هواي روشن و افتابي همراه با يك باد نسبتا تند...همان بادي كه در ذهن منهم پيچيده است....
ظهر كه از خواب بيدار شدم انقدر چشمهايم درد ميكردند كه به زحمت باز نگهشان داشتم...تلخي سيگارهاي ديشب انگار تا حلقومم را مثل زهر مار تلخ كرده است...به ديوارها سلام كردم....به گلدان...به پنجره به تراس ....سلام عليكم....در تراس را باز كردم و يك نفس عميق كشيدم....سكوت عجيبي تمام كوچه و انگار كوچه هاي اطراف را گرفته بود....ان روبرو زن همسايه بي حجاب نميدانم رخت پهن ميكرد يا 13 بدر را در تراس برگزار كرده بود من نگاهم نا خوداگاه متوجه او شد....زود امدم اينطرف نكند گناه كبيره باشد زن مردم را بي روسري ديدن!!!
انگار بدنم را زير يك پرس گذاشته اند و فشار ميدهند...اما پرسش از اين قزويتهاست و يكمرتبه خردم نميكند كه راحت بشوم ...همه بدنم درد ميكند مثل اين تزريقيها اما نميدانم چرا نميميرم از شر خودم راحت بشوم....ديشب دوباره خوابهاي اشفته ميديدم...خوابهاي عجيب....اما ميان اشفتگيها پدرم را هم ديدم با يك لباس تميز و موقر كه ابتدا بطرف من امد و به من لبخند زد!!!
ولي نماند و رفت بالاي مجلس نشست و يادم ميايد كه كنارش هم سن و سالهايش همان همكارهايش نشسته بودند كه البته بعضي از انها هستند و بعضي ديگر همچون پدرم غزل خداحافظ را خوانده اند...عجيب سيماي پدرم را به وضوح ميديدم انگونه كه فكر نميكردم خيال و خواب باشد...همان خنده هاي گرم و ان حرفهاي تند و معني دار را ميزد...من در خواب دوباره برايش گريستم...
نميدانم اين حال خراب چرا دست از سر من بر نميدارد...نميدانم من چرا نبايد معني شاد زيستن را يكبار هم شده براي خودم تفسير كنم....چه كنم كه دلم شاد نميشود با اين چيزها...
بردار پسر ان گذرنامه ات را بردار برو گورت را گم كن از اين غم داني....
كجا بروم؟!!!
هر گورستاني كه احساس رهائي كني...هرجا كه نخواهي بازخواست پس دهي...و اين بيخوديها را هر روز بنويسي...
ميتوانم؟!!!
فقط مرگ است كه چاره ندارد تازه گاهي انهم چاره خيلي چيزهاست....ميدانم انچه تو ميگوئي...انقدر در ذهن من وز وز ميكني كه همه حرفهايت را ميدانم ديگر...
كار من شده تمايل بي جواب...احساسات بي جواب....هنوز يكي جواب نگرفتم كه ديگري سراغم ميايد...هنوز احساس قبلي بر قلبم مانده كه چيز ديگري تلمبار ان ميشود....هنوز دوستت دارم خشك نشده بايد رفتنش را به بدرقه نشست...هنوز حال ادم سر جا نيامده دوباره حال ادم را ميگيرند...رفاقت ميكني قد سگ ارزش نميگذارند...اين نامردهاي چادر بسر ميايند اينجا بدون نام فحش مينويسند...اگر مردش هستي ادرس بگذار بيايم دهانت را پر از گه كنم...
روز و شب من شده تحمل اراجيف و هجفيات...زر زدنهاي مكرر...توله سگ را جزو ادم حساب ميكنيم همان توله سگ پاچه خودمان را ميگيرد...بر اين فكر خراب و مشغول روزانه روزنوشتهاي مكرر اعصاب خورد كن تحرير ميكنيم...
