پروازِ بسته...

با تركهِ غرور، شبِ پُر تمناي نيازم را سركوب ميكنم! آتشدان قلبم از هيزمهاي بي وفائي گرم نشد...قلبِ كوچك من هنوز هم در تمامي سياهيهايش، روشن ميتپد! منظره، جلوه گاهي از خواستنهاست...منظره يعني وجود داشتن! منظره يعني انتظار كشيدن...منظره يعني به آخرين نشانه رسيدن...و مقصود را در بغل گرفتن...خيالِ مشوشِ اين بيداريها، ذهنم را تسخير كرده است...در عبور نا برابر ايام، من پوچ مانده ام...نگاهم خيره بر سنگفرشهاي آرزوست...من نگاه آن كودك شش ساله را ادراك ميكنم كه در مقابل درب خانه به چشمانم زل زده بود...خودم را در تجسمي از صورت او ديدم...چه بيخودانه بود...اين سروده ام را به روحِ اين رودخانه تزريق ميكنم...

پروازِ بسته

فصلِ جفت گيري پروانه ها تماشائيست
رهائي نمرده است
روحش را به تمامي تنهائيها داد!
در گذار از تماشاي يك كفش دوزك
به خود رسيده ام!
من بالهاي خسته كفش دوزك را
در پروازي كوتاه،ديدم
نا پريده بر زمين نشست!
چه بيخودانه بود،
عبورِ بي بازگشتِ كوديكهايم
و آنهمه اشتياقِ بازي كردن
در بازي بي ترحم زمانه شكست خورد!
مسيرِ چشمها در اختيار ادمها نيست!
چشمها تا قله هاي رفيعِ خواستن،
بالا ميروند!
چشمها بر اندام شهوت آور يك خواسته،
خشك ميشوند!
كلاغها، اين زاغهاي فراق
بر فراز آسمانهاي خالي چشمم
 تحرك دارند!
من ژرفاي تنهائي را،
در خلسه هاي خود درك كرده ام!
من دركِ تمامي دلتنگيها را
در همه ذراتِ شكست فهميده ام!
با نگاهِ يك سگ آشنا هستم !
و از نيازِ يك گربه به لاشه اي واقف
باران كه ميبارد،
گودالهاي آب با رويا پيوند ميخورند!
بركه اي به اندازه يك چاله،
و زندگي همين سرابهاست!
چاله را بركه ديدن!
و بركه ها را نديدن!
افسوس...
مگر يك مورچه كوچك،
چه اندازه دنيا را اشغال ميكند!
بگذار زندگي كنم!
بگذار زندگي كنيم...
گلدانِ كوچكِ سفالي،
از دستهاي خالي من آب ميخورد...
در نجواي هميشگي من با ديوارها،
خنده شكست ميخورد!
شب ميرسد...
بسترِ خالي يك رويا آتش ميگيرد!
پَرت ميشوم...
معلق ميمانم!
گريه ميكنم...
نور ميبينم!
وسوسه غوغا ميكند
سيل ميايد!
منرا ميبرد...
صداي يك زمزمه...
رهائي كدام سمت است؟!
صداي يك بوسه!
آغوش تو كجاست؟!
صداي شره هاي آب...
گنگ مانده ام!
دستم را بگير...
در هر قدم افتاده ام!
بوداي پاك،
در تفكر نشسته است!
رودِ گَنگ تمام نخواهد شد!
مرا باور كن
من ماهيِ تبعيدي بركه آزادي هستم

حمید

I AM FREE

عشق بازي ماهيها آزادترين روياهاست...

آوازِ من...

