شعري از دفتر امروزم كه قصه ديروز و فرداهاست...
مثل يك خواب بود
همه بيداريهايم
درست شبيه يك خواب نيمه كاره
وقتيكه پرندگان بروي سيمهاي چراغ برق
سر در پر يكديگر فرو برده بودند
همچنان مسير خلوت يك كوچه را
بارها تكرار ميكردم
نفس اندوهگين ادمها شبيه اه بود
ادمهاي پلاسيده با سرفه هاي خشك
و صورتهاي زرد
زردي كه پژمردگي خاطرات قديمي بود
عبور پيرمردي مقابل افكار من
هر روز خستگي را پيرتر تكرار ميكرد
و من ميدانستم روزي به جاي او خواهم بود
اندوه مسافراني كه در سالن ترمينال پچ پچ ميكردند
گاهي چند مرغ و خروس در دست
و كفشهائيكه دهانشان به گلايه باز بود
و زمين اندوهگين زير پايشان هميشه خاكستري
مثل يك خواب بود
وقتيكه اشتياق جواني را از پشت شيشه اتوبوس
بروي سبزه هاي معطر جاده مي انداختم
و شبيه تو بودم وقتي نگاهت در مردمك من تكرار ميشد
ايستگاههاي وسط راه
شاهدان هميشگي ساك و كيف دستي و انتظار
و درختانيكه در پشت ميله هاي ايستگاه
به فراموشي و تنهائي سپرده شده بودند
هميشه يكجور بود... هميشه
بيدار شدن و جمع كردن ملزومات و سفر
و دوباره به جاهائي پا گذاشتن و ادمها و راهها
و انديشيدن به دورهائيكه پر از همهمه زندگي بود
و تنهائي ميان يك بلوار يك خيابان يك شهر
و نگاه هاي جستجوگر بي پاسخ
كه بروي عابران ريز و درشت ميريخت
هميشه يكجور بود يكجور ميماند شبيه تكراري يك خواب
در تصورات هميشگي من
هميشه جائي در ابهام باقي مانده است
جائيكه ايستگاه بين راه و يك خيابان و يك شهر نيست
و عابري از ان عبور نميكند
و صداي سرفه اي نميايد
و پيرمرد فرسوده منرا به اينده خويش نهيب نميزند
و كودكي با صورت زرد بدنبال بازيچه ها نميدود
هيچ زردي نيست كه پلاسيدن ارزوها را گواهي دهد
و هيچ غروبيكه مسافران ايستگاه بين راه را به گريه وا دارد
و شب امتداد سياهيها نميشود و اغازي بر مرور خاطرات
و چشم مثل ابرهاي اواره نميبارد
و شوق نميميرد
و احساس اينقدر بيچاره نميماند
و من ترا ميان پوچيها جستجو نميكنم
هميشه مثل يك خواب بود
همه بيداريهايم
و هنوز بر ديوار كوچه ها
دستنويسهاي قديمي فرياد ميزنند
و عمق تنهائي ادم را هميشه مثل ان پيرمرد رهگذر نشان ميدهند
هنوز صداي سرفه هاي خشك مسافران ايستگاههاي وسط راه
بگوشم ميرسد
هنوز همان هميشگيهاي دلتنگ بيهوده ترم ميكند
هنوز زردي صورتها
پلاسيدن ارزوها
و دود سيگارهاي سالن انتظار ترمينال
منرا به تنهائيها ميبرد
هنوز پاسخي براي سبزي درختان پيدا نكرده ام
جائيكه صورتها زردند
و من در اين هميشگي بيهوده تر ميشوم
و هنوز براي مردن وقت كافي دارم
حميد