اين حجم كله من مثل زباله داني همه چيز در ان پيدا ميشود...از آش سيزده به در گرفته تا بدبختي مردم و موسيقي كلاسيك و نياز خودم و انچه ميبينم...انوقت در اين وسط ما مينويسيم كه شايد كمي عقده ها را روي صفحات پهن كنيم و تنها كمي ارام بشويم انوقت يك توله سگ ميايد هي وق ميزند...
اخر توله تو كه عرضه نوشتن نشاني از خودت را هم نداري پيش دل ما وق وق نكن...به خدا حالم خوش نيست به هذيان گوئي افتادم...اگر ديدي دهن نجستر از سگم را باز كردم تو خود باعث رفتار من شدي!!!
نحسي 13 منرا هم گرفته است...هنوز كنار باغچه هم نرفتم كه سبزه گره بزنم...
بميرم برايت حميد جان خدا ترا نشكد پسرك هنوز تو دنبال بخت ميگردي؟!!!
خاك بر سرت كنند جمع كن ان پلاس كهنه و اراجيفت را تو اگر شانس داشتي كه دفترچه خاطرات مردم نميشدي!!!
به تو اگر يكي وفا ميكرد كه اينهمه زر زر نميكردي...مثل مگس در تاپاله افتاده اي بدبخت...
وز ميزني تا بميري...انهم نه مثل ادم مثل مگس...
قابل توجه هر بيكاري كه هذيانهاي اواخر منرا ميخواند حميد نام خودم هست پس توهين به حميدهاي ديگري نميكنم به خودم دارم دشنام ميدهم شخص بي شخصيت خودم كه يك مگس هم ميايد گاهي اينجا به همين شخص بي شخصيت فحش ميدهد...
عاشق طبيعت را ببين گوشه خانه تمرگيده انهم روزيكه همه در كوه و دشت و بيابانند...طبيعت را هم بدون ادمهايش دوست دارم...هميشه وقتي هيچكسي نيست به انجا ميروم...من هم ميتوانستم امروزم را در خانه نمانم...از هفته پيش صد بار تلفن زنگ زد حتي برنداشتم كه در رودروايسي قرار بگيرم و اين چند روز تعطيلي را برويم شمال...يا هر خراب شده ديگر...نميدانم چه جادوئي دارد اين گوشه خانه كه منرا قفل كرده است...دخيل بسته ايم در اين گوشه...دارد اينجا امامزاده حميد ميشود!!! خودم براي خودم شمع روشن ميكنم شايد ديگري هم فكر كند اين امامزاده شفا ميدهد...اما نه...امامزاده حميد امد ابرويش را بسازد زد چشمش را كور كرد...
خسته و بيزارم از تو اي زندگي...من ميدانم كه تو بسيار ديدني داري و بسيار مرهم براي افتادنهاي من اما تو يكي هم براي من مرهم نميشوي...مرهمهاي تو تا امروز براي من نبوده اند...تو همه را شفا دادي جز من....كمابيش هر كسي را رسانده اي جز من....توحسرت هر چيزي را دوست داشتم بر من جا گذاشتي...يكبار و دوبارش را به پاي سرنوشتم زدم اما نه...كار تو تكرار دارد...تو براي من همواره تكرار نشدنها شده اي...لج كرده اي....من زورم به تو نميرسد اي سرنوشت...تو مثل بچه پرروهاي ان قديمها هستي كه يك كوچه را با قلدري و زورگوئي ميبستند و باج ميگرفتند...تو مثل قداره كشهاي جاهل ان قديمها هستي كه ازهيبت ان شاخ سبيلت همه نوكرم چاكرم ميكردند...من توان ايستادن مقابل ترا ندارم اي سرنوشت كج نوشت....
طاقتم را از كفم بردي...منرا به جائي رسانيدي كه همه زندگي من همين چند تا ماهي شده است....به خدا قسم تنها چيزي كه نميگذارد رگ دستم را زودتر بزنم همين چند تا ماهي هستند...نميدانم چه جادوئي در من دارند...من اسير و معتاد ماهي بازي هستم...شبها كه ميخوابم با فكرشان عالمي دارم...با خودم ميگويم فردا دكور اكواريومم را تغيير ميدهم...طبيعي ترش ميكنم...اما مگر ماهي بازي التيام دردهاي من ميشود!!!
من ميدانم كه اين دنيا انقدرها هم كه من ميگويم سياه نيست....من اينجا از سياهي زندگي خودم حرف ميزنم وگرنه ميدانم كه زندگي خيلي زيباست...كمابيش سفر كرده ام به داخل يا خارج اين مرزها...و اين ماهواره ها هم پل ارتباطيست براي ديدن هرچه بيشتر انطرفها...هتلها و مهمانسراها جزاير خوش اب و هوا... مرد و زنهائيكه كنار ساحل اب ميوه با ني ميك ميزنند و بيخيال راه ميروند...زير افتاب خودشان را برنزه ميكنند...ابش انقدر ابيست كه مثل يك نگين فيروزه ميماند!!!
انقدر هتلهايش لوكس است كه هوش از سر ميبرد...خاويار سرو ميكنند با ويسكي براي از ما بهتران!!! و خوراك خرچنگ و ماهي قزل الاي خال قرمز!!!
مهمانيهائي كه مرد و زن با ان لباسهاي شبشان هوش از سر ادم ميبرد...
فقط نگاه ميكنم بدون انكه به واقعيت انها فكر كنم...
ماشينهاي ليموزين اخرين مدل كه پانصد هزار دلار ميارزند!!!
نوكر و كلفتهائيكه دورشان ميچرخند...امنيت اسايش... شبها مقابل پيانو ريچارد كلايدرمن را به دختركانشان مياموزند...
زمستانها اسكي ميكنند با قهوه داغ...تابستانها جزاير قناري...گويان...هاوائي!!!
بهارها هتلهاي شش ستاره و پائيزها پرسه در شانزيليزه...
همه را خوانده ام...از تي وي ديده ام...فكر كرده ام...و هميشه به اين انديشه كرده ام كه چرا هرچه سنگ است براي پاي لنگ است...و كدامين عدالت ميگويد كه زلزله بايد در فقيرترين استانهاي كشور من بيايد و بيچاره ها را ببرد و انوقت انطرف از خوشي دلدرد بگيرند!!!
شايد بگوئي هر كسي تقديري دارد اما من ميگويم چرا بهانه ميتراشيد!!! چرا خود كرده هارا به داور نسبت ميدهيم...جوابي براي هيچ كدام از سوالاتم ندارم...پوچ شده ام...من هنوز از نياز خودم تلمبار شده ام و هنوز به درد اطرافم بيشتر از خود فكر ميكنم...تنها فكر ميكنم...كه چرا اينهمه تضاد ميبينم...من ميدانم كه زندگي چقدر ميتواند اميد بخش و با نشاط باشد...اما از انهمه يكي را به شب من نميدهند...جز هق هق و دود مكرر سيگارم و مگسهائي كه وز ميزنند و من طاقتشان را ديگر ندارم...من اينجا از فكرم ميگويم...كمابيش و تا اندازه اي كه از هيچ حريمي خارج نشود و به كسي هم توهين نشود...اما ميبينم مثل امروز در نظر خواهي پست قبلم يك بيشرم ميايد ازارم ميدهد...من اين اواخر حرفهايش را پاك ميكنم اما مرتب مينويسد...من نميدانم كه چرا حماقت من در مورد دوستي با بعضي پسمانده ها باعث ازار بيشتر من ميشود....يك سوسك اشپزخانه كه دهانش بوي نجاست فاضلاب ميدهد ميايد درست وسط دلنوشته و هذيان من حالم را ميگيرد...اي بدبخت مثل تو بيچاره زياد ديده ام...باكي از دشنام ندارم من اينروزها خودم را بيش از هركسي فحش ميدهم....
