دلم عجيب گرفته است مثل روزهاي نوجوانيم....عجيب هوا دلگير شده است

پشت قاب شيشه پنجره اي كه شباي منو با خود ميبره

جائيكه گذشته هام مثل تصوير از تو قابش ميگذره

من از قاب عينك و شيشه ان خيلي خوشم ميايد...وقتيكه به چشمان كسي كه عينك زده است نگاه ميكنم به جاي چشمانش انعكاس منظره پشتم را ميبينم!!! شيشه عينك پر از درخت و منظره ميشود....اما اينروزها هر وقت به كسيكه عينك بر چشم دارد نگاه ميكنم در شيشه ان ازدحام و نبكبت و شلوغي نقش بسته است....عجيب است اينروزها شيشه عينكها يك اتوبان شلوغند كه يكمرتبه يك دستفروش از ميان ان رد ميشود و با قيافه نذارش ميگويد فال حافظ دويست تومن!!!

چشمهايم هنوز نيازي به عينك ندارند اما من روزي يك عينك فتوكروميك داشتم كه وقتي كنار ساحل سنگ جمع ميكردم از جيب پيراهنم افتاد و گم شد!!!

بعضيها ميگويند عينك زدن سواد را زياد ميكند!!! من فكر ميكنم كه عينك اشفتگي و خيرگي چشمها را ميپوشاند!!!

شايد دوباره روزي يك عينك خريدم تا هيچوقت مستقيم به چشم كسي نگاه نكنم....عجيب است كه اينروزها زياد هذيان ميگويم!!!

ظهر به حياط خانه رفتم...بالاي سرم وز وز عجيبي ميامد...نگاه كردم يك خوشه گل اويزان از پيچك كنار ديوار بالاي سرم بود و زنبورهاي عسل نميدانم از كجا راه خانه ما را پيدا كرده بودند...عجيب است كه اين شهر هنوز زنبور عسل هم دارد!!!

اينروزها همه چيز عجيب است حتي زنده بودن من!!! در افتاب نيمه گرم بهاري مگسها در حياط وزوزكنان ميچرخند...شايد كه در پرواز انها بتوان ازادي را جست!!! من هميشه به جك و جانورها فكر ميكنم....در بهار انها از سوراخهايشان بيرون ميزنند و راه ميفتند...به كجا؟!!! اگر خواستي بداني حتما اينرا از خودشان سوال كن!!!

يك مهر سكوت بر لبم چسبانده ام و به جايش روي كاغذهاي سفيد پرگوئي ميكنم....گاهي هم ميان نوشتن خرمگسهائي زنگ خانه را ميزنند...رشته افكارم بريده ميشود...نميتوانم در را برويشان باز نكنم...بهتر از تنهائيست...اگر چه هم صحبتي با انها كودنم ميكند!!! ودكا ميخوري؟!!! خوبه اين سيصد تومان را بگير و يك چيپس هم بخر كه همراهش كوفت كنيم...سيگار داري؟!!! اره ولي اگر بگيري بهتره چون به شب نرسيده اين چندتا تمام ميشود!!!

خرمگسها هم عالمي دارند...منهم زبانشان را ميفهمم....انها هميشه پشت همديگر غيبت ميكنند....چشم ندارند همديگر را ببينند...هم صحبتي با انها كسالت اور است اما وقتي صحبت تنهائي باشد مجبورم كه ساعتي را هم في المعطل باشم....

هميشه از خودم سوال ميكنم كه چرا يكي از اين خرمگسها نبايد ماده باشد!!! نميدانم....شايد من اينروزها پير و خرفت شده ام و نرها بيشتر دوستم دارند....

پاكت سيگارم خيلي زود تمام ميشود....اه خداي من همين الان يكي از همان خرمگسها زنگ زد!!! اولش نخواستم در را باز كنم...يك فحش بلند دادم و فكر كنم...زنگ سوم كه به صدا در امد دل را به دريا زدم و با اينكه حوصله خودم را هم نداشتم از پشت شيشه طبقه بالا نگاه كردم...رفيقم از توي كوچه سلام كرد و شكلك در اورد...ديوانه خانه شده اينروزها خانه ما...منهم شكلكي در اوردم و رفتم در را باز كردم...خب از ادامه داستان ميگويم و چند ساعتي ميگذرد از زمانيكه داشتم تايپ ميكردم و رفيقم امد و رفت و من دوباره مقابل اين صفحه جادوئي تنها نشستم....راستش حال و هواي ظهر و بعد الظهر وشب خيلي با يكديگر تفاوت ميكند....شب كه از راه ميرسد حرفهاي خاص خودش را دارد براي من....خصوصا كه تمام وقتم با خودم بسر ميشود...رشته افكارم پاره شده...نميدانم كه چه ميخواستم در ادامه حرفهاي ظهرم بگويم اما سر نخ همه اين هذيانها همان جمله هميشگيست...دلتنگم!!! اينروزها چيزي نمانده است كه ارديبهشت ماه از راه برسد و من اگر هنوز تا انزمان زنده باشم سي و سه سالگيم تمام ميشود...اه كه چه زود ميگذرد و انگار همين ديروز بود جوانك قلمي با يك دسته گل بزرگ به خواستگاري كسي رفت...كسيكه حتي يكروز هم نتوانست كنارش زندگي كند و بر خلاف همه ادمها ان عشق در نطفه خفه شد!!! خودش نيست و يادش چرا....و بسياري يادهاي ديگر كه انگار به اندازه يك خواب كوتاه گذشتند....انگار كم كمك دارم پير ميشوم...خرفت ميشوم...اينروزها مرغهاي خانگي هم به زير نوازش دستهاي من نميخوابند...چند ده تائي موي سفيد اين طرف و انطرف موهايم به من گفت كه داري عاقل ميشوي....پشت سرم را كه ديدم انگار بيشتر موهايم لا به لا سفيدند...دارد ان گرد گذشتن از دوران جواني برويم مينشيند...در اينه كه نگاه ميكنم هنوز صورت من كودكانه مانده است و شايد نميخواهد اين گذشت ايام را بپذيرد....خواه ناخواه اين جلوه از روزگار منهم ميگذرد....هنوز در اولين سانتيمتر يك هيچ بزرگ در زندگي درجا ميزنم...دلتنگيم را به كجا ببرم و بكوبم كه دست از گريبانم بردارد...سنگ صبور خيليها امروز مثل خر در كارش وامانده است...ديگر حتي اداي شعور و فهميدگي هم در نمياورم...حاضرم به ازاي تنها نبودن با يك بچه حتي بادكنك بازي كنم...ديگر چه فرق دارد...بگذار بگويند ديوانه است...عاقل بوديم چه شد!!! بگذار مدتي هم خودمان را به ديوانگي بزنيم...انهمه شعر و سرود و سخن كجا جا ماند!!! من كجا هستم!!! كجا!!!

اي بچه ولگرد توي كوچه حاضرم به ازاي ساعتي خلاصي از افكارم با تو بنيشنم و تيله بازي كنم...هركاري كه منرا از افكارم جدا كند را ميپذيرم....به جز برف پارو كردن و اب حوض كشيدن و حمالي البته!!! هر كاري كه منرا ساعتي بيخيال كند را دوست دارم...از مست كردن گرفته تا گيم بازي كردن و گوش دادن به مزخرفات ديگران....دلتنگيم را كجا بيندازم...اهاي خدا اگر گره كار منرا باز كني ان عرشت مگر خراب ميشود!!! مگر اين بنده مسكين ريزت چه كسي را غير از تو هرشب صدا زده است!!!

حرف نزنيم دق بالا مياوريم و اگ بزنيم كه چه؟!!! چه مرضي شفا ميابد از اينهمه هذيان گوئي...چندسال ديگر بايد زمان كشت و بيتفاوت درها را بست كه درست ميشود!!! خب به جهنم كه نميشود ولي مگر ما ادم نيستيم!!! نه كه نيستي...بتمرگ سرجايت سيگارت را چندتا چندتا بكش كه خبر مرگت را زودتر بياورند...بلانسبت هرچه ادم....

