بعدالظهر باراني...

بارونو دوست دارم هنوز
چون تورو يادم مياره
حس ميكنم كه با مني
وقتيكه بارون ميباره
ساعت چهار بعدالظهر تنهائيم را مهمانِ دقايقي در بالاي پشت بام خانه ميكنم! صداي هيئتهاي مذهبي از صبح تا اين لحظه سكوت كوچه را پر كرده بود و حوصله ام را سر ميبرد...قيافه ادمهاي هميشگي كه تند تند مسير كوچه را پر سر و صدا طي ميكردند! و صداي داد و فرياد كودكانشان كه از سر و كول همديگر بالا ميرفتند! و من هنوز نفهميده ام كه چرا؟!!!
گوشه پشت بام ايستاده ام...سيگاري اتش ميزنم...دوباره اين فضاي دق كرده با صداي بارش باران مانوس ميشود...باد تندي گرفته است و از پس ان باران  به رگبار مبدل ميشود...خيسي و رطوبت دلچسبي محوطه پشت بام را پر ميكند و هواي خنكي بهمراه باد قطرات باران را بصورتم ميزند...روي شيرواني خانه مجاور چندين كبوتر چاهي سر در پرهايشان فرو برده اند و از زير باران تكان نميخورند! و گهگاه چندين كبوترِ سفيد خانگي از بالاي سرم عبور ميكنند...پيچك سبز و قديمي كنار حياط در گذار از سالها سال خودش را كشان كشان به تراس و بالاخره به بالاي پشت بام رسانيده است...و تمام منظره نرده هاي پشت بام را سبز كرده است...انقدر انبوه و پر پشتست كه حتي تاراج پائيزي هم حريف انهمه سبزينه نشده است...برگهاي زردش را در پيش پايش دارد اما هنوز در استقامتي سبز ايستادگي ميكند!بوي خوش باران و صداي نم نمش اين اندوه و تنهائيها را خيس ميكند...به دوردستهائي مينگرم كه جز اجر و سنگِ بي مغز چيزي ندارد و يك افق تكراري بي رويا را بالا برده است اما روياي باران چشم اندازي ژرفتر از اين ديوارها را پديدار ميكند! رويائيكه هواي ذهنم را دوباره بسوي تو ميكشاند...و دلم دوباره در سينه براي تو دلتنگ ميشود...
بارونِ نم نمِ پائيز
اشكِ من ز گونه جاريست
گريه ام از دوريست
حسرت ديدن توست
توي درياي چشمات
توي اقيانوس قلبت
رهام كن تا دوباره پر بگيرم
در دوردستِ من سايه اي خودش را از راه پله ها پائين مياورد و پشت بامِ خيس با ياد تو معطر ميماند...ان بالا باران ميايد...ان بالا عطر ياد تو ميايد...حميد

هواي مستي...بزنگاهي از يك عاشقانه...


انروزها كه شور زندگي در رگهاي جواني من موج ميزد و من سرِ پر غرورم را به داستان عاشقانه اي سپرده بودم شوقي مواج همه احساسم را به تسخير خود در اورده بود...
آه ان روزهاي خوشِ رفته
آه ان لحظه هاي خوش و كوتاه

انروزها كه اينگونه نبودم ولي همينگونه مي انديشيدم در سراپاي من احساساتي زندگي ميكردند كه منرا به اوج بودن ميرسانيدند! بودنهائي از جنس عشق...از جنس شوق...و با خاصيت برگشت ناپذير وفاداري!
آه ان فاصله هاي كوتاه
آه ان بودنهاي سست!
همه عاشقانه ها را در ديروز جا گذاشتم و با مشتي خالي به سراغ فردا شتافتم...و انقدر اين فرداها بطول كشيد كه من در انزواي خود عاشقانه باقي ماندم تا با اخرين شعله هاي مخفي عشق دوباره از زير خاكسترم برخيزم و با اخرين نفسها زبانه بكشم!
هرچه كه بوده است و انچه كه امروز باقيست همگي بقاياي مرديست كه هنوز باور نميكند بايد در خاموشي جان دهد...به ترانه اي...به گلايه اي...به فحشي...به دشنامي...به زخمه اي و به هر بهانه اي تا اين لحظه سكوت شيشه اي انزوا و تنهائي را شكسته ام.
قطره اشكي نثار قدمهايت
كه حرمت سكوتم را فقط
با ابهت ياد تو ميشكنم