فيگورِ زندگي از پشت يك عينك و از پسِ يك كلاه به شكل ديگري در ميايد! انگار كه با دريچه اي بر روي چشمانت اطراف را مينگري...و فاصله چشمان تو با ديدنها كمي دورتر ميشود...انگار كه ميتواني اشكهايت را در پشت عينك تاريك، از هر آنكس كه ميبيني مخفي كني...كسي در اين برزخ گنگ، شريكم نماند...انعكاس نگاه من تنهاست...از گوشه خنده هاي تلخ من، حسرتها پائين ميريزند! تلخي تمامي نشدنها از گوشه چشمم به سردي ميچكد...و من در گوشه خيابان و يا در هرجائيكه قدم ميزنم، نفسم را بالا ميكشم و نگاهِ پر نيازم را هر چه طبيعيتر جلوه ميدهم...مبادا كسي بداند...مبادا...
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد...ابليس پيروز مست...
گريه ها كه مداوم باشند، چشمها هميشه مرطوب و خيس خواهد ديد...تو به اشكهايت عادت خواهي كرد...درست همانند عادتي كه به اينگونه زندگي كرده اي...هر نا هنجاري در تداوم داشتنش به عادت بدل خواهد شد...و شايد براي همين باشد كه كرمها از لاشه ها تغذيه ميكنند و هرگز اين عادت از سرشان نخواهد افتاد زيرا حياتِ آنها در چنين عادتهائيست! چرخه هاي حياتي زندگي، براي هر كسي به شكلي به جريان ميفتند! عقابها بر فراز كوهها فرمانروائي ميكنند و گنجشكها هميشه زيرِ پنجه هاي برنده قرقيها تكه تكه ميشوند! و كسي راز بلنداي پرواز يك سيمرغ را نخواهد دانست...كجا يك ياكريم، به خصلتِ پلنگ در ميايد؟! كجا كسيكه خون ميخورد با آن قناري دانه خوار برابر ميشود؟! عدالت در كجا بر قرار بوده است؟!!! قانون جنگل و طبيعت در ميان آدمها سالهاست كه تداوم دارد...زيردستها در اين چرخه حياتي، حكم شكار را دارند! و زورمندان همواره براي تداومشان از اين شكارگاه لذتها برده اند...يوزپلنگ اگر ميدرد، به اندازه شكمش به اين جنايت دست ميزند اما آدمها گاهي براي بيشتر بودن همديگر را پاره پاره ميكنند...قصه و افسانه اشرف مخلوقات بودن، تنها بدرد ذهنهاي ساده لوحانه ميخورد...بشر، بشرست...با ليخند يا بدون آن...با زور و يا بدون آن...در آزادي و يا در حسرت آن...خلق و خوي انسانيت جز اين بر نميتابد! بايد كه تفاوت ها وجود داشته باشد...بايد كه عده اي همواره قصه دردها باشند! تا آن جمع ديگر، بر كاخها و برجها فرمانروائي كنند...همگي در انتها محكوم به سرنوشتي مختومه خواهيم بود! و مرگ پاياني بر تمامي اين رنگهاست...و آنكسي كه حرمت انسانيت را پايمال كرده باشد، در منتهي عليه همه خاطره ها، به بدنامي ياد خواهد شد...باشد كه خدايان بر اين كرده ها، ميزاني قرار دهند! و واي به سر انجاميكه برايش هيچ ميزان و ترازوئي وجود نداشته باشد و زجرِ بيچارگان با ظلم بيدادگران به مساوات و قانونِ زندگي تعبير شود...نميدانم...
هوايِ ناخوشِ بي فردائي منرا مي آزارد! زندگي گاهي بر همين منوال تداوم پيدا ميكند! قصه سرنوشتهائي را شنيده ام كه تا پايانشان بجز اندوه و شكست چيزي نبوده است! من گاهي خيال ميكردم كه از پسِ تمامي شكستهايم به روزگارانِ خوش خواهم رسيد! گاهي مي انديشيدم كه صبر كردن علاج بسياري از نا شدنها خواهد بود! اينروزها بجز تحمل و صبر كردن كاري از دستم بر نميايد اما آن خوشبينيهاي گذشته را از دست داده ام...من براي هيچ صبر كرده ام...خودم را در اين چرخه نا برابر به اندازه يك طعمه حقير ميبينم كه حتي دندانگير كسي نميشود...من روياهايم را در گذشته جا گذاشته ام... و آغوش پر گرماي عشقم را كه تا آخرين لحظه هاي تنفس، بر روحم چنگ ميزند و منرا مي آزارد! در كدام آغوشِ پر شهوت خوابيده اي؟!!! افسوس...
تراژدي يك گلاس فراموشي، داستان همه مخمورهاي شبانه همچون منست...به آتش اين سيگارها و گاهي به افيونِ ميگساري، شب و روز را بر باد خاطره ميسپارم...اما...اما فراموشي كاري محال بنظر ميايد...حتي در همه مستيهايم، هوشيارانه بياد آورده ام...و اين دردِ احساساتي بودن، گريبانم را رها نميكند...گنجشك، عقاب نميشود! حتي اگر ژستِ خشمگيني بگيرد! منهم ديگري نميشوم! حتي اگر با هزار تلقين خودم را به شكل ديگري در بياورم! براي رقصيدن انگشتان بر كليدهاي سياه و سفيد يك پيانو، بايد كه دردي بالاي دردها و احساساتي فراتر از احساساتِ عادي و روزمره داشت...براي نقاشي كردن بايد كه دريچه اي ديگر از نگاه كردن را دارا بود...براي عكاسي، بايد كه چشمان تو ديافراگم خاصي از ديدن شده باشد...براي نوشتن، براي سرودن، بايد كه متحمل همه شكستها شده بود...بايد كه از حسرتها لبريز بود...بايد كه از قواعد معمول فاصله داشت وگرنه حرمت واژه ها حرام ميشوند...و دردِ همه بعد الظهرهاي خالي و شبهاي پر گريه و روزهاي بي بهانه هنوز در دلم غوغا ميكند...چشمهايم را كه ميبندم، اشباحِ معلقِ همخوابگي به سراغم ميايند! و من دلم ميخواهد كه در آغوششان بميرم...در لذتِ يك آغوش عريان در خوابهايم تمام بشوم! كه بيداري سراسر عذابست...هميشه در ابتداي همه جاده ها، تو در گير احساساتِ متفاوتي بوده اي...اما هر چقدر كه از عمر تو ميگذرد، به پوچي دقايق و عمر بيشتر اگاه ميشوي! لحظه هائي براي تو خواهند رسيد كه ديگر معيارهاي گذشته برايت بهائي نخواند داشت! از بس تناقضات ديده اي، براي تو همه چيز كاووس گونه به جلو خواهد رفت...وقتيكه اتصال تو با تمامي آنچه در گذشته برايت بهائي داشت گسسته ميشود، تو به دنياي ديگري وارد ميشوي...و شايد همچون من همه دانسته هايت را به كنار بگذاري و به يك آغوش پُر از فراموشي بينديشي...به بوسه هاي آتشين شهوت بار كه قانون دنيا را براي تو تغيير ميدهند! به اندام معشوقه اي كه با چشمهاي جادوئيش ترا تسخير ميكند...به لذت دمادمِ بوسيدن...آه كه چقدر يك زن عزيز و دوست داشتنيست...چقدر ميشود كه در وجود يك زن آرام گرفت...اگرچه وفائي در كار اين موجود نيست اما يك زن اوج تمامي روياهاست...و من جاي خالي اين موجود دوست داشتني را بيشتر از هميشه احساس ميكنم...
وقتيكه نميشود تغيير داد، بايد كه قدرت فراموش كردن را بدست اورد! اما براي من فراموش كردن احساستم، فراموشي تمامي حياتِ منست...مرد خيالاتي و غمگين درون من، هنوز كنار شاليزارهاي شمال قدم ميزند! به صداي جادوئي التون جان گوش ميدهد و اشك ميريزد و در تصوراتش با رويائيترين دخترِ باران عشق بازي ميكند! خلسه چه چيز خوبيست...گريه چقدر ارام ميكند! درد گاهي لذت مرگ را به ادم ميچشاند! مرگ چقدر لذت اورست وقتيكه همه دردت را جا ميگذاري و به دنياي جاودانه و پيش از تولدت باز ميگردي...با دختر روياهايت ازدواج ميكني و بجاي راه رفتن، پر ميكشي و ديگر كسي ترا مجبور به تكرار و عبادت و جان كندن نميكند...اتاقم بوي تند نيكوتين ميدهد و خاطرم ياد آور همه لبخندهاي عاشقانه و دروغينيست كه ذره ذره مرا كشتند...در مهماني قلم و زير سيگار و چشمانِ حسرتمند من، مردي در انزواي هميشگيش بيقرار نشسته است...من هنوز خوابِ قدم زدن ميبينم! روياي عاشقي...به افتخار پدر داماد كف مرتبي بزنيد! پدر داماد مرده است! به افتخار داماد هورا بكشيد! داماد از هجله فرار كرده است! به افتخار خودتان دستي بزنيد! كسي اينجا نيست! پس بسلامتي پوچي صلوات بفرستيد...

باران ترنمهايش را برد!
سرما در پوست و استخوان
جاريست...
اين نفسهاي سرزنش گر،
به طلوع فردا نميرسند!
خيالِ خوشبختي در خاطرم نميگنجد!
پنجره را باز كن،
عشق خيالِ ماندن ندارد!
دستانِ من از سكوت تو خاليترند!
پرستو دلگير پر كشيد!
بالهاي سياهش را برهم زد
براي نماندن، زودتر پريد!
سمفوني اين ترانه منرا خيالاتي ميكند!
خودم را كنار شاليها جا گذاشتم!
باران كه ميباريد، من ميگريستم
پنجره را باز كن
من همه عمرم را خواب ديده ام!

حميد

ELTON JOHN

التون جان، مرد جادوئي عشق التون جان، همه عشقهاي ممنوع
التون جان،جادوگر پيانو جادوي خلسه

من دلم گرفته است...آغوش تو كجاست!

لايه هاي گلايه...