اي فداي قربان صدقه هاي بي سخاوتت...فداي ادا و اصولت كه چه بيهوده بود....فداي سرم بشوي معذرت ميخواهم!!! فداي سرت بشوم امروز كجائي!!! به جهنم كه فدايت شومها دروغين است...از مگس روي اسمان كمتر بودم؟!!! اندازه مگسي هم پرواز به ما نميايد؟!!! به جهنم كه نميايد...به درك كه تنها هستم....به جهنم كه حرفهايم همه هذيان گوئيست...اي سخاوت عشق تكه و پاره كردنت را بروم كه چه رذل بودي....تفي بر تو كه بهترين روزهاي جوانيم را هدر دادي...حالا در اغوش پر پشم از ما بدتران بخواب تا توله سگهايت فردا يكي ديگر را مثل من بيچاره كنند...اي فداي سرت بشوم كه دشنام هم برايت كم است...بايد ترا بازي ميدادم و خود زودتر ميگذشتم...اما چه كنم نام منرا از همان ابتدا يك خر ساده لوح گذاشتند كه نميتواند كسي را سر كار بگذارد....كسي كه دلش براي همه ميسوزد الا خودش...و اين انتهاي بيچارگيست كه در اوج نياز سنگ صبور باشي اما اين خصلت من است و خواهم ماند...براي هر افتاده اي قصه خواهم گفت از رسيدن...از عشق...چيزيكه ميدانم فريبي بيش نيست انهم در اين زمانه ما...كامم تلخ است....به ياوه سرائي افتاده ام....دو روز ديگر هم كه تعطيلات نوروزي تمام ميشود و همه سر خانه اولشان بازميگردند...مثل اسباب بازي كوكي ميروند و ميايند و همه شادباش ها و قربان صدقه ها هم تمام ميشود...همان چند روز نوروز اين ادمها به ظاهر مهربان ميشوند و دوباره سر خانه اولشانند....بيچارگي ما از وقتي اغاز شد كه موبايل به بازار امد...يكي ديگر ميسازد انوقت ما نامش را به تلفن همراه تغيير ميدهيم!!! اخر تمدنيم...اخر همه چيز...از وقتي اين موبايلها دست مردم افتاد همه بيچاره شديم...از وقتي ماشينهاي خارجي وارد بازار شد بيچاره شديم...از وقتي ويلا بالاي ويلا بالا رفت بدبخت شديم...هر روز فرق طبقاتي بيشتر ميشود....اين تجملات لعنتي همه مارا از ادم بودنمان دورتر ميكند....اي لعنت بر من اگر اينجا ماندگار باشم...بليطي براي افريقا رزو ميكنم كه ميان جانورها باشم اما ميان اين ازدحام نمانم....اهاي اسب و گاو و بزها با من حرف بزنيد من حرف اين ادمها را نميفهمم ديگر...منرا خواب در خواب به جاي ديگري ببريد التماستان ميكنم...من از همه دنيا يك چوب ماهيگيري ميخواهم و يك بركه و يك كلبه...به شما قول ميدهم به هيچ چيز ديگري دخالت نكنم...من از شهرنشيني بيزارم...از اين زندگي ماشيني و ادمهاي كوكي بيزارم...از بس نق به تنهائي خود زدم از خود متنفرم....اين بيزار را ببريد لب يك چشمه طوافش دهيد...چقدر سال بيايد و خرفتر و كودنتر بشوم!!! همه اينها را گفتم ولي انگار هيچ نبود...فكر شام باشم كه انطور كه عيان است يخچالم هم جز پرتغال چيزي درونش نيست!!! سوپ پرتغال درست ميكنم با اب پرتغال و همراه پرتغال ميخورم...نميشود؟!!! خودم ميدانم...زندگي منهم تا امروز مثل همين سوپ پرتغال نشدني و هذيان بوده است....تف...مرحمت عالي زياد....زياد نوشتي گورت را گم كن سر مردم درد گرفت...ديدم يك مگس در نظر خواهي گاهي با كامنتهايش دلم را مي ازارد و فحش ميدهد خواستم در اين اخر به او بگويم وقتي من خودم به خودم ناسزا و فحش ميدهم چه نياز به فحش و حرفهاي تو دارم!!! زير ديوار خرابه توقف نكن چون يك پاره اجرش بر سرت بخورد كله پوكت مثل من پوكتر ميشود!!! حميد