جاده ها گاه و بيگاه منرا به ميان خود كشيده اند...و من همه خوبيها و خاطراتم را در ميان همين جاده ها سالهاست كه در خاموشي گريسته ام!
ساعت پنج بعدالظهر...سياه بيشه...وسط كمربندي مه غليظي پائين كشيده است! ايستاده ايم و مهمان يك فلاكس چاي دهان سوز و چند سيگار تلخ كام كه منرا ميبرد به ژرفاي ناديده اين مه گرفتگي كه مثل صورت تو انقدر واضح است كه چيزي بجز ان ديده نميشود! لختي سكوت...نگاهي پر معني...سوار ميشويم و پيچ سياه بيشه را با سرعت عبور زمان گذر ميكنيم...ترانه افتابي: احساسي از طلا اثري از استينگ فضاي اتاقك ماشين را درگير رويا كرده است! نگاه ميكنم...انچه از مقابل چشمانم در پيچاپيچ راه ميگذرد تصاويري شگرفت از عمق زندگيست كه در سكوتي پر معني حيات دارند!
عاشقانه اي در بزنگاه يك سفر كه خون تنهائي منرا دوباره اتش ميزند!
بزنگاهي از يك ترانه كه روشنترين نگاه زندگيم را دوباره در خاطر من روشن ميكند!
در اين گذارِ پر انديشه كه من در عمق جاده و تصوراتم گم گشته ام صدائي از اعماق ذهنم منرا بخود مياورد!
دوستت دارم...
و من اين صدا را در گوشِ تصوراتم دوباره ميشنوم و در پاسخ ميگويم:
براي زنده ماندن  اين دوست داشتن را نياز دارم...دوستت دارم...دوباره ان گهگاه بسراغم امده است...دوباره دفتر كوچك يادداشتم را در حالتي سر گردان در اتاقك ماشين روي زانوهايم گذاشته ام و بي امان بروي ان دلم را به جريان مي اندازم...كه من دوست دارم عاشقانه نوشتن را...كه من دوست دارم عاشقانه تمام شدن را...كه من دوست دارم بزنگاه ان صدا را كه دوباره زمزمه ميكند: دوستت دارم...
باران ياري ميكند و هوا به تيرگي تغيير...رعد و برقي كوتاه و از پس ان رگباري تند وسعت ديد منرا خيس ميكند...سيگارم را اتش ميزنم و در حالتي كه ديگر چيزي مگر عاشقي در ان حضور ندارد بر بال رويائي خيال خودم را رها ميكنم...بوي خوشِ رطوبت تنگاتنگ با مشامم اين لحظه را ابدي ميسازد و من بجز تو ديگر به چيزي نميانديشم...
در بزنگاهي از يك عاشقانه جاده چالوس را بطرف مقصد بجلو ميرويم...انچه كه پيداست بارانست و جاده اي خيس از رويا...و انچه ناپيداست دستان نرم و پر عطوفت توست كه من در خياليترين عاشقانه ها انرا بروي صورتم ميگيرم و استشمام ميكنم... و بي اختيار ميبوسم...دوستت دارم...
در عبور از ابرها و در گذار از پيچها سر انجام مقابل درب اهني باغ مي ايستيم! كليد مي اندازم و قفل اهني و زنگ زده را ميگشايم! اينجا پرتغالها با بارانهاي بي دريغ عشق بازي ميكنند! اينجا پرستوها با صداي هميشگي جيرجيركها مانوسند...و سپيدارها شاخسار خود را براي اشيانه كلاغها اماده كرده اند! اينجا موازي رويا و حقيقت بهم ميرسند! اينجا خاك با باران انيس و مونس ميشود...اينجا نبض زندگي در شريانهاي هوا ميزند! اينجا هواي خوش مستيهاي منست كه يادت را روشن ميكند...دوستت دارم...
بي بهانه ليوان شيشه اي را از گرمترين و سرخترين مي پر ميكنم و بسلامتيت پيك اول را سر ميكشم...هوا هواي مدهوش كننده رويا و عاشقيست...و پيك بعدي در ارزوي امدنت يكجا سر كشيده ميشود...و بعدي منرا خراب ميكند و به گوشه ايوان لم ميدهم و بعدي لحظه پرواز من بسوي توست...دوستت دارم...
در هوائيكه سراسر در هواي توست از هرچه كه جز توست رها ميشوم و در ارزوي داشتنت پرتغالي خيس را از درخت نزديك دستم ميكنم و ميبوسم و با اخرين قدرت به دورترين نقطه پرتاب ميكنم...شايد بدست تو برسد...و ميدانم كه انرا خواهي گرفت و عطر اشتياق منرا احساس خواهي كرد...زيرا ميدانم كه هنوز و بيشتر از هميشه دوستم داري و ميدانيكه هنوز و بيشتر از هميشه دوستت دارم...
و اينجا دفتر يك بزنگاه عاشقانه را با حضور تو و خودم در چالوسِ باران خورده باز ميگذارم...بيست و دوم مهرماه زماني براي عاشقانه من با چشمان روشن تو در ميان باغي باران خورده...يادت نرود...دوستت دارم و براي اين خواستن كوله بارم را براي سفر به اغوش تو بسته ام...در ساعت خيسِ عاشقي با همان لباس ابي خوشرنگ به انتظار مرد باراني بمان كه جز رسيدن فكري در سر ندارم...براي زنده ماندنم ترا دوست ميدارم و اين دوست داشتن منرا زنده نگه ميدارد...در تنهاترين لحظه خيالم را ميبندم و بياد شكوه كلامت سيگاري اتش ميزنم و در هواي رويائي تو گم ميمانم...حميد


 Yesterday when I was young
 So many happy songs were waiting to be sung

خلوتی در باد...

من تشنه مثل خورشيد
بي سرزمينتر از باد
كوليتر از ترانه
بي پرده مثل فرياد

كدام شناسنامه و كدام سرزمين و كدام هويت...در اين سياهكده ديشب بادِ تندي ميوزيد و باران امانِ شيشه ها را برده بود...اشفتگي باد در تنم ميريخت و لعنت ابدي بر لب نفرتم را در هوا رها ميكرد...كه چرا صبح تا شب بايد شنيد...ديد...دچار اينگونه بودن بود...اين باد اگر طوفاني ميشد همه چيز را بر سر اينهمه نابساماني خراب ميكرد...اين باران اگر سيل ميشد تخم اين افت را ميبرد...نه باد طوفان ميشود و نه باران سيل...
تنِ خسته خودش را به رويا دچار ميكند تا حقيقتِ زندگي كه اينهمه خاكستريست در گذارِ اين بيهودگيها مجالي براي تحمل باقي گذارد!
ولي خيالِ رويا كاووسِ حقيقت را نميدرد...چهار جهت اصلي راه يعني: شعور تفكر عاطفه و انتخاب با سيم خاردارهاي جهالت مسدود شده است! توانِ تحمل گاهي كمتر ميشود...گاهي نوشتن هم از سنگيني اوقات چيزي كم نميكند...گاهي مردن هم ارزوئي عبث بنظر ميايد...و در اين گاه و بيگاهها به اين مي انديشم كه چرا هنوز اين بن بستها را سر بسته و در لفافه مينويسم! و چرا وقتيكه گهگاه رهگذري ميخواندش در خيالش متصور ميشود كه من در اين صفحه درد و دل ميكنم!
نه... من درد و دلي ندارم...اگر چيزي هم بود بيفايده تر شده است...من واژگانم را بروي اين صفحات سفيد گاه و بيگاه تف ميكنم تا توئيكه ميخوانيش از اينهمه گلايه نوشتن بتنگ بيائي و اگر هم جنس واژگان من نيستي گورت را زودتر گم كني كه از هرچه بي دردست تنفر دارم!
بعضي الفاظ در اندازه هر كسي نميگنجد!
سرِ ارام در هواي خود داشتن اين غلطها را بر نميتابد! بايد شوريده بود تا تلخي واژه ها را درك كرد...بايد سوخت تا فهميد كسيكه ميگويد اتش گرفتم از كدام اتش سخن ميگويد!