معده ام درد ميكند...ميسوزد...اين سيگارها كيلومترها از عمرم را كوتاه كرده اند! به من چه قانون جاذبه زمين! اصلا اگر زمين جاذبه نداشت كه اينهمه ظالم بر رويش قدم نميگذاشت! اينها همگي از قوه جاذبه زمين است! اينهمه مصيبت و استيصال، همگي از بركت اين سياره پر ازدحام است! وگرنه در كره ماه، كسي به عبادت نمي ايستد! و كسي بدنبالِ خدا نميگردد! حتي هيچ دلِ تنگي نيست كه شبها قلمش را بردارد و مزخرفات بنويسد تا ديگران بخوانند و به چنين آفرينشهاي ادبي و پوچي آفرين بگويند! در كرات ديگر، حتي سوسكهاي اشپزخانه كه سازگارترين موجوداتِ مزاحمِ خانگي هستند، زيست نميكنند! جاده كشي هم نشده است تا يك ديوانه با سرعت دويست كيلومتر اتومبيل راني كند و آهنگ دي جي علي گيتور را مثل هوار، در مغزِ نشئه اش كه از چند پُك سيگاري گُرگرفته است، فرو ببرد!
روابط و ضوابط به شكل ساده تري و از جنس بي وزني انجام ميپذيرد! حتي يك قطره آب پيدا نميشود! كسي از تشنگي شعر نميسرايد! كسي آب را نميشناسد و همه بدبختي ما از زماني آغاز شد كه اين كره خاكي قابلِ زيستن شد! هزار افسانه دروغين برايمان خوانند تا خوابمان بگيرد! اما من خوابم نميايد! پاكت سيگارم را نگاه ميكنم! چرا بشر نيكوتين را كشف كرد؟! چرا به فكر نشئه و افيون افتاد؟! مگر هوشياري چه بدي داشت كه ما بسراغِ بيخبري رفتيم! از وقتيكه آدم را از بهشت بيرون راندند، افسانه ها آغاز شد! من هنوز نميدانم كه آدم چه كسي بود! و آيا بهشت براستي حقيقت دارد! بچه كه بودم برايم افسانه هاي بسياري را ميخواندند! من با شيطنت به آنها ميخنديدم! گاهي به آنها فكر ميكردم! بچه كه بودم، سوالاتم را بپاي كودكيم ميگذاشتند و مرا جدي نميگرفتند! بعضيها هم لپم را ميكشيدند و به همديگر ميگفتند كه اين كودك زيرك و باهوشيست! اما من به آنها شك داشتم! در افكار بچه گانه خود، به دنياي آدم بزرگها فكر ميكردم و هميشه از آنها ميترسيدم! و هرگز خيال نميكردم كه روزگاري ميرسد كه خود يكي از انها خواهم بود! شش ساله بودم كه يكبار ته سيگارِ افتاده در زير سيگاري برادرم را برداشتم و پك زدم! و برادرم سيلي محكمي در صورتم نواخت! و من نميدانستم كه چرا سيگار كشيدن اين اندازه نا بجاست اما همه از آن خوششان ميايد! در سالهاي بعد وقتيكه يك شاگرد دبستاني بودم، در كوچه پس كوچه ها با يكي از دوستانم سيگار ميكشيديم! آنوقتها اگر در دستِ يك بچه سيگار ميديدند با كتك به استقبالش ميرفتند! مثل اينروزها نبود كه بصورت خانوادگي كراك مصرف كنند! هنوز قواعدي بر زندگي ادمها حكمفرما بود...شايد حرفهاي امروزي من ريشه در گذشته هاي نا بسامان و دور دارند...آدمها جملگي چشم و ابرو و پا و دست هستند اما تفكرشان انها را متفاوت از همديگر ميكند! و من اين مغزِ نا بسامان و خراب را از همان كودكيها بر تنم تحمل كرده ام...مفهومي از كودكي نفهميدم و از همان روزها پايم را در كفش ادم بزرگها فرو كردم! به گمان اينكه دنياي ادم بزرگها بهتر از بچه هاي كتك خورده و هميشه گريانست!با تفاوتها و پس گردنيهاي كوچك و بزرگ، دنياي مبهم كودكي را به سمت نوجواني بدرود گفتم...و نوجواني آغاز درد كشيدنهاي دنباله دار شد...علاقه به اشعار سياسي و شنيدن اخبار از راديو هاي دو موج قديمي! همه شوقم گوش دادن به راديو كمونيست كارگري و افكار منصور حكمت بود! و سرودهاي سوسياليستي و آزاديخواهانه! دل دادن به اشعار فدريكو گارسيا لوركا...دل سپردن به سروده هاي شهيار قنبري...ايرج جنتي عطائي...اميل زولا... و همه تفاوت انديشه هاي كودكيم را در نوجواني به سمت ادمهاي متفاوت از اجتماعات روزمره سوق ميدادم! آنروزها نميدانستم كه فهميدن درد فراوان به همراه مياورد!  و درد كشيدن را آرام آرام حس ميكردم! لذت شيريني داشت! نگرش متفاوت از ادمهاي پيرامونم هميشه برايم لذت بخش بود! دموكراسي و آزاديهاي غربي و روشنفكر مابانه برايم جلوه كرده بود! از جمع اوري آلبومهاي موسيقي غربي بخود ميباليدم! تفكرم را برتر از هم سن و سالهايم ميديدم! طنين صداي خوليا اگلسياس در اتاقم را متمدنانه و زندگي بخش ميديدم! زندگي با نگرش غربي را روياگونه ميديدم! عقده هاي كودكي و نا بسامانيهاي عاطفيم را در عمق موسيقي از ياد ميبردم! و بخود ميگفتم كه حقارتها تمام شده است! ميفهمم...ميدانم...گوسفند وار پيروي نميكنم! احساساتم جان ميگرفتند! روياهاي عاشقانه و رومانتيكم همه وجود من شده بودند! خيال ميكردم كه با اين سبك زندگي هر آدمي آرزوي دوستي و هم صحبتي را با من خواهد داشت!  براي بسياري جذابيت بوجود آورده بودم! برايم احترام زيادي قائل ميشدند! و زمانيكه از دختري خوشم ميامد و اورا به طرز تفكرم آشنا ميكردم، مجذوب ميشد! نوجواني را با كشاكشهاي روحي بطرف بلوغ كامل، پوست انداختم! عشق پديدار شد! من با مردمم بيگانه تر شده بودم! دردشان دردم بود اما تفكراتم باعث دوري از ادمها شده بود! من هميشه به يكنفر فكر ميكردم! كسيكه قلبم را تسخير ميكند! در طول مسير زندگيم ادمهاي متعددي به دنيايم پا گذاشتند! و چندين بار دچار عاشقي شدم...و خواستم كه يكي برايم ماندگار بماند! با گذشت زمان افكارم دچار عذابهاي متفاوتي ميشدند! فاصله من بيشتر ميشد! احساس تنهائي در من بيشتر شده بود! رفتن از اينجا ورد زبانم شده بود! كسي را ميخواستم كه در قلبش زندگي كنم! منرا با همه انچه كه هستم دوست بدارد! و مثل عشقهاي رومانتيك اهنگها، دستهايم را بفشارد و بر نا بسامانيهاي روحي و عاطفيم مرهم بگذارد! پشتيبانم باشد! هميشه فقدان وجود يك خواهر كلافه ام ميكرد! برادرها محبتي نداشتند! من به دوستانم حسادت ميكردم! به هركسيكه خواهري داشت و معني محبت را در خانواده پيدا كرده بود! و من هنوز محبت خانوادگي را نفهميده ام اگرچه هميشه از نظر مالي تامين بوده ام! عشق و بيخبري پديدار شد و منرا با خودش برد...اما افيون دلدادگي بسرعت از روزگارم رفت! هرچه گذشت تفاوت و بيگانگيم را بيشتر ديدم! و شكستِ دلدادگي مجروحم كرد! به هر شاخه اي كه رسيد، دستم را دراز كردم اما هيچ كدام سنگيني منرا تاب نياوردند! در هر قدم افتادم! در هر حادثه باختم! افكار و خط فكريم راه گشايم نشد! با افكاريكه روزگاري بزرگشان ميدانستم،تنهاتر شدم! و ديگر كسي را كه قلبم را به آرامش برساند پيدا نكردم...و هرچه كه بغضم را نوشتم و سرودم، ارضايم نكرد! هنوز با فاصله و تفاوت در نگرش، در كنار اين جمع كثير نفس ميكشم! هنوز سگ جاني ميكنم...هنوز گهگاهي عاشقي بسرم ميزند! اما باز تنها ميمانم! به افسانه ها دل نداده ام! اعتقادي هم ندارم...و هنوز گمان ميكنم كه زمين بدون تعصب و مذاهب زيباتر ميشد! هنوز همنفس با آلبومهاي قديمي و خاطره انگيز مينشينم و سيگار اتش ميزنم و به افكارم فرو ميروم! هنوز در اينهمه آشفتگي بدنبال يك قلب ميگردم! براي من بهشت و جهنم خداوند تفاوتي نميكند...براي من مدرك و شغل و شهرت جلوه اي ندارد...من از آدمهائيكه خودشان نيستند و ادا در مياورند دوري ميكنم...آدمها همه گيشان همان بچه هاي پس گردني خور و حقير گذشته هستند! آنروزها آب دماغشان آويزان بود و امروز اداي فهميدن در مياورند! گنده گوئيها ميكنند! به شغل و جايگاهشان مينازند! اما هنوز مثل بچه ها از تحقير شدن ميترسند و دلشان ميخواهد كه در دل همه خوب جلوه كنند! اما من ادعاي خوب بودن نميكنم...اما هنوز شرافتمندانه به زندگيم ادامه ميدهم! منكر شهوت و خواسته هايم نميشوم! جانماز آبكشي نميكنم! من بوسيدن و شهوتم را دوست دارم...اما تا همين سي و سه سالگيم شهوتراني نكرده ام! اما عشق برايم جز بدنامي چيزي نداشت...به هر كه عاشق شدم، كامش را ديگري چشيد! و اين منرا دلزده ميكند...همدم من اين سيگارهاي مكرر است كه معده ام را ميسوزاند! اما ديگر كسي براي سيگار كشيدن در دهانم نميزند! من آزادم كه براي زودتر مردن پاكت پاكت سيگار دود كنم! و به موسيقي رويائي غرب ساعتها گوش فرا دهم و با اشعار شهيار قنبري عاشق بشوم و روز بروز فاصله ام را بيشتر كنم و در تمناي يك قلب كه منرا بفهمد تا اخر عمر در تنهائيم بسوزم...من آزادم كه متمدنانه همه روياهايم را كفن كنم و هر شب با اشكهايم بخواب بروم و قبل از خواب مثل لالائي به صداي مارك نافلر گوش فرا دهم و خودم را در خيابانهاي برلين تجسم كنم و شال گردنم را دور دهانم بپيچم كه سرما نخورم...و سرانجام پس از مرگم دريابم كه همه افسانه ها فريب بودند! سيگارم را آتش ميزنم...دلتنگيهاي من عميقتر از تنهائيهاي ساده و معمولِ آدمهاست...من اين درد بي درمان را از همان كودكي بدوش ميكشم...حميد

