کافه ها بی لبخند...
همه هياهوي صبح در شب تمام ميشود...انهمه ادم كه از سر و كول هم براي در اوردن يك لقمه نان بيش و كم بالا و پائين ميروند و گاهي يقه همرا سفت و شل ميگيرند مثل مارها به سوراخشان ميچپند تا بلكه خدا نفسي بكشد و از شر خلايقش كه دنيا را شلوغتر از قبل كرده اند كمي اسوده تر باشد...
عجيب است كه اين اشرف مخلوقات مريضيهايش هم بر حيوانات ارجعيت دارد...و مثل او هيچ حيواني دچار ماليخوليا و الزايمر و افسردگي نميشود...زيرا حيوانات با همه زير دستي خود نسبت به ادمها هنوز بهتر و طبيعيتر زيست ميكنند و دچار قانون زدگيهاي من در اوردي ادمها نميشوند...لا اقل خداوند انها را به حساب و كتاب نميكشد و يقه شان را براي كرده هايشان نميگيرد...
عجيب است كه ادم اينروزها به همه چيز شك ميكند و انگار برايش بهشت و جهنم خدا هم فرقي ندارد...وانگهي دنياي به اين شلوغي كه اتمسفرش پاره است و گرمايش ادم را به گه خوردن مياندازد دست كمي از جهنم ندارد...البته جهنم هم طبقاتي دارد كه از اقبال بد در ان قسمتهاي نفسگيرش ساكن شده ايم!!!
اين كولرهاي ابي زور ميزنند شايد كمي هواي اتاق را خنك كنند وانگهي قصه درد ما انقدرها به كولرهاي ابي و پنكه هاي قراضه مربوط نميشود...اما وقتيكه مثل ديشب بدون اعلام قبلي اب كوچه دوباره قطع شد همين كولرهاي لكنته هم ازكار افتادند و انجا بود كه ارزو كردم ايكاش در طبقات بهتري از جهنم زندگي ميكردم...از انجا كه جان ادم مفت است و انقدرها بهائي ندارد پارسال درست چله تابستان مرتبا برقمان قطع ميشد و با بادبزنهاي دستي و كتابچه مشغول رفع داستان گرما ميشديم كه عجب كار احمقانه اي بود و امسال هم انگار اب جايگزين برق شده است...
هر دم از اين باغ گلي ميرسد
البته همه لذت و كيف قطعي اب و برق در همين فصل تابستان است...چون وقتي در زمستان برق ميرود انقدرها به جائي بر نميخورد اما وقتيكه وسط تابستان با وجود كولر و پنكه از همه سوراخهايت اب ميچكد و همان زمان برق هم ميرود بيشتر معني عذاب و لذت زندگي را با همه شوقت احساس ميكني!!!
حالا وسط تنهائي و كپك زدگي خودت گه گيجه ميگيري و زير لب ميخواني:
با گرما چه كنم
با دلتنگي چه كنم
يا رب!!!
و يا رب ميگويد كه ارام بمير دنياي من همينست...ناراحتي هر غلطي خواستي بكن و با بادبزن دستي محكم بر مغزت بكوب شايد بهتر بشود!!! شايد قصه جهنم خدا با همه شاخ و برگهايش بهتر از زندگي كردني باشد كه خواب و بيداريش همه كسالت اور و بيچارگيست...تنها تهمت زندگي بر ما چسبانيده شده است...شايد براي رفع گرما در جهان سوم بهترين پيشنهاد بردن سر زير شلنگ اب باشد اما وقتيكه اب قطع ميشود اين علاج كودنانه هم بي فايده ميماند...ادمهاي بي امكانات گاهي حسرت حيوانات را ميكشند كه چطور بي تعلق هر گوشه اي جاي خوابشان ميشود و هر جائي تفريحگاه بي دردسرشان كه دو ريال هم پول گراف برايش نميدهند!!!
هوس كنار دريا اگر بسرت بزند نگاهي به ته جيبت بينداز اگر ياراي رسيدن به اخر ماه را داشتي انوقت ميتواني به جاي صداي موجها بنشني و در جستجوگر گوگل هرچه تصوير از ساحل و درياست را با چشمهايت بخوري!!!
وانگهي از ما بهتران جاي منو تو پولهاي مفتشان را در بهترين تفريحگاهها خرج ميكنند و سلام مارا حتما به همه زيبائيهاي دنيا ميرسانند!!! ادم وقتيكه اشباع ميشود...وقتيكه كپك ميزند و نميداند كدام طرف را درست كند ميانديشد كه راه خلاصي چيست...در اين وارونه به هركجايش كه بگريزي دردي ديگر خودنمائي ميكند...هميشه بايد حرف را ساده تر گفت...يك كلام: بيزار شده ام...انقدر كه صبح و شام خودم را دشنام ميدهم...تنهائي و احتياج روحم را خرد و داغان كرده است و اين زندگي وارونه جسمم را مشت و مال ميدهد!!! لحظه ها منحوس و كند ميگذرند و خواب و بيداريم را اشفته ميكنند...دفتر شبانه چيز بهتري نداشت...هرچه كه بود پيش تر از اينها گفته بود...حميد
بارون از ابرا سبكتر ميپره
هركسي سر بسوي خودش داره
مثل لاك پشت تو خودم قايم شدم
ديگه هيچكس دلم و نميبره







