همه پنجره ها خاموشن

اینگار این کوچه خلوت خوابه
اينجا حرفِ رضايتمندي از زندگي نيست...اينجا صفحه نان بروز خوردن نيست...اينجا ذكر يا خدا نيست...اينجا چاق سلامتيهاي قلابي هم نيست...اين صفحه فقط متعلق به بيهوده گوئيهاي مرديست كه دلش از عالم و صاحبش گرفته است! اين نوشته هاي بيپرده كه هنوز بطور يقين درد منرا اشكار نميسازد نثارِ پوسيده ترين اوقات درد كشيدن و خفه ماندنست...روزيكه تصميم به انزوا از مردم گرفتم ميدانستم عقوبتش چيست...ميدانستم از غافله نان به نرخ روزخورها عقب ميفتم...ميدانستم تحقير ميشوم و چند تا الدنگ و بيشعور ديدگاههايم را به مسخره ميگيرند...اما من پشيزي ارزش براي كسيكه در اينهمه اندوه هنوز دم از  جلوه هاي زيباي زندگي و فقط متعلق بخود بودن ميزند قائل نبوده و نيستم...انكسيكه خيال ميكند قدرت شكست دادن زندگي را دارد احمقي بالفطره بيشتر نيست!
بدبخت...انروز كه لختت ميكنند تا برويت سنگ گورت را قاب بگيرند نه دانشت و نه مال و مكنتت و نه حتي خدايت نميتواند مانع اين گذار بشود! بيچاره اي كه پرستيژ و دانش ابلهانه و يا هر مفت گوئي ديگرت را برخ ديگران ميكشي! كجا ميتواني مانع از گذار سرنوشت باشي! كجا ميتواني ببري اين روزگار مالامال درد را كه در هر گوشه اش خون ماسيده و آه دردمندي سلولهاي هوايش را پر كرده است!
روزيكه انزوا را برگزيدم و از انروز هشت سال تمام ميگذرد حسابم را با اين ادمها و كرام الكاتبين يكي كردم! كم نبود اينهمه ازار...كم نيست اين غربت و انزواي خانگي...ميدانم كه در تو طاقت يكماهش هم نيست...توئيكه همواره لبخند رضايت بر لبانت داري و خداي نا ديده ات را شكر ميگوئي كه شكم صاحب مرده ات سيرست و كاري نداري كه ديگران در چه تعفني به اسم زندگي جان ميكنند! اگرچه اين منزوي شدن بهترين اوقاتم را كشته است اما لا اقل فاصله ام را با امثال تو حفظ كرده ام...با تو بدبختيكه خيال ميكني كه اين روزگار برنده اي دارد! كه ندارد...كه ندارد...بردن اين روزگار هم نوعي باختنست...نگاه كن ببين چقدر براي تنها بودنت التماس كرده اي! نوشته اي! مردم را به نظرخواهي گرفته اي! اگر چهار نفر قربان صدقه گو دورو برت نبوده اند همانجا دق كرده اي! اگر محل سگت نگذاشته اند دچار ياس فلسفي شده اي! نگاه كن به خودت كه هيچ نداري و غرق غروري كاذب تمام عمرت را يورتمه ميروي...اي خرِ لنگ بي خاصيت كه در اينه خودت را يك اسب سفيد و زيبا ميپنداري!
نگاه كن اي واريته...تماشاخانه...دلقك...مضحكه...حيوانِ نا طق كه تو جز بي تفاوتي چه ياد گرفته اي...من نان خودم را ميخورم و تو نيز نان خود را...و ميتوانيم تا اخر عمر به افكار متناقضمان بخنديم! تو انطرف اين معركه و رضايتمند...و من وسط معركه پر از گلايه...تو منرا ابله و بيشعور تصور ميكني و منهم تورا يك ابله و سرتا پا نادان! تا اخر اين بازي فرصت داريم...با يك تفاوت! من در ميان بازي دانستم كه بيهوده است و تو وقتي ميفهمي كه ناخواسته بايد همه ارامشت را ترك كني و زبانم لال با سردي خاك هم اغوش! كاش يادت ميدادند كه اي ادميزاده: ادعا به هيچ مكن...جز خوبي مكن...اينقدر ادا اصول در نياور...خودت را بيشتر از كوپنت لوس نكن! معركه گيري نكن...اينها تمامش ميگذرد و جز عرياني همانند تولد چيزي حاصل نخواهد شد! ميدانم كه گوشهاي سنگين تو در اندازه اين صحبتها نيست اما من ميگويمشان چون ناخواسته محكومم در بين شما بزندگيم ادامه بدهم! حالا هر هر بخند...اسياب بنوبت! نوبت هر هر خنديدن ماهم خواهد رسيد...انروز ديدن قيافه هاي امثال تو ديدنيست...حميد

من تشنه مثل خورشيد
بي سرزمينتر از باد


خورشيدي در دل تاريكيها...

ديشب تا امروز ظهر دلتنگيهايم را مهمان ترانه اي قديمي از گِلن كمبل كرده ام.

yesterday when i was young
ديروز وقتيكه من جوان بودم

صداي قديمي و خاطره انگيز گِلن كمبل منرا بياد فرهاد نوازنده و خواننده اشعار سياه تاريخ معاصر ايران انداخت! خواننده اي با شرف و با عقيده و انسان دوست كه او هم ترانه: وقتيكه من جوان بودم اثري از گِلن كمبل را بازخواني كرد. و چقدر در اداي مطلب اگرچه با لهجه و گويش اصليش بسيار دشوار بود موفق بود. از فرهاد بسيار ميشود نوشت. اما من اينجا قصد انرا ندارم زيرا وسعت روح اين نوازنده و خواننده جاز بالاتر از چند صفحه ناچيزست. فرهاد شايد دچار اعتياد سنگيني بود اما هرگز چهره معصومانه اش مسخ نشد و هميشه ان شرافت انساني در نگاهش موج ميزد. و با چشمهاي بسته و گاهي خيس دردش را و درد سرزمينش را فرياد ميزد. انسانيكه متعلق بخود نبود و همچون پيغام اوري اگرچه سياه ميخواند اما در بطن سياهيش افتابي نور افشان زندگي ميكرد. ادمهائيكه هميشه سطحي به ديگران نظر ميكنند و انها را به انتقاد ميكشانند هرگز نميدانند كه ميشود در عين تاريكي خورشيد را در دل داشت. و انها كه دردشان فقط روزمرگي خودشان باشد هرگز به درك ادمهائيكه براي خود نيستند و روحشان وسيعتر از روزمرگيهاي متداول و گنديده است نائل نخواهند شد! درد دلرا نبايد به پيش اين مردمان برد!
بايد سكوت كرد اما انديشيد كه چرا فرهاد و هركه مثل او ميبيند و بدنبال رهائيست بايد در ميان شما بگندد!
شمائيكه هيچ نيستيد و نميخواهيد به حداقلهاي انساني نائل شويد. كه حداقل انسانيت عشق و دوستي در برابر انسانهاست و همين حرف ساده اينروزها دشوارترين كار شده است....
فرهاد هم دق اورد...فريدون فروغي هم به همان دق از بين دوستدارانش رفت...ما هم ميرويم...هركسيكه بفهمد محكومست كه به اين سرنوشت كوچ كند!

