کافه ها بی لبخند...

همه هياهوي صبح در شب تمام ميشود...انهمه ادم كه از سر و كول هم براي در اوردن يك لقمه نان بيش و كم بالا و پائين ميروند و گاهي يقه همرا سفت و شل ميگيرند مثل مارها به سوراخشان ميچپند تا بلكه خدا نفسي بكشد و از شر خلايقش كه دنيا را شلوغتر از قبل كرده اند كمي اسوده تر باشد...

عجيب است كه اين اشرف مخلوقات مريضيهايش هم بر حيوانات ارجعيت دارد...و مثل او هيچ حيواني دچار ماليخوليا و الزايمر و افسردگي نميشود...زيرا حيوانات با همه زير دستي خود نسبت به ادمها هنوز بهتر و طبيعيتر زيست ميكنند و دچار قانون زدگيهاي من در اوردي ادمها نميشوند...لا اقل خداوند انها را به حساب و كتاب نميكشد و يقه شان را براي كرده هايشان نميگيرد...

عجيب است كه ادم اينروزها به همه چيز شك ميكند و انگار برايش بهشت و جهنم خدا هم فرقي ندارد...وانگهي دنياي به اين شلوغي كه اتمسفرش پاره است و گرمايش ادم را به گه خوردن مياندازد دست كمي از جهنم ندارد...البته جهنم هم طبقاتي دارد كه از اقبال بد در ان قسمتهاي نفسگيرش ساكن شده ايم!!!

اين كولرهاي ابي زور ميزنند شايد كمي هواي اتاق را خنك كنند وانگهي قصه درد ما انقدرها به كولرهاي ابي و پنكه هاي قراضه مربوط نميشود...اما وقتيكه مثل ديشب بدون اعلام قبلي اب كوچه دوباره قطع شد همين كولرهاي لكنته هم ازكار افتادند و انجا بود كه ارزو كردم ايكاش در طبقات بهتري از جهنم زندگي ميكردم...از انجا كه جان ادم مفت است و انقدرها بهائي ندارد پارسال درست چله تابستان مرتبا برقمان قطع ميشد و با بادبزنهاي دستي و كتابچه مشغول رفع داستان گرما ميشديم كه عجب كار احمقانه اي بود و امسال هم انگار اب جايگزين برق شده است...

هر دم از اين باغ گلي ميرسد

البته همه لذت و كيف قطعي اب و برق در همين فصل تابستان است...چون وقتي در زمستان برق ميرود انقدرها به جائي بر نميخورد اما وقتيكه وسط تابستان با وجود كولر و پنكه از همه سوراخهايت اب ميچكد و همان زمان برق هم ميرود بيشتر معني عذاب و لذت زندگي را با همه شوقت احساس ميكني!!!

حالا وسط تنهائي و كپك زدگي خودت گه گيجه ميگيري و زير لب ميخواني:

با گرما چه كنم

با دلتنگي چه كنم

يا رب!!!

و يا رب ميگويد كه ارام بمير دنياي من همينست...ناراحتي هر غلطي خواستي بكن و با بادبزن دستي محكم بر مغزت بكوب شايد بهتر بشود!!! شايد قصه جهنم خدا با همه شاخ و برگهايش بهتر از زندگي كردني باشد كه خواب و بيداريش همه كسالت اور و بيچارگيست...تنها تهمت زندگي بر ما چسبانيده شده است...شايد براي رفع گرما در جهان سوم بهترين پيشنهاد بردن سر زير شلنگ اب باشد اما وقتيكه اب قطع ميشود اين علاج كودنانه هم بي فايده ميماند...ادمهاي بي امكانات گاهي حسرت حيوانات را ميكشند كه چطور بي تعلق هر گوشه اي جاي خوابشان ميشود و هر جائي تفريحگاه بي دردسرشان كه دو ريال هم پول گراف برايش نميدهند!!!

هوس كنار دريا اگر بسرت بزند نگاهي به ته جيبت بينداز اگر ياراي رسيدن به اخر ماه را داشتي انوقت ميتواني به جاي صداي موجها بنشني و در جستجوگر گوگل هرچه تصوير از ساحل و درياست را با چشمهايت بخوري!!!

وانگهي از ما بهتران جاي منو تو پولهاي مفتشان را در بهترين تفريحگاهها خرج ميكنند و سلام مارا حتما به همه زيبائيهاي دنيا ميرسانند!!! ادم وقتيكه اشباع ميشود...وقتيكه كپك ميزند و نميداند كدام طرف را درست كند ميانديشد كه راه خلاصي چيست...در اين وارونه به هركجايش كه بگريزي دردي ديگر خودنمائي ميكند...هميشه بايد حرف را ساده تر گفت...يك كلام: بيزار شده ام...انقدر كه صبح و شام خودم را دشنام ميدهم...تنهائي و احتياج روحم را خرد و داغان كرده است و اين زندگي وارونه جسمم را مشت و مال ميدهد!!! لحظه ها منحوس و كند ميگذرند و خواب و بيداريم را اشفته ميكنند...دفتر شبانه چيز بهتري نداشت...هرچه كه بود پيش تر از اينها گفته بود...حميد

بارون از ابرا سبكتر ميپره

هركسي سر بسوي خودش داره

مثل لاك پشت تو خودم قايم شدم

ديگه هيچكس دلم و نميبره

روياي ماهيها...

انروزها كه من بچه بودم هر وقت از مقابل يك مغازه اكواريوم فروشي رد ميشدم مثل ميخ خشكم ميكرد...با يك حسرت كودكانه ماهيهاي رنگي داخل شيشه ها را تماشا ميكردم...همه پول توي جيبي انروزهاي ما ده تومان بود و اين چيز كمي نبود براي خوردن نوشابه و الوچه و پيراشكي و شايد مهمان كردن يك دوست به دوغ گازدار!!! وقتيكه يك دل سير ماهيها را نگاه ميكردم باز ميگشتم و تمام فكر انروز و انشب من ان مغازه اكواريوم فروشي ميشد...اما من نه پول داشتن انها را داشتم و نه نگهداري يك اكواريوم مجهز را بلد بودم!!! تنها به ديدنشان اكتفا ميكردم اما همه خوابهاي كودكي منرا همان ماهيها پر كرده بودند...عيدها هميشه با شوقي وصف ناشدني با بچه ها ميرفتيم سر خيابان ماهي قرمز ميخريديم...پدرم بيست تومان ميداد و من ميتوانستم با ان چهار تا ماهي قرمز خريداري كنم...اما همانروزها هم هميشه چشمم بدنبال بزرگترين ماهي قرمز توي لگن ماهي فروشها خشك ميشد...اما انها گرانتر بودند و با اندك پول من نميشد كه يكي از انها را خريداري كرد...روز قبل از تحويل سال كه رفتيم و با دوستم ماهي قرمز خريديم او يك ماهي حوضي خيلي بزرگ را به مبلغ پنجاه تومان انتخاب كرد و وقتي به خانه ميامديم من نگاهم به كيسه ان ماهي خشك شده بود...انقدر بزرگ و چاق و قرمز بود كه دلم ميخواست منهم يكي مثل همان را داشته باشم...ماهي ها را كه به خانه ميبردم دلم نميامد انها را در تنگ اب بيندازم...يك تشت بزرگ لباس را خالي ميكردم و خوب ميشستم و تهش را ماسه و سنگ پر ميكردم و بعد از انكه تا لب ابش ميكردم ماهي قرمزها را در ان مي انداختم...احساس ميكردم در انجا انها ازادانه تر شنا و تحرك ميكنند و منهم از تماشاي حركتشان بيشتر لذت ميبرم...كنار تشت اب مينشستم و با خودم زمزمه ميكردم: كه ما در اعماق اقيانوس ارام هستيم و اينجا پر از ماهيهائيست كه در قسمتهاي عميقتر اب زندگي ميكنند...بعد به ماهيها نگاه ميكردم كه چطور ارام حركت ميكردند و من ساعتها بالاي سرشان خيال پردازي ميكردم...پارك سر خيابان ما يك حوض خيلي بزرگ داشت كه درونش را گلدانهاي نيلوفر ابي گذاشته بودند...سطح اب پر بود از نيلوفرها و پائين پر از ماهيهاي قرمز چاق و بزرگ كه وقتي حركت ميكردند هوش از سرم ميپريد...رنگ در رنگ....سفيد....قرمز و سفيد...سياه و قرمز...نارنجي و سياه...چند تائيشان از همه بزرگتر بودند...هميشه ديدنشان منرا وسوسه ميكرد تا يكي از انها را براي خودم داشته باشم...انطرف پارك لوازم ماهيگيري ميفروختند...قلاي و نخ و ملزومات كامل...به سراغ ان مغازه رفتم و چند متر نخ نايلوني بهمراه يك قلاب خريداري كردم...قلاب را سر نخ بستم و يواشكي رفتم كنار حوض....ماهيهاي حوض انقدر گشنه بودند كه تا تكه ناني مي انداختي همه بالا ميامدند و سر خوردن ان دعوايشان ميشد!!! منهم خوب ميدانستم...يك تكه خمير نان سر قلاب چسباندم و انرا ارام و دور از چشم همه داخل حوض انداختم...كمي نگذشته بود كه بزرگترين ماهي حوض انرا به دهانش گرفت و به دام افتاد...همانكه نخ را بالا اوردم تا ماهي را از قلاب جدا كنم باغبان پارك از دور منرا ديد و با بيلچه اش فرياد زنان دنبالم كرد...منهم چابك و سريع بودم و از انجائيكه فاصله نسبتا زيادي با او داشتم موفق به فرار شدم...ماهي قرمز را داخل جيب شلوارم كردم و با تمام قدرتم در رفتم!!!پيرمرد كه توانائي دنبال كردنم را نداشت وسط راه منصرف شد و من بسرعت خودم را به منبع اب خوري بالاي پارك رسانيدم...زود كيسه نايلوني را كه از خانه اورده بودم از جيبم بيرون اوردم و درونش را پر از اب كردم...و ماهي حوضي چاق و بزرگ را به داخل ان انداختم....انقدر بزرگ بود كه در كيسه جايش نميشد و انقدر قرمز كه زير نور خورشيد ميدرخشيد...سر از پا نميشناختم و با شوقي عجيب بطرف خانه دويدم و ماهي را داخل تشت اب انداختم...پس از ان بارها به همان پارك ميرفتم و چند تائي ماهي ميگرفتم و تشت اب پر از ماهيهاي قرمز شده بود...و من ندانسته اينكار را ميان دوستانم باب كردم و انها هم تفعلي به حوض ميزندند اما سرعت عكس العمل و علاقه منرا نداشتند و بيشتر اوقات چيزي گيرشان نميامد....باغبان و مسئولين پارك كه از اين حركت تكراري خبردار شده بودند روي تمام سطح حوض يك توري ضخيم فلزي كشيدند و بعدها هم همه ماهيهايش را از ان در اوردند...شوق داشتن ماهيهاي قرمز كاري كرده بود كه من به هر پارك و منظره اي ميرفتم قلابم را همراهم ميبردم تا شايد دوباره براي تشت ابم ماهيگيري كنم...گاهي هم جك و جانورهاي ديگر ابي ميگرفتم و داخل شيشيه هاي مربائي نگهداري ميكردم...گذشت و من بزرگتر شدم و توانستم يك شيشه اكواريوم خريداري كنم...يادم نميرود كه بعدالظهرها همه بچه ها خانه ما جمع ميشدند تا ماهيهاي منرا ببينند...همه پول و پس اندازم را ماهي ميخرديم و هر سال كه بزرگتر ميشدم شيشه اكواريومم را بزرگتر ميكردم تا محيط زيباتر و طبيعي تري داشته باشم...كنار دريا و رودخانه سنگ و چوب فرسوده جمع ميكردم و براي تزئين اكواريومم از انها استفاده ميكردم...كودكيهاي من پشت مغازه اكواريوم فروشي گذشت و ان روياي داشتن چند ماهي رنگي... و امروز سالها سالست اكثر گونه هاي ابزيان را نگهداري و پرورش و بعضيها را هم تكثير كرده ام...اتاق تنهائي من دور تا دورش پر از شيشه هاي اكواريوم است كه من عاشقانه انها را جمع اوري و نگه داشته ام...و هركسي كه به اتاقم ميايد مجذوب انها ميشود...روزيكه پدرم بيست تومان ميداد و من با ان چهار تا ماهي ميخريدم فكرش را هم نميكردم كه روزي ماهيهاي پنجاه هزار توماني و بالاتر داشته باشم اما از درون تهي شده بمانم...امروز يك كلكسيونر انواع ماهي تزئيني هستم كه هنوز همان ماهي قرمزهاي پنج توماني را بياد دارم...خيليها به جاي افكار و كارهاي من با يك تماس معاملات چند ميليوني انجام ميدهند و سود سرشار ميكنند و خون ديگران را در شيشه!!! اما هنوز نتوانسته ام صد هزار تومان براي خودم پس اندازي داشته باشم...در يك حساب سر انگشتي نسبت به ادمهاي اين زمانه يك عقب مانده تمام عيار هستم...پدرم هم كه زنده بود هميشه ميگفت: بابا جان اين مسخره بازيها براي تو زندگي نميشود ميان ادمها برو و اين گوشه عمرت را تمام نكن...و هميشه اين شعر را ميخواند:

برو قوي شو اگر راحت جهان خواهي

كه در نظام طبيعت ضعيف پامال است

و من هميشه جوابش را ميدادم مگر باغ وحش است!!! اما امروز خوب دريافته ام كه از باغ وحش هم بدتر شده است...حيوانات اندازه شكم ميدرند و ادمها دريدنشان اندازه اي ندارد!!! ماهيهايم...نوار كاستها و سيديهايم....دوربين فيلم برداري و عكاسيم...پاكت هميشه حاضر سيگارم و يك دنيا عشق به زندگي كه در من خاموش مانده است حضور دارند اما ان شوق دزديدن ماهي از حوض پارك ديگر نيست...نه من رنگ ادمها ميشوم و نه ادمها خوشرنگتر....ماهي قرمز همه كودكي من بود و داشتن اينهمه ماهي ارزشمند تنها مونس شبهاي گنديده كه حتي يك كلام با من حرف نميزنند...هميشه فكر ميكنم اگر روزي بميرم ميتوانم دوباره تعدادي ماهي داشته باشم...نه براي ادمها كه پس از نبودنم فقط براي ماهيهايم دلتنگ ميشوم...اخ كه اگر اين ادمها اندازه يك ماهي حوضي راست بودند....حميد

دلم از خيلي روزا با كسي نيست

تو دلم فرياد و فرياد رسي نيست

شدم اون هرزه گياهي كه گلاش

پر پر دستاي خار و خسي نيست

مثل تو...

بابا من به ان مرد علاقه مندم...اومنرا بهتر از هركسي درك ميكند...

تو گه ميخوري...تو روي من ميايستي چشم در امده...ما عمري جلوي بابايمان پاهم دراز نكرديم...خود من ان وقتي كه داماد شدم هنوز دست چپ و راستم را نميشناختم...مثل ادم بوديم...حرف بالاي حرف بزرگترمان گه خوردن بود!!!

بابا من بزرگ شده ام...تحصيلات دارم...به دانشگاه ميروم...ارزو دارم...حق دارم مرديراكه انتخابش ميكنم با ديد و نگاه من به دنيا هماهنگي داشته باشد...

چه گه خوردنهاي زيادي...من پول دادم درس بخواني...من بزرگت كردم...بدبختي كشيدم تا اينقدي شدي...حالا براي من اداي درس خوانده ها را در مياوري...تو گه خوردي احساس داري...احساست به تو راست نميگويد و ان مرتيكه ترا تنها براي هوسش ميخواهد و شيرينيت كه از دهانش رفت مثل گه پرتت ميكند بيرون...انوقت مثل خر برميگردي اينجا نه راه پيش داري و نه پس و انموقع ميفهمي كه چه غلطي در سر داشتي و به حرف عالم و ادم گوش نميدادي!!!

بابا چطور اتفاقي نيفتاده تو اينهمه ميتواني اينده را اينطور خودخواهانه پيشگوئي كني!!! مگر ان مردي كه خواستگاري من ميايد نميتواند بد باشد...و يا حتما خواستگاري كردن ضامن بقاي زندگي اينده من است!!!

