فيگورِ زندگي از پشت يك عينك و از پسِ يك كلاه به شكل ديگري در ميايد! انگار كه با دريچه اي بر روي چشمانت اطراف را مينگري...و فاصله چشمان تو با ديدنها كمي دورتر ميشود...انگار كه ميتواني اشكهايت را در پشت عينك تاريك، از هر آنكس كه ميبيني مخفي كني...كسي در اين برزخ گنگ، شريكم نماند...انعكاس نگاه من تنهاست...از گوشه خنده هاي تلخ من، حسرتها پائين ميريزند! تلخي تمامي نشدنها از گوشه چشمم به سردي ميچكد...و من در گوشه خيابان و يا در هرجائيكه قدم ميزنم، نفسم را بالا ميكشم و نگاهِ پر نيازم را هر چه طبيعيتر جلوه ميدهم...مبادا كسي بداند...مبادا...
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد...ابليس پيروز مست...
گريه ها كه مداوم باشند، چشمها هميشه مرطوب و خيس خواهد ديد...تو به اشكهايت عادت خواهي كرد...درست همانند عادتي كه به اينگونه زندگي كرده اي...هر نا هنجاري در تداوم داشتنش به عادت بدل خواهد شد...و شايد براي همين باشد كه كرمها از لاشه ها تغذيه ميكنند و هرگز اين عادت از سرشان نخواهد افتاد زيرا حياتِ آنها در چنين عادتهائيست! چرخه هاي حياتي زندگي، براي هر كسي به شكلي به جريان ميفتند! عقابها بر فراز كوهها فرمانروائي ميكنند و گنجشكها هميشه زيرِ پنجه هاي برنده قرقيها تكه تكه ميشوند! و كسي راز بلنداي پرواز يك سيمرغ را نخواهد دانست...كجا يك ياكريم، به خصلتِ پلنگ در ميايد؟! كجا كسيكه خون ميخورد با آن قناري دانه خوار برابر ميشود؟! عدالت در كجا بر قرار بوده است؟!!! قانون جنگل و طبيعت در ميان آدمها سالهاست كه تداوم دارد...زيردستها در اين چرخه حياتي، حكم شكار را دارند! و زورمندان همواره براي تداومشان از اين شكارگاه لذتها برده اند...يوزپلنگ اگر ميدرد، به اندازه شكمش به اين جنايت دست ميزند اما آدمها گاهي براي بيشتر بودن همديگر را پاره پاره ميكنند...قصه و افسانه اشرف مخلوقات بودن، تنها بدرد ذهنهاي ساده لوحانه ميخورد...بشر، بشرست...با ليخند يا بدون آن...با زور و يا بدون آن...در آزادي و يا در حسرت آن...خلق و خوي انسانيت جز اين بر نميتابد! بايد كه تفاوت ها وجود داشته باشد...بايد كه عده اي همواره قصه دردها باشند! تا آن جمع ديگر، بر كاخها و برجها فرمانروائي كنند...همگي در انتها محكوم به سرنوشتي مختومه خواهيم بود! و مرگ پاياني بر تمامي اين رنگهاست...و آنكسي كه حرمت انسانيت را پايمال كرده باشد، در منتهي عليه همه خاطره ها، به بدنامي ياد خواهد شد...باشد كه خدايان بر اين كرده ها، ميزاني قرار دهند! و واي به سر انجاميكه برايش هيچ ميزان و ترازوئي وجود نداشته باشد و زجرِ بيچارگان با ظلم بيدادگران به مساوات و قانونِ زندگي تعبير شود...نميدانم...
هوايِ ناخوشِ بي فردائي منرا مي آزارد! زندگي گاهي بر همين منوال تداوم پيدا ميكند! قصه سرنوشتهائي را شنيده ام كه تا پايانشان بجز اندوه و شكست چيزي نبوده است! من گاهي خيال ميكردم كه از پسِ تمامي شكستهايم به روزگارانِ خوش خواهم رسيد! گاهي مي انديشيدم كه صبر كردن علاج بسياري از نا شدنها خواهد بود! اينروزها بجز تحمل و صبر كردن كاري از دستم بر نميايد اما آن خوشبينيهاي گذشته را از دست داده ام...من براي هيچ صبر كرده ام...خودم را در اين چرخه نا برابر به اندازه يك طعمه حقير ميبينم كه حتي دندانگير كسي نميشود...من روياهايم را در گذشته جا گذاشته ام... و آغوش پر گرماي عشقم را كه تا آخرين لحظه هاي تنفس، بر روحم چنگ ميزند و منرا مي آزارد! در كدام آغوشِ پر شهوت خوابيده اي؟!!! افسوس...