ياد فرهاد و فريدون فروغي و فريدون فرخزاد و ويگن و هايده و همه هنرمندانيكه براي هنرشان شرافت و انسانيت را معيار ميدانستند افتابي باشد. و خاكشان باقي عمر افتابيترين و با شرافتترين هنرمندان بي نظيري چون شهيار قنبري و اردلان سرفراز و ايرج جنتي عطائي و بيژن سمندر و سياوش قميشي و هركسيكه درد خاكش را فرياد ميزند باشد.

به احترام فرهاد  و با ترانه اي از گِلن كمبل صداي جادوئي ديروز و هميشه قطره اشكي نثار همه بغضش كه در سينه ماند اما هنوز در ما زندگي ميكند. همان بغضي كه خواند:
نفسم در نمياد جمعه ها سر نمياد
كاش ميبستم چشامو اين ازم بر نمياد
جمعه وقت رفتنه موسم دلكندنه
خنجر از پشت ميزنه اونكه همراه منه

يادت را روشن كردم زيرا خودم نيز از جنس غمهاي بي جواب تو هستم...غمهائيكه ريشه در فهميدن دارند كه چقدر اين زندگي به هجف و بيهودگي كشانيده شده است و چقدر ما براي خنديدن جان كنده ايم و براي زندگي كردن تن به هر ذلتي سپرده...حميد

بياد كوچه هاي قديمي تهران...بياد حوضهاي كاشي ابي...بياد شمعدانيهاي افتابي...بياد هندوانه و چاي و قليانهاي بعدالظهرها...بياد فرهاد...بياد هرچيزيكه كشتيدش...


Glen Campbell..................................Farhad

رهائی...

براي ديدنت خودم را
به پنجره ميرسانم
تو ان روبرو ايستاده اي!
با نگاهي سبز رنگ
با صورتي كودكانه!
با لبخندي ساده
و من يقين ميكنم
زمان پريدن رسيده است
پس بالاي ديوار مي ايستم
و بدون تفكر
ميپرم

حميد

رايحه اي از گذشته...

بوي سير داغ روي اش نذري...بوي سير داغ صد سال ديگر هم تغيير نميكند! هنوز با استشمامش روزهاي كودكي و همه يادگاريهاي گذشته از ان خلوت هاي دل انگيز و كوچه هاي بن بست و همسايه ها و بچه هاي قديمي ياداوري و مجسم ميشوند...
اين بوها و عطرهاي قديمي كه ريشه در سالها سال فرهنگ بومي اينجا دارد با هيچ بوئي قابل مقايسه نيستند! و بوي تمدن نميتواند كه ادم را از يادهاي دور و بازسازي بهترين اوقات اين مردمان دور كند...عطر و بوهاي قديمي هرجائيكه بلند ميشوند به بازسازي و دوباره زنده كردن خاطرات كمك ميكنند...ياد هائي دور از سفره هاي صميمانه و بي تكلف كه اگر ائين و مذهبي هم در ميانشان برپا بود به شكل واقعي و از جنس صداقت و صميميت ان مردمان بود و نه تظاهر به يگانه پرستي و ادعاهاي پوشالي كه هرچه بيشتر شد ما از خودمان از صفا و صداقت و صميميتمان دورتر شديم و با فراموش كردن ذات و وجود زندگي همه اوقاتمان صرف بيهوده گوئيهائي شد كه نه خداپرستيست و نه راهي براي دريافت درستي از ذات خداوند...ذاتيكه قديمترها جز پاكي و بخشايش و رحمت چيزي نبود و نميدانم چرا هرچه كه گذشت نامش بيشتر شد و اثرش كمتر و ما به روزهائي رسيديم كه ديگر نه ان صفا و صداقتها باقي ماند و نه يادي زيبا از خداوند كه ارامبخش دلهاست...روزهائيكه شايد تنها و تنها نام زندگي كردن بخود گرفته اند و فاقد هر معنائي از زندگي و انسانيت هستند! ديگر حتي تظاهر به انجام همان ائين و رسومات صفائي كه در ذات انها وجود داشته است را نشان نميدهد...اين سفره هاي طويل و عريض افطاري كجا ميتواند اندازه يك لحظه به گرد ان روزهاي خوش رفته برسد!
كجا ديگر در چهره اهل عبادت ميتواني به ارامش برسي! هرچه كه هست بيشتر ظاهري و سطحي جلوه مينمايد! و هرچه قدر زور ميزنند كه خوبي و صفايشان را نشان دهند كمتر موفق ميشوند و اين ادا اصولها بيشتر شبيه يك بالماسكه و برنامه كميك مينمايد!
ادمها هم تغيير كرده اند حتي اگر سير داغ روي اش نذريشان صد سال ديگر همان عطر و بو را داشته باشد!
هر بو و رايحه اي و يا يك ترانه و اهنگي ميتواند بيشتر و عميقتر از هر چيزي ادم را به فضاهاي گذشته بكشاند...و زمانيكه يك ادم فرصت بيشتري براي تنها بودن داشته باشد بر بال خاطراتش بپرواز در ميايد! گاهي سقوط ميكند...گاهي خودش را در اوج ميبيند...و گاهي خيال ميكند كه چه فرق دارد در كجاي اين افسانه ايستاده است!
افسانه اي كه ميتوانست به شكل روياگونه اي براي همه ادمها خودش را جلوه دهد  اما اينروزها اين افسانه به كاووسي هولناك ميماند كه ريشه هاي انسان را ميخشكاند! و ادم در يك حالت انفعالي خودش را بدست زمان ميسپارد تا هرچه كه پيش ايد خوش ايد!
زندگي توسط ادمها زيبا ميشود و بدست خود انها ميتواند كه به تهيترين احساسات مبدل گردد! وقتيكه جائي براي زندگي كردن و بشوق امدن نميگذارند ادم از خودش ميپرسد كه اين استيصال به بن بست رسيده را چه كند و به كدام جهت رو بگرداند كه حرفي از اينهمه ريا كاري و دوروئي و انزجار نباشد! همه چيزها و حتي شكل گرفتاريها هم تغيير كرده است...زبانيكه به صفا و محبت بگردش درايد انقدر زخم ميخورد كه پشيمان از كرده خويش باشد و ناخواسته سراغ همرنگي با جماعت خواهد رفت! جماعتي كه بي تفاوتي را سر لوحه همه رفتار و كردار خود قرار داده است و انگار نه انگار اينهمه ادم جملگي همزبان هستند و هيچ كدام اما يكدل نخواهند بود...اين خاصيت دوري از ائين و منزلت چندين هزار ساله ايست كه بفراموشي رفته است!و كسي ديگر بيادش نمياورد كه روزگاري اين مردمان سر لوحه مهرباني و عطوفت بودند و اينروزها جملگي ماشينهائيكه فقط براي جيبشان حركت ميكنند و انتظار لطف و مرحمت از  انها همانند انتظار يك باغستان وسط كوير تصوري بيهوده و سرابگونه مينمايد! روزهائيكه به سراب ادميت مبدل شده اند و از اين سراب هيچ تشنه اي سيراب نخواهد شد...
اتاق خلوتِ منرا ترانه اي از اروس زاموروتي بياد همه ان گذشته ها پر كرده است...و بوي قديمي ادكلن كاج منرا ميبرد به دورتر از نوجوانيم...به بيست سال پيش وقتيكه دزدانه ادكلن كاج( پينو سيلوستره) پسر عمو را برداشتم و ديدم عجب رايحه متفاوتي دارد...و امروز سالهاست كه اين عطر منرا بياد همه انروزهاي دست نيافتني مياندازد...حميد