زر نزن دختر...ميزنم توي دهنت دندانهايت بريزه وسط اتاق...خانم بيا من حوصله اين گوساله را ندارم...زيادي محبت كردي دم در اورده است...واق واق بيخودي ميكند...تو بيجا كرده اي كه بدون توجه موقعيت خانواده ات كسي را دوست داري...فاميل چه ميگويند؟!!! ابرويمان ميرود...از فردا حرف دهن همه اشناها ميشويم...دختر فلاني كه رنگ افتاب مهتاب نديده بود حالا رفته با يك مرد انهم چند شهر دورتر از خودش رابطه برقرار كرده...عشق و عاشقي راه انداخته است!!!

بابا مگر من براي حرف فاميل زندگي ميكنم!!! اگر من خوشبخت بشوم مگر همان فاميل برايشان فرقي هم ميكند!!! مگر چند وقت پيش نبود زن دائي فلان بدگوئي دختر فلاني را ميكرد...انها نه چشم ديدن خوشبختي ديگران را دارند و نه دلشان براي بدبختي كسي ميسوزد...بيچارگي ديگران فقط سوژه اي براي نشستن و غيبت كردنهاي هميشگي انهاست...منتظرتند كسي زمين بخورد تا انقدر بدگوئي كنند تا روزشان شب بشود!!!

بسه...بر پدر پدر سگت لعنت...نميخواهم صدايت را بشنوم...گورت را گم كن توي همان اتاق پشتي انقدر بنشين برايش گريه زاري كن تا كور بشوي...من تا زنده ام نميگذارم كه پاي اين مرتيكه به اينجا برسد...

بابا ان مرديكه تو اينهمه فحشش ميدهي يكبار به تو بد نگفته است...حتي پشت سرت هم چيز بدي از او نشنيده ام...هميشه ميگفت: پدرت حق دارد اگر مخالفتي بكند...اما بابا مخالفت با زورگوئي فرق ميكند...

بابا...من ادم هستم...برده تو نيستم...حق دارم...زندگي اينده من براي منست...حق دارم تصميم بگيرم...و با گريه مرتب تكرار ميكرد: من حق دارم...حق دارم...

قديمها كه من بچه بودم و چيزي را درك نميكردم يك سينما راديو سيتي بود مقابل خيابان پهلوي تهران...فيلمهاي ايتاليائي نشان ميدادند...دختر و پسرها ساده و عاشقانه براي ديدن فيلمهايش جفت جفت و چندتائي ميرفتند و ساعتهائي را با همديگر ميگذراندند...اينروزها هر قرار ملاقاتي به پستوي خانه ها ميرسد...قرص و حشيش و سكس هاي دزدكي و از هركدامشان كه بپرسي ميگويند دنيا دوروز است و بايد خوشي كرد...ميگويند در لحظه بايد زندگي كرد و نه در غصه و نگاه به اينده...ميان اينهمه بي تفاوت و بيخودي خوش حالا كسي ميايد و ميخواهد عاشقانه زندگي كند...انقدر تمسخر و سركوفت و كلفت بارش ميكنند كه اگر راه ان بيخيالان عالم را نرود و به پستو كشيده نشود يك قلب گنديده و مريض روي دستش ميماند كه هميشه در ترس اينده خواهد بود...به كجا ميرويم مشخص نيست...نفس تنگتر ميايد...حوصله سر ميبرد ديدن اين هميشگيها...همينها هستند كه اين عمر كوتاه را تباه ميكنند...همينها كه نميگذارند دو ادم عاقل خودشان براي بودنشان تصميم بگيرند...حتما بايد هزار نفر تائيد كنند تا ادم در نظر همه خوب بيايد وگرنه فحش و تهمت و نارواست كه نثار ميشود...هيچكس از نق و ناله خوشش نميايد اما درد خيليها اصلا براي بعضيها ملموس نبوده است كه بخواهند خودشان را لحظه اي در شرايط مختلف قرار بدهند...اين شبهاي نق و ناله و گلايه را چه كسي ميسازد جز رفتار اين ادمها...تو اگر فاقد احساسات هستي و همه زندگيت پول و بدبختيهايت شده است ديگران كه برده تو نيستند...اگر دختر تو دلش جاي ديگري باشد و اورا بزور جاي ديگر بدهي خيال ميكني ان زندگي بدردش ميخورد!!! اسم خدا را صبح تا شب ميبري و راز و نياز هم ميكني اما به حق بنده خدا كه رسيد توي سرش ميزني!!! انقدر بر اين نادانيهايت پافشاري كن كه روزگار پس گردنت بزند كه ميدانم ميزند...شب گنديده ديگري در حال گذشتن است...هيچ ندارد مگر افكار پريشان و بيهوده كه طاقتم را برده اند...و تو نميداني گنديدن چيست وقتيكه يك ادم از فشار درونش خرد ميشود و هيچكس حتي مرهمي در زبان هم برايش ندارد...و تو نميداني تا امروز چقدر دنيا را زير فحش و ناسزا گرفته ام از بس گوشش سنگين است و همه چيز را وارونه ميشنود...اينگونه ميشود كه درهاي رابطه را ميبنديم وگرنه هيچكسي بدور خودش ديوار نميسازد مگر انكه از دست همه خسته شده باشد...وسط افكار درهم ريخته راديو اين همدم هميشگي من باز بود و مرتب اهنگهاي بند تنباني پخش ميكرد و عجب مضحكه اي شده بود حال خراب و موزيك راديو كه ميگفت:

گفتم و ميگم صد دفه اينجا

ميپرستمت بيشتر از اينها

من دوست دارم قد يه دنيا

اره قد يه دنيا

واقعا بشكن و دست زدن دارد و يك رقص باباكرمي خركي انهم وقتي ادم در حال عق زدن است...حميد

جاده ای به ماسوله

 

 در مسیر جاده رشت

 تنکابن

ديوار...

ديوار ابعاد ساده اي دارد اما بلند با اجرهاي فرسوده و كثيف...تمام منظره مقابل را مسدود كرده است...لا به لاي اجرهايش پر از اصواتيست كه در سكوت شب ناله ميزنند...گاهي ابرهاي مهاجر در عبور بيخودانه خود از بالاي ديوار بر حالت اجرها گريه ميكنند...

اجرهاي خيس...بي پاسخ...زير فشاريكه تقديرشان بوده است خرد ميمانند...اين اجرها از بيرون اجرند و از درون فرو ريخته اند...پيوندي ميان خشتهاي دروني انها نيست...اجرها درد و دلهاي بسياري دارند اما هيچ پرنده ازادي معني زمزمه هاي ديوار اجري را نميفهمد...حتي هيچ پرنده اي بروي ديوار تخمي نميگذارد...تنها مورچگان هستند كه مسير سر بالا و نفس گير ديوار را ازادانه ميپيمايند...مورچه ها هر روز بصورت منظمي در پشت همديگر از ديوار بالا ميروند...

سياه و كوچك و در حركتي موزون و مستقيم... انگار روي همه افكار منرا مورچه گرفته باشد!!!

مورچه ها تنها موجوداتي هستند كه سيمهاي خاردار بالاي ديوار را به اساني پشت سر ميگذارند و به انطرف عبور ميكنند...سيمهائي كه به جريان برق متصل شده اند تا كسي انطرف ديوار را مشاهده نكند!!!

ديوار ابعادي دارد به اندازه تنهائي همه ادمها...و حضور اجباري هر ادمي اجري از اين ديوار را بالا ميبرد...و چقدر غم انگيز بود وقتيكه اجري در ميان ديوار عاشق اجر ديگري شد...انها حتي راه گريختن را نميدانستند...اجرهاي پيرتر سيگار ميكشيدند و به جوانترها نيش خند ميزدند...انها هم روزي عاشق اجري بودند اما خلاصي از ميان ديوار ممكن نبود!!! انها بهتر ميدانستند كه عشق يك اجر انهم ميان سنگيني ديوار چيزي جز بيهودگي نيست...و چه غم انگيز است وقتيكه اجري قلب و احساس داشته باشد...وقتيكه باران ميباريد پروانه ها بروي خيسي ديوار مينشستند و شاخكهاي درازشان را در فرو رفتگي اجرها ميكردند و اب مينوشيدند...تن رنگي خود را به نمناكي اجرها ميسپردند تا از شر گرماي مرداد ماه خلاص شوند...روزي يكي از همان اجرهاي فرسوده و سوراخ از انعكاس اندام پروانه اي بخود لرزيد و احساس كرد عشقي در ميان تن خشتيش شعله گرفته است...لحظه عجيبي بود...شهوت يك خواستن وقتيكه تن سفت يك اجر به لطافت يك پروانه ميرسد...و هيچ پروانه اي نميداند كه يك اجر سفت هم ميتواند هوس داشته باشد...عاشق شود و درونش تهي و خالي گردد...پس از اندكي پروانه برخواست و اجر اه كشيد...قطرات اشكي در درونش جاري شد...خشتها خيس خوردند...از درون فرو ريختند و گوشه اي از اجر خرد شده از ميان ديوار بر زمين افتاد...لحظه عجيبي بود...ميان بهت همه اجرها سوراخي كوچك در تن ديوار پديدار شد...در پشت ان سوراخ چشم انداز سبزي بود...انقدر سبز كه در حسرت تماشاي ان همه اجرها از درون گريستند...انقدر كه همه درونشان فرو ريخت...ناگهان اجرها در درونشان خرد شدند و به يكباره ديوار فرو ريخت...لحظه اعجاب انگيزي بود...خرده اجرها بروي همديگر ريختند و چشم انداز شگفت انگيزي پديدار گشت...و يك سبزي عجيب و يك انعكاس مشخص از تلالو خورشيد كه زمين و زمان را احاطه كرده بود...و انطرف رودخانه اي ميان سبزه زار بي انتها جاري بود و ماهيها بدنبال همديگر مسيرش را دنبال ميكردند...و سوسكها ارام ارام راه ميرفتند و پر بود از پروانه هائيكه تشعشع خورشيد را بروي بالهايشان داشتند....ابرهائي در حال عبور بودند كه از مشاهده اين سرانجام رويا گونه به يكباره گريستند...انقدر كه اب همه سطح كره را گرفت...اجرها سبز شدند...اجرها به سبزه زار پيوستند...اجري پيدا نبود...ضربان زمين و سبزه در هم اميخته بود...خرده اجرها روئيده بودند و پروانه ها بروي سبزيشان پهن ميشدند و عشق بازي ميكردند...شهوت انگيز بود مالش پروانه ها بروي سبزه هائيكه روزي اجري بودند...براي هر اجر به مساوات پروانه اي بود...به تساوي عشقي تقسيم شده بود...و هر اجري توانست همدمي پيدا كند...هيچ اجري تنها نبود زيراكه اجري ديگر وجود نداشت...و من مسخ تماشاي افكارم بودم وقتيكه گوشه تنهاي اتاق سيگار ميكشيدم و به ديوار روبرو زل زده بودم...حميد

اوقاتي كه به هيچ ميرسند...

از خواب مثل سگ بيدار شدم...ساعت را ديدم سه و نیم بعدالظهر را نشان ميداد...چشمهايم را ماليدم...من اينهمه خوابيده بودم!!! تا شب نفهميدم كه ساعت ديواري خواب رفته بود...هرچه ميخواستم افكارم را از خودم جدا كنم نميتوانستم...حوصله سرخ كردن چند تا سوسيس را هم نداشتم...يك تكه نان و مقداري پنير برداشتم و همراه چائي سق زدم...تا غروب در كلافگي همه چيز ميگذشت...كسي هم زنگ خانه را بصدا در نياورد...انهم به جهنم....

قاطي اشغالهاي ذهنم يك ورق پاره كه چيز بهتري رويش نوشته شده باشد پيدا نميكنم...صداي وق وق بچه هائيكه بيرون بازي ميكنند و مرتب داد ميزنند اعصابم را خرابتر ميكند...كاش جائي زندگي ميكردم كه اين ادمها را نميديدم...حتي زق و زقشان حالم را خرابتر ميكند...مهماني رفتنشان...روابط و مراوداتشان...زرت و پرتشان تهوع اور شده است...از صبح تا حالا از بس فحش و دشنام داده ام معده ام ميسوزد...شب خواستم تلافي در بياورم...چند تا سوسيس در روغن انداختم و همراه زيتون و يك پارچ نوشابه انقدر خوردم كه شكمم ورم كرد....پشت بندش فرت و فرت سيگار و زير زبان تف و لعنت...

من هميشه درست در چند قدمي رسيدن نميرسم...طلسم ميمانم...قديميها ميگويند كه چشم و نظر در خيلي از گند كاريها تاثير داشته است...خرافاتي نيستم اما منهم مثل همه خرافه پرستها به چيزهائي عقيده دارم...اين چشم و نظر شتر را با بارش ته دره مياندازد...ادم كه از شترها كوچكتر و بيچاره ترست!!!

ياد گذشته تنها تاثيرش همين بي طاقتيهاي هاي امروز است اما چيزهاي خوبي هم در گذشته هنوز زندگي ميكنند...چيزهائيكه از يك خواب طولاني كوتاهتر بودند...انقدر دير امدند و زود رفتند كه وقتي به انها فكر ميكنم باورشان دشوارتر ميشود...خيال ميكنم كه در برزخ زندگي ميكنم...دچار حلال و حرامهاي بيهوده شده ايم...به كار خدا دخالت نميكنم زيراكه پس گردنيهاي ابداري ميزند اما نميدانم اين قوانينش را در كجاي عرش مبناي زندگي امروز من كرده است!!!

من ذره اي در هپروت و يا گياهي در دوردستهاي افلاك بودم...سرزمين بي نيازي... و تو منرا اوردي....تو...و حالا ضامن بدبختيهاي من نميشوي!!!

اگه ديوار كجيها رفته بالا تا ثريا

دست معمار خدا بود خشت اول منو ما

منهم حريف نيازهايم نميشوم...گردن كلفتتر از من بودند و ميمانند...و هرچه نيازم بيشتر ميشود و بي جواب ميماند پارس كردنهايم بلندتر ميشود....اين سگهاي ولگرد وسط بيابانيها را ديده اي!!! وق ميزنند...پارس ميكنند...دست اخر يكي با سنگ دنبالشان ميكند و فراري ميشوند...منهم هرچه صدا در مياورم تاثيري ندارد و گاهي تحط تاثير رفتار اين ادم نماها مجبور به سكوت ميشوم...حقيقت زندگي گاهي با چرندياتيكه توصيه ميكنند تفاوت بسيار دارد...دردهاي من براي تو شايد هذيانهائي باشد كه تو منرا مقصر انها ميداني...اما من هميشه به كوچترين درد ادمها احترام گذاشته ام...دل سوزي چيز بدي نيست...خيليها از دلسوزي ديگران خوششان نميايد!!!

اما دوست داشتن دلسوزي مياورد...همين كه كسي براي تو نگران باشد و دلسوزي كند در تو حس بودن و ارزش داشتن بيدار ميماند اما روزيكه هيچكس دلواپس و دلسوز ادم نباشد حكايت پارس كردنهاي ان سگهاي ولگرد خواهد بود...حكايت وق زدنهاي من...بيهوده بر ديوار چنگ انداختن...

كلام و دهان اين قديميها را طلا بايد گرفت...هرچه ميگفتند درست بود و تا امروز تعبير ميشود...همان ادمهاي عوام كه نه سواد داشتند و نه اگاهيهاي امروز حرفهائي ميزدند كه رندانه بود و عجيب بهمراه زمان به جلو ميرفت...پدر خدا بيامرزم هميشه ميگفت:

گليم بخت كسيرا كه بافتند سياه

به اب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد

هميشه منرا به اينده ام نهيب ميزد...انقدر دلواپس من بود كه لحظه اخرين وداع چيزي در چشمانش ديدم كه تا انروز نديده بودم...انگار ميخواست براي هميشه منرا روي اين گليم سياه تنها بگذارد...

در اين اتاق خاموشي گرفته بجز چند ماهي رنگي كه ميچرخند همه چيز افسرده و پلاسيده است...من روي خاطراتم نيم خيز افتاده ام و سيگار ميكشم...نفرتم نميگذارد كه اين بغض قديمي گريه شود اما گلويم را فشار ميدهد...تف ميكنم...بر زمين...بر زندگي...چيزيكه منرا به زانو در اورده است...روح من اينجا نيست...نميدانمكه در پشت اين خواب و بيداريها چيست و همين ندانستن ازارم ميدهد...هميشه وقتي بد مستي ميكنم حال بهتري دارم...انقدر سنيگن ميشوم كه قدرت بلند شدن ندارم...چند وقت پيش كنار دريا انقدر مست بودم كه متوجه بارش شديد باران نميشدم...انگار بالاي موجها پرواز ميكردم...تلو تلو خوران راه خانه را پيش گرفتم...دوست داشتم كسي همراهم باشد...دوست داشتم در ان حالت معاشقه كنم...خيلي چيزها دوست داشتم...خيلي چيزها دوست داري...از انهمه چيز كدامش را داريم!!! نق...ناله...گلايه...حسرت...تكرار...فحش...گريه...تنهائي...عقده...نياز...و اينها چيز كمي نيستند...اينهمه داشته را بايد شكر گزار بود...وقتي اينهمه زيبائي و خوبي هست چرا بد بيني!!! اينهمه تهوع هست و ما همچنان نا شكريم...جمعه پوسيده به زباله داني خاطرات من پيوست...ميشد كه خاطره انگيز باشد اما نگذاشتند...نفرت و كينه اين ادمها را از هم دورتر كرده است...از بس تعيين تكليف كرديد هيچ ادمي كنار هم نماند...اين رسم شماست كه بايد هميشه در دوري دوست داشت...وگرنه رسم دوست داشتن در نزديكي و اغوش است....به گند كشيديد رابطه و محبت را...بيزار كرديد...فراري...خلوت و انزوا هديه شما ادمها بود...انقدر تكراري كارهايتان را دوست داريد كه فرصتي به شكفتن نميدهيد...ندهيد...اين هم خواهد گذشت...اما اين گذشتن كدام درد وامانده را علاج خواهد كرد...حميد

فصلهاي گنديده...شايد ترسيده...

دلم هواي مردن كرده بود ياد پائيز افتادم...رنگارنگ برگهاي زرد و نارنجي و قرمز....كنار جوي پياده رو سيگار ميكشيدم و خش خش برگهاي افتاده كه هيچ عابري براي له كردن انها عبور نميكرد...

ياد خنديدن هايم افتادم وقتيكه بي بهانه و تلخ ميخنديدم....شكر شب ستاره پيداست!!!

وقتيكه بهار نامش بهار بود و رستنيها اگرچه پديدار شدند اما سبز انها طراوت نداشت...تابستان و ميوه هايش بوي كودكي نميدانند...گرم و عرق كرده و درختاني كه موريانه درونشان را فرسوده بود...و جير جيركها لا به لايشان به جاي خواندن زق زق ميكردند...ميوه ها همه نا تمام...كالك...يا از فرط رسيدن له شده و لكزده...

دلم براي تو لكزده است...

مرداد بي ابرو كه رحم بر تشنگي من نميكند...مثل خر جانكندن شده است...شهريور موذي...امتحانات تجديدي...شما مردود شدي!!!

اگرچه در رد اتهامات خود بارها با خدا حرف زدم و چيزي نشنيدم و سپس باورم را كنار گذاشتم اينبار نه با قلبم بلكه با چشمهاي باز ديدم...گرما بود...اشناها از شر پشه هاي شبهاي مرداد به زير پشه بند خزيده بودند و شربت ابليموي خنك ميخوردند و من كنار اتاق پشه ها را كيش ميكردم!!!

لحظه هاي بي تعقل...از بس گريسته ام ياد پستانك و شيرخوار گاه ها ميفتم...بچه هاي سر راهي...اين ممتد غم انگيز...اه بچه هاي ناخواسته...گناه اسمان كه بر زمين باريد...اه كه اگر اسمان گناه كند تكليف ما در زمين چيست!!!

دستمال خيس از عرق را از پنجره به بيرون انداختم...از شر اين صداهاي مختل كننده گوشم دپرس شده است...عجب سوزشي دارد استنشاق بوي دود...از دود برنج دم كشيده بروي هيزم حرف نميزنم...اينجا پر از اگزوزهاي تهوع اور دوديست كه تكرار ميشوند...

يك فيل در افريقا از خشكسالي جان داد!!!

وقتيكه فيلها با ان جثه از تشنگي ميميرند تكليف ادم تكيده اي مثل من چيست؟!!!

تشنه ماندم...اب...كجاست يك واحه در اين كوير پست...در اين بي شفقت هميشگي...

كجاست كسيكه چشم در چشم غمهايم را با او گريه كنم شايد سبك شوم...

بيا...بي تو نه از ان كوچه ميگذرم و نه مهتاب را دوست دارم...حتي جرات برگشتن ندارم...من هميشه روبه جلو فرار ميكنم...

هميشه فرار را دوست داشته ام...حتي در خوابهايم هميشه فرار ميكنم...شايد روزي از اين شهر هم گريختم به دورترها...

بهار و تابستان بي منظره و عرق كرده و دلگير ميگذرند تا برگها در هجوم بادهاي اواره نويد پائيز را بدهند...چقدر پائيز را كنار درختان لرزان دوست دارم...وقتيكه امتداد كوچه باغ را زير سايه رنگارنگ از برگ درختان قدم ميزنم و سيگار ميكشم...همه دلگيريش براي من زيباتر از فصلهاي دروغين شكفتن است زيرا من در پائيز روئيدن را فهميدم...درست وقتي به عمق تنهائيهايم فرو رفتم...انقدر دلتنگم كه غم پائيز در برابرم چيزي نيست...تنها همدردي ميكند با دستهاي خالي و افكاريكه معلوم نيست از كجا امدند و به كجا خواهند رفت!!!

و زمستان...فصليكه ادم برفيها با همديگر دوست ميشوند...بهمديگر سلام ميكنند...شال گردن كهنه نميگذارد كه ادم برفي سرما بخورد!!! ادم برفيها هميشه ميخندند...درست مخالف مترسكها كه هميشه گريه ميكنند... ادم برفي احساس دارد...ادم برفي سردش ميشود...شبها كه كسي در كوچه نميچرخد ادم برفيها با هم حرف ميزنند...

شبها كه كسي در كوچه نميچرخد من با خودم حرف ميزنم...

منهم احساس داشتم...سردم ميشد...سردم شده است...

دستم را بگير بلند شوم...اشكهايم را پاك كن بهتر ببينمت...در اين ناكجا دوستي سگ و گربه معنائي بجز بر سر و كول هم زدن ندارد...تو گربه روزگار خود باش و من سگ ولگرد ياغي...تو از اشپزخانه ها مرغ و ماهي بردار و فرار كن و من به نان سفت و در گوشه اي افتاده قناعت ميكنم...

وقتيكه نياز دارم از هميشه بدترم...از بد بدتر...وقتيكه دلم ميخواهد با كسي صحبت كنم و هيچكس نيست انگار ديواره هاي درونم ميريزد...خردم ميكند...و من همچنان بر خرابه خود نشسته ام...به هواي عبور پرنده اي...وشايد تركه تو...وقتيكه از پشت ميزني...حميد

كورت كوبين(سمت راست) شاعر سياه و خواننده گروه نيروانا و ستاره موزيك راك با گلوله اي در شقيقه اسمش را براي هميشه از صفحه دلتنگيهايش خط زد...

پول در برابر زندگي..كودكاني كه با پول تغيير كردند...كورت كوبين

تو به من خنديدي و ميدانستي...

تو به من خنديدي و نميدانستي....من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم!!!

اما منكه سيبي نداشتم مهربان...فكر دزديدن گل از باغچه همسايه و پارك بلوار روبروي خانه تان هم نبودم....هميشه بها دادم...براي خريدن گل...براي داشتن تو...براي از دست دادنت...براي نفس كشيدنم هميشه پول خرج كردم...بيشتر دادم و كمتر گرفتم....كدام سيب!!! كدام گل!!! من هيچوقت به عشقهاي رومانتيك نينديشيده ام...هيچوقت برخوردهاي رسمي را دوست نداشته ام...هيچوقت كت و شلوار بر تنم نكرده ام...من به همان شلوار جين كهنه و قديمي و يك جفت كتاني راحتي و يك تيشرت بيرنگ و رو و موهاي ژوليده اكتفا كرده ام...

براي داشتن يك شب امنيت از دلپيچه هاي بسيار برايت گفتم...براي بوسيدن بي وحشت زير فحش و ناسزاي اطراف ايستادم...سيب كجا و دستان تهي من كجا!!! يار دلربا و پريچهره كجا و صورت زرد و بيمار من كه از فرط سيگار پلاسيده است كجا!!!

من از هم اغوشي شب تيره با فحش و دشنامهايم حرف ميزنم...وگرنه من كجا و مهتاب عاشقي كجا...منكه يك شب معاشقه بي دردسر را تا صبح در حس نمناك يك اغوش نديده ام چطور براي تصرف شهر رويائي تو حرف از دلم بزنم....كدام دل؟!!! اين پاره اجر نمناك از اشك كه دل نبود...حتي تكه اي از يك ديوار اجري هم نشد...حتي اجرش همنشين پيچك ياس هم نگشت...من از طعم تلخ دشنام حرف ميزنم...از همه انچه منرا مثل يك خرمهره در اين روزگار نگه داشته است...بدون انعطاف...بدون قدرت انتخاب...بدون حتي يك خداي خيالي...من از يك پوچ حرف ميزنم كه جاي طعم شيرين سيبهاي دزدي باغ همسايه مزه نان كپك زده ميدهد...نه...من كجا و عشق كجا!!! من نه توشه اي اندوخته ام و نه ديگر پولي برايم مانده است كه بهائي بدهم...تو به من خنديدي و من هيچ نگفتم...اما تو نخنديدي ايكاش ميتوانستم نامش را خنده بگذارم...تو همه اعتقادات منرا حرام كردي...خدايم را هم ربودي...نه ديگر خدائي برايم مانده و نه اعتقادي كوچك و مثل يك كرم كوچك ابريشم تنها بدنبال تنيدن اين تارهاي فاصله هستم و نه روياي پروانه شدن...چگونه ميتوانستم برايت سيب بياورم...منكه قلبم را داده بودم و چه نياز به چيزي پستتر از ان كه در اشعار انچنان بزرگش كرده اند كه گوئي دل كوچك است و سيب بزرگ!!!

در خوابهايم رد پاي گريختن است...هميشه فرار ميكنم...و هميشه مقصد من در انطرف سيمهاي خاردار گنگ باقي ميماند و من همچنان در اسارت از خواب بيدار ميشوم و رد پريشاني ان در طول روز همراهم ميشود...به كجا بايد گريخت از دست سيبهاي سرخ...هوسهاي لك زده...بوهاي عجيب كه ادم را به شهوت مي اندازد...شهوت يك بوسيدن وقتيكه يك مرد زانو ميزند و التماس ميكند...

تف بر من!!!

سيبها ميخندند...سيبها زير تلالو افتاب برق ميزنند...لبهايشان قرمز است...تنشان زير يك بوسه نمناك ميشود...و تو نميدانستي كه من به عمرم سيبي را براي هوس گاز نزدم و هميشه از كنار انها ميگذشتم و در روياي خيالي عشق ميماندم تا شايد يك كدوي بيمزه را داشته باشم كه همه عمر با من بماند!!!

اما نه سيب را دستم دادند و نه توانستم با بيمزگيهاي يك كدوي سبز بي خاصيت همراهي كنم....تو راز شيريني عسل را ميداني؟!!!

وقتيكه زنبور همه گرده هارا برميدارد تا انها را در كندوها به قيمت در اورد و كام تلخ ادمها را شيرين كند...كاريكه زنبورها ميكنند شايد سرخي سيب ابدار را نداشته باشد اما شهدي دلنشين تر از همه سيبها دارد...

و من نميدانستم كه روزگار اينچنين خواهد بود...اينگونه خواهد كرد...حتي خداهم چيزي در ذهنيتهايم نازل نميكرد كه اندكي روشنتر چنين مسير هولناكي را بپيمايم...در اين فراز و نشيب كه مثل باد روز و شبش در عبور است همراه باد ولگرد اشفته تر جستجو ميكنم...همه فضاهائي را كه ميتواند مفري براي من باشد ميگردم...وقتيكه نگاه ميكنم ديشبم را ميبينم...قلم و كاغذ را برداشتم و همين گلايه ها را در قالب ديگري گفتم...به سالها كه مينگرم دوباره رد پاي همين افكار زياد و كم در انها پديدار است...به گذشته...به حال...حتي به اينده وقتي فكر ميكنم در يك سير بيهوده و مشمئز كننده در يك دايره تو خالي بدور مركز پوچي ان ميگردم...

سهراب در حسرت خوردن يك سيب تنها مانده بود و من در حسرت فهميدن يك كلمه از اينهمه گلايه دهان لا مصبم را بيش و كم باز ميكنم...

ملالي نيست...كسي به جستجوي خرابه ام نميايد...اگرچه در اين خرابه گنجيست كه حتي بر صاحبش هم وفائي نكرد...اينجا حتي درخت سيبي هم نمانده است و كودكانش گاهي از فرط گرسنگي سيب را از ميوه فروشي ميدزدند!!!

تنها ماندم...فكرم مسير مشخصي را نميپيمايد...هذيانهايم را دوست دارم اگرچه انزوايم را بيشتر كرده است...وقتيكه ادمها را نگاه ميكنم فكر ميكنم چه شباهت درداوري ميان همگي انها مشترك است...همه دوست ميدارند تا عاشق بمانند...و همه دچار نفرت ميشوند كه عشق را دروغ بپندارند!!!

سيب تو در چه احوال است؟!!! سرخ است يا زرد!!! شيرين يا گس!!! اويزان يا افتاده؟!!!

منكه مدتهاست بجاي خوردن يك سيب موز را ترجيح ميدهم زيراكه در هيچ شعري موز را از باغچه همسايه نميدزدند!!! حميد

سایه مردی که خوش خیاله

تو نارفیقو رفیق میبینه

درديكه علاجش پيش شب نبود...

تو اگر عاطفه داشتي...اه كه اگر ميدانستي...اگر ميدانستي وقتي ساعت يك نيمه شب ادم از خواب ناخواسته ميپرد و نگاه ميكند و مثل سنگ خشك ميشود چه دردي داردشنيدن بازدمهاي خود...تو اگر ميدانستي و ما اگر ميدانستيم كه ادم هنوز ادم بود و روزگار اينهمه تنها نميشد....اگر ميدانستي ادم با اينهمه اسم...رسم...روزي خاطره خواهد شد اينهمه بيرحمي بلد نبودي...همه اينها از همان سالها پيش شروع شد وقتيكه ستونهاي اعتماد پائين ريخت و خانه بدون ستون يعني هيچ...

وقتيكه ذهن پر از يادگاريهاي گذشته ميشود ديگر چطور بايد انرا شست...و شايد ميگوئي چشمها را بايد شست و يا جور ديگر بايد ديد كه ما انگونه هم ديديم ولي چيزي نداشت...مردم زندگي خودشان را ميكنند...هر شب نان و فسنجان و كشك خودشان را ميسابند...كسي دلش به حال تنهائي همسايه نميسوزد...اصلا كسي نميداند كه در اتاق پشتي چه ميگذرد...زن و مرد و چندين فرزند...تو و خواهرانت و برادرانت هر روز شايد چندبار همديگر را ميبينيد و براي همديگراز روزمرگيها صحبت ميكنيد تا ارام بشويد...همراه همين حرفها روز وشب نيز ميگذرد اما براي من كه چشم باز ميكنم و كسي نيست و حتي يك حرف... خانواده از خيلي پيشترها معني درستي پيدا نكرده است...كدام خانواده!!! وقتيكه برادرت چشم ديدن ترا ندارد و حتي تا تحويل سال يك حرف ميانتان رد و بدل نميشود چطور اسمش را برادري بايد گذاشت...و خواهر چيزيكه معني انرا نميدانم...زيراكه پدرم عهد بسته بود جز ما سه تحفه برادر به كار ديگري دست نزند...و تو ميدانستي قصه همه اين بي سامانيها را و دردهاي مرديكه ذهنش دستكاري شده خيلي چيزها شده بود...قصه اي ادمها بيائيد با هم مهربان باشيد را فقط گوينده هاي شبكه بلدند...ادمها كه خيلي وقتست سرشان بجز در لاكشان فرو نرفته است...حرف كودكانه محبت و عاطفه شايد هنوز سرمشقي براي جريمه هائيست كه روزگار براي تو معلوم كرده است اما من حتي جور ديگري جريمه اين روزگار را مينويسم...وقتيكه روزگار ميبيند كسي بيشتر از او ميداند و يا درك ميكند سرمشقهايش را نيز تغيير ميدهد...انچنان سخت ميگيرد كه اورا از پا بيندازد تا همواره قدرتش را نشانش دهد...قدرت نمائي خالق...همان هميشه مهربان كه گاهي عادت به ضعيف كشي دارد عجب حكايت غم انگيزيست...و موجود كه من باشم عجب بيچاره است در شب هوشياري پس از دقمرگ يك خواب پريشان...

