پروازِ بسته...
با تركهِ غرور، شبِ پُر تمناي نيازم را سركوب ميكنم! آتشدان قلبم از هيزمهاي بي وفائي گرم نشد...قلبِ كوچك من هنوز هم در تمامي سياهيهايش، روشن ميتپد! منظره، جلوه گاهي از خواستنهاست...منظره يعني وجود داشتن! منظره يعني انتظار كشيدن...منظره يعني به آخرين نشانه رسيدن...و مقصود را در بغل گرفتن...خيالِ مشوشِ اين بيداريها، ذهنم را تسخير كرده است...در عبور نا برابر ايام، من پوچ مانده ام...نگاهم خيره بر سنگفرشهاي آرزوست...من نگاه آن كودك شش ساله را ادراك ميكنم كه در مقابل درب خانه به چشمانم زل زده بود...خودم را در تجسمي از صورت او ديدم...چه بيخودانه بود...اين سروده ام را به روحِ اين رودخانه تزريق ميكنم...
پروازِ بسته
فصلِ جفت گيري پروانه ها تماشائيست
رهائي نمرده است
روحش را به تمامي تنهائيها داد!
در گذار از تماشاي يك كفش دوزك
به خود رسيده ام!
من بالهاي خسته كفش دوزك را
در پروازي كوتاه،ديدم
نا پريده بر زمين نشست!
چه بيخودانه بود،
عبورِ بي بازگشتِ كوديكهايم
و آنهمه اشتياقِ بازي كردن
در بازي بي ترحم زمانه شكست خورد!
مسيرِ چشمها در اختيار ادمها نيست!
چشمها تا قله هاي رفيعِ خواستن،
بالا ميروند!
چشمها بر اندام شهوت آور يك خواسته،
خشك ميشوند!
كلاغها، اين زاغهاي فراق
بر فراز آسمانهاي خالي چشمم
تحرك دارند!
من ژرفاي تنهائي را،
در خلسه هاي خود درك كرده ام!
من دركِ تمامي دلتنگيها را
در همه ذراتِ شكست فهميده ام!
با نگاهِ يك سگ آشنا هستم !
و از نيازِ يك گربه به لاشه اي واقف
باران كه ميبارد،
گودالهاي آب با رويا پيوند ميخورند!
بركه اي به اندازه يك چاله،
و زندگي همين سرابهاست!
چاله را بركه ديدن!
و بركه ها را نديدن!
افسوس...
مگر يك مورچه كوچك،
چه اندازه دنيا را اشغال ميكند!
بگذار زندگي كنم!
بگذار زندگي كنيم...
گلدانِ كوچكِ سفالي،
از دستهاي خالي من آب ميخورد...
در نجواي هميشگي من با ديوارها،
خنده شكست ميخورد!
شب ميرسد...
بسترِ خالي يك رويا آتش ميگيرد!
پَرت ميشوم...
معلق ميمانم!
گريه ميكنم...
نور ميبينم!
وسوسه غوغا ميكند
سيل ميايد!
منرا ميبرد...
صداي يك زمزمه...
رهائي كدام سمت است؟!
صداي يك بوسه!
آغوش تو كجاست؟!
صداي شره هاي آب...
گنگ مانده ام!
دستم را بگير...
در هر قدم افتاده ام!
بوداي پاك،
در تفكر نشسته است!
رودِ گَنگ تمام نخواهد شد!
مرا باور كن
من ماهيِ تبعيدي بركه آزادي هستمحمید












