Pino SILVESTRE

MY WAY...

بالاي سرم چند شاخه
چند برگ سبز!
دستم خالي!
غوغاي باران!
دلتنگي!
دوست داشتن
چه غمي دارد!
حميد

یادگاری...

يك فندك قديمي
يك دنيا حرف!
خاطراتيكه كنار همين فندك
اتش گرفته اند!
ديگر چه فرق ميكند گم شدنش!
وقتيكه سالهاست تو گمشده اي!
يك فندك قديمي
يك دنيا حرف!
حميد

گذرگاه خيس...

اين سروده ام را به همه جاده هاي خيس تقديم ميكنم كه در ميانشان جا ماندم...

گذرگاه خیس

جاده اي خلوت
بدون رد پا
صداي رودخانه!
پريدن يك كلاغ مقابل چشمانم!
تك برگهاي زرد روي شاخه ها
لرزشِ خيس برگها زير باران!
دود خاكستري هيمه اي
كه زير باران اخرين تركش زغالهايش
سرد شد
برخورد ممتد نفسهايم با رطوبت!
ان جلوتر مِهي رقيق
پائين كشيده
خنكي!
صداي عبور هوا
ارتعاش صداي نفسم!
سكوت پر زمزمه راه!
لذت تنفسي عميق!
غمِ تكرار قدمها
روي تنهائي!
پيچ جاده!
يك صخره سنگي
جاري اب
كه از سراشيبيش
پائين ميريزد!
خنكي!
پيچ بعدي...
راه بازتر ميشود
انعكاسي از نارنجي پائيز
روي افقي از درخت!
پكِ تلخ يك سيگار!
ان دورتر
نگاه كن
باران چه ميكند با سپيدارها!
خيس
شهوت نگاه كردن!
منظره اي عجيب
بكر...تميز...تنها
جهش يك جيرجيرك
از كنار پايم!
خلسه!
خيس!
بكر...عجيب...باران
زير پاهايم تنهائي
تكرار ميشود
تاراج پائيزهنوز
حريف كاجها نيست!
سبز
واژه اي  هميشگي براي يك كاج!
انتهاي اينجا كجاست؟!
مسير به كدام ابادي ميرسد!
و يا شايد
سالها سال تنهائي
زير پاهايم تكرار شود!
مي ايستم
در همين فضاي معلق
زير همين بارش
كنار همين مسير
بيا...بيا...بيا
پشت سرم نه
ابادي مجاور نه
همين جاده روي همين بارشها
ميمانم!
خيس ميخورم سبز ميشوم
درك ميكنم گنگ ميمانم!
مِه پائينتر ميكشد
محو ميشوم
اينجا ميعاد من با دستهاي توست
ناپيداترين گذرگاه
جائي براي گم بودن
و هميشه به خاطره پيوستن!
ميتواني احساسم كني؟!
سردم شده است...
حميد

ستاره اي دربزم ظلمات...

اين سروده ام را تقديم دلهائي ميكنم كه هنوز دل هستند و نه پاره سنگ! اين سروده كه به حكايت ميماند اتشيست نامرئي كه دلم را ميسوزاند تا قلمم به هجف نرود و منزلت نوشتن را حرام نكند...كه واژه ها مقدسند اگر تو بداني اين كلمات گاهي تنها مونس استيصال و تنهائيند...