درب تراس را باز كردم....اسمان با چند ستاره يك در ميان و هوائي كه انگار پراز شكايتهاست...نسيم اخرين روزهاي خرداد در شب بي روزنه تنهائي ارام چيزهائي در گوشم ميخواند:

زجر له شدن در لحظه مثل له كردن پوست موز لطيف و لغزنده است...مثل شفتالوي له شده زير پاي خر!!! مثل گردوي افتاده از درخت در هجوم مورچگان سوراخ سوراخ شده...مثل پرتغاليكه گير شغال ميفتد...مثل چوب دستي باغبان براي دزديدن يك خوشه انگور از تاكستان!!!

چقدر در تاكستان راه رفتم...مست كردم..كنار راه اهنش شعر خواندم...گريه كردم...بليط تاكستان امروز چند تومان شده است؟!!!

اهاي تو... روزيكه من از كوچه  هایت عبور ميكردم و تو نميدانستي كيستم ايا در مرور خاطراتت مردي را شبيه من ان حوالي ديده اي؟!!! ان شيشه شراب كه گفتي برايت كنار گذاشته ام را هنوز داري؟!!!

يادت باشد هنوز خاطرم هست قرار بود از شمال برايت سوغاتي بياورم...

مثل يك كرم كوچك زير هجوم گنجشكهاي گشنه به درون خاكها گريزان شده ام...اهاي... لحظه پوك بودن منرا خاموش كن...كرم بودن دشوار است...هميشه فرار...هميشه انزوا....من از سيب و كرم سيب حرف نميزنم...از دزد شيرينيها نميگويم...از كرم هميشه تنهاي خاكي حرف ميزنم...اهاي خدا اين كرم كوچك خاكي دلتنگ است...

كرميكه هنوز ماهيها را دوست دارد...همان ماهي رنگي خوشگل...ميدانم كه مرا ميبلعد اما مردن در دهان او منرا وسوسه ميكند...زندگي مثل هي هي چوپانان چوب بدست شده است...از دهان گرگ ميرهانند كه خود سر ببرند و نوش كنند...هيچ گربه اي براي رضاي خدا موش نميگيرد مگر سيري شكمش!!!

بيا برويم انجا كه ادمها نيستند...خبرم كن كه ساكم را بردارم...ساعت چند؟!!! كجا؟!!! براي فرار تو كجا را پيشنهاد ميدهي!!!

برگه خشك الوزرد همراه چائي و مرهم سيگارهاي ممتد...درب تراس را بستم و به داخل امدم...شايد چيزهائي را گفتم اما همه اينها لحظه اي از اين اتاق تنهاست و لحظه هاي ديگر خوش امد گوي افكار پريشان ديگرند كه به تنهائي با انها جدال ميكنم...شب در كنار كسي انقدرها هم تاريك نميشود اما اين نگاه تنهائيست كه روز را هم تاريكتر از شب ميكند...دفتر جريمه امشب را هم بستم و هنوز بسياري نگفته باقي ماند...و تو كشك خودت را ميسابي و دلشوره فرداي خودت را داري...كار و زندگي و هزار اما...هنوز در جاهائي شب را به شهوت عشق و همخوابگي روشن ميكنند و هنوز وامانده هائي حسرت كش ساده ترين دوستت دارمها ميمانند!!! و من هميشه در ساده ترين راه مردد ماندم...نامم را ميداني؟!!! حميد

Chris De Burgh

كمي گلايه...

راستش را بخواهي اينروزها نه خوابم مشخص است و نه بيداريم...نه نهارم معلوم است و نه شامم...گاهي جاي صبحانه و نهار به همان يك وعده غذا ساعت سه نيمه شب اكتفا ميكنم...حوصله غذا درست كردن در اشپزخانه مجردي را هم ندارم...گاهي روغن و چند همبرگر اماده كه رفع گرسنگي ميكند...رفت و امدهايم به حداقلش رسيده است و ديگر درهاي رابطه را چفت زده ام...سالهاي گذشته مرتب به شمال ميرفتيم...اگرچه بيحوصلگي بود اما هنوز يك قطره شوق در من زندگي ميكرد...حتي جواب تلفن پسر عمويم را هم نميدهم...هميشه با او به شمال ميرفتيم...دو رفيق صميمي كه زياد هذيان ميگويند اما هميشه هستند و لنگ كفشي در بيابان تنهائي من شده اند...يكبار هم زير ابي نرفته اند و شايد براي همين باشد كه رابطه را با انها حفظ كرده ام...شكست يك زندگي دل اشوبه خانوادگي و چندين ميليون تومان بدهكار شدن چيزي بود كه بر ارثيه پدر بيفتيم و هراج اين لا مصبهايش بكنيم...تا شايد قرضم را به يك بي عابرو ادا كنم و منزلي مجزا خريداري كرده و با ياس و پيچك و درختان اين خانه قديمي بدرود بگويم...برادرهائيكه چشم ديدن ندارند...منتظر سوتي دادنهاي من هستند تا زر و زر بگويند و تحقير كنند...اما تو دهني من اماده است برايشان هرچند خيلي از من بزرگترند!!! ساده بگويم گذشته خاطره شد...امروزم تهيست...و فردا بدهكاري و همين لحظه هاي تنهائي و فرسودگيست برايم...هنوز سي و يكي دو سال از عمرم نگذشته بيشتر از سنم بدبختي متحمل شده ام...روياهايم را خاك كردم...قشنگترين موجودي كه عاشقانه دوستش داشتم را به تقدير سپردم و او معلوم نيست امروز چه ميكند...خودم دچار اشتباه زندگي پس از او سالها باختم...خسارت معنوي و مادي دادم تا خلاص شدم...منكه عاشق طبيعت و زندگي بودم به جائي رسيدم كه همه درها را بستم...رفقائيكه از قبل منرا ميشناسند و از ابتداي شروع دستنوشته هاي منرا ميخواندند ميدانند كه انروزها نور اميد و رئاليسم در متنهاي من بيشتر از امرزوم بود...اگرچه در ميان فشار اندوه مينوشتم و از يك نگراني ممتد در زندگيم رنج ميبردم اما هنوز روشنتر از امروزم ميگفتم...اگرچه حتي امروز هم با تمام سياهيم در القاي طبيعت و ارامش در تصاوير زير متنهايم ميكوشم...هدف از نوشتن برايم پيدا كردن ادمهائي بود كه هم عقيده باشيم...ميدانستم كه با مراجعه به انديشه هاي يك ادم بهتر ميشود اورا شناخت...افسوس كه گاهي عده اي خودشان با نوشته هايشان تفاوت دارند...فريب حرفهايشان را ميخوريم اما انها انچيزي كه وانمود ميكنند نيستند...بيشتر شايد تظاهر ميكنند...از انجائيكه ادم بسيار دقيق و حساسي هستم روي هر حركت دوستانم ذره بين ميشوم...هركسي صاف و ساده باشد تا اخرش ميمانم اما كسيكه زير ابي ميرود برايم قابل تحمل نيست...در زندگي شخصي هم هركسي برايم زير ابي رفت طردش كردم حتي به قيمت تنهاتر شدنم...بيشتر از سنم بهاي زندگي را داده ام...پدريكه نوازشگر نبود و فقط سركوفتم ميزد...وقتيكه صبح بيدار شدم و در همين اتاق مجاور اتاقم ديدم خشك شده است كنارش خوابيدم...موهاي سفيدش را بوسيدم...كاش من جاي او مرده بودم...كاش...

جا دارد همينجا از رفقائيكه ميايند يادگاري برايم مينويسند تشكري كنم...رفقا لطفا احوال پرسي را كنار بگذاريد اگر هدفتان خواندن است جاي خواندن نظر خواهي من متن منرا بخوانيد...شماكه وقت كافي براي خواندن نظرخواهي منرا داريد و سر زدن به لينكهائيكه با من در تماس هستند و وقت نداريد انلاين متنم را بخوانيد اما ميتوانيد همه جا سركشي كنيد اينرا بگويم كه اگر قصد احوال پرسي داريد حال من خيلي خرابتر از گفتنش شده است...خدا ميداند تحمل اينروزها جز مرده وار زيستن برايم مقدور نيست...ماتم برده كنار پنجره...همه ميگويند ديوانه است...خانه نشين و بيمار است...اما:

تنها غروره عصاي دستم...

تا امروز يك لحظه از عقيده ام دست بر نداشته ام حتي به قيمت تنهائي...منكه روزي ميميرم چرا برنگ همه بشوم!!! از شادي مهربان كه روزانه متنهاي منرا ميخواند و يادگاري ميگذارد همينجا سپاسگذاري ميكنم...كسيكه بدون هياهو انچنان زيبا نظر ميدهد كه نه سرزنش است و نه نصيحت و نه حرفهاي زائد...واقعا از تو ممنونم كه اينقدر اگاه و روشن ميبيني و ميگوئي...يكنفر ديگر هم هست كه منرا بهتر ميشناسد...پاي نامردي يك نارفيق پايش از اينجا قطع شد اما ميدانم كه هر روز ميخواند و برايم ارزوي خوبي ميكند...فرشته خانم فكر نكن نميدانم...خوب ميدانم...حرفهايت را در وبلاگ رهسپار لحظه ها خواندم...اگرچه كمي بي مروتي كردي اما هنوز در ياد من مانده اي...اميدوارمكه سياهی  نفسهايت روشنتر بشود...ميدانم كه بابات نفس كشيدنت بها ميدهي...ميدانم...اما فقط همين را ميگويم: يادش بخير...

الهام عزيزم كه معلوم نيست كجاي دنيا هستي و ديگر خبري از كامنت و حضورت نيست...دلم تنگ است...هر شب براي سلامتيت دعا كرده ام... هنوز صداي ان گيتار اگرچه مبتديانه مينواختي در گوشم مانده است...اگر دوباره بدنيا امدي خبرم كن كه عجيب بيمارم...

مرضيه خانم كه خيلي با معرفتي هنوز وبلاگت را ميخوانم...گلايه هايت را...يادت باشد رسم رفاقت اين نبود...انهم پس از همراهي متنهايت و همچنين همراهي تو با متنهايم...اميدوارمكه به عشقت برسي...

گيس گلابتون گرامي كه روزگاري ميامدي و با نظرات افتابيت منرا روشن ميكردي...در اخرين صحبت فهميدم كه بيماري خطرناكي داري...رفتي براي مداوا...نميدانم المان هستي يا همينجا...هر شب براي يك معجزه كه بيماريت را درمان كند دعا كرده ام...فقط دلم ميخواهد زنده و سلامت باشي...

ليلي گرامي كه متونت را قبول دارم و استحکام ادبي دارد و گهگاهي قدم رنجه ميكني و ستاره ميگذاري از تو نيز سپاسگذارم...

و دوستان ديگري كه به خاطره پيوستند....اما روزگاري همراهم بودند...يادشان روشن...رفقا دلتنگ زندگي و اين عادتهاي بيهوده هستم...سعي كنيد به متنهاي يك ادم منصفانه نگاه كنيد...احوال پرسي جايش پشت خط تلفن است...اگر اهل خواندن هستيد خوب بخوانيد و بعد حرفي بزنيد...لطفا از نوشتن يا علي مدد و يا حق زير كامنتها يم صرف نظر كنيد...از نوشتن علائم مذهبي زيراكه من يك ادم ازاد هستم و بيشتر دنبال انديشه ميگردم تا سنت... روزي همين شادي خانم كامنتي اينجا گذاشتند كه از نظر من فوق العاده بود:

 

کاش میشد کسی را یافت که تنها گوش شنوا باشد...نه نظری روی افکارت بدهد نه بخواهد جهت زندگی ات را با کلامش تغییر دهد

بيائيم منصف باشيم با دوستانمان...مينويسيم كه دركمان بالا برود و نه اينكه فقط مشتري زياد كنيم...من معتقدم جاي صدنفر خواننده چند نفر دستچين شده بخوانند بهتر است چون لا اقل با پارازيت حال ادم را نميگيرند...سعي كنيد هيچوقت حال خراب كسيرا با موعظه و نصيحت در كامنتش نگيريد...همه ان موعظه هاي شمارا بلدند...پس بدانيد كه وقتي يك ادم به بدبختي رسيده است يا بايد همزباني را دانست و همدل شد و يا چيزي نگفت...توئيكه زهر جدا شدن و پاچيدن زندگي خانوادگي را نچشيده اي چطور ميائي اميدوارم ميكني كه با ياد خدا همه چيز بهتر ميشود!!! اين قصه ها را بهتر از تو ميدانم...كافيست برايم...سعي كنيم اگر از درك كسي عاجز ميمانيم خودمان را يكبار جاي او بگذاريم...شكست...بدهكاري...مرگ پدر...پاشيدن زندگي خانوادگي...چيزي نيست كه با يا حق و اميدوارمكه خوب باشي حل بشود...ديدمان را بالا ببريم...حيف است در زمانهاي دور متوقف بمانيم...اين رودخانه غمگين است...هرچه ميگويم دلم باز نميشود...كجا بروم كه حتي نوشتن دردهايم علاجشان نبود...دردي بجز درد رفاقت نيست...به خدا نيست...به پيغمبر نيست....باور كنيد ما از درك كوچكترين بدبختي عاجزيم و گاهي لاف را بهتر از واقعيت ميدانيم....خسته ام...دردي بالاتر از رفاقت نيست...حميد

به تو عادت كردم به تو عادت كردم

به تو و بودنت عادت كردم

روي پائيز رنگارنگ چشمات...

به وقت نوشيدن يك فنجان چاي از دهن افتاده وقتي قند در دهانم اب ميشود مي انديشم به ديروز به فردا و به اينده...اگرچه ميدانستم كه بيهوده خواهد امد اما هنوز شهوتي در نفسهايم بود كه تكرارش كنم...و تو نميدانستي كه شب عرق كرده هر دقيقه اش مثل جان كندن است و اين رودخانه به ريگهايش رسيده است...شايد به وقت خشكسالي دوباره از اينجا عبور كني...از كنار روديكه تنها نامش باقي مانده است...حميد

جاده پوسيدن...

چشمهايت را ببند و دستانت را به من بده ميخواهم ترا به شهر افكارم ببرم...جائيكه ديوارهايش باقيست و خودش از درون فرو ريخته است...جائيكه صداي فحش و پس گردنيهاي كودكي هنوز بر تخيلاتش باقي مانده است...شهريكه تضاد و بي قراري و بزور زندگي كردن را بيشتر از هر چيزي ميشناسد...شهريكه يك بركه و ابگير رويائي دارد كه دور تا دورش را حصار شنا كردن ممنوع كشيده اند!!! شهريكه ماهيگيري در ان قدغن است...بركه من پشت قدغن ها هنوز با نرمش پاي لاك پشتهاي خواب الوده كه دنبال ماهي هاي كوچكش ميكنند بيدار ميشود...بركه من همه صميميتش را به اجبار و دور از دستان من در دل خويش پنهان كرده است...چشمهايت را ببند ميخواهم كه زواياي تاريك فكرم را برايت روشن كنم...افكاري كه از كودكي منرا ازار ميدهند...نگاه كن كه پرواز يك گنجشك زير بالهاي عقاب مفهومي جز مرگ نميدهد...نگاه كن وقتيكه اين پيشاني نوشتها هيچگاه سفيد نميشوند...نگاه كن وقتيكه همه به ساحلهاي خيالي و واقعي ميرسند اما من ميان موجها هنوز با وحشت زندگي ميكنم...نگاه كن وقتيكه به زانو در ميايم و هيچ مفري برايم نمانده است...حتي گرمي الكل فقط چند ساعتي نجاتم ميدهد...نگاه كن من از تو هيچ نميخواهم...حتي يك فاتحه...ميدانم كه حوصله ات سر رفته است...ميدانم كه هم جنس من نميشوي و نيستي...همه را ميدانم...ميخواهم با تو از افكاري بگويم كه مثل خوره منرا فرسوده ميكند....از تو درك اين چيزها را نميخواهم....فقط به نوازشي ارام خوشنود ميشوم...ميدانم كه دستانت حتي نوازشگري را هم نميدانند اما ميتواني با ان چشمهاي خيره ات نگاهم كني و منرا يك احمق تمام عيار و بيمار لقب بدهي...همين برايم كافيست كه نفرتم را از زندگي بيشتر كند!!! ميدانم كه تو با وحشتهاي من اشنا نيستي...ميدانم كه هيچوقت سالها سال را يك گوشه از همه ادمها دل نبريده اي و هنوز براي خود درهائي را باز گذاشته اي...اما من سالها سال است تمامي درها را غفل كرده ام...ان پنجره ارتباط را كه هيچ نداشت جز رو كردن دستهايم را نيز بستم...اينجا دنيائي خارج از دنياي توست...دنيائيكه من هستم با افكار مزاحم و ازار دهنده و صبح تا شب متهم به تحمل انها...قصه كودكانه درك و فهميدن را نيز به اشغالداني سپرده ام....سعي ميكنم اينروزها چيزي بيشتر از دانسته هايم ندانم...سعي ميكنم يادم برود همه انهائيكه برايشان حرف زدم و حتي يكمرتبه جوابي ندادند...همه تلاشم بر انست كه خودم را فراموش كنم...ميدانم كه حتي اين حيله هم بي تاثير است اما وقتيكه همه چيز ساز مخالف كوك ميكند راهي جز فرار نميماند....من از همه باورها به بي باوري ميگريزم...سعي ميكنم هيچ چيز را قبول نكنم...حتي اگر معجزه اي اتفاق بيفتد انرا به حساب اشتباه و يك خواب ميگذارم...سعي ميكنم به جاي درد و دل انهم روي كاغذها بيشتر سكوت كنم درست مثل وقتي كه صبح تا شب دهانم را ميبندم و فكر ميكنم...اينها همه دنياي تاريك منست...مني كه عاشق زيبائيها بودم...هستم...اما نميتوانم حقايق زندگيم را ناديده بگيرم....نسخه و مرهمهاي كلامي علاج درد من نميشود....هيچ كس نميتواند لحظه اي منرا از خودم بيرون بياورد...انكسي كه فقط اندكي قادر به اين كار بود پشتش را كرد...خودش نميخواست اما بزور پس گردني راهش را جدا كردند...هر كجا كم مياوريد پس گردني بزنيد...خدا هم تا امروز زياد بر پس كله ام كوبيده است اما من همچنان اطاعت نميكنم...حوصله خودم را ندارم...دنبال يك هواي تازه ام كه اين حوالي يافت نميشود...بايد پاسپورت خاك خورده را بردارم...ساكم را ببندم...اگر مجالي بماند بروم...جائيكه هيچ چيز اشنائي نباشد...در و ديوارهاي غريب...ادمهاي نا اشنا...من ريشه اي ندارم...من خاك گرفته ام...ميان اين روزهاي شبيه هم گرد و غبار غليظي بروي افكارم نشسته است...ديگر اميدواريهاي كودكانه فريبم نميدهد...من همه انچه را در شصت سالگي بايد ميدانستم در سي سالگي دانستم...من ميان تاريكي محض بدنبال زندگي ميگردم...دنبال هم خوابگي...شهوت نمناك يك اغوش كه موجب بيخبري من ميشود...بايد كه كسي اغوشش را باز نگاه داشته باشد...بايد كه لطافت عجيبي براي يك ساعت هم كه شده منرا از خودم بيرون بكشاند...بايد كه هنوز بتوانم مثل يك مرغ دريائي بي خانه و مكان عشق بازي كنم...هنوز بوسيدن را به خاطر دارم...تنها چيزي كه از ياد نميبرم...هنوز شهوت يك اغوش منرا زنده نگه ميدارد...شايد تنها چيزي كه موجب ماندنم شده باشد همين باشد...من مرد عبادت نبودم اما معاشقه را خوب ميدانم...در اين پوچي بي منظره منتظر ميمانم...هركه رسيد و همراه شد غنيمت است...من چيزي براي باختن ندارم...دشت و جنگل و منظره را كنار اغوش معشوقه اي دوست دارم وگرنه هيچ جاي اين دخمه لذتي براي تكرارش ندارد...چگونه ميشود دلتنگيها را نوشت و از شرشان خلاص شد!!! چشمهايت را باز كن...حالا برو...ميخواهم تنها باشم...همه زمانيكه با تو حرف ميزدم انگار بيهوده سخن ميگفتم...حوصله ات را سر برده ام...برو و باكسيكه اميدوارانه به دنيا نگاه ميكند باش...اين شهر از درون ريخته هيچ جاذبه اي ندارد...ميخواهم تنها باشم...سيگار دود كنم...فحش بدهم...به ماهيها غذا بدهم...و ديگر هيچ نگويم....حميد

 

چشمهاي روشن عشق...

حس غريب غريبگي عجب حالت عجيبي دارد...وقتيكه احساس ميكني با مردمت غريبه اي و اما با ان دورترها كه زبانشان را خوب نميفهمي اشناتر!!! شايد همه ماندگاريم در اين روزهاي پوسيده روياي اهنگهائي باشد كه دوستشان دارم....كلام و موسيقي كه هنوز منرا بياد پيشترها به شوقي سرد و نمناك فرا ميخواند...وقتيكه سكوت اتاق و حياط و كوچه با صداي اهنگي ميشكند و من در نشئه رويائي و فريبگونه ان چند لحظه اي از خودم جدا ميشوم...ميتوانستم امروز را كنار روياهايم باشم اگر روزگار چشم شورش را به خوشبختي من تنگ نميكرد...ميتوانستم اين لحظه سرگراني و داغ و عرق كرده را در اغوش كسي باشم كه دوستش داشتم اما ديگر حتي تصاوير هم انچنان كه بايد هويتي از من و تو را بدرستي نشان نميدهند!!!

تو و من خشكمان زد در يك تصوير يادگاري و يك حلقه و تمام...راه ما جدا بود از همان لحظه كه چشمهاي سبزت به من خنديد....يادم نميرود شيريني اولين نگاه مقابل اموزشگاه را...انقدر سبز و شيرين بود كه تجسمش مثل مرور اين اهنگها نشئه كننده شده است...و من هرگز تصور نميكردم كه روزي ترا داشته باشم اما همواره دستانت را در دستانم گرفتم و ترا به تنهائي خودم اوردم...وقتي تن من بوي عطر نمناك تن تو را گرفت من خودم را در روياي شيرين چشمان تو گم كردم...انقدر ازاد و خوش باور كه يادم رفت هر سلامي را بدروديست...و تو انقدر دوستم داشتي كه منرا خدايت صدا ميزدي...خدائيكه تنها در اوهام جواني تو معني پيدا ميكرد...خدائيكه ميترسيد از فرداهايش و من با قدرتي عجيب همراه تو گشتم تا زندگيم را كه خرابه اي بيش نبود بسازم...و ساختم و ترا نگهداري كردم در گلدان شيشه اي تنهائيهايم...و لبخند تو زيباترين بود و گرماي اغوشت امنيت همه وحشتهايم...و موهاي مواجت جاي خوبي براي گم شدن صورت من ميان اشفتگيش ميشد...هر وقت امدي منرا مهمان سخاوت و دست و دلبازيت كردي...هميشه يادگارهاي تو را عاشقانه نگه داشتم و حتي خوردنيهايش را هم نخوردم و انقدر ماندند تا سفت شدند...ترا ميبخشم زيراكه تو خوب بودي و اين روزگار بود كه نتوانست خوشبختي منرا ببيند...اميدوارمكه هر كجا كه هستي تنت سلامت باشد اگرچه احساس اينكه امروز فرزندي داري و مرديكه جاي من قرار گرفته است برايم از هر اتشي سوزاننده تر است...اگر هنوز بتوانم گذشته را بياد بياورم از تو چيزي جز بزرگي و خوبي در يادم نخواهد امد...حسرت ترا با خودم به گور ميبرم كه در راهي كه من انتخابش كردم اسايش معني نداشت...اي قشنگترين بهانه كه زندگيم را روشن ميكردي امروز هركجا كه باشي روح سرگردان من با تو هم اغوش گشته است و ميدانم كه از انعكاس ناخوداگاه افكار من دوباره بيادم خواهي افتاد...كودكت را بزرگ كن و يادت باشد كه قرار بود ان كودك متعلق به هر دو ما باشد ولي....

بيگانه ام به هرانچه نامش زندگيست و تنها انرا در كنار نشدنها و حسرتهايم تكرار ميكنم...جمعه خالي هيچ نداشت جز يادهاي دور...خاطرات سوخته...و هواي تب كرده و داغ و صداي مدرن تاكينگ كه همه ديوارهاي اتاقم انرا بهتر از هر صداي اشنائي ميشناسند...نميدانم چگونه بايد اين لحظه را همانند سالها دوري بگذرانم...تنها ميدانم كه انگار زنده نيستم و فقط ميسوزم تا تمام شود...هنوز نامه هاي عاشقانه ات را مثل كتابچه اي نگه داشته ام...كاش ميشد متن فوق العاده يكي از انها را اينجا بنويسم اما جرات ديدن و خواندنشان را بدون تو ندارم چراكه يك مرده دوباره در من زنده ميشود كه دقايق حرامم را زهراگينتر ميسازد...پس بگذار در هيات مردگان زندگي كنم....هميشه و همواره...عاشقانه مردم...حميد

مسابقات جام جهاني فوتبال اغاز شده است...بزرگترين رويداد ورزشي جهان و داغترين اتفاق سال2006...همه ميايند كه ببرند...عده اي هم از پيش بازنده شناخته ميشوند درست مثل ادمهاي اين زمانه!!! به اميد قهرماني تيم انگلستان كشوريكه هميشه براي من رويائي مانده است...به شخصه تيمهاي انگلستان و المان را فيناليست اين جام پيشبيني ميكنم...

تو اگه رسيده اي مارو خبر كن...

اينهمه ادم...نياز و احتياج...سرگيجه و دعا...مثل مورچه هاي سياه تكثير شده ايم...از سر و وكول اين عالم بالا ميرويم...اينهمه ارزو...نياز...اينهمه بي جواب و بدبخت و بيچاره...انهمه همه چيز تمام و تا خرخره سير...سرگيجه...منرا به ارام بودن دعوت ميكني!!! به اينكه درست ميشود!!! مگر ادم از توليد مثل باز ميماند كه اين اشفته بازار روزي درست بشود!!! مگر چيزي تغيير خواهد كرد و يا يك معجزه!!! معجزه اي نيست مگر لرزش زمين كه انهمه ادم را يكجا فنا ميكند و سيل و ويراني و بدبختي...و هنوز تو ميخواهي من دعا كنم و براي روزهاي بهتر فردا ارزومند بمانم!!! منكه در نياز امشبم گيج مانده ام و تنهائي را با استخوانم احساس ميكنم و ردي از دوست نميبينم...دوري و تنهائي زهري دارد كه ادم را اهسته اهسته ميميراند و سرگيجه اين دنيا درديست كه تا مرگ همراه من خواهد بود...گاهي با خيال ماهيهايم به فكرهاي دور و بيخبرانه فرو ميروم...گاهي با شنيدن اهنگهائي كه دارم ديوارهاي رويائي براي خودم ميسازم و خودم را از وحشت اطراف دور ميكنم...گاهي همنشيني با يك دوست ساعتها منرا به دنياي گذشته ميبرد...گاهي از مرور ماجراي يك عشق خونم داغ ميشود...احساس عاشقي ميكنم...گاهي يك مسافرت كوتاه منرا به تنهائي طبيعت ميكشاند و ستايش خداوندي كه در شهر نشيني اورا فراموش كرده ام!!! گاهي زندگي را دوست ميدارم...فقط گاهي اين اتفاق ميفتد!!! اما هميشه بودن برايم جهنم سرگيجه اوريست كه پس از بيدار شدن از هر خواب نيمه كاره بسراغم ميايد...خاطرات مثل هوار بر سرم ميريزند...صداهاي مزاحم گوشم را پر كرده است...چيزي انچنان كه ميگويند زيبا و اميدوارانه نيست...در حقيقت اين عجوزه زندگي دردي كهنه باقيست كه همه را روزي به پوچي خواهد كشانيد...و من امروز پوچي را با پوست و استخوانهايم درك كرده ام...براي من خوابيدن و نا هوشياري علاجيست كه زمان كوتاهي را در بر ميگيرد...زيراكه در بيداري همچنان ترانه خوان اتاق محقر خويشم و كسي نميايد و كسي خبري نميدهد و در سكون و انجماد اين لحظات من با بهتي قديمي تنهاتر شده ام...

قصه ما مثل روز شب شده است...من ميايم تو ميگريزي و من ميروم تو ميائي!!! شده ايم روشني و سياهي...نميرسيم بهمديگر...مگر در كسوف...جائيكه خورشيد تو با حضور تاريكي من معني سياهي را درك ميكند...كجائيكه من بتو نرسيده ام...نميرسم...خيلي دويده ام...زياد تراز انچه فكرش را كسي بكند راه رفته ام...افتاده ام...هنوز افتاده راه ميروم...هنوز نفس من همان گفتنيهاي بيهوده ديروزمان است...هنوز مثل ديروزم تكرار ميشوم و تنهائي را بيشتر از هميشه درك ميكنم...در توهم زندگي ميان اينهمه مورچگان سيال راه ميروم..غذا ميخورم و هرانچه نامش را زندگي ميگذاريم بيهوده تر دنبال ميكنم...نميدانم پريدن از يك بلندي چقدر شهامت ميخواهد اما درك كرده ام كه اين زندگي بيهوده حتي ارزش انطور نابودي را هم برايم ندارد...منكه همينگونه هم مرده ام و نيازي به پريدن نيست...فقط گاهي زندگي را دوست دارم و ان بزنگاه نگاه كسيست كه شايد احساس ميكنم منرا ميفهمد...اما نه...اين افيون قدرت زيادي براي درمان هميشگي ندارد...اثرش موقتي و كوتاه است و دوباره من ميمانم و همه انچه داشته هاي من است...هميشه دير اتفاق ميفتد...درست وقتيكه كار از كار گذشته است...كسيكه يك عمر دوستش ميداشتم درست زماني پيدايش شد كه كار از كارم گذشته بود و امروز اگر كسي مانده باشد دوباره روزي ميرسد كه من ديگر وجود نخواهم داشت...در فهم يك كلمه كوچك وا مانده ايم...احساس ادمها براي خودشان است...زندگي ادمها به خودشان تعلق دارد...كسي نميتواند چيزي را القا كند اما ميكنند!!! هنوز بايد زير نظر بزرگترها زندگي كنيم...نادان و احمق حسابمان ميكنند...هميشه بايد انچه ميگويند باشد...اگر كسي به احساسش پاسخي بدهد گناهكار عالم است...اگر كسي بدون اجازه دوست داشته باشد محكوم به تنهائي و اجبار ميشود...پس كجاست ان انسانيتي كه ميگويند!!! اگر خداوند منرا براي برده بودن افريد ايكاش مرده بدنيا ميامدم...امروز هم فرقي با مردگان ندارم...همه ارزوها و شوقم را به فراموشي سپرده ام زيراكه با مرورشان تحمل اين تنهائي برايم دشوارتر خواهد شد...خودم را جزو مردگان محسوب ميكنم وگرنه نميشود اين اتاق را سالها سال اينگونه در سكوت و سكونش تحمل كرد...ميائيم كه ببينيم...بياموزيم...توي سرمان بزنند...توليد مثل كنيم...پير شويم...و اخر هيچ...نه قدرتي...نه ثروتي...نه حتي يك رفيق...و نه يك همخوابه و يك همدم و مونس...مثل ميخ بر ديوار سفت فرو رفته ام...خبري نيست...دنيا امن و امان است براي اهلش...من دارم گنديده ترميشوم...بوي تعفنم را گاهي احساس ميكنم اگرچه با عطر و ادكلن همواره به خودم تاكيد ميكنم كه هنوز براي زندگي خونم داغ است...روزي كه تفاوتم را با خيليها احساس كردم ميدانستم كه كار دستم ميدهد...اما شايد انروزها خوشخيال بودم...ديگر نه خيالي مانده است و نه خوشخيالي...منتظر هم نيستم...پيشاني نوشت منرا اينطور نوشته اند...به هركجا بروم نحسي ان با من خواهد بود...عينك خوشبينيم را گم كردم...من همه چيز را واقعي ميبينم و واقعيت چه تو بخواهي و چه انرا پنهان كني زشت است....حميد

شعري از دفتر امروزم كه قصه ديروز و فرداهاست...

مثل يك خواب بود

همه بيداريهايم

درست شبيه يك خواب نيمه كاره

وقتيكه پرندگان بروي سيمهاي چراغ برق

سر در پر يكديگر فرو برده بودند

همچنان مسير خلوت يك كوچه را

بارها تكرار ميكردم

نفس اندوهگين ادمها شبيه اه بود

ادمهاي پلاسيده با سرفه هاي خشك

و صورتهاي زرد

زردي كه پژمردگي خاطرات قديمي بود

عبور پيرمردي مقابل افكار من

هر روز خستگي را پيرتر تكرار ميكرد

و من ميدانستم روزي به جاي او خواهم بود

اندوه مسافراني كه در سالن ترمينال پچ پچ ميكردند

گاهي چند مرغ و خروس در دست

و كفشهائيكه دهانشان به گلايه باز بود

و زمين اندوهگين زير پايشان هميشه خاكستري

مثل يك خواب بود

وقتيكه اشتياق جواني را از پشت شيشه اتوبوس

بروي سبزه هاي معطر جاده مي انداختم

و شبيه تو بودم وقتي نگاهت در مردمك من تكرار ميشد

ايستگاههاي وسط راه

شاهدان هميشگي ساك و كيف دستي و انتظار

و درختانيكه در پشت ميله هاي ايستگاه

به فراموشي و تنهائي سپرده شده بودند

هميشه يكجور بود... هميشه

بيدار شدن و جمع كردن ملزومات و سفر

و دوباره به جاهائي پا گذاشتن و ادمها و راهها

و انديشيدن به دورهائيكه پر از همهمه زندگي بود

و تنهائي ميان يك بلوار يك خيابان يك شهر

و نگاه هاي جستجوگر بي پاسخ

كه بروي عابران ريز و درشت ميريخت

هميشه يكجور بود يكجور ميماند شبيه تكراري يك خواب

در تصورات هميشگي من

هميشه جائي در ابهام باقي مانده است

جائيكه ايستگاه بين راه و يك خيابان و يك شهر نيست

و عابري از ان عبور نميكند

و صداي سرفه اي نميايد

و پيرمرد فرسوده منرا به اينده خويش نهيب نميزند

و كودكي با صورت زرد بدنبال بازيچه ها نميدود

هيچ زردي نيست كه پلاسيدن ارزوها را گواهي دهد

و هيچ غروبيكه مسافران ايستگاه بين راه را به گريه وا دارد

و شب امتداد سياهيها نميشود و اغازي بر مرور خاطرات

و چشم مثل ابرهاي اواره نميبارد

و شوق نميميرد

و احساس اينقدر بيچاره نميماند

و من ترا ميان پوچيها جستجو نميكنم

هميشه مثل يك خواب بود

همه بيداريهايم

و هنوز بر ديوار كوچه ها

دستنويسهاي قديمي فرياد ميزنند

و عمق تنهائي ادم را هميشه مثل ان پيرمرد رهگذر نشان ميدهند

هنوز صداي سرفه هاي خشك مسافران ايستگاههاي وسط راه

بگوشم ميرسد

هنوز همان هميشگيهاي دلتنگ بيهوده ترم ميكند

هنوز زردي صورتها

پلاسيدن ارزوها

و دود سيگارهاي سالن انتظار ترمينال

منرا به تنهائيها ميبرد

هنوز پاسخي براي سبزي درختان پيدا نكرده ام

جائيكه صورتها زردند

و من در اين هميشگي بيهوده تر ميشوم

و هنوز براي مردن وقت كافي دارم

حميد

جاده به درياچه...بركه تنها....

جيپسي كينگ كوليهاي شكم گنده اسپانيائي با ان سر پنجه سحر اميز كه سيمهاي گيتار را جادوئي مرتعش ميكنند ...تراك جيپسي كينگ را روشن كرديم و صبح جمعه بطرف سد حركت كرديم...همه ديشب را دو ساعت بيشتر نخوابيده بودم...شايد وقتي رفيقم زنگ در را زد دلم نميخواست در را باز كنم اما...

درخانه كاري نبود كه انجام دهم وانگهي بيرون رفتن انهم بطرف درياچه و سدش چيزي نبود كه از ان بگذرم...زير تابش افتاب خرداد ماه در حاليكه نورش از كنار شيشه ماشين به صورتم ميزد و دستم را سايه بان كرده بودم در فكري دور همراه رفيقم ميرفتيم و ميرفتيم...چند خطي حرف و سخن و گاهي خنده هاي ارام و بلند...مسخره كردن فضاي بد تركيب شهري و خيابانهايش و سپس سكوتي معني دار!!! سيگار ميكشي؟!!!

دوتا سيگار نوبر اول صبح...وقتيكه فكرهائي با ما هستند انگار بيرون را نميبينيم!!! ادمها...ماشينها...خود اگاه و نا اگاه ميگذرند...و دوباره خنده هاي بي دليل...گاهي از درد...گاهي براي تمسخر انچيزهائيكه ادم را فشار ميدهد!!! خيابانها اول صبحي انقدرها شلوغ نشده است...رد پاي بيهودگي هنوز پيدا نيست...جمعه است و همه خوابيده اند!!! انتهاي شهر يك پيچ كوهستاني و شروع جاده اي كه به درياچه خواهد رسيد...وارد جاده شديم...باد ميايد...ميان موهاي ژوليده و بلند من ميپيچد انگار همراه باد ولگرد به دنياي اشفته ابرهاي تكه تكه ميروم!!! صورتم از احساس خوش حركت باز ميشود...خنده نا مفهموم من نشانه اي از دوست داشتن زندگي و لبهاي بسته ام دليلي بر بي جوابي دوست!!! چقدر اين كوهستان تنهاست...چقدر پيچهايش هق هق زده اند...در هر عبور دلتنگ كوهها گريه ميكنند...شايد من گريستم و خيال كردم كوهها گريه كردند!!! هر پيچ سر اغاز غميست...غمي كه مسافر براي رسيدن دارد...دير رسيدن!!! كجا اين كوهها تمام خواهند شد؟!!! اه كه درختان كاج تك تك ميان دل كوهپايه ادم را ميبرند به عمق تنهائي انسان...جاده ميپيچد...پشت هر پيچ چشم اندازيست به اندازه همه دلتنگيهاي دل من...فكر ميكنم...به بي سخاوتي پيمان...به سستي دوستت دارمها....جاده اما منتظر افكار من نميماند...پيچ در پيچ دور ميشوم از شهريكه مثل تابوت منرا در هر شب تنهائي محدود و احاطه كرده است...دورتر ميشوم...افق هم اغوشي كوهها با خداست...جائيكه من ازاد ميشوم...وقتيكه باد ولگرد جاده روي صورتم ميپيچد....اينجا نشان از اشتياق پرنده براي پرواز را دارد...جاده كوهستاني ارام ارام خودش را به بستر درياچه ميرساند...كوچه باغهاي انبوه از رزهاي قرمز...چنارهاي تناور...ميان كوچه باغ سر ميخوريم...ماشين تن اهنيش را ميان كاهگل و باغ و بوي رطوبت از ياد ميبرد...كنار چشم انداز درياچه ميايستيم!!! ابي دريا قدغن!!! نه اينجا هيچ چيزي قدغن نيست...براي دويدن مجال هست...ظرف چاي بهمراه يك كيك بزرگ دونفره...جاي همه خاليست...تپه را ارام ارام سرازير ميشويم...تيغ افتاب ميسوزاند اما باد ولگرد خنكاي رودخانه بالاي تپه را كه به درياچه ميريزد به صورتمان ميزند...كنار شر شر اب سرازير شده نشستيم...مثل يخ خنك و ارام بخش است...وقتيكه صورت افتاب سوخته را درون سرچشمه اش فرو ميبرم همه سر من خيس از صداي زمين ميشود....عمق تنهائي را احساس ميكنم...اشكم نميايد اما دلم تنگتر در سينه نجوا ميكند...زير فشار اب سرچشمه: دوستت دارم...

در كنار درياچه قدم ميزنيم...ابي فيروزه اي چشمانم را تسخير كرده است...سيگاري اتش زديم....دو تا قوطي نوشيدني...بايد جاي خلوتي ان بالاتر پيدا شود...رفيقم حركت ماهيهاي كوچك درياچه را دنبال ميكند...حميد!!! بيا ببين چه خبر است...بچه ماهيها عشق بازي ميكنند...بطرف بالاي درياچه راه ميفتيم...باد همچنان دور ما ميچرخد...تپه مجاور را بالا ميرويم...هردوتا زير لب ترانه اي قديمي را زمزمه ميكنيم...دستهاي رفيق دور گردن من...چشمهايش پر از انعكاس عاشقيست...دومرد هم ميتواند عاشقانه بهمديگر نگاه كنند...بالاي تپه زير سايه يك درخت توت مينشينيم...چشم اندازه فيروزه اي درياچه منرا از خود بيخود ميكند!!! مثل هميشه فيلمبرداري و عكاسي از اطراف كاريست كه اينروزها اصليترين تفريح و حرفه من شده است...دو درخت تنها...يكي شاخه دارد يكي از تنه افتاده است...كنار هم و پشتشان منظره درياچه در شيبي مناسب...يك عكس تميز با زاويه ديد هميشگي من...عمق تنهائي و مسخ شدن در طبيعت بكر...نوشيدنيها را خورديم...سرمان كمي داغ شده است...سيگار پشت هم...چند سوار كار با اسبهاي بلند قامت و زيبايشان...به من دست تكان ميدهند...رفيقم دهانش را به ستايش اسبهاي انها باز ميكند...يك عكس يادگاري...عبور مجدد عابران...زن و بچه و پير و جوان...ساعتي در دل طبيعت خيس از رويا...دلتنگ از تنهائي...دوباره مسير تپه را پائين ميائيم...سوار بر ماشين كوچه باغهاي فريبنده را با چشم ميخوريم!!! انريكو ايگلسياس طنين تكان دهنده عشاق...صدايش مسخم ميكند...ترانه با تو...وسط جاده گله اي بزرگ از گوسفندان و چوپانان...مي ايستيم...چند عكس دبش و خاطره انگيز...بزها با زنگوله و شاخهاي بزرگشان...سگ گله....چوپانان به ما سلام ميكنند...رفيقم به شوخي ميگويد: اقا جاده يكطرفه بود ما نميدانستيم...منظورش حركت بيشمار گله است!!! مرد چوپان ميخندد...سيگاري تعارفشان ميكنم...كوچه باغ را بطرف بالاي تپه ها طي ميكنيم...در پيچهاي مكرر... اطراف پر از صداهاي عجيب است...صداي تنهائي زمين كه در گوش طبيعت ميپيچد...شوخيهاي بين راه...خنده هائيكه از سر دلخوشي نيست فقط براي رفاقت و لحظات بياد ماندني جاري ميشوند...كنار جاده يك تلفن كارتيست...رفيقم براي تماس پياده ميشود...منهم پائين ميايم...كنار باجه... ان پائين يك قبرستان كوچك و محليست!!! اندوه زندگي...براي فاتحه بطرف درب قبرستان ميروم اما از داخل قفل است...گويا شخصيست...از بالاي ديوار نگاه ميكنم... غم عجيبي بر دلم سنگين ميشود...اينجا كساني خفته اند كه روزي خود صداي زندگي بودند...غم ديدن را بر ميدارم و سوار ماشين ميشوم...بطرف پائين حركت ميكنيم...پس از ساعتها عشق بازي در طبيعت لحظه خداحافظ از درياچه رسيده است...اورا تا ديدار دوباره به كوهستان ميسپاريم...در راه ياداوري تمام روز و حرفهاي خودماني...گاهي سكوت و گاهي چند سيگار...ميان جاده يك ابگير طبيعيست...افتاب مارا نيم سوز كرده است...پياده ميشويم...واي!!!

يك ابگير و بركه طبيعي و چشم اندازي فوق تصورات من!!! در جائيكه مردم هر منظره اي را با اشغال وزباله سازي خراب ميكنند اينجا هنوز يك بركه بكر مانده است...سوسكهاي ابي...قورباغه ها...گياهان ابزي...ماهيهاي كوچك...عمق يك و نيم متري زلال كه ميشود خزه هاي چسبيده به سنگهاي ته اب را واضح ديد....مسخ ميشوم...ساعتي خودم را گم ميكنم...يك كيسه گياه ابي براي اكواريومم جمع ميكنم...همراه چند سوسك ابي و مقداري طعمه زنده براي ماهيهايم...جدا شدن از چنين منظره اي برايم غم انگيز است...رفيقم چيزي گفت: حميد تو تنهائي اين بركه را حس ميكني؟!!! به چشمهايش نگاه كردم...انگار ميخواست گريه كند...سيگاري تعارفش كردم...در جوابش گفتم:تنهائي اين بركه منو تو را جذب ميكند...مگر ميشود احساس نكرد و چند ساعت را كنارش ماند!!!! منو تو را چيزي فشار ميدهد كه عمق ان درهر منظره پديدار بشود مارا متوقف خواهد كرد...او راست ميگفت....تنهائي بركه ميان جاده عجيب به چشم ميزد...اما سوسكهاي ابي و قورباغه ها ميان انهمه خزه و علف ابي تنها نبودند!!! اين ما بوديم كه ميان يكديگر تنها بوديم...زيراكه خلقتي متفاوت داريم...پر از جهل و لجاجت وگرنه ان بركه وموجودات كوچكش گوشه اي از همان بهشتي بودند كه ما هميشه انرا در تصورات خود ترسيم ميكنيم اما هرگز قادر به لمس دقيقه اي از ان نميشويم!!! ساعتي كنار بركه مدهوش ميمانيم...نگاه ميكنيم و از اين تنهائي مرموز لذت ميبريم...انگار خدا همين نزديكيهاست!!! بايد كه بركه را براي ديدار دوباره به كنار جاده بسپاريم...دوباره مينشينيم و درحاليكه پيچهاي مكرر جاده كوهستاني را طي ميكنيم به همه كارهائيكه امروز انجامشان داديم فكر ميكنيم...انتهاي پيچ اخر و ورودي خيابان عريض... اغاز شهرنشيني و بازگشت به همان ازدحاميكه هيچ منظره اي بجز دود و سرسام ندارد...بيخيال از هميشگيهائيكه ميبينمشان در خود فرو ميروم...هنوز به چشمهاي غم انگيز ادمها خيره ميشوم و به انها فكر ميكنم...كلافهاي سردرگميكه باز نميشوند...در رفت و امد روزمره همچنان....

به نزديكيهاي خانه ميرسيم...اخرين كوچه ... روبروي درب خانه كليد مياندازم...اينجا پايان همه ان روياي دل انگيز است و اغاز اتاق...تنهائي...و انديشيدن به تنهائي بركه...تنهائي خودم...و هر انچه زشت و زيباست و ميبينمشان....از فرط خستگي دستانم را زير سرم ميگذارم...سيگار قبل از چرت بعدالظهر...و حالا مردي در روياي يك بركه ساعتي در فراموشي خود فرو ميرود و در پيچ و خمهاي جاده هاي ذهنش گم ميشود...حميد

قريه من به جاي فولاد

چشمه رو ميپرستيد

قريه من خوب و صميمي

دلچسب و زيبا

شعري قديمي...

دفتر ابي...

هوا گرم و ازار دهنده است...چندتا مگس ريز و درشت در مغازه اغذيه فروشي ول ميچرخند...يك ساندويچ مغز لطفا!!!

مغز پخته شده لاي نان....حالم را بهم ميزند...مغزم را خورديد!!! له كرديد...زندگي معادله ميان سگ و گربه شده است...پرسه هاي بيخودي....نگاههاي بي منظور و با منظور....موش ازمايشگاهي فقط بدرد يك كار ميخورد!!!

زن موجود قشنگ و ارامبخشيست...چرا زنده ام؟!!! همه مردها به يك زن فكر ميكنند براي چند روز بيشتر ماندن!!!

پوچي زندگي را زن و چند فرزند پر ميكند!!! فكر كتاب و قلم و مدرسه انها اجازه تنهائي و به درون رفتن را نميدهد...خواه نا خواه انسان به خودش بازميگردد....هر كسي زندگي را اندازش نگاهش ميبيند...نگاهم خشك شد...هنوز دچار انبساط نشده منقبض ماندم...شاخه اميد من گلي نداد...شاخه اي نداشتم!!! عكس يك شاخه بود روي خوش باوري....من تجسم يك ظرف بلوري خالي هستم....خالي....گاهي تا نيمه اش اب بود...گاهي يك ماهي قرمز چند روزي...شنا كرد...شنا كرد...در بوسه سرد ماهي ها به شيشه بلوريم ياد عيدها ميفتم...جاي يك بوسه بر ظرف بلورين خيس باقي ماند....

i love you....touch me now....feel me now

ماهي قرمز تنگ ميل به بيرون پريدن دارد!!! تنگ قفس شده است...دريا خطرناكتر است!!! انتخاب....انتخاب!!! كدامش را بايد پذيرفت!!! تن من قفس هيچكسي نبود...درهاي رابطه را تاق باز گذاشتم....ماهي قرمز تنگ را قفس ميبيند...به من وابسته نميماند....او منرا و من دنيا را قفس ميبينم...اتاق تنگ اب خوبيست براي ابششهاي بيهودگي من...ان بيرون احساسم را ميدزدند...انها نميدانند كه چشمهايشان چه برقي ميزند...نميدانند پشت سكوت من نياز سوزاننده اي زير خاكستر است...با يك نسيم...با يك نگاه شعله ميگيرد....