اي كه از كوچه معشوقه ما ميگذري
برحذر باش كه سر ميشكند ديوارش
همان حقارتت بس كه نه نام مينويسي و نه ادرسي و مثل كپك زر ميزني كه من گوشم از اينها پر شده است...
من ديوانه ام و باكي از رك گوئي ندارم...قرار است اگر بدين منوال پيش بروم اطاقي در ديوانه خانه كرايه كنم و به انجا اسباب كشي كنم...قرار است دلنوشته هايم را ببرم با مثل خودم تقسيم كنم...با ديوانگان...عقب مانده ها...انها كه هنوز پاك مانده اند....دوستي ديشب تصوير برادر معلول ذهنيش را نشانم داد...از ديشب حالي برايم نمانده...گريستم...از اين عدالت نا ممكن....ميخواهم ميان انها بروم...ديوانه خانه ماوي خوبيست براي من...جائيكه از وز وز مگسهاي پتياره در امانم...اي زندگي كج مرام كه نميخواهي روي خوشت را نشانم دهي من بازنده اي بي مبالاتم....روي كاغذي نوشتم كه اگر زماني مردم منرا به قبرستان شهر نبرند....مثل يك سگ ولگرد كنار يك نهر خاكم كنند...نهر اب...سنگ هم رويم نگذارند...بگذارند سبزه از مزارم بيرون بيايد....تعفن من ان زير ها ميماند كه حتي كسي نداند و نيايد براي قرائت فاتحه اي...اين حال خراب كه خدا را شاهد ميگيرم هنوز دستم را به احتياج دراز نكرده ام و حتي گدائي محبت هم نميكنم همزاد من شده است...نمينويسم كه مرهمي پيدا كنم ميگويم كه اگر كسي خواند قدر زندگيش را بداند...اگر يك سوسك اشپزخانه دشنامم دهد باكم نيست تا امروز رودر رو دشمنم هم در رودروايسي با من مانده است...جراتش را در رودر روئي نميبينم در اين سوسكها...
حال منرا چند تا دشنام ابلهانه نميگيرد حال من سالهاست نذار است....گل نياوريد بر سر قبرم...بشاشيد...به سيم زده ام...بشاشيد بر مزارم كه من زندگي را نفهميدم...من گريه ناتمام همه حسرتهايم شدم...قبرم را دستشوئي عمومي كنيد مگر خدا دلش بسوزد انرا بر سرتان خراب كند!!!
حال خراب منرا بوسه اي نيست و حتي دستان مهربان پدري....و ان هق هق ديشبم را كسي نديد...اينها بلوف و تزوير نيستند همه روزگار منند كه در تنهائي تكرارشان ميكنم...سهراب گفت: من به فحشي خشنودم....پس فحش دهيد...بر زنده و مرده ام كثافت كنيد كه من بيزارم از هرچه نامش ادميزاد است...ديگر از دلتنگي هم نخواهم گفت دشنام ميدهم...طلب ياريم نيست در اين بيابان من تكدرخت روزگار خويشم...بوي كباب و صداي ادميزادها ميايد....امروز سيزدهم فروردين است....بروم كنار باغچه 13 بدري كنم و سيگاري و يك استكان چاي....بيهوده بود انچه تصور ميكردم...حميد اقا؟!!!
جانم!!!
بفرمائيد تشريف ببريد مگسها و زنبورها در حياط منتظر شما هستند....
اي به چشم....بگوئيد وزوز كنند تا من يك چائي بريزم
پدر جايت خالي روي تخت حياط حافظ بخواني و منرا نصيحت كني...كاش من جاي تو ميمردم...كاش....جايت خالي پير مرد....دلم هواي ترا كرده است بيا يك شب منرا ببر انجا كه حافظ هست و تو با او سخن ميگوئي...حميد
اتاق تنهائي فريدون فروغي


خانه كوچك ما سيب نداشت!!!
چرا نداشت؟!!!
چون سهم ما خرزهره بود!!!