دارم احساس ميكنم!
دارم دوباره در خلسه هميشگيم ميلولم!
تيپائي كه بتو براي ندادن حقت زدند
به سرنوشت منهم زده اند!
ان غل و زنجير بر دست و پاي منهم سالهاست
سالها زخم زده است!
زخم چيزيكه نامش را به اجبار
به جبر
به استيصال
زندگي گذاشتم
چيزيكه براي خيليها هنوز رهگذاري براي رسيدن به خداوندگارست!
و براي من
ديگر هيچ نيست
از بس كه تو گريه ميكردي!
از بس كه كاسه گدائيت هميشه همراهتت بود!
از بس كه در ميان جويهاي پر كثافت
دنبال جوانيت
نشانت
خالي شكمت
و نام منفورت گشتي!
و همان زمان كه تو روي زمين سكندري ميخوردي
شازده خانم به ديدار افلاك فلكي مشرف شده بود!
با ميليونها دلار اسكناس سبز!
كه اگر دو قرانش در جيب تو ميرفت
ديگر نه خودت و نه هركسي كه ميفهد را به پرسش ميكشيد!
كه چرا؟!
فقط بگو كه چرا!
چرا ادم اينهمه ميتواند پليد باشد!
كه در ان فضاي لعنتي چه داشت كه از ديدن مصيبت زمين
چشمانت را بستي!
و مثل تو چشم بسته كم نيستند!
بخنديد اي پولهاتان خون جگر مفلسان به حق نرسيده!
بگرديد و بپوشيد و خوبتر شكم بارگي كنيد
زير پايتان كودكي در كثافتها ميلولد!
پاي پر ظرافتتان را بلند كنيد شايد سرنگ تزريق ان مرد مفنگي
به فكر فرو ببردتان!
كه ميدانم تفكري نداريد!
كه ميدانم!
كاش ان لبخند زيبايتان فقط يك لحظه معطوف چيزهاي ديگري ميشد!
و كاش به جاي ان دوره گرد پير كه هندوانه و طالبي ميفروخت
و يكروز امد كه براي ابد از زحمت نان خلاص شد
شما ميمرديد!
كه نام ادميت را به كثافت كشيديد اي حشرات ناقل!
سرايت كرده ايد به همه جا!
خون شرافت را در شيشه كرده ايد!
نان داديم و جو گرفتيم!
من قصه يكي از هزاران ستاره ام كه ظلمتتان را ميشكافد!
من صداي يكي از ميليونها ستاره گمنامم كه چشمان پر نفرتم نهيبتان ميزند!
اي سبزي جيبتان و سرخي رختان حسرت دل ان دردمند ان بيچاره ان كودك!
من اين روشناي انديشه را از ظلمات شما بدست اورده ام!
اگرچه اين حرفها بگوش كران نميرود اما باز ميگويمشان!
شبست...شبزده ام...اتش ديدن تو شبم را چراغان ميكند به غمهاي درونم!
اي كودك فقير...اي وارث درد بي دردان!
من با نگاه تو...با نفسهاي تنگ تو...با ان پاهاي كوچك خراشيده تو
اشنا هستم
و با هر لقمه اي كه بر ميدارم نفرتم را هم بهمراهش نوش ميكنم!
تو نه اين نوشته ها را ميخواني و نه زندگي بتو فرصت خواندن ميدهد!
من براي انها مينويسمش كه فرصتش را دارند!
كه هزار قلمبه و سلمبه نويسي را بلدند اما حرف حساب را نه!!!
بجاي پا در كفش سهراب كردن دستتان را در جيبتان ببريد!
دويست تومان ناقابل بيندازيد در كاسه اش!
صدقه ندهيد! اين حق اوست...حقش را بدهيد!
بي تفاوت از او نگذريد! يك اسكناس سبز يا قرمز تاثيري به حال شما نميكند!
اما براي او اندازه يك پرس غذا ارزش دارد!
بگذاريد او هم زندگي كند!
بگذاريد در جائيكه ميليون دلار را براي فضا نوردي اتش ميزنند
او هم به حداقل بودنش برسد!
اين حق اوست! خنديدن حق اوست! پوشيدن حق اوست!
بي تفاوتي نكنيد! او خود شما هستيد! ائينه جهلتان!
اين ائينه را بشكنيد!
شبست
شب در طرف ما تاريكترست!
شب شكن باش اي آه سرد...اي نفرت ابدي...اي واژه مقدس
شب شكن باش
دفترم را ميبندم
گمان نبري كه براي تفريح و اداي فهميدن مينويسم!
گمان نبري همه حرفهايم همين بودند!
اين سينه صندوقچه ملالتهاست!
اسارتهاست!
اينها فقط جرعه اي از درد مشتركند!
سيگاري اتش زدم!
نگاه ميكنم همواره
خوبتر...دقيقتر...عميقتر
نيامده ام براي خوردن و خوابيدن و پوشيدن!
نيامده ام براي شب مستيهاي چالوس...ويلاي ساحلي
نيامده ام كه عبادت كنم بخاطر بهشت!
من عبادت بلد نيستم!
من شرافت را دوست دارم
امده ام براي فهميدن درد...رنج بردن...گريستن...اتش گرفتن
امده ام فقط بگويم:
اهاي اشتهايتان زياد
من ساده ميگويم و مينويسمشان
من قلبم را مينويسم
و قلب من اينهمه گرفته نبود
جز با ديدن...و همواره بيشتر ديدن!
همان اندازه كه عشق و مستي در خيال من بزرگست
استيصال ان كودك به درد نشسته هم عميق و درد اورست!
پس به احترام ان صورت نحيف و معصومش كه سيلي خورده زندگيست
ميگويم: اي چندين نفريكه تحفه نوشته هاي منرا ميخوانيد
فردا به اولين فقيريكه رسيديد به اندازه يك پرس غذاي كامل پولي در كاسه اش بيندازيد
دنبال ثوابش هم نباشيد
لذت اين كار بيشتر از ثوابش مي ارزد!
شايد اينكار يك گره از هزارش را نگشايد اما لا اقل خواهد فهميد
كه اين شما فهميده ها بي تفاوت از نگاهش نميگذريد!
به جاي ذكر خدا گفتن بدنبال بنده اش بگرديد كه اينروزها بندگانش
تنهاتر از اويند...

حميد

ٍـستاره دوردست...


قطعه اي از بزنگاه يك سروده عاشقانه ام كه به دوردسترين خاطره تقديمش ميكنم...تا ابد دوستت دارم...كاش...اما هنوز روشني چشمانت برويم سوسو ميزند...ميميرم شبي در اين خيال...خوبست...خوب...رسيدن حتي در خيال...حتي با زوال...خوبست...