تراژدي يك گلاس فراموشي، داستان همه مخمورهاي شبانه همچون منست...به آتش اين سيگارها و گاهي به افيونِ ميگساري، شب و روز را بر باد خاطره ميسپارم...اما...اما فراموشي كاري محال بنظر ميايد...حتي در همه مستيهايم، هوشيارانه بياد آورده ام...و اين دردِ احساساتي بودن، گريبانم را رها نميكند...گنجشك، عقاب نميشود! حتي اگر ژستِ خشمگيني بگيرد! منهم ديگري نميشوم! حتي اگر با هزار تلقين خودم را به شكل ديگري در بياورم! براي رقصيدن انگشتان بر كليدهاي سياه و سفيد يك پيانو، بايد كه دردي بالاي دردها و احساساتي فراتر از احساساتِ عادي و روزمره داشت...براي نقاشي كردن بايد كه دريچه اي ديگر از نگاه كردن را دارا بود...براي عكاسي، بايد كه چشمان تو ديافراگم خاصي از ديدن شده باشد...براي نوشتن، براي سرودن، بايد كه متحمل همه شكستها شده بود...بايد كه از حسرتها لبريز بود...بايد كه از قواعد معمول فاصله داشت وگرنه حرمت واژه ها حرام ميشوند...و دردِ همه بعد الظهرهاي خالي و شبهاي پر گريه و روزهاي بي بهانه هنوز در دلم غوغا ميكند...چشمهايم را كه ميبندم، اشباحِ معلقِ همخوابگي به سراغم ميايند! و من دلم ميخواهد كه در آغوششان بميرم...در لذتِ يك آغوش عريان در خوابهايم تمام بشوم! كه بيداري سراسر عذابست...هميشه در ابتداي همه جاده ها، تو در گير احساساتِ متفاوتي بوده اي...اما هر چقدر كه از عمر تو ميگذرد، به پوچي دقايق و عمر بيشتر اگاه ميشوي! لحظه هائي براي تو خواهند رسيد كه ديگر معيارهاي گذشته برايت بهائي نخواند داشت! از بس تناقضات ديده اي، براي تو همه چيز كاووس گونه به جلو خواهد رفت...وقتيكه اتصال تو با تمامي آنچه در گذشته برايت بهائي داشت گسسته ميشود، تو به دنياي ديگري وارد ميشوي...و شايد همچون من همه دانسته هايت را به كنار بگذاري و به يك آغوش پُر از فراموشي بينديشي...به بوسه هاي آتشين شهوت بار كه قانون دنيا را براي تو تغيير ميدهند! به اندام معشوقه اي كه با چشمهاي جادوئيش ترا تسخير ميكند...به لذت دمادمِ بوسيدن...آه كه چقدر يك زن عزيز و دوست داشتنيست...چقدر ميشود كه در وجود يك زن آرام گرفت...اگرچه وفائي در كار اين موجود نيست اما يك زن اوج تمامي روياهاست...و من جاي خالي اين موجود دوست داشتني را بيشتر از هميشه احساس ميكنم...
وقتيكه نميشود تغيير داد، بايد كه قدرت فراموش كردن را بدست اورد! اما براي من فراموش كردن احساستم، فراموشي تمامي حياتِ منست...مرد خيالاتي و غمگين درون من، هنوز كنار شاليزارهاي شمال قدم ميزند! به صداي جادوئي التون جان گوش ميدهد و اشك ميريزد و در تصوراتش با رويائيترين دخترِ باران عشق بازي ميكند! خلسه چه چيز خوبيست...گريه چقدر ارام ميكند! درد گاهي لذت مرگ را به ادم ميچشاند! مرگ چقدر لذت اورست وقتيكه همه دردت را جا ميگذاري و به دنياي جاودانه و پيش از تولدت باز ميگردي...با دختر روياهايت ازدواج ميكني و بجاي راه رفتن، پر ميكشي و ديگر كسي ترا مجبور به تكرار و عبادت و جان كندن نميكند...اتاقم بوي تند نيكوتين ميدهد و خاطرم ياد آور همه لبخندهاي عاشقانه و دروغينيست كه ذره ذره مرا كشتند...در مهماني قلم و زير سيگار و چشمانِ حسرتمند من، مردي در انزواي هميشگيش بيقرار نشسته است...من هنوز خوابِ قدم زدن ميبينم! روياي عاشقي...به افتخار پدر داماد كف مرتبي بزنيد! پدر داماد مرده است! به افتخار داماد هورا بكشيد! داماد از هجله فرار كرده است! به افتخار خودتان دستي بزنيد! كسي اينجا نيست! پس بسلامتي پوچي صلوات بفرستيد...

باران ترنمهايش را برد!
سرما در پوست و استخوان
جاريست...
اين نفسهاي سرزنش گر،
به طلوع فردا نميرسند!
خيالِ خوشبختي در خاطرم نميگنجد!
پنجره را باز كن،
عشق خيالِ ماندن ندارد!
دستانِ من از سكوت تو خاليترند!
پرستو دلگير پر كشيد!
بالهاي سياهش را برهم زد
براي نماندن، زودتر پريد!
سمفوني اين ترانه منرا خيالاتي ميكند!
خودم را كنار شاليها جا گذاشتم!
باران كه ميباريد، من ميگريستم
پنجره را باز كن
من همه عمرم را خواب ديده ام!

حميد

ELTON JOHN

التون جان، مرد جادوئي عشق التون جان، همه عشقهاي ممنوع
التون جان،جادوگر پيانو جادوي خلسه

من دلم گرفته است...آغوش تو كجاست!