من معني تنهائي را وقتي گربه اي ميخواست ماهي قرمزم را از تنگ وجودم در اورد فهميدم...وقتيكه براي گرفتن ماهي ميخواست منرا بيندازد...بشكند!!! او ماهي منرا براي لقمه اي دوست داشت و من براي انكه هر روز نگاهش كنم...كداممان عاشقتر بوديم؟!!!

هيچ گربه دزدي ماهي قرمزي را به دريا نميرساند...هيچ ماهي قرمزي در دريا زنده نميماند...دريا دروغيست براي تنهاتر كردن يك تنگ شيشه اي!!! دروغي كه ياد ماهيها دادند....اين زمين سفت به ريشه هاي من ابي نميرساند...من هرز روئيده ام...با يك بارش سبز شدم...گلها همنشين هرزه علفهائي مثل من نميشوند...گلها در جلوه خويش مغرور ميمانند...گلها را ميچينند و تقديم ميكنند....گلها وسط رستوران گران قيمتي بزم يك معشوقه را زيبا ميكنند!!! هيچ كس هرزه علفي را جدي نميگيرد....اما دنياي پوچ علف هرزي چون من جلوه هاي عجيبي دارد!!! علف را شهوت باران بوجود اورد...هيچ علفي نميخواست نا خود اگاه برويد!!! جرم هرزگيم را تقصير باران بينداز من نميخواستم!!! اگر به من بود منهم راضي به كمتر از گل نميشدم...جرمم بر گردن باران است وگرنه علفها از بي محلي ادمها بر ساقه گلها ميپيچند تا خودشان را نشان همه بدهند...بكنيد...از اين باغ بيرونم بيندازيد من ريشه اي ندارم!!! گناه افرينش بر گردن من نيست...علف جلوه اي جز هرزگي ندارد!!! چه غم انگيز بود وقتي علفي عاشق زيباترين گل باغ شد!!!

زندگي ميان گلها تنهاترم كرد...گلهائيكه پر جاذبه بودند...بوته زير پايشان را نميديدند...هيچكس نديد!!! باغبان با بيلش چندين بار منرا كند و انطرف انداخت...من فحشش دادم...او نشنيد!!! او گلها را دوست داشت...وجود منرا ازار گلهايش ميدانست...

منرا در اغوشت بگير...ببوس... پوچي دقايق حرام من ريشه هاي ترا درك كرده ام....من ترابا تمام وجودم حس ميكنم...دنبال كسي نميگردم منرا درك كن...نميدانم منو تو تا چند روز ديگر ميتوانيم همنشين همديگر و دنيا بمانيم!!! سختست در كنار تو زندگي را انطور كه همه ميبينند ديد!!! تو معني هرچيزي را از من گرفته اي...تو اگاهانه منرا هوشيار كردي...تو نهيب همه صداهاي وامانده اي!!! تو تلمبار ارزوهاي مني...تو نشدن همه خواستنهاي مني...

تنگ ماهي...ماهي تنگ...شناي مكرر...خستگي...دريا...

گاهي عشق ميايد....عشق غم انگيز ميان يك تنگ و ماهي...

هواي اتاق تب كرده است....خواب يك بوسه در من شكفت...در بيداري پلاسيدم!!! من محكوم به نابوديم...صدايم به كسي نميرسد...لال دقايق خويشم...همراه خود....هم صحبت خود...بي باورم...نخواه بپذيرم...من همه ان نوريكه ميگوئي را ديده ام...اما براي درختان ميتابيد نه علفها!!! روي فراموشي پرهايم را باز كردم...پريدم ميان هيچ و پوچها...پرواز من بلند است...نشستني ندارد...نيازم را..شوقم را...در اجبار نشدنها به پوچي ميسپارم....نگاه من جاذبه اي ندارد...در مردمك انها عكس ساختمانهائيست كه پشت بر پشت جلوي افتاب را سد كرده اند...حميد

شوقم خيس خورده...روي بند رخت اويزانش كردم...

گيرمكه پس از بيرحمي و ناملايمات دنيا بهشتي هم باشد به چه كارم ميايد؟!!!

گيرمكه جاي دو دست دو بال بدهند براي پريدن!!!

وقتيكه پرندگان صبح تا شب بي منت مناجات ميپرند ديگر بال خيالي ان دنيا به علاج كدام درد من خواهد امد....گيرمكه من از اهل بهشت بودم....امدم براي ديدن جهنم دنيا...وقتيكه چنين جهنمي يقين و باورم را نابود كرده است بازگشت به بهشت به چه كارم ميايد!!! گيرمكه پرنده بودم...اينهمه دام...اينهمه صيد...ديگر شوق پرنده بودن را هم از من ربوده است....گيرم كه باران بودم...ميباريدم بر اين زمين تهي....چه سود كه از تابش خورشيد تبخير ميشدم....گيرم كه خود خورشيد بودم!!! يك دنيا بار در كهكشانم ميچرخيدم و راه طي ميكردم كه ان پائين از تابش من شعر بسرايند اما خودم ميليونها سال در خويش بسوزم...بسوزم...اتش بگيرم كه عده اي زنده باشند و گياهان سبز بمانند...

گيرم كه ماه بودم...بر شب عشاق رويا ميافريدم...و در هر انعكاس مهتابي خود دفتر شعر شاعران را به سروده اي به شهرت ميرساندم....چه سود كه هميشه در تاريكي بودم...چه حاصل كه قطره ابي روي كره خود نداشتم براي حشره اي حتي!!!

گيرم كه ستاره بودم...بر شب سياه ميدرخشيدم...و دستان كوچك دختركي در روياي خيالي اندوهبارش منرا هر شب ميچيد....چه سود وقتي حتي يكنفر نميدانست چقدر در كهكشان تنها هستم و نامم در زمين در زبانزد مردمان باقيست...

گيرم كه شعري ميشدم بر دفتر تنهائي هاي تو...شبانه ميخواندي...صدايم ميزدي و قطرات اشكي همراهت ميشد...چه سود وقتي از تكراري ان شعر روزي همراه دفترت منرا به اشغالها ميسپردي....گيرم كه عشقي داشتم براي شب سياهم...چشم در چشم نگاه ميكرديم...ميخنديديم...ميخوابيديم...و تكثير ميشديم....چه سود وقتيكه پيري ميامد و مجالي براي دست در دست گذاشتن نميداد و شوقي براي خنديدن نمانده بود...و حسرتي كه: اه گذشت...همه چيز ميگذرد...

ميوه هاي رسيده بالاي درختان را يا كلاغ نوك ميزند و يا از رسيدن ميفتند ان زير مورچگان سوراخشان ميكنند...حاصلي از گذشت زمان بر من پديدار نشد جز اندوه...غميكه اين روزها با لبخندي تلخ انرا مرور ميكنم...از بس گفتيم و نشد در طلسم ساده ترين خواستن جادو شديم...مگر چه داشت دست دوستي؟!!! مگر چه بود يك شب همخوابگي!!! مگر ادم كيست!!! چيست!!!

جز نياز...حسرت...گناه...نگاه...

در سه حرف ابتدائي عشق سالهاست در گل مانده ام...عين را ميابم شين پيدا نميشود...هر دو را پيدا ميكنم قاف قافيه نميشود...هيچ چيز جفت و جور نيست...لنگه كفش من نا پيداست...يك پا در كفش لجاجت و يك پا روي زمين سخت...پاي برهنه هرچه گفتم بيهوده بود...از پيله جوانيم پروانه مرده اي بيرون افتاد...نامش را جستم نام خودم بود...براي درك يك ادم مگر خدا بايد پائين ميامد؟!!! چه بودم كه در گنگي روز و شب پلاسيده ماندم...نحسي كدام چشم روزگارم را چشم زد...در كدام خواب ابلهانه ماندم و بيداري نيامد!!! چه بود كه همه جستند و من هنوز....مقابل چشمانم جفت جفت ادم راه ميروند...بچه هائيكه ونگ ميزنند...اما من هنوز در اشپزخانه همبرگر سرخ ميكنم و هنوز فكر ميكنم جوانم!!! خوش بين باش پسرك ان عينك سياه را بردار همه چيز قشنگ و ملوس ميشود مثل فيلمهاي بي سر و ته!!! در گفتمانهاي شبانه اي كه با خودم دارم هر شب يا درونم منرا متقاعد ميكند و يا من بر سر او داد ميزنم كه خوشخيالي بس است...چه كرمي دارد اين زندگي كه هنوز دنبالش ميكنم؟!!! سهراب گفت: تا شقايق هست زندگي بايد كرد...

من گفتم: تا سيگار هست بايد كشيد...وقتيكه حرفم را خودم هم نميفهمم بيچاره انكسي كه براي تيمار يك ديوانه بخواهد با من بماند...حميد

ترانه اي بخوان...دلم تنگست...

صداي وز وز افكار مزاحم...مثل حشرات موذي دور سرم ميچرخند...روز بروز دريغ ديروزش را دارد...يك مداد رنگي بياور نقاشي بكشم...نميدانم هنوز ميتوانم يك كلبه را در ميان يك راه پيچ در پيچ كنار يك رودخانه نقاشي كنم!!!

گاهي از مضحكه ادمها خنده ام ميگيرد...اما بيشتر حالم را خراب ميكند...كاش ميتوانستم هميشه همه چيز را مضحك ببينم...كاش!!!

اما همه چيزها اگر مضحك باشند نيازم را نميتوانم ناديده بگيرم...شوخي بردار هم نيست...مثل پتك بر دقايق تنهائي ميكوبد...نياز چه چيز قشنگ و دردناكيست!!!

روابط ادمها گاهي خفه كننده ميشود...اما مگر ما كي هستيم؟!!! چه كسي بوديم؟!!! پستانك را از حلقمان در اوردند بزرگتر كه شديم قلم خودكار دست گرفتيم...حالا همان بچه شير خوره هاي ديروز امروز خدا را بنده نميشوند....كوتاه بيائيد...چند تا كيف و دفتر و دانستن شما را عوض نميكند...هنوز در رد پاهاي امروزتان جاي ونگ و ونگ كودكي باقيست...ارامتر اين دنيا انقدرها هم جدي نيست!!!

امروز حرف همديگر را نميفهميم زيرا خيال ميكنيم چيزهائي تغيير كرده است...روزگاري حرف همه ما چند تيله رنگي بود كه براي بردنشان دعوا ميكرديم و فحش ميداديم...بعدالظهر تا شب با يك جفت كتاني سوراخ دنبال يك توپ ميدويم تا جانمان بيرون بزند...شلوار زانو انداخته...زانو خون الود...راه ميرفتيم از پشت جفت پا ميزدند كه با كله زمين بخوريم كه بخندند...ما همان ادمها هستيم...فقط فرم لباس پوشيدنمان و تركيب چهره كمي تغيير كرده است...با چنين گذشته اي اينهمه ناز و ادا اصول نميخواهد كه!!! اشراف زاده كه نبوديم با كالسكه شش اسب دور باغ بگرداننمان!!! ادمها اگر درك ميكردند كه بالاتر از هر نيايشي انسان دوستيست و اينكه همگي از يك خلقتيم اينهمه دوري نميكردند...در فهميدن يك واژه ساده درجا زده ايم...صداقت و راستي انقدرها هم سخت نبود...چون به دروغ عادت كرديم يادمان رفت زندگي تنها در راستي ميسر است نه فريب...

ببينم شازده مگر فرقي ميكند اينها كه ميگوئي با نگفتنشان؟!!!

نه تفاوت نميكند اما گفتنش سبكترم ميكند اگرچه گوش شنوائي نيست!!!

ببينم بيكاري اينقدر مينويسي؟!!!

تو بيكارتري كه اينقدر ميپرسي!!!

بگذريم عمو جان...تو اب حوضت را بكش منهم كار خودم را ميكنم...ما حرف همديگر را نميفهميم!!! اينهمه سال نفهميديم باقيش هم پيشكش عمرمان...قهوه ترك پيشكش اسودگان يك چاي اب زيپوئي بياور حالي بكنيم...پشت بندش فرط و فرط سيگار دود كنيم ببينيم دنيا دست كيست!!!

راستي دنيا دست كيست؟!!!

تو انگار مرض داري مرتب سوال ميكني!!! به تو چه ربطي دارد دنيا دست كيست...دست منو تو فعلا يك استكان چاي است...اندازه بيشترش هم نيستيم...يك خيال اسوده ميخواستيم كه نگذاشتند...چشم دنيا در امد يك روز اسودگي بما ببيند...خدا را شكر مقام و منصبي نداريم وگرنه چشممان ميزدند در جا سنگ ميشديم!!! پنج ريال دل خوش طلب كرديم انقدر نشد و نيامد پيش كشيده شد كه توبه كارمان كرد...به ما چه دنيا دست كيست...دنيائي به اين وارونگي دل شير ميخواهد تحملش...ما كه گنجشك روزي داريم دلمان قد يك استكان كمر باريك است زمين بخورد تق ميشكند...عمو جان بردار پلاس انديشه ات را جمع كن كاسه كوزه دانائي را بگذار با موسيقي حالي بكنيم...نميخواهم بيش از اينكه ميدانم بدانم....تحمل دانستنها سنگين است...زير اندازي روي سبزه ها پهن كن دراز بكشيم...تاق باز اسمان را نگاه كنيم...شراب داري وسط بگذار نداري يك پارچ اب يخ براي سرد كردن سوزشها چيز بدي نيست!!! دلتنگي پدر صاحب ادم را در مياورد بگذار بيخبر باشيم...اهاي اسمان چند قطره باران حواله ما كن خشكيم!!! از همه مال دنيا يك مونس كافيست...دستهاي نرم عشق را بگير و فشار بده دنيا ماندني نيست...دنيا ان لحظه بوسيدن معشوق است ما بقيش گذشتنيست...

پرنده بالا ميپريد...با بالهاي باز...بالهاي باز...سبك تاب ميخورد روي ابرها...ابرهاي خيال انگيز....بالهاي باز....بالا ميپريد....

انساني نگاهش ميكرد با دستهاي باز....دستهاي باز...سبك خودش را به فراموشي سپرده بود در بيرحمي اطراف....دستهاي باز...انسان پرنده....روي زمين گرم...زمين نكبت زده...پر تنهائي...با دستهاي باز شعري ميخواند: مه پائين كشيده است....چيزي مشخص نيست....صداي كسي ميايد....چيزي پيدا نيست....خاطره خيس است....صداي پا ميايد...مه پائينتر امده است....خودم را نميبينم....خودم را گم كرده ام...زير پايم چيست!!! معلقم....با دستهاي باز همراه شعري پرواز ميكنم به ابرهاي دلتنگي....به مه پائين كشيده....صورت من پيدا نيست!!!

انسان پرنده با دستهاي باز در شعري مرطوب گم شد....خودش را به فراموشيها سپرد...به نشئه رويائي هيچ....در مه پائين كشيده فرو رفت....اينجا كجاست!!! دستهايم باز است....اسمان كو؟!!!! افتاب دروغ است بگذاريد در مه غليظ پائين كشيده بمانم...من اين گنگي را دوست دارم...من انسان پرنده ام....دستهاي باز...مه پائين كشيده...چيزي مشخص نيست...اينجا لحظه اشنائي انسان با پرنده است...حميد

پاهاي سست من...كتاني سوراخ...

از ميان كوچه از وسط خيابان عبور ميكنم....انگار كه رهگذرها را نميبينم همراه گنگي خويش عبور ميكنم....سيگار پشت سيگار تلخي ناكاميهايم را دود ميكنم....زبانم تلخ است و قصه ام چيزي جز گذشتن نبوده عبور ميكنم...اشناها كجا رفتند؟!!! انها كه منرا بياد مياوردند!!! خدا كجا خوابش برده است!!! در چشمان اين رهگذرها اشنائي نميبينم عبور ميكنم....چه كسي منرا بيادش خواهد اورد!!!

ميايستم...

كت كهنه من رنگ و روئي ندارد...از افتابزدگي رنگش هم رفته است....كنار برو افتاب!!! اي مكاره روشن...بگذار ابرها بيايند...بگذار انقدر باران ببارد كه هيچ عابري در كوچه نماند...كنار برو...تو براي خودت ميتابي...اي فريب روشن ...من تاريكم بگذار سياه بمانم....بگذار ابرهاي تيره دوباره سرتاسر اين شهر را بپوشانند...بگذار در غرشي بغض اسمان پائين بريزد...خيسم كند...كت كهنه گرما هم ندارد...نخ نما شده است...كنار برو بگذار ابرها دوباره بيايند....

مي ايستم...

بندهاي كتاني را سفت ميبندم...

حالا با تمام قدرتم ميگريزم...انقدر كه رهگذرهاي بيچاره نگاهم ميكنند!!!

دزد است؟!!! كسي بدنباش ميدود؟!!! چه كرده به كجا ميدود!!!

در اولين پيچ كوچه مي ايستم!!! نفسم بند امده است...ميان كوچه باغ ارام ارام راه ميروم...

مينشينم...

سرم را ميان دستهايم ميكنم...گريه ميكنم...گريه ميكنم...نه...گريه علاج درد من نميشود...مرهمي كهنه است اينروزها گريه اب ديده هاست نه علاج دردشان...سيگاري اتش ميزنم....چه كسي منرا بيادش مياورد؟!!! چه كسي بياد مياور كه ميان همه زبان زخمها گل دادم...شكفتم...چه كسي بياد مياورد پاي برهنه كنار ساحل اواز ميخواندم؟!!! روبروي دريا ساعت سه نيمه شب كنار اتش هيزم چه كسي منرا دوباره بياد مياورد؟!!!

كجا هستم؟!!! خدا كجا خوابش برده است؟!!! چه كسي شوقم را وقتيكه در مه غليظ جاده كوهستاني گم ميشدم بياد خواهد اورد!!! چه كسي چاي بعدالظهر كنار جاده خيس از باران را بياد مياورد؟!!! ان نگاه سر زده ام را چه كسي مرور خواهد كرد!!! كه در هر انعكاس پرسشگرش ميگفت: تو ميماني؟!!! خواهي ماند؟!!! تو گمشده من هستي؟!!! چه كسي مستي بعد الظهر ميان جاده وقتي چشمهايم خيس از اشك و رويا بود را دوباره بياد خواهد اورد!!! كجا هستم!!! وقتيكه چشماهايم يقيني استوار بود چه كسي گفت ميمانم؟!!! مگر شانه هايم امنيت گريه ها نبودند!!! مگر حرفهايم و دستان نوازشگر و گرمم همراه لحظه ها نبود؟!!! چه كسي بر شانه محكم و سخاوتمندم زخم بوسه را گذاشت؟!!! چه كسي دستهاي تنهائيم را در لطافت دروغين هوس فشار داد...هنوز درد ان لطافت از زخم هر خشونتي ماندگار تر شده است...چه كسي منرا دوباره مرور خواهد كرد؟!!! كنار برو افتاب...تيغت را از صورتم بردار...تنم خيس از ازار تابش توست...بگذار ابرهاي دلگير گريه بيايند...بگذار به جاي فريب ممتد تو باران بيايد!!!

چه كسي اخرين هم اغوشي را بيادش مياورد!!! و اخرين لحظه خداحافظ....ميان شهوت يك لحظه با اندام پوسيده ام چه كسي بوسه هاي دود گرفته ام و دهاني كه بوي الكل ميداد را مرور خواهد كرد!!!

چه كسي به درو ديوار زدنم را بياد خواهد اورد؟!!! چه كسي هق هق شب مستي را مرور ميكند!!! چه كسي تنهائيم را ميان باران خواهد فهميد وقتيكه نفسهايم بوي نا ميدهند....ازار هر دقيقه جدائي را كه صبحش تاريك بود و شبش سياه چه كسي ميداند؟!!! چه كسي قدمهاي اين عابر گنگ را دنبال ميكند!!! راه خانه اش را ميجويد...در ميزند...چه كسي پشت در ايستاده؟!!! من واقعيت ندارم...سرابم...خواب زده ام...اين خانه خياليست چه كسي درب يك اتاق خالي را ميزند كه ديشب مردي در ان خودش را از لاي پنجره به باد سپرد!!! بندهاي كتاني را سفتتر ميبندم...تهش سوراخ است...نمناك است...پايم روي اسفالت ميسايد...بايد با اخرين توانم بدوم...اگرچه اين پاهاي مقوائي زود خواهند افتاد...خواهند شكست...بايد بگريزم...اينجا تنفس من مسدود شده است...به كجا؟!!!

چه كسي عابر بي نشان شهركه با وزش باد گم شد را بياد مياورد....چه كسي حتي براي يك ولگرد به تنگ امده اشكي خواهد ريخت....بندهاي كتاني را سفتتر كردم...ايستادم...بايد بگريزم...به هرجا كه جاي خورشيد ابرها گسترده اند و باران حكمفرماست...بايد بگريزم...حميد

لب استين من خيس از بغض رامسر

ته كفش من پر از گلهاي پرپر

شهيار قنبري

ميشود اندوه شب را از نگاه صبح فهميد...

وقتيكه فكر ميكنم ميبينم كه درك يك ادم تنها فهميدن تمامي زواياي ناشناخته و گنگ او نيست....شايد دشوار باشد پيچيدگيهاي يك ادم را انچنان كه خود او دچار انهاست همانطور كه او ميفهمد با پوست و استخوان درك كرد و اين شايد يك عمل نشدني باشد...اما ميشود به علايق يك ادم همانطور كه او براي انها ارزش قائل است توجه كرد و انها را مورد بررسي قرار داد تا طرف مقابل بفهمد كه رفتار و يا علايق او مورد استقبال انكسيست كه او نياز دارد دركش كند...وقتيكه رفتارها و سليقه و علايق يك ادم انهم كسيكه با او دوستي و يا در اندازه بزرگتر زير يك سقف زندگي ميكني براي تو مهم نباشد كم كم او به اين مسئله پي خواهد برد كه از طرف تو درك نشده است...وقتي او با اشتياق از كاري يا چيزي حرف ميزند و يا با علاقه حيواني را نگه ميدارد و يا نوعي از موسيقي را دوست دارد ولي متوجه ميشود كه براي طرف مقابل انچيزها انچنان با ارزش نيست دلسرد ميشود...پايه هاي سستي و بي وفائي هميشه يكجا بالا نميروند...هر چيز كوچكي جمع ميشود تا ارام ارام ستون بي وفائي و بي تعهدي و بي قيدي بالا برود...درك يك ادم شايد كار دشواري باشد اما درك علايق او دشوار نيست و تنها يك ديد جستجوگر و دقيق ميخواهد....وقتيكه طرف مقابل تو بداند رفتار و علايقش مورد تشويق و توجه توست مطمئنا رفتار و سليقه تورا هم با احترام نگاه خواهد كرد و او نيز ترا ستايش ميكند...هميشه چيزهاي كوچك دردهاي بزرگي ميسازند...يك تشكر و سپاس بعد از خوردن يك وعده غذا....يك قدر داني براي يك هديه...بياد اوردن روزهاي ارزشمند يك ادم مثل تولدش يا اگر متاهل باشد سالگرد ازدواجشان و يا چيزهائي كه دوست دارد انها را بازگو كنند محبت و عاطفه را بيشتر خواهد كرد...وقتيكه يك ادم از همه دنيا سگش را بيشتر دوست دارد تو اگر ان سگ را سنگ بزني در حقيقت اورا سنگ زدي...از تو متنفر ميشود اگرچه تو به او ازار نرساندي اما ازار روحي سختتر از ازردن جسم است...در مقابل تو اگر به سگ او تكه ناني بدهي و دست محبتي بكشي محبت تو در دل ان رفيقت بيشتر از قبل خواهد بود زيراكه به علاقه او دست محبت كشيدي و اين يعني درك يك ادم....

هزار درد بيدرمان و پيچده را كه هيچ كسي نميتواند بفهمد چه رسد به درمانش ميشود تنها با يك نوازش و گفتن اينكه دركت ميكنم حل كرد...تاثير روحي و رواني كلمات ميتواند كوه غصه را از ميان ذهنهاي به بن بست رسيده بردارد...تو با يك جمله ميتواني كسيرا تا اندازه وصف ناپذيري خوشحال و اميدوار كني....با يك جمله ميتواني طرفت را انقدر بيچاره و بدبخت كني كه موجب يك كار ناخواسته از او بشود...تو ميتواني كسيرا زنده كني فقط با يك جمله...با يك نوازش...و ميتواني كسيرا تا مردن ببري فقط با يك جمله و با بي تفاوتي و با بي رحمي...لازم نيست براي درك يك ادم مثل او فكر كرد زيرا هركسي دنياي شگفت انگيزي از اسرار و دانسته ها و خيالات است...تو تنها كافيست علايق طرفت را بفهمي و به انها احترام بگذاري و نخواهي دست از انها بكشد...طرف با تمام احساسش نشسته و يك موسيقي جاز اروپائي گوش ميدهد...كافيست فقط بگوئي تو فارسي را درست نميفهمي حالا براي من خارجي گوش كن شدي!!! با همين جمله ساده تو تمامي احساسات و افكار متمركز و دنياي خيالي و تمام لذتي را كه او ميبرد زير سوال بردي!!! يقينا او نيز تلافي خواهد كرد...وقتيكه به موسيقي سنتي و ارامبخش خودت گوش ميدهي خواهد گفت: دوره لب حوض و اين اشعار فناتيك و اين موسيقي بي جاذبه و كند تمام شده است!!!

همه چيز از همين حرفهاي كوچك شروع ميشود...تو اورا ميكوبي و او نيز ترا تحقير ميكند...كسيكه اولين اجر دشمني و عيب جوئي را بنا كند تا اخر يك ديوار فاصله را بالا خواهد برد...پايه يك زندگي وقتي در اولين قدمش خراب باشد تا اسمان ديوارش كج ميرود...انوقت يك سري ريش و پشم سفيد فاميل مينشينند كه: جوانيد....جواني نكنيد...فلان كنيد...بهمان كنيد....اما انها نميفهمند كه پايه هاي زندگي حرفهاي صد سال پيش ريش و سبيل سفيدها نيست...زندگي درياست...مواج است...روي اين دريا بايد با هوشياري بروي...در وقت طوفاني بايد به ساحل اكتفا كرد و وقتي ارام شد پا به دريا گذاشت...نميشود همه چيز را با سنت جلو برد...تفكر و شعور چيز ارزشمنديست...اينكه دختر عمو فلان طور ازدواج كرد و ان فلاني شوهرش ان بود و ان يكي فلان نميشود پايه درست و مطمئني براي زندگي خود ساخت...شعور بايد در وجود ادم باشد وگرنه:

پر طاووس قشنگست به كركس ندهند

معرفت در گرانيست به هر كس ندهند

وقتيكه تو نميخواهي به علايق دوستت توجه كني يقينا اوهم به دلخواسته تو كاري نخواهد داشت....هيچوقت بي وفائي يكمرتبه بوجود نميايد...هر حركتي روي هم جمع ميشود تا ديوار فاصله و دوري بالاتر برود...از ماست كه بر ماست...

زندگي انقدر كوتاه است كه چشم برهم زديم شد اين...در همين كوتاه انقدر عذاب نفهميدن كشيديم كه لب را به سكوت عادت داديم و تنها به نوشتنش قناعت كرديم...به اطرافيانمان گفتيم كا مارا درك كنيد اما ندانستند درك يك ادم انقدرها پيچيده نيست فقط بايد براي او ارزش قائل شد...حقير و كوچكش نكرد...خيتش نكرد...اشتباهاتاش را بر سرش نزد...انقدر تحقير كرديد و نيش زديد كه ادم را بيزار از هرچه زندگيست كرديد...عمر به اين كوتاهي كه با چشم برهم زدني گرد پيري مينشيند بر ان تمام وقت به حسرت و دشنام و گلايه ميگذرد...فقط براي انكه جاي تفكر هميشه چشم هم چشمي ميكنيم و دنبال حرف بزرگتر و فلان و فاميل و عمو و همه هستيم مگر انديشه و درايت و ذات انسانيمان...انگار كه ما هيچ اراده اي نداريم و بايد ديگران برايمان تعيين تكليف كنند...قصه تنهائي يك شبه نيامد كه يك شبه برود...سالهاست زخم زبان اشنا و نامردمي ادمهاي اطراف اين زخم كهنه را تازه نگه داشته است...هيچ كسي يك شبه تنها نميشود...يك شبه از زندگي بيزار نميشود...پشت اين اندوهها سالها سال شكست و بيچارگيست كه سر باز كرده است...پدر خدا بيامرزم هميشه ميگفت:

به هواي غوره بنشين

و نظر به برگ مو كن

هميشه با شعر حرفش را ميزد...ميگفت:

دل بدست ار تا كسي باشي

امروز معني شعرهايش را ميفهمم...بيشتر ميفهمم...اگر صد سال چشم به برگ درخت انگور خشك بشود يك دانه غوره از اين نگاه درست نشود...در اين بي سخاوتي امروز شايد حرفهاي من خريداري هم نداشته باشد....سالهاست كه ميگردم كه كسي منرا درك كند...همراهم باشد...در اين راه بودند كه امدند اما نماندند...خودشان پايه دوري را بنا كردند...من وفا كردم اما جفا پاسخ بود...احساسم را وسط گذاشتم اما همان ريش سفيدهايشان كاري كردند پدر صاحبم در بيايد...بيزارم كردند...تحقيرم كردند...ادميكه ازارش به مورچه نميرسد را انقدر ازار دادند كه همه پلهاي پشتش را شكست و تن به فرجام تنهائيش داد....يك دل صادق و عاشق بردم اما انقدر از سكه و پول و زهر مار گفتند و طعنه زدند كه درها را بستم نخواستم كسيرا ببينم...تا همين ساعت بر سر پيمان با هر كسي كه بود ايستادم اما پيمانشان سست بود...تنهاترم كردند...براي يك حرف خودم سالها ايستادگي كردم و بهايش را دادم...انديشيدم بگذار همه نامردي كنند اما دليل نميشود من مردانگيم را بفروشم...تا امروز مردانه بودم اما تنهاتر شدم...ارزوهايم را دلتنگ كردند...حقيقت گفتارم را در نظر خودم بي ارزش كردند...انقدر زخم زدند كه بيزارم كردند....هنوز دل شكسته ام جستجو گر است...هنوز به اميد يك روزنه باريك نورميگردم...خوشا انروز كه فقط يكنفر زندگيم را بفهمد و بماند...ميترسم گوشه خلوت اين اتاق تنها بميرم و حسرتش را به گورم ببرم....خوشا ان لحظه يكي شدن...با يك هم غصه يكي شدن....دنيا ميگذرد...يادهاست كه ماندنيند...خوشا ياديكه اين تنهائي ازار دهنده را سبز كند...خوشا مرهم نوازشي كه اندازه دنيا مي ارزد...خوشا عمق يك نگاه شيرين ميان بيرحمي همه گذشته و حال...خوشا معجزه عشق در روزگاريكه صدها من حرف دل را به پشيزي نميخرند...وقتيكه بچه بودم و نيازمند به محبت پدرم سن پدر بزرگم را داشت...نوجوان كه شدم انقدر پير بود كه غمنامه هر شبم شده بود...نه او حرفم را ميفهميد و نه من حرف اورا...پدرم كه مرد نيمي از منرا به خاك سپرد...بيزاري يك شبه نميايد...وقتيكه از كودكي يادت بدهند غم را به جاي زندگي كردن در بزرگسالي تو اموزگار غم خواهي بود....عقده سالها سال امروزم را تهي و پوچ كرده است...هميشه پيرتر از سنم فكر كردم...تنهاتر از هم كلاسي و هم سنيهايم بودم...من وارث درد پدرم شدم...درد سادگي...تحقير...اشتباه...من ياد گرفتم كه عقده هايم را به زير نوازش هركسي از راه امد بسپارم...حق داشتم...محبت نديده بودم...حق داشتم با طناب عاطفه به چاه بيفتم...صعودي نبود رفتن به ته چاه احساسم بود...هنوز هم در فقدان عاطفه نفس ميكشم...هنوز عقده هايم همراهيم ميكنند...اما عقده هايم براي من زيرا مثل عقده ايها رفتار نميكنم...هيچ چيز يك شبه درست نميشود...اينها درد سالها سالست كه تلمبار و بي جواب مانده...با همه اندوهم هنوز يك ساعت عشق ورزي را با دنيا عوض نميكنم...به سراغم بيا معجزه عشق كه در تنفس دقايق بيهوده فسيل شده ام...حميد

گفتنيها كم نيست منو تو كم بوديم

خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم

Tom Chaplin

Tim rice

Richard Hughes

KEANE