ستاره دور دست

هر شب
نگاهيكه به ستاره دور
خشك ميشود
يك تك ستاره روشن!
دوردست من!
هر شب!
بزم خيالي چشمانت!
اغوشي عريان
هر شب در دوردست من!
خيالي روشن!
سعي كن
عزيزم دوباره در خيالت
منرا بساز!
دوباره
هر شب
بزم خيالي چشمانت
دوباره
هر شب
ستاره اي دور
دورتر
دورتر از جائيكه نشسته ام
در بزم خيالي چشمانت
عزيزم دوباره سعي كن
براي بازسازي من!
دوباره
هر شب
سوسو ميزني!
به اندازه غم من عميق
به اندازه تنهائيم بزرگ!
هر شب ستاره اي دور
در بزم خالي روياهايم
چكه چكه كن!
عزيزم دوباره منرا
دوباره
بساز
چرخش دو چشم سبز!
روي صورت تاريكم!
عزيزم دوباره منرا بساز!
در بزمي روشن از رويا
دوباره...خيس ميشوم
پروازي تا تو
مردن...نميدانم
دلم گرفته است
در فاصله اي دور از تو
دوباره
در بزمي خيالي
تصورم كن
عزيزم براي هميشه
دوستت دارم
به اندازه تنهائيم
نگاهيكه به ستاره دور
خشك ميشود

حميد

MISSING YOU

به شکل تو...

دو قطعه كوتاه از سروده هايم كه خاطره ايست از چالوس...شهريكه رطوبت و بارانهايش هواي روياها را نمناك و اشتهاي ديدن را بيشتر ميكند...يادش بخير...

به شکل تو

كتري اب ميجوشيد
و شيشه از هواي نمناك
بخار كرده بود!
صداي ممتد باران
فكري در من
ميلوليد!
پشت اين درها
باغي از پرتغال
به خيسي نشسته بود!
باران ميزد
شيرواني بالاي سرم
به شر شر افتاده بود!
فكرم را با حبه قندي
در دهان گذاشتم!
چاي تلخ تلخي كامم را
خيس كرد!
در را گشودم!
نفس تنگ بود اما
هوا خوش!
پايم بسته بود اما
 مسير باز!
فكرم را پر دادم!
لب تراس!
فكرم به جيرجيركها خورد!
دردشان گرفت!
جير كشيدند!
فكرم روي بال كلاغها نشست
پريدند!
فكرم به قطره هاي اب رسيد
چكيدند!
هرجا كه فكرم رفت
چيزي نماند!
الا
چشمان دختركي لال
كه به چشمانم خيره ماند!
خنديد
نگاهش كردم!
شيرين بود
عمق چشمانش!
اما
خواهرش رسيد
دستش گرفتو رفت!
ديگر نديدمش!
چشمش هنوز هست!
در را بستم
كتري اب ميجوشيد
و شيشه از هواي نمناك
بخار كرده بود!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

شبیه من

اصواتي در شب!
 پنجره اي روبه ديوار!
پيچك سبز
 ديوار را بغل گرفته!
سايه من
كنارم سيگار ميكشد!
شعاع تابش نورافكن
هاله اي از نور
وسط تاريكي!
انطرفتر درياست
موجهاي كف الود!
ميايند!ميروند
درست شبيه نفس كشيدن!
بازدم دارند!
چند تكه چوب خيس خورده
نفت
كبريت
شعله اي به اندازه شوقم
كوتاه!
زير پوستم حس ميكنم!
عشق؟
نه
حرارت اتش را
نارنجي...قرمز
تاريكي!
شهوت بوسيدن!
موجها همخوابه با سنگريزه ها نميشوند!
فقط خيسيشان ميماند!
برميگردند!
شب...اسمان...دريا
اين زير بايد
يك ماهي كوچك كيلكا
تنها باشد
در وسعتي شگرف
بيكرانهِ دريا
شبيه من
پنهان به گوشه اي!
حميد

تخت چوبی...

دو قطعه كوتاه از سروده هايم را بدست باد ميسپارم ببرد تا باران رهايشان كند....

تخت چوبی

تخت چوبي كنار حياط
غربت شمعدانيها
صداي جاري پدرم
حافظ را بلند بلند ميخواند
آه پيرمرد
بجاي تو بجاي شعرهايت
بجاي نگاه عميقت
من بروي همان تخت چوبي
نشسته ام
با هق هقي از خاطره
با نوازشي از اشك
كه سيل ميشود
نگاه خيره بروي سنگفرش حياط
دلم گرفته است
ميبري مرا شبي؟

بزنگاه باران

هواي غروب
يك سنجاقك
مردابيكه بيصداست!
پنجره اي كه
بروي هيچ
گشوده شد!
غربت يك استكان چاي
حسرت يك هواي خوش!
وحشت صاعقه!
سرعت عبور باد!
رازقي در مه
اقاقيا بالاي ديوار
خوش خراميده است!
خالي مشتم!
يادي از باران!
فكري مرطوب!
ابركي ياغي!
طاقتي نمانده
پرواز يك بادبادك!
نخ كودكي گسست!
زنبورهاي عسل!
بستني يخي!
باران بزن
باران بيا
كسي تنهاست
كسي تنهاست
چكيده ام چون قطره اي
بزير پايت
نگاهم كن!

حميد

يادم باشد...كه يادت رفت...