سفري بي آغاز


سفري بي پايان


سفري تا كاووس


سفري تا رويا


سفري تا بودا


شبنم تاج محل


با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم بتو نزديكترم

مرد افسانه اي من دوستت دارم...نفسم فداي تو

پرسه اي در پيگل...كافه ها بي لبخند...با حريق يادها همسفرم

غربتِ بغض گشا را عشقست...

به ترنم باران، كه بر شيشه هاي افسردگي تلنگر ميزند، به صداي باد، كه خاطره را جا بجا ميكند، به افق به جاده ها به چشمانيكه درد اور ميبينند، به روشناي ستاره اي كه تنها رفيقِ چشمهاي بي كس است، به انديشه اگرچه مجالش نميدهند، به اين بغض بي انتها كه گلوگيرست دلداده ام...اين سروده ام را به همه بي منظره گيها تقديم ميكنم...

دلداده

 به خاليِ دستانم،
به بغض، به باران به اشكم
دلداده ام...
به ناگهان، به حسرتم
به خلوتها، به سكوتم
دلداده ام...
به جاده هاي بي سر انجامِ زندگي!
به مسير بي بازگشتِ كودكي!
به دردِ شبانه،
به بن بست روزانه
دلداده ام...
به بستري از نياز،
به دشنه اي از فراق،
به خاكستري از ياد
به دردِ خود
به دردِ تو
دلداده ام...
شب را اگر عبوري باشد،
چرخشِ سايه اي بر ديوارست!
به اين بي ستارگي
به اين ظلمات
دلداده ام...
در حضور روشنِ يك شمع،
به پروانگي،
به سوختن،
به بي گذشتگي،
به بي فردائي
دلداده ام...
در حسرتِ تو اي آزاد ترين هوا،
به ياسِ ممتد زندان،
به ميله هاي قفس،
به صداي تنگِ نفسهايم
دلداده ام...
حرفي اگر زدم،
گلايه با كاغذهاست!
به بي مرهمي،
به گريه هاي كاغذي،
به قلم،
زير سيگار،
انزوائي سرد
دلداده ام...
شب سايه گسترست!
ماهِ آبي شهر،
روشنايت را
زنده نگه دار...
به دردِ فهميدن،
از پشتِ اين پنجره ها
دلداده ام...
حميد

آبي دريا قدغن...شوق تماشا قدغن عطرِ خوشِ زن قدغن...تو قدغن من قدغن

كشف بوسه بيهوا...به وقت رويا قدغن

لبهاي خيالاتي پوچي...

هواي بي بهانه تنهائي، نفسگيرست...قرارم را بردند...اينها نفس كشيدن نيست، نفس سوزاندنست! اينجا سايه خيالاتي من، روي پنجره با انگشت، طرحي به شكل يك بوسه ميكشد! حجمِ ساكتِ اين اتاقك را، سرزنش و اندوه پركرده است!خاطرات گوي سبقت را براي نابوديم، از همديگر برده اند! من با زجر حقيقت، و با مردِ خيالاتي درونم، زيست ميكنم...اين بركه ماهي ندارد...اين منظره، همه رنگ و روغنست...طبيعتي در ان نميبينم...تاريك است...تاريكست...ديگر به هذيان گوئي رسيده ام...اين سروده تنهائيم را به دقايق گنديده ام نثار ميكنم...

لبهاي خيالاتي پوچي

باران ميبارد
تلخ و غمناك
گاهي اوقات
روياها شكسته ميشوند!
بعضي وقتها
خنده شكست ميخورد!
گاهي در تصورات
همه چيز گنگ ميشود
گاهي بايد،
در فكر همخوابه بود!
گاهي بايد،
خيالاتي بوسيد!
و از اندام شهوت آور يك سايه،
سيراب شد!
گاهي بايد،
به چهره زني در خيال،
خيره ماند!
موهاي خرمائيش را بوسيد!
نرميش را تجسم كرد!
سر بروي پاهايش
خوابيد!
هم صدا با او،
تا انتها دويد!
چشم در چشم!
قلب در قلب!
آغوش در آغوش
لبهاي خيالاتي پوچي را
حس كرد!
رطوبتِ شهوت آور هيچ را،
بوئيد!
در اين احساساتِ بيخودانه،
زنده ماند!
سگ دو زد!
مثلِ چهارپايان،
جان كند!
از علفهاي سبزِ اين مرتع
سير شد!
دراز كشيد!
رو به آسمان خيره ماند!
سيگار دود كرد
مست بود
گاهي بايد،
خيالاتي نفس كشيد!
و بر اين ياسِ ممتد،
خنديد!
تلخ...تلخ....تلخ
گاهي بايد،
قاطرِ سرنوشت را
هي كرد!
از پشتش پياده شد!
و لنگ لنگان،
به واحه هاي خشكِ آرزو رسيد!
آب خورد
از هيچ سيراب شد!
در هيچ حمام كرد!
در پوچ دراز كشيد!
آفتاب گرفت!
در خيالات
سُر خورد!
به راههاي بي بازگشت
رسيد!
پاي برگشتن ندارم!
 نفسها عذاب آور شده اند
اندوهم را
يك آغوش نمانده است!
همه دنيا را،
با يك بوسه عوض ميكنم!
گاهي بايد،
خيالاتي زنده ماند!
و در واقعيت مُرد!
منرا از اينجا ببر
منرا ببر...
بطرفِ آزادي رهايم كن!
من دنيا را
بدون حصار ميخواهم!
من دنيا را
با بوسيدن دوست دارم!
من همه دارائيم را
با يك بغل فراموشي،
عوض ميكنم!
منرا از اينجا ببر...
اين ابركِ بي باران،
نفسگير شده است!
اين دلمردگيها،
قلبم را تاريك ميكنند!
من حسرتِ زندگي كردن دارم!
حتي يك روز،
يكساعت،
يكدقيقه!
حتي يك نفس!
منرا
در فراموشي يك آغوش
بميران...
حميد

I WANNA HEART YOUR HEART BEAT

I WILL BE AROUND

I TOTALLY MISS YOU

زندگي به شكل دو اسب...

درونياتم جملگي روياهاي نوستالژيك و عاشقانه ايست كه سبكِ عادي زندگي را از من دور ميكند! و ذهنِ روزمره ام،انعكاسي از درك دلتنگيهاست...درد سرزمينم...دردهاي بي درمان خود...آنچه كه سالهاست ديده ام و تكرار ميشوند و حوصله اي براي ادامه شان در من نمانده است...بيشتر از حوصله، قرارم رفته است...
هر بار پايم را در جاده ميگذارم چيزهائي را ميبينم كه گوئي از همه تنهائيهاي من، غم انگيزترند! غربتِ مسافران...كوچه و خيابانهاي گمنام و بي نشان كه زيرِ نور چراغ برق، منظره محوي از بودن را ترسيم ميكنند! دوره گردهائي كه در وسط راه، به داخل اتوبوسها  ميايند و براي فروش تخمه و لواشك و موز و هر زهرِ مارِ ديگري، ساعتها در بين جاده ها معطل ميمانند! آدمهائيكه خودشان را در نقطه 
مبهمِ زندگي جا گذاشته اند! و تقديرهاي متفاوتي كه اختلافِ سطح زيستن، ميانِ دو انسان را گاهي از زمين تا آسمان فاصله مياندازند!
من زندگي را نفي نميكنم...كلامِ من تنها، سياهي جلوه اي از زندگانيست...حرفِ من فاصله دورِ آدمهاست...درد من، درد توست...جدا از اين نبوده ام...اين دو سروده ام را با اين پيش در آمد تقديم ميكنم...يكي عوالم روياگونه دروني منست و آن ديگري نفرتِ نگاهم كه كاري جز تحمل ندارد...

افسانه ها براي من، شبيه داستانهاي كودكي گنگند...پيكر پوسيده ام را به هر كجا كشيده ام... به تمام بي پايانها كه آغازشان با ترديد و اما بودند...و من بهت روزگارم را در چمدانهاي مسافرتي، پنهان كردم...چند پُكِ تلخ سيگار، آدمهائيكه هستند، بوده اند، ميبينمشان و گم ميشوند...و صندليهاي  انتظار ترمينالهاي مسافربري، كه به اندازه تمامي سفرها، خاكِ كهنگي بر تن دارند...

زندگي شبيه اسبها

در پهنه اي عجيب!
دو اسب زندگي ميكردند
يكي سياه
ديگري سفيد!
اسب سفيد را بر پشتش
دو بالِ باز بود!
اسبِ سياه اما
به سرعتِ قدمهايش مينازيد!
روزيكه از آسمان
اسبِ سفيدِ بالدار
به زمين نشست،
اسبِ سياه،
در مرتعي سبز
چرا ميكرد!
در لحظه اي عجيب،
انعكاسي از عشق
در تمناي چشمهاي اسبِ سياه
نشست!
غافل از اينكه او
بالي نداشت!
هر دو،
با نگاهي از جنسِ يكديگر،
اما با تفاوت آسمان و زمين،
به همديگر خيره ماندند!
اسبِ سفيد از آسمان سرود!
اسبِ سياه از زمين گلايه كرد!
اسب سفيد نزديكتر آمد!
اسب سياه آه كشيد!
اسبِ سفيد بالهايش را
بر شانه اسبِ سياه
پهن كرد!
اسبِ سياه بازدمش را
شبيه يك بوسه،
به اسبِ سفيد سپرد!
در لحظه اي كه تبلورِ دلدادگي شد،
هر دو با يكديگر دويدند!
در فضائي عجيب،
زيرِ سمهايشان،
زندگي چرخيد!
تنهائي شكست خورد!
اما...
به رسمِ عادت،
اسب سفيد در ميانِ دويدن،
بالهايش را گشود!
و ناگهان
به هوا بلند شد!
و اسبِ سياه مبهوت ماند!
خاطره اي از عشق،
از چشمش چكيد!
اسبِ سفيد به زمين نشست!
اسبِ سياه گريست!
اسبِ سفيد با بالهايش ميدويد!
پاهايِ زمينيش،
قدرتي براي همواره دويدن
نداشتند!
اسبِ سياه با پاهايش ميدويد!
بالهاي آسمانيش،
باز نميشدند!
حادثه اي از عشق...
حسرتِ پرواز كردن،
اشكهاي نتوانستن!
در آخرين وداع،
اسبِ سفيد پَري از بالش را
به اسبِ سياه سپرد!
و اسبِ سياه موئي از يالش را
به او داد!
در نگاهِ اخرين،
اسبِ سفيد بالش را گشود
پَر كشيد
و اسبِ سياه تا آخرين نفس
چراگاه را دويد!
در انتهاي زمين!
بالاي پرتگاهِ كهكشان،
پَر سفيد را بر يالهايش
گذاشت!
چشمهايش را بست،
بجز عاشقي به چيزي نينديشيد!
پريد...
صداي ملكوتي فرشته اي،
بر بالاي جنازه اش!
نويدِ آوردنِ
دو بالِ گسترده برايش داشت!
بالها به وسعتِ جاودانگي،
باز بودند...


___________________


بغضِ من

مردي را ديدم،
بروي مچ دستش
با خالكوبي سياه
عشق را نوشته بود!
و چشمانش از شدت تزريق
گُر گرفته بود!
آه عشق...
و مسترابِ وسطِ راه!
روي كاشيهاي ديوارش،
يادگاري از يك ادم،
مورخه...
فلان ساعت!
و بوي تعفنِ زندگي،
روي سنگِ كثافتِ مستراح
ماسيده بود!
دو حب ترياك
التيامِ درد هاي چه كسي شد؟!
پرسه هاي عابران،
به كجا رسيد؟
روي ردِ پاها،
چه كسي بيهودگي را نوشت؟!
كجا كرور كرور آرزو،
در سينه زنداني ماند!
كجا تقدير را،
با تفاوت رقم زدند؟!
كجا كسي در سرما يخ زد!
تا ديگري در كنارِ آتشدان،
تسبيح بيندازد!
كجا شعر من به گِل نشست؟!
چه كسي گريه را يادم داد؟!
در اين بي خانگي،
اتاقكي دلباز نمانده!
خودم را نا تمام،
باقي گذاشته ام...

حميد

مبهوتم اي روزگار...در كناره تو ماتم برده است

تلی از ته سیگار...


هزار و نوزده كيلومتر راه...هفده ساعت در جاده...عذاب لحظه هايم كم نبودند كه بغضم را بي دوا اينهمه بكشانم و شكست خورده باز گردم؟!!!
زحمت گلايه نويسي را ديگر نميكشم...تحقير برايم كافيست...سكوت ميكنم...حميد

چمدانی بی شکل

جعبه یک دوربین

عکس یک بازیگر

جمعه های بی مشق

تلي از ته سيگار
دشنه اي زنگ زده
چشم گاوي در ديس
سفره اي پوسيده!
با حريق يادها همسفرم
وقتي دورم به تو نزديكترم

ش ه ی ا ر   ق ن ب ر ی

جاده به...

دوباره راه...دوباره جاده و سفر...انگار كه دلم دوباره همچون گذشته ها اضطراب رسيدن را دارد...انگار كه گوشه غريب آژانسهاي مسافرتي با آن ازدحام رفت و آمدش،چشمهايم را بروي اينهمه آدم خشك ميكند و پُكهاي مشوش سيگار...و مقصد در پشتِ شب به انتظار نشسته است...جاده را براي انتظارِ چشمها،بايد رفت...
اگر بازگشتي نبود به هر كسيكه درشتي كردم منرا با بديها ياد نكند و ديگر هيچ...

جاده به...

شب شد!
تاريكي، ممتد!
من بيتاب!
يا به يك بوسه خرابم كن!
يا براي عبورت
منرا اتش بزن!
التفاتي به زمين،
در اين ابركِ بي باران
نيست!
خشكست مسيرِ نگاهها!
يقيني از خدا،
چاره ساز نبود!
اين خيمه شب بازيها
منرا سرگرم نميكند!
از گريه ها لبريزم
پايِ برگشتن نيست!
در پشتِ روز،
بن بستِ شبانه بود!
منرا افسانه خوبيها،
به خواب نميبرد!
بيداري چشمهايم،
از دردِ ممتدِ روزست!
ديگر اعتمادي
به سخاوتِ زمين نيست!
آسمان هم بي دليلتر
بيزارم از چنين زيستني!
به اندازه صد سال،
حسِ نيستي
در عين بودن را
احساس كرده ام!
شراب هم
دردي داشت
به قدِ همه گريه هايم!
ديگر از انديشه
دليل،آدم،اجتماع
ديگر از اين بازجوئي زمانه
بتنگ امده ام!
تهِ كفشم
از فرسايش تنهائي
چاك خورده است!
نفيرِ نفرتهايم
شب شكن نشدند!
ديگر از اين عجوزه رنگارنگ
دنياي هزار داماد،
جلوهِ خوبي در چشمانم نيست!
خوبي را تا حدِ مرگ
شكنجه دادند!
خوبي ترسيد از آدمها
رفت از روزگارشان!
مرا به فراموشي دچار كن!
دلتنگم...
دوباره همه مسير را
متفكرانه قدم زدم!
خودم را ديدم!
از پشتِ بن بستهاي روز
تا امتدادِ دلتنگيهاي شب
فقط خودم را ديدم!
كه بر ايوانِ هيچ
ايستاده بود!
كنارِ حسرتيكه
هميشه با من بود!
من بودم!
بدون ذره اي ترحم!
خدا...
حس غم انگيزِ بي جوابيهايم شد!
از صداي من،
جز بغضي گلوگير
بيرون نميزند!
تنگناهايم،
عذابِ لحظه هاست!
اميدي به اين افقِ دلگير
نمانده است!
شب آماده شكارِ قناريهاست!
منظره را بايد
در روياها ديد
گريست!
با حسرت چشمها را بست!
زيرِ لب زمزمه كنان!
پس كجاست معجزه روز!
در شبزدگي جان سپردن
هراسناكست!
اين دردها بي درمانند!
منرا به جادوي آغوشت ببر!
به خوابِ فراموشيها!
كه مخدري كارسازتر از
يك بوسه نيست!
مسافرِ خسته
از عمقِ شب ميرسد
نگاهت را
به جاده بينداز...

حميد

ستاره ها را صدا بزن دلم گرفته

من از شب دلتنگي آمده ام

در يك گوشه...

سي و سه سال مثلِ چرخدنده هاي فرسوده يك ساعت شماطه دار بدور خودم چرخيدم...حاصل، يك اتاق تنهائي، كوله پشتي سنگيني از خاطره،و بهت چشماني خيس و غمزده بود...كاش كه گورِ اين چرخدنده ها، يك درياچه پُر از مرغابي باشد...
اين سروده تنهائيم را به توئيكه از گوشه ها به دورها خيره ميشوي تقديم ميكنم...

در يك گوشه


با خود
با درختان كاج
با صداي شب
عمق حسرت آورِ زندگي
با پُك تلخِ يك سيگار
رويائي كه
فراتر از اين ديوارهاست!
خلوت كرده ام...
صداي جاري شدنِ خورشيد!
بارشِ  شهاب سنگهاي دور!
كهكشاني از يك آدم!
تنهائي
وسطِ اينهمه سياره!
ستاره
آدم
...
با خود
خلوت كرده ام...
مثل هميشه
مثل گذشته!
مثل هنوز
در خودم جاري گشته ام!
مثلِ اشكها
مثلِ دردها
مثلِ هيچ...
در يخ زدگيِ پنجره ها،
نگاهم به كوچه افتاد!
ماتم برد!
روياها مثل شبپره ها،
زيرِ نورِ چراغ برق
ميچرخند!
اشكم را پاك ميكنم
بغض اما ماندنيست!
 آتشِ فندك،
گوشه تاريكِ اتاق را
روشن كرد
دودِ سفيد و خاكستري،
دورم پيچيد!
نشستم
به عكس روبرويم خيره!
دوباره چشمم را در خيال
بستم!
فاصله دورم را از زندگي
ديدم!
هر روز،دورتر...
شك كردم!
آيا زنده ام!
پس چگونه...
به كدام جهت!
دوباره در كنارِ پنجره،
شبپره ها به دور چراغ برق
چرخش روياها!
دوباره ديدمشان!
شهر خوشبختي،
شهريكه در وسطِ نور يك چراغ برق
جاريست...
شبپره ها تا مرگشان،
عاشقانه ميچرخند!
در گوشه ديگر...
دوباره مي ايستم!
اتاقهاي خالي...
صداي نفسهاي سكوت!
دود خاكستري
بويِ تلخِ الكل
و من
خمارِ يك جرعه از تو
نشسته ام!
مثلِ كاجها...
كلاغها
اشكها
خواهشها
شبها
كتابچه شعرهايم
نگاهم
مثل وجودم
تنها...
دلگرفته تر از
اين سكوتِ هميشگي!
دوباره چشمم را در خيال
بستم!
رويا
منظره
تنهائي
باد
بوي چوب سوخته
نفسهاي تنگم
آه...

حميد

آدمك برفي...

برودتِ وجودم، به دهانم رسيد و گفت كه هوا سردست...منهم جز اين كلماتِ پراكنده، هيزمي براي آتشدانِ شبم ندارم!من همه گريه هايم را در چمداني ريختم!
و خنده هائي را كه نبودند، به جستجو سفر كردم...آدم برفيها، قصه فراواني تنهائيها هستند...سروده آدمك برفيم براي توئي كه آدم برفيها را دوست داري...


آدمك برفي

سردُ تنها و فرو نشسته در برفها!
شالِ گردنِ بافتنيش را،
دور دهانش انداخت!
بغضِ آدمك برفي
يخ زده بود!
و چشمهايش،
معصومانه ترين بهار را
نا اميدانه جستجو ميكرد!
شبها جملگي،
زمزمه سوز با تنِ برفيش شده بود!
و دگمه هاي لباسش،
يكي در ميان افتاده بر زمين!
كلاه پشميِ آبي،
حجمِ يخ زده سرش را
داغ ميكرد!
و زيرِ نورِ چراغ برق
صورتكِ ادمك برفي،
خنده اي كودنانه بر دهانش داشت!
لبخنديكه كودكان را به شادي وا ميداشت!
كسي غمِ بي نهايتِ آدم برفي را نميفهميد!
كسي حتي براي سرماي دستانش،
هيمه اي روشن نميكرد!
همگي،
از پشتِ شيشه هاي گرمِ كلبه ها،
كنارِ شومينه هاي پُر از عطرِ چاي
نگاهش ميكردند!
كسي يَاس ممتدِ آدمك برفي را نميدانست!
كسي حتي نينديشيده بود
كه آدمك برفيها هم
يخ ميكنند!
لبخندشان از روي رضايت نيست!
اجبار به لبخندشان كرده اند!
آدمك برفي،
در نافهمي اطرافش
يخ زده بود!
كلاغها
چشمانش را كور كرده بودند!
و بچه هاي خانه هاي مجاور،
بر كمرش لگد ميزدند!
آدم برفي زيرِ هجوم نا فهمِ اطرافش،
در فريادِ بي صدايش يخ زده بود!
و مردمان،
بيمِ آن داشتند كه با پايانِ فصلِ سرد
آدمك برفي ناپديد ميشود
ميميرد!
اما آدمك برفي خوب ميدانست
زمستان، پايانِ كار او نميشود!
او در بهار جاري خواهد شد!
و يخهاي منقبض شده اش
و آن سرمايِ اندوهگينش
به نهرها،بركه ها،آبگيرها
به كنارِ ماهيها
خواهد رسيد!
و هيچ كسي هنوز اينرا ندانسته است،
كه زمستان شروعِ حياتِ آدمك برفيها نيست!
آنها در بهار زندگاني ميكنند...
آنها همه قطراتِ زلال و آزادگونه آبهايند!
آنها كرور كرود
در آب درياچه ها
زيست ميكنند!

حميد

اين صورتِ مضحك، همه درهاي منست!

فردا ترانه هاي رسيدنهاست...به خوشرنگترين طلوع

حجم سرد زمستان...

پرسه اي در اين روز تعطيل زمستاني در حوالي مناظر بكرِ افجه در منطقه لواسانات، موجب اين خرده كلمات كه اين سروده برفيم را تكميل كردند، شد...در هوائي كه مطلوب بود جاي تو خالي...اين سروده زمستاني و برفيم را به توئي كه زمستان را در چشم اندازها ديده اي تقديم ميكنم...

حجم سرد زمستان

من از سفيدي برف،
من از ابهت كوه،
من از رد پاهاي گنگ،
من از وسعت خيال انگيز سكوت،
من از زمستان ميگويم!
من از نجواي زمستاني رودخانه
با يخها سخن ميگويم!
من از كوچه باغهاي سردِ
آدمهاي گمشده
زمستانهاي تنهائي
بن بستهاي پر از اقاقيا
من از رد پاي چشمم
بروي منظره سخن ميگويم!
من از حجم سرد زمستان،
كه شقايقها اسير برفند،
من از سنگيني تنهائي
كه مسير كوچه باغ را،
تنها ميپيمايد،
من از انزواي برفيم ميگويم!
من از خوشبختي آدم برفيها،
من از غم عابران نا معلوم!
من از انگشتانم،
كه با آتش سيگار گرم ميشوند،
من از زمستان ميگويم!
من از غمِ درياچه
كه در زير برفها،
يخ بسته بود
من از تمامي اندوهي كه با من بود!
من از نگاه سگهاي ولگرد،
من از پرسه هاي سگ مانند،
من از دلم ميگويم!
من از تاريكي روز،
از روشنائي رويا،
از حجم سفيد و خاكستري ذهنم،
من از رد پاهاي يخ زده
ميان كوچه باغ غريبي،
من از اشكي كه پائين نيفتاد،
من از تمامي غمها كه منقبض بودند!
من از صداي قدمهايم بروي برفها
من از خرد شدن سكوت در رد پاها
من از پيمودن خاليها!
من از زمستانِ گوشه نشين دلم ميگويم!
از تمامي ادمهاي جفت جفت
از همه دستهاي آشنا به عشق
از همه بوسه هاي داغ جنگل
از همه ادمها،
من از انزواي تلخ قدمهايم
بروي زمستان ميگويم
من از دلم ميگويم
كه دلداده است

حميد

 

براي ديدن تصاويري كه از افجه انداخته ام، بروي جملاتشان كليك كن

تصويري از كناره جاده

تصويري از خود جاده

تصويري از درياچه سد لتيان بزير برفها

تصويري از كوهستان مجاور سد لتيان

تصويري از برف پاكيزه

رد پاهائي گنگ

It Is A Dream

Touch Me Now

كسي را ديدم...

ابرها را با چوب دستي ميزدند!غافل از اين كه اين ابرها باران ندارند...خشكست مزرعه...

كسي را ديدم

كسي را ديدم كه هيچ نداشت!
ميخواست بميرد!
كسي را ديدم كه همه چيز داشت!
ميخواست بماند!
چرا من نميدانم؟!
چرا!
كسي را ديدم كه ميخنديد!
با او بيخودانه خنديدم!
كسي را ديدم كه ميگريست!
بي اختيار برايش گريستم!
چرا من نميدانم؟!
چرا!
كسي را ديدم كه آب ميكوبيد!
كسي را ديدم كه برف ميروبيد!
كسي را ديدم كه رويا ميبافت!
كسي را ديدم كه بدنبال خودش ميگشت!
چرا من نميدانم؟!
چرا!
كسي را ديدم كه تنهائي را دوست نداشت!
كسي را ديدم كه با خودش حرف ميزد!
كسي را ديدم كه دنبالِ پاهايش ميگشت!
چرا من نميدانم؟!
چرا!
كسي را ديدم كه در فحشهايش،
بدنبال يك ذره مهرباني ميگشت!
كسي را ديدم كه در نفرتهايش،
يك دنيا عشق زندگي ميكرد!
چرا من نميدانم؟!
چرا!
كسي را ديدم كه مست كرده بود!
كسي را ديدم كه يخ كرده بود!
كسي را ديدم كه دق كرده بود!
كسي را ديدم كه بغض كرده بود!
چرا من نميدانم؟!
چرا!
كسي را ديدم كه دستانش پينه بسته بود!
كسي را ديدم كه چشمانش پُف كرده بود!
كسي را ديدم كه كمرش خميده بود!
كسي را ديدم كه پشتش شكسته بود!
چرا من نميدانم؟! چرا!
كسي را ديدم كه خواب نداشت!
كسي را ديدم كه نان نداشت!
كسي را ديدم كه نا نداشت!
چرا من نميدانم؟!
چرا!
كسي را ديدم كه يك جفت ياكريم داشت!
كسي را ديدم كه براي قمريها نان مي ريخت!
كسي را ديدم كه روي تنش مينوشت!
كسي را ديدم كه سُرنگ ميزد!
چرا من نميدانم؟!
چرا!
كسي را ديدم كه رگ نداشت!
كسي را ديدم كه خونش رفته بود!
كسي را ديدم...چه كسي بود!
كسي را ديدم كه ظالمانه ميخنديد!
كسي را ديدم كه بيخودانه ميزد!
كسي را ديدم كه بي اختيار ميخورد!
چرا من نميدانم؟!
چرا!
كسي را ديدم كه به من زُل زده بود!
كسي را ديدم كه به ديوار تف مي انداخت!
كسي را ديدم كه دلتنگ نشسته بود!
كسي را ديدم كه با آشغالها بازي ميكرد!
كسي را ديدم كه پروانه ها را ميكشت!
كسي را ديدم كه براي قناريها اشك ميريخت!
كسي را ديدم كه با آتش سيگار،
 روي تنش يادگاري ميگذاشت!
كسي را ديدم كه دلش زندانيش كرده بود!
كسي را ديدم كه خودش زندانبانش شده بود!
كسي را ديدم...چه كسي بود!
كسي را ديدم كه براي خنده هايش،
زار زار گريه ميكرد!
كسي را ديدم كه به گريه هايش ميخنديد!
كسي را ديدم كه فقط راه ميرفت
نفس ميكشيد!
اما خودش هم كسي را مثل خود نديده بود!
چرا من نميدانم؟!
چرا!

حمید

مزرعه دزديني نيست...فردا ميلاد بهاره

زحمت كشان خوش باوران در خوابند!

منو صدا بزن...صدا

خيابانها دلتنگ...

