، و تراسِ خانه از بهتي كهنه در فكر فرو رفته است...نگاه ميكنم...ترا از ايوان بودنم بتماشا نشسته ام! اي زندگي ترا من پُر گلايه تماشا ميكنم...اين سروده ام را براي شکستن اين بغض شيشه اي به زمزمه در مياورم...

ايوانِ زندگي، كور و كجُ دلگير

كوچه اي كه بوي هيچ ميدهد
خيابانيكه در هر تقاطعش
عكسِ عيد هست
بوي عيد را
اما نميدهد!
ماهيهاي قرمز
نه...
نگو كه بزرگ شدم
نگو كه تمام شد
نگو كه من نميتوانم
نگو كه براي خريدن چند ماهي قرمز
ديگر نه پول خُردِ بابا هست
و نه كتاني فرسوده كفش ملي!
نگو كه زردم!
نگو بوي سيگار ميدهم
من همان بچه كوچه هاي قديمي تهرانم
همان كه همه شوقش
همان چند ماهي قرمز بود
نگو كه تمام شدند!
اينهمه آدم!
كدام خدا براي اينهمه مصيبت،
كهشكاني خواهد ساخت
با يك ميز!
كه پشتش بنشيند
و تك به تك
خلايقش را
به سلابه كشاند!
كدام عجوبه،
حتي ميتواند
به يكي از ميليادها بدبختي،
به عدالت
حكم براند!
خدا را نميخواهم!
پدرم كو؟!
كرور كرور آدم
از سرتاپاي يكديگر
براي كدام مقصد
بالا ميروند!
كدام جهت ما را
از اين جهنم سوزنده
نجات خواهد داد!
براي تك تك مردماني كه ديده ام،
كه عيدشان،
به جاي سبزه و ماهي
زباله دانيهاي پشت خانه ها بود،
اشكي ريخته ام
و نفير نفرتم را
اينبار در سكوتي تلختر
در دل باقي گذاشتم!
كه تو نميداني
چه دردي دارد
خدا را كنارِ اينهمه تبعيض
پرستيدن!
ماشينِ گرانقيمتي كنار پياده رو
پارك ميكند!
كودكي به التماس!
آقا عيد است!
اي لعنت بر فريبتان
كوچه از خوبيها خاليست!
من در تراسِ خانه
مبهوت ايستاده ام!
كودكِ ديروز
كودكانِ امروزي را
خيره خيره
تماشا ميكند!
ردي از زوال
بر جاي جاي زيستن
باقيست!
سيگاري آتش ميزنم
يك جفت كفش ملي
سه تا ماهي قرمز
اشكي كه بهانه ندارد!
تراس خانه پُر ميشود از هق هق
من دوباره هشت ساله ميشوم
مرا درياب
هنوز هم دلي در سينه دارم!
تنگتر
و خاليتر!
حميد

اينجا من،!گوشه همين تراسِ قديمي،سالهاست كه در عين زندگي مرده ام...نگاهم بروي زندگي خشكيده شد...شاخه هاي خشك بودن من!پيچك دوست داشتني اندوهم

تو نجواي هر روز مرا با اين شاخه هاي خشكيده نشنيده اي...بهار خواهد رسيد و پيچشك من دوباره سبز خواهد شد و من همچنان در كناري ايستاده

در عبورِ چشمانت...

ميبينم...مي انديشم...تقدير را نظاره ميكنم! مثلِ يك كتاب داستان كه تصاويرش يك بچه را مجذوب كرده باشد، صفحاتِ زندگي را به شوق يك منظره ورق ميزنم! گاه همه چيز خالي و گهگاه نسيمي ميايد و برگه اي را پَس ميزند و يك منظره پديدار ميشود! عينِ رويا ميايد و مانندِ خواب تمام ميشود...دلم گرفته است...
اين سروده ام را در اين خلوتِ باراني فقط براي شكستن اين سكوت، به زمزمه در مياورم...باران را همچون چشمانش دوست دارم...باران،يعني زنده بودن...

در عبورِ چشمانت

مي انديشم
به پَر كشيدنِ يك كلاغ
به عبور بي وقفه عابران
به خيابانهائيكه
در شبهاي عيد
ازدحام و زندگي را
به تماشا نشسته اند!
به مانتو سراهاي پُر از آدم
رستورانهاي گوشه خيابان
مردها،زنها
گل فروشهاي دوره گرد
كنارِ خيابان
نرگسهاي زرد!
بويِ غريبِ عيد
لباسهاي حراجي!
مسافرانِ منتظر
سبزه،ماهيهاي قرمزِ تنگ
دوره گردي كه چسبِ زخم ميفروخت!
فالِ حافظ و سفيدابِ حمام در دست!
پيرزنيكه براي خرجي،
وسط راهرو فروشگاه
التماس رهگذران ميكرد!
مردُ زنيكه روي چمنهاي پارك
از خستگي ولو بودند!
رفتن،بازگشتن...
روبرو،پشتِ سر!
يك بچه ميخنديد!
پيرمرد پكهاي تلخي بر سيگارش ميزد!
طول و عرضِ بودنِ منرا
وسوسه،نگاه،رويا،نشدن،ديدن
احاطه كرده است...
باز ميگردم
از نو
دوباره مي انديشم،ميبينم!
سلام!
دستت را ميگيرم
وسط ازدحام
خودم را با تو گُم ميكنم
به اندازه آخرين آرزو
كنارم باش
من در ازدحامِ اينهمه بي فردائي،
دلخوش به سلامي
لبخندي
حرفي
عشقي
مسيرِ غم انگيزِ اين خيابان را
تا سر حدِ يك خانه
به پيش ميروم!
هفت سين
لحظه تحويلِ سال
دل خواسته اي از درون!
باز هم نيامدي
و من درحسرتِ نگاهِ شيرينت
در گوشه اي
براي رسيدنت
چشمم را بستم!
بازميگردم
و از نو
دستانت را
دوباره ميگيرم
حس خوشِ عاشقي
وسطِ ازدحام!
وسطِ آزار و روزمرگي
به من چه
به من چه
بازي تقدير
به من چه مربوط!

حميد

شمشادهاي باران خورده باغچه من...كاش بوي ترا دوباره احساس كنم

برگهاي باران خورده باغچه...دستت را به من بده چيزي نمانده تا بهار

خالی..

مرد دو استكاني بيشتر نوشيده بود...شايد حتي قدرت باز نگاه داشتن چشمهايش را هم نداشت.آتش سيگارش را هم نميديد!
خاك سيگارها روي ميز چوبي ميريختند.
صداي ترانه اي اورا از خود بيخود كرده بود. زل زده بود و باران را خيره خيره تماشا ميكرد!بيرون از هر قاعده اي و در هواي مختص خويش، از همه تعلقات بيرون به دروني پناه ميبرم كه زيستگاه همه روياهاي منست...در همه اين خاليها هنوز هم چيزي را جستجو ميكنم كه نيست! اين سروده ام را بزير باران ميبرم كه احساسي خوشتر از باران برايم نبوده و نيست...

خالی

هوا معطراست!
ابرها خاكستري سفيد
من بيقرار تو
بيقرار فضائي خالي
كه از عطرهاي مرموزي
پُر شده اند!
يك دنيا حرف
يك دنيا سكوت
مستي عالم خوشيست
ديگر طعنه هاي تو
برايم فرقي نميكند
از بوي گند دهانم
بدم نميايد!
رخوتم را نميفهمم
اشكم را نميبينم
سراسر محو تماشا
بيقرارِ تو
تو...
كه در همه فضاهاي خالي
زيست ميكني!
كلمات در خلسه زيباترند
غم سنگينست اما
در خلسه ميشود گاهي خنديد!
با مداد سبز يك منظره
با آبي آسمان
با سفيد چند مرغ دريائي
با زرد خورشيد
زندگي فقط بروي كاغذهاي رنگي
زيبا ميشود!
كاش هميشه باران بيايد
بجاي تو،من،ما
ديگر چه فرقي دارد طعنه هاي تو!
چشمم را روي باران نگه ميدارم
منظره پُر از عاشقي
و حس خيس همه روياهاست!
به من چه قانون خدا
من آزادم از تعلقات
اما دلم ميخواهد
هميشه در زلف رهاي تو
اسير بمانم
مرا در آغوشت بگير
بوي آغوشت
مرا ميبرد...
ميبرد به آنچه كه نيست!
آنچه كه نبوده است!
و احساس حيرت انگيزِ اين منظره
كه بدون تو حرام شد!
بازهم نيامدي
و من همه اينها را
فقط براي ديوارها نوشتم
خواندم
و تكرار كردم!
حميد

تراسِ خانه من،ديوارِ آجري...حس حيرت انگيز باراني...باران را ميپرستم

منظره از نگاه تو دگرگون ميشود...نگاه كن...مرا ببين...دوباره ببار دوباره در من بريز

منظره در سكوت...

بوي نوروز با صداي گلفروش دوره گرد، در كوچه ها دوباره پُر ميشود...احساسِ خوشِ خانه تكاني...فرشهاي آويخته از پشت بامها كه زير آفتابِ كم فروغ اسفند ماه نم نمك خشك ميشوند!
و از زير دربِ حياط خانه ها، آبي كه از شستشو جاري گشته، در جوي باريك كوچه راه ميفتد. صغري خانم، نوشين خانم، چه فرق دارد ديروزي يا امروزي! پير يا جوان چادر به كمر بسته يا بدونِ آن، به جانِ خانه ها ميفتند و از زير تا بمش را آب و جارو ميكنند! بازار از همهمه و صدا آكنده ميشود! قيمتها سرسام آور،جيبها تار عنكبوت بسته،و گاهي لباس عيد از نان شب براي بچه ها واجب ترست! و صغري خانم عقيده دارد كه بايد بچه ها براي نوروز،نو نوار باشند!
بچه ها خوبند و منهم روزي خوب بودم...دريغ
به قيمت شرمندگي و يا پولهاي باد آورده فرقي نميكند، هر كسي به اندازه جيبش خودش را آماده ميسازد! بيچاره كارتون خوابهاي زير گذر كه نه فروردين را ميشناسند و نه خرداد و نه شهريور را!
جوانكِ پشتِ پنجره عاشق شده است! شبها خيالاتي ميشود! تازگيها سيگار هم ميكشد! گاهي هم مشروب ميخورد! اما بابايش از اين قضايا بوئي نبرده است وگرنه دو تا سيلي در گوشش مينواخت!
جوانك از ديدنِ اندام تازه به بلوغ رسيده دختر همسايه در پوستش نميگنجد! و گاهي پشت لب زمزمه ميكند:
دختر بمون با من بخون
دوست دارم كه باشم با تو!
روزگارِ تحفه ايست و گاهي آدم دلش ميخواهد كه همان هجده ساله باقي ميماند!سر در هر سوراخي كه ميبرم قصه اي در عبورست! من هنوز نميدانم كه آن تبارِ خوب آريائي كجا رفت و چرا بر نميگردد!
و هنوز نفهميده ام  چه وقت بود كه من بزرگ شدم!دلم گرفته است...زير باران راه رفتن عالمي دارد. گاهي مست كردن آدم را بياد بيست سالگي و آن حرارتِ خوش
 مي اندازد!ما اينروزها حال و هواي مشخصي نداريم! يك پايمان بزيرِ آن يكي ميرود و روي زمينِ مسطح سكندري ميخوريم! و خيليها اينروزها واژه بي خيالش را دوست ميدارند! مدتهاست كه همه بيخيال بزندگي مينگرند و خيالشان در اندازه يك لقمه بخور و نمير باقي مانده است! اينهم شكلي از زندگيست!خداوند هم كه اينروزها خانه تكاني دارد! معلوم نيست كه آسمانِ چندم را معماري و ترميم ميكند! راستي خدا چطور ميخواهد كه در محشر به حساب اينهمه ادم كور و كچل و به عبارتي ميلياردها ريز و درشت رسيدگي كند! مي انديشم كه بايد صف آخرت خيلي كسالت آور باشد! شايد هم لازم باشد قبل از مرگم يك دستگاه ام پي تي پلير با خود بردارم تا آنجا حوصله ام سر نرود!اصلا اينروزها احساسِ زنده بودن نميكنم! نوروز با همه طراوتش مثلِ گذشته ها نيست! انگار كه فقط نامي از چرخش و تغيير فصل را يدك ميكشد...ايكاش توپ تحويل سال را در كله من رها ميكردند تا شايد زودتر به لقاي خدايم ميرسيدم! اي خدا خوب همه را سركار گذاشته اي! براي تولد كه از ما اجازه نگرفتي اما ما براي هرچيزي بايد به فكر رضايت تو باشيم!اينهمه ادم صبح تا شب تكرار ميشوند! قبل از ما بوده اند و پس از ما نيز خواهند بود! هر كسي ميايد و قصه اي ميگويد و ميرود! ما پيرتر ميشويم و كودكانِ امروز بجاي ما قلم بر ميدارند وشايد همين گلايه ها را دوباره تهوع ميكنند!
 صد سال به اين سالها! صد سال دريغ از اين سالها! كوچك بودي عمو جان...بزرگ تر شدي...مرد تر...رسيده تر...ميان سالتر...شكسته تر...پيرتر...افسوس!
روابط محدود تر شده و همبازيهاي ديروزي مكروهست كه به يكديگر لبخند بزنند!
بگذار ديوانه بمانم! بگذار خارج از اين روابط باشم!  بگذار تا خودم باشم!بگذار تا دوباره لبخند كودكانه اي سكوتم را بشكند! بگذار بهشت را با دنيا تعويض كنم! آهاي دختر...همه غصه هاي من در تبسم شيرين تو ميشكند! آهاي عمر ما كوتاهست بيا  تا مثل زندگان زندگي كنيم...بيا دستمان راقفل كنيم و تا ته اين بي منظره با همديگر قدم بزنيم...بيا قدغن را بشكنيم...حيفست كه روي ماهِ تو زير حجاب بماند...حميد

ماهيهايم، آرام و خوب...ساكتترين منظره را تكرار ميكنند!

چند تا بهار مانده تا تو؟!

روياي شبِ باراني...

باران كه ميزند، نجواي ديوار و پنجره در من غوغا ميكند! باران كه ميزند، دوباره خودم را بدست مستي ميسپارم...و توبه از شراب به اندازه هوشياري دردناك است...اين سروده ام را به كه بايد تقديم كرد! این سروده ها مخاطب ندارد! فقط برای دفع خماری از دلم مینویسمشان! نه اندرز میخواهم و نه مرشد! صلاح مملکت خویش خسروان دانند. راضیم به تنهائی خود به آتش سیگارم و منت از خدا و مردمانش نمیکشم...گور پدرم اگر که گدای محبت باشم آنهم از این مردمان بخیل...

از كدام رويا بگويم!
مگر بدون تو امشب رويائي دارد!
از كدام اشتياق
از كدام پنجره!
كوچه خلوت و تاريك
باران سخاوتمندانه ميريزد
حرفي نيست
حتي يك گلايه
حتي جرعه اي
كه با آن
شبم را رفع خماري كنم!
مثلِ چوب
مثلِ ميز
صندلي
مبهوت نشسته ام
حتي گريه اي نمانده
حتي فحش هم نميدهم
آرام و بي دليل
باران را
نه بخاطر طراوتش،
كه تنها براي آنكه بجاي من
ميبارد...ميريزد
تماشا ميكنم!
اي وصالِ تو دور
اي خاطرت عزيز
اي انديشه تو محال
به من بگو كه چگونه
ميتوان
اينگونه صبوري كرد!
چگونه ميشود
حسرتمندانه شب را به سپيده دوخت!
و دوباره
روز را تا شب
گلايه نوشت!
چه تفاوت دارد
قلبِ چوبي ميز،
با قلب ساكتِ من؟!
هر دو آراميم!
نه قلبِ چوب را كسي ميفهمد
نه قلب مرا!
هر دو برابريم!
در خاموشي و انجماد
نه او ادراك ميشود
و نه من ميرسم!
خمارِ يك جرعه شراب،
به استكاني چاي
بسنده نميكند
تشنه آب نبوده ام
نيستم
باده نوشان حتي به قيمتِ تازيانه
تركِ عادت نميكنند!

حميد

تو نميداني چه لذتي دارد حسرت كشيدن!

و من به اندازه ندانستنهاي تو، حسرت كشيده ام!

بوي نجيبِ زندگي...دلگير دلگير

من دلم سخت گرفتست از اين
مهمان خانه مهمان كشِ روزش تاريك

دوباره روز ميايد، دوباره در حجم پوسيده اين نفس كشيدنها، صبح ميايد و ازدحامي از آدم اين كارخانه بي مغز را دوباره بكار مي اندازد!

من دلم از اين چرخشِ بيهوده گرفته است...من نگاهم از اين جويهاي پُر لجن و كثافت كه سالهاست به جاي باران از آنها نكبت عبور ميكند گرفته است! من از اين بن بستِ خانگي كه تنها اسم زندگي را يدك ميكشد، دلم گرفته است...من از خودم و از اين نگاه خسته دلم گرفته است

خانه اي در آتش، بوفِ كوري در نور
گلِ ياسي در زخم،حرمت لالائي

من از اين زر زدنهاي بيهوده، از اينهمه شعار و داد و قال دلم گرفته است! من از اينكه هميشه بايد به ديگران به چشم دشمن نگاه كرد دلم گرفته است! من از اينكه بايد از همان كلاس اول دبستان فرياد ميزديم كه مرگ بر فلان و ننگ بر فلان دلم گرفته است! من دلم از زنده باد و مرده بادها گرفته است! از اينكه بايد هميشه همچون گذشته و حال گنديده وار به زندگي ادامه داد، دلم گرفته است...من از تزريقِ يك خطِ فكري مشخص در مغز همه، دلم گرفته است...من از خدا دلم گرفته است و ديگر او را احساس نميكنم...اگرچه هنوز هم...خدائي هست...خدائي هست

بركه اي از فانوس...انفجاري در ماه
I Have A Dream

بيا دختر، بيا تو عروسكهايت را به من بده و من يك مشت گلِ ياس بروي موهايت ميريزم...بيا دختر، بيا كودكي كنيم...بيا تا دوباره با ديدنت سر از پا نشناسم، بيا كه از بس در پيله اين روزگار مانده ام، پروانه نشده آتش گرفتم! بيا دختر...بيا كه من روبانِ قرمز موهايت را دوست دارم...از بسكه دلم گرفته است...از بس كه دلم...

بوي معطرِ تو، فضاي كودكي را
پُر ميكند!
بوي عيد ميايد!
بوي تنگِ ماهي قرمز!
بوي سبزه هاي گندم!
بوي هفت سين
بوي خوب عيدي بابا!
بوي كفشهاي براقِ من
بوي حسرتم را هم احساس ميكنم...
بوي گريه هايم را
بوي خوبِ كوچه هاي قديمي تهران
بوي همه اشتياقيكه مرد
بوي عيد ميايد
بوي گريه
سيگار
عكسِ بابا كنار هفت سين
بوي گنديدنِ من،
كنار اينهمه آرزو
بوي دلتنگي ميايد
بوي ياس و بنفشه هاي باغچه
بوي عيد ميايد
فصلِ خوبِ عاشقي
اگرچه پس از تو
هيچ فصلي خوب نبود!
بوي شرمندگي دست پُر پينه
در مقابل چشمهاي پُر اشتياق فرزند
بوي سفره هاي خالي
بوي عيد ميايد
در شهر دلگيرِ روزگار...
حميد

من وسط اين مثلث ممنوعه جان ميكنم...ميز،زير سيگار،رويا

ماهيها خوبند،نجيبند...ماهيها رفيقند...حتي به وقت دلمردگيهايم!

كنارِ خود در خرابه اي...

اين ديالوگ، سخني در تنهائي و همقدم شدن با خويش است! شايد كه زمزمه هاي تنهائي من، براي تو نيز بارها تكرار شده باشد...اين واژه ها را فقط براي اندكي خلاصي از خاطرات، به رودخانه مي اندازم...

 

آقا يك كيلو سبزي پلو بدهيد!
بچشم...بفرمائيد!
آه...يك برگه از كتابِ حجم سبز سهراب،دور سبزي پلو كلم پيچ شده است!
سهراب نميداند كه چقدر اينروزها ادمها تنها هستند!
قديمها تر ها يادم ميايد كه ورقهاي چركنويس و جريمه كلاس اوليها را بدور سبزي آش و پلو كلم پيچ ميكردند!
كنارِ يك خرابه راه ميرفتم!
دفترِ مشقي از كلاسِ اول دبستان در خاك و كلوخها افتاده بود!
آنقدر برويش باران خورده، كه جوهرش نا معلوم بود!
گوئي آن بچه همه الفباي كلاس اول را به دستِ خاك و باران سپرده باشد!
كجا هستيم...
قوطيهاي پكيده و له شده ودكا و آبجو، كنارِ خرابه افتاده است!
انگار آدمها اينروزها خودشان را گوشه خرابه ها بفراموشي ميسپارند!
گاهي هم سرنگ تزريق گوشه خرابه ها ميبينم!
مورچه ها بدورشان قدم ميزنند!
نميدانم كه چرا انسان گاهي فراموش كردن را بيشتر از هر چيزي دوست دارد!
خدا حافظ رفيق...اشكم بدرقه راهت باشد!
اين خودنويسِ يادگاري را قبول كن و با آن برايم در غربت نامه بنويس!
راستي چرا تو بايد ميرفتي؟! آيا اينجا فقط براي تو تنگ شده بود! نميدانم...
كنارِ خرابه چيزهاي زيادي افتاده است!
گاهي فكر ميكنم كه جا كليدي ايام نوجواني ، بايد كه در همين خرابه مفقود شده باشد!
اگر پيدايش ميكردم ميتوانستم كه به نوجواني بازگردم! چه فكرِ ابلهانه و خامي...
گاهي در اين زباله و خاك و سنگها، بدنبال احساساتم ميگردم!
آه...يك شيشه ادكلن كنارِ خرابه خاك ميخورد!
انديشيدم كه اين شيشه چه اندازه  تا كجا در جيبِ كُت يك آدم ماندگار بوده است و تا چندين مهماني و قرار، نفس كشيده!
مي ايستم!
پاكت سيگارم را در مياورم و سيگاري روشن ميكنم!
آن دوردست...نه! در نزديكي من چندين كلاغ سياه بروي زمين خشكيده اند!
به چشمشان نگاهي مي اندازم! گنگست...گنگست...گنگست...
بغضي راه نفسم را ميگيرد!
آخرين باري كه با هيجان ميخنديدم، ده سال پيش بود! كنارِ يك مزرعه ايستاده بوديم!
من كلاهِ لبه دارم را سرم گذاشتم و او گفت كه چقدر كلاه به تو ميايد! خنديديم و كلاه را بر سر او گذاشتم!
 و بعد نگاهش را دزديد! دانستم كه دوستم دارد...اما مغرورتر از واژه ها بود!
آنروز هم كلاغهاي زيادي در آنجا بودند!
و شايد اين چند كلاغ، از همان منظره بازگشته اند! گنگند...گنگند...گنگند!
اشكم بروي زمين افتاد! با گوشه آستين چشمم را پاك ميكنم!
در اين خرابه ها بدنبالِ خود ميگردم!
بيا تا برايت بگويم كه چه اندازه ادمها تنها شده اند!
بيا تا نشانت بدهم كه تمام اين سالها حسرت رهايم نكرده است...بيا تا كلاه لبه دارم را اينبار در مقابل چشمانم بگيرم تا اشكم را نبيني!
اما نه...واژه ها پلاسيده تر ازآن روزها شده اند!
ديگر از خوردنِ يك فنجان چاي لذتي نميبرم و سيگارهايم زود زود تمام ميشوند!
اشكهايم سمت و سوئي ندارند و طراوت جواني از رخسا ره ام رخت بر بسته...زردم!
انگار كه اين خرابه همان مزرعه خوبِ جوانيست كه مسيرِ زمان خرابش كرده است!
انگار كه الفباي عاشقي، در دفتر سي و چهار برگي عمر من، جوهر پس داده باشد!
مينشينم...
گريه آرامم نميكند! روي خاكها با انگشت ردي ميكشم! نگاه ميكنم...
خرابه پر از آشغالهائيست كه زماني بهائي داشته اند!
مي انديشم!
آدم تنهاست...من تنها ماندم! تنها نوشتم! تنها خواندم! تنها گريستم ولي هنوز طاقتِ ديدنِ تنهائي كسي را ندارم
يك قوطي حلبي را با نوك كفشم شوت ميكنم!
رد ميشوم...
رودخانه اي در انتهاي خرابه ، نجوا ميكند...مسير دلتنگي را بسوي خانه عبور ميكنم!
من هميشه به خرابه ها، آدمها فكر ميكنم!
و به روزيكه منرا در گوشه خرابه اي بخاك ميسپارند
و ادمي ديگر خواهد امد و خواهد نشست و او نيز بر گورِ آرزوهايش اشكي خواهد ريخت!
من هنوز هم عاشقانه و با چشمهاي خيس، شعر مينويسم، ميخوابم، بيدار ميشوم و جستجو ميكنم
شايد كه در انتهاي همين خرابيها، آخرين نگاهم روبروي چشمانِ تو باشد
من هنوز هم...حسرتمندانه نفس ميكشم!
حميد

من اين گوشه نفس ميكشم...تكرار ميشوم...اين ماهيها چشم انداز منند!

به من اسم شب اسم خورشيد داد...مرا در تنش غسل تعميد داد