براي تو زندگي چقدر ميارزد؟!!!
شايد اگر گوشه دستت به ناگاه بريده شود ضعف كني!!! اطرافيانت سراسيمه شوند!!! نميدانم...
براي تو زندگي چقدر ميارزد؟!!!
وقتيكه نميتواني همان جواهرات دوستت را داشته باشي و يا نميتواني خانه ات را به اندازه او برساني...انوقت شايد تمام فكرت رسيدن به بالاتر از خودت باشد!!!...نميدانم...
براي تو زندگي چقدر ميارزد؟!!!
وقتيكه چهره زيبائي نداري و سعي ميكني با هزار مشقت و بيچارگي پولي فراهم كني تا تغييراتي در چهره ات بدهي...بينيت را جراحي كني...گونه ات را خوش تركيبتر كني...دندانهايت را مرتبتر كني...اندامت را به فرم دلخواهتري در اوري...خودت را لاغرتر و بروزتر كني!!! نميدانم...
براي تو زندگي چقدر ميارزد؟!!!
شايد اگر در بين دوستانت ارزشي ديگر نداشته باشي و كم محليت كنند و هيچوقت ترا جدي نگيرند و بزرگت نخوانند دق بياوري و سعي كني به هر طريقي بگوئيكه منهم هستم!!! نميدانم...
براي تو زندگي چقدر ميارزد؟!!!
شايد وقتيكه كم مياوري و روزنه اي از اميد در ميان ادمها و حتي هم خانه ات يا همخوابه ات پيدا نميكني دل به قصه خدا خوش ميكني و دلت را با يادش ارام!!! و همه كمبودهايت را به درگاهش ميبري و تصور ميكني هنوز كسي هست كه ماوراي ادمها حرفهايت را ميشنود!!! نميدانم...
براي تو زندگي چقدر ميارزد؟!!!
وقتيكه  گاهگاهي به مردنت فكر ميكني و ميترسي...و تصور ميكني بايد از نردبان عبادت بالا بروي تا شايد در اولين شبهاي مزار ترا شكنجه و بازخواست نكنند و تصور كني در انصورت خدايت به كمك ميايد و شفاعتت ميكند و به ارامش ميرسي!!! نميدانم...
براي تو زندگي چقدر ميارزد؟!!!
وقتيكه اشكهايت را پنهان ميكني...وقتيكه گمان ميكني كه فهميده نميشوي...وقتيكه از ناچاري خدايت را صدا ميزني...تصور ميكني كه دلت زميني نيست و به اسمان راه دارد...فكر ميكني كه تنها خودت دچار سردرگمي هستي...تصور ميكني كه هيچكسي به اندازه تو دل ندارد و يا حساسيتهاي خاص ترا!!! نميدانم...
براي من اندوه فهميده نشدن...حسرت يك همنفس...غربت خانگيم...انچه احساس ميكنم كه روحيه ام را متفاوت كرده است...انچه منرا به انزوا كشيده است سالها سالست كه انقدر تكرار ميشود كه ديگر براي زشتي صورتم...براي بريدن دستم...براي نداشتن اموال زيادتر...حتي براي ارامشي كه در ياد خداي خياليم داشتم  دلواپس نميشوم!!! ديگر فرقي ندارد كه دندانهايم از فرط سيگار پوسيده و شكسته شده اند...ديگر صورت تاريك و افسرده ام منرا ناراحت نميكند...ديگر نداشتن انچه خيليها دارند نگرانم نميكند...ديگر حتي درد و دلم را به عرش خداهم نميبرم!!! وقتيكه سالها سالست باورم را شكسته اند ديگر براي من انچه ترا دلواپس ميكند ناراحت كننده نيست...من زنده نيستم...زندگي نكرده ام...سراسر حسرت و عقده هائيست كه براي يك شب ارامش در جانم زندگي ميكنند...وقتيكه حسرت را بيش از هر واژه اي ميشناسم ديگر حتي دلواپسي هم حرف كهنه اي بنظرم ميايد!!! من تمام زمانيكه خودم را شناختم دلواپسي و نرسيدن را فهميدم...از كسيكه داغ عاشقي بر دلم گذاشت تا هركسيكه به اندازه توانش زخميم كرد...در شب من مرهم دستهاي يك برادر يا يك خواهر و يا يك همصحبتي نيست...من مثل سنگ نشسته ام...ناله هم نميكنم...ناله هاي سنگ بيصدا اما درونيست...من دچار بدترين عادت ممكن هستم! عادت به انزوا...عادت به گريختن...عادت به زخمي كردن خود...عادت به ساكن بودن...با دلهره زندگي كردن...با مستي گذراندن...بكرترين احساساتيكه در من زندگي ميكنند حرام اين دقايق شده اند...ديگر حتي غمهايم از چهره ام دور شده است و به جانم نشسته...به قصد جان امده نه زردي صورتم!!! زردي صورت براي هجده سالگيم بود...اينروزها من از درون خرابه ام و از بيرون مسخ شده!!! خنده مضحك درداورم بدتر از هر فحشي اينه را به باد ناسزا ميگيرد...چيزي جز عادت در شب من نيست...چيزي جز رخوت در تن من نمانده است...حتي بريدن رگ دستم درمان درد من نميشود...ميدانم اسانتر از اينها در حال تمام شدن هستم...ايكاش ميتوانستم گوشه اي از دقايقم را به تصور تو بكشانم تا بداني اينها تمامشان دلمردگيهاي يك ادمست و نه بلوفهاي شاعرانه!!! كاش فقط يكشب بجاي من و با ذهنيت من ميتوانستي زندگي كني تا نشانت بدهم يك ادم چقدر ميتواند مسخ شده باشد!!! مي نزده مستم...بي افيون نشئه ام...حالم حالت ديوانه ايست كه سراسيمه از ادمها ميگريزد...خودش را پنهان ميكند...در تصوراتش چيزهائي ميبيند...انقدر وضوح دارند كه لمسشان ميكنم!!! گذشت زمان و عمر شايد رقم سالم را بالا برده باشد اما نتوانسته ذهنيت كودكيم را از من بگيرد...حتي نتوانسته معصوميت چهره ام را كدر كند...همين صورت ساده خيليها را وادار به سوئ استفاده كرد...خيليها تا ظاهرم را ديدند دانستند كه قابل نفوذ و بهره برداريم!! سادگيم را زود فهميدند...زود زخمم زدند...چشم ادمها زود دلشان را لو ميدهد...شايد براي همين باشد كه هميشه گفته اند: چشم ادمها ائينه دلشان است...ادمها را با نگاهشان ميشود شناخت...و اين چشمهاي كودكانه و ساده من سالهاست كه نشانه دري باز به سوئ استفاده هركسي كه ميشناسم شده است...شب من چيزي جز تكرار مكررات ندارد...اينها امتحان نيست شكنجه است...پناهي بجز فرو رفتن در خلسه ندارم...مي  زد يا نزده كارم فراموشيست...فراموش كردم كه زنده ام...حالا ديگر انتظاري كه زنده ها دارند من ندارم...نگاه ميكنم...فكر ميكنم...به همه چيزها...دردها...درد خودم...درد سرزمينم...و خودم را با تك تك اين سيگارها دود ميكنم و به هوا ميفرستم...حميد

گفتم خريدارت منم
گفتي خريداري شدم!
گفتم بجونم ميخرم
گفتي نداره ارزشي!
گفتم كه دلواپستم
نكنه بيراهه بري
گفتي كه كار عاشقاست
تنهائي و دلواپسي
گفتم كه ديوونه نشو
عاشقتر از من ديگه نيست
گفتيكه ديوونه توئي
تو اين روزا عