ايوانِ زندگي، كور و كجُ دلگير...
مقصد اگر اين بود، پس نه مسافر حرمت داشت و نه جاده! كه دل گرفته، و تراسِ خانه از بهتي كهنه در فكر فرو رفته است...نگاه ميكنم...ترا از ايوان بودنم بتماشا نشسته ام! اي زندگي ترا من پُر گلايه تماشا ميكنم...اين سروده ام را براي شکستن اين بغض شيشه اي به زمزمه در مياورم...
ايوانِ زندگي، كور و كجُ دلگير
كوچه اي كه بوي هيچ ميدهد
خيابانيكه در هر تقاطعش
عكسِ عيد هست
بوي عيد را
اما نميدهد!
ماهيهاي قرمز
نه...
نگو كه بزرگ شدم
نگو كه تمام شد
نگو كه من نميتوانم
نگو كه براي خريدن چند ماهي قرمز
ديگر نه پول خُردِ بابا هست
و نه كتاني فرسوده كفش ملي!
نگو كه زردم!
نگو بوي سيگار ميدهم
من همان بچه كوچه هاي قديمي تهرانم
همان كه همه شوقش
همان چند ماهي قرمز بود
نگو كه تمام شدند!
اينهمه آدم!
كدام خدا براي اينهمه مصيبت،
كهشكاني خواهد ساخت
با يك ميز!
كه پشتش بنشيند
و تك به تك
خلايقش را
به سلابه كشاند!
كدام عجوبه،
حتي ميتواند
به يكي از ميليادها بدبختي،
به عدالت
حكم براند!
خدا را نميخواهم!
پدرم كو؟!
كرور كرور آدم
از سرتاپاي يكديگر
براي كدام مقصد
بالا ميروند!
كدام جهت ما را
از اين جهنم سوزنده
نجات خواهد داد!
براي تك تك مردماني كه ديده ام،
كه عيدشان،
به جاي سبزه و ماهي
زباله دانيهاي پشت خانه ها بود،
اشكي ريخته ام
و نفير نفرتم را
اينبار در سكوتي تلختر
در دل باقي گذاشتم!
كه تو نميداني
چه دردي دارد
خدا را كنارِ اينهمه تبعيض
پرستيدن!
ماشينِ گرانقيمتي كنار پياده رو
پارك ميكند!
كودكي به التماس!
آقا عيد است!
اي لعنت بر فريبتان
كوچه از خوبيها خاليست!
من در تراسِ خانه
مبهوت ايستاده ام!
كودكِ ديروز
كودكانِ امروزي را
خيره خيره
تماشا ميكند!
ردي از زوال
بر جاي جاي زيستن
باقيست!
سيگاري آتش ميزنم
يك جفت كفش ملي
سه تا ماهي قرمز
اشكي كه بهانه ندارد!
تراس خانه پُر ميشود از هق هق
من دوباره هشت ساله ميشوم
مرا درياب
هنوز هم دلي در سينه دارم!
تنگتر
و خاليتر!
حميد