من از دلتنگي خانگي مينويسم، خيابانها پر از دلتنگيست...انگار كه تا ابديت مسخ خواهيم ماند!
در مسير راهم، دو خانم سالدار را سوار كردم، تا چهار راه بعدي يكيشان گريه ميكرد و صلوات ميفرستاد!آنيكي هم براي جواني و روزگارم دعا ميكرد! ميگفت: در اين زمانه خرما را هم بيجهت دهان آدم نميگذارند! توي دلم گفتم: چه كرده ايد با مردم كه كوچكترين محبت آنقدر بنظرشان ميايد كه سرتا پاي آدم را با دعا قاب ميگيرند! روزي اين خيابانها پر از مردانگي بود! چه شد كه كمترين خوبيها امروز ناياب بنظر ميايد! كجا اينهمه كنار خيابانها از كوچك گرفته تا بزرگش دنبال فاحشه گري معطل بودند! كجا دستي اگر دستي را ميگرفت براي منظوري بود! كجا اينهمه آدم بود اما بيگانه تر از هميشه تنفس ميكرد! كجا پيرمردها مي ايستادند كه جوانها بنشينند! از بس كه بيتفاوت بوديم،همه گمان ميبرند كه همگي بي تفاوتند! اما نه...هركس كه همنوعش را مثل خانواده اش ببيند نميتواند در مقابل بيچارگي و استيصال او سكوت كند! هر كس ديگران را مثل خودش ببيند،به وقت نياز دستگير هم ميشود...وگرنه تفاوت آدمها با حيوانات فقط در تكلم كردن نيست..چه بسا حيوانات براي جانِ گله از جان خود ميگذرند اما آدمها براي منفعت خود،نام آدميت را به گند ميكشند...كوچكترين محبتي به همنوع، عين محبتست به خود...تو اگر معني انسانيت را بداني، بجاي هزار ركعت بي خاصيت و عمل،دست يك بيچاره را ميگيري كه رضاي خدا اگر وجود داشته باشد، در رضاي خلق اوست....افسوس كه دلم تنگ و چشمم پر از نامردميهاست...وگرنه گاهي سكوت بهتر از هر گلايه اي اثر دارد...حيف كه دل، سكوت را طاقت نمياورد...و دلتنگي فقط در خانه ها نيست...خيابانها پر از دلتنگيهاست...

زير تابش خورشيد
يا كه  در ظلمتِ ترديد!
همنفس با آتش يك سيگار
يا  كه محوِ تماشاي ديوار!
در انديشه فردا
يا كه بيخيالِ هر خيال!
محوِ خاطره بودن
يا كه فراموشي اوقات!
هم گريه با يك ساز
يا كه در حسرتِ پرواز!
در وقتِ هر طلوع
يا كه پُشتِ هر غروب!
زير همه علامتهاي ممنوع!
دلتنگ ميشوم
با يادِ هر شروع!

حميد

رُز برفي...

در اين تاريكي ممتد چه مانده برايم بجز رويا! اين سروده ام را بمناسبت ميلاد عيسي مسيح در زمستان جاري ميكنم...

رُز برفي...
در سرزمينهائي دورتر از اين حوالي!
كه به اندازه ژرفايِ درونِ هر آدمي
خيال انگيزند!
در زيرِ برفي كه زير نورِ چراغ برق
باريدن گرفته است،
از پشت شيشه هاي بخار كرده يك كلبه!
كه از انعكاس نورش
ابعادي از اين شبِ سرد،
 روشن شده است
گلداني از گلهاي رُز
به روي نيمكت چوبيِ كلبه
عطرِ سرخي را در زمستان
به هواي خانه سپرده است!
و يك مرد و يك زن
روبروي همديگر
چشم در چشم!
زُل زده اند...
و دستانشان حاميِ چشمانشان شده است!
دست در دست همديگر
به انتظارِ صداي سورتمهِ برفي!
كه شبِ زمستاني را
با زمزمه زنگوله هايش
بپيمايد!
و دقايقي نه چندان دور
و عاشقانه
سورتمه بروي برفها سُر ميخورد
و پيرمردي دربِ كلبه را مينوازد!
و آن مرد و زن خوشحال،
رو در روي پيرمرد
هداياي زمستانيشان را با چشمانيكه
از شادي خيس شده است
ميگيرند!
و شاخه رُزي را
به دستانِ پيرمرد ميدهند
و سورتمه ميرود تا همه خانه هاي شهر
تا هر جا كلبه اي
و كودكي
چشم انتظار اوست،
برق شادي را
مهمانِ قلبشان كند
حميد

به حق نام مقدس عيسي مسيح،روزگارتان به از اين باد

يا عيسي مسيح پسر خلف خداوند يا عيسي مسيح پاكيزه

شب ميلاد مسيح مبارك باد حاجتتان در اين شبها بر آورده باد

به اميد روزگاراني خوش براي ما به اميد آزادي

بادبادکها...

براي توئيكه بادبادكها را دوست داري...

بادبادكها...

وسطِ آبي آسمان
روي بالِ بادي كه ميوزد
تنِ حصيري بادبادكها
خودش را بدستِ باد سپرده است!
بادبادكها هم عالمي دارند
آن بالاها دور از خيال من
تو
سبك ميپرند!
بادبادكها آن بالا
با اشكاليكه آدمها با همه رويايشان
بر انها كشيده اند!
دور از گريه ها،غصه ها،دردها
سبك ميپرند!
آن بالا نزديكتر به خدائيكه
از زمين دورتر شده است!
تنِ حصيريشان را
به نوازش بادها سپرده اند!
و از رقصِ پُر كشاكش آنها
كودكانِ تنهاي روي زمين
لب را به خنده وا ميكنند
و نخِ اتصالشان را
به رويا
سفت ميچسبند!
كه مسير بادبادك
در اختيارشان باشد!
اما
بادبادكها حتي
از قلب صادقانه كودكها هم رهاترند!
و در لحظه اي
اتصالشان
...
نه، بادبادكها هميشه در دست بچه ها
ميمانند!
حتي اگر دلشان بتنگ بيايد
از دستِ كوچكِ بچه ها جدا نميشوند!
بادبادكها ،همه روياهاي دورِ آدمها هستند
آدمي اگر نبود
رويائي نبود
بادبادكي نبود!
بادبادكها برميگردند!
به قلبِ كوچك بچه ها
تا دوباره در بعدالظهري دلتنگ
با نخي كه اتصال آنها
به دنياي بچه هاست
به هوا بروند
دور از غصه ها،دردها،اشكها
بادبادكها هم عالمي دارند...
حميد

شبا...

اين سروده ام را به جاده سپردم ببرد تا خانه...همانجا كه شمشادهايش پُشتِ ميله ها اسيرند...

شبا
من شبا خوابِ سقفُ ميبينم
من شبا خوابِ زندان ميبينم
من شبا تو بيداريام خواب ميبينم
من توي خوابام بيداري ميبينم
من توي فاصله هام دوتا دست ميبينم
من توي جاده يه راه ميبينم!
من توُ خودم يه مرد ميبينم
تو قلبش يه پنجرست!
تو پنجرش دو تا كاجه!
رو كاجاش يه قُمري
آواز ميخونه
تو آوازش پُره درده
توُ دردش يه صداست
توُ صداش يه زمزمست
توُ زمزش يه سواله!
توُ سوالش دو تا چشم
توُ چشماش يه آسمون
توُ آسمونش پُره دلتنگي
توُ دلتنگياش يه عطره
توُ عطرش يه ياده
توُ يادش يه بُغضه
توُ بغضش يه صداست
كه انگار
دلكنده از همه
داره ميميره
اما تورو ميخواد
صدام كن
منو صدا كن!
من شبا خوابِ سقف ميبينم!
من شبا...
تورو ميبينم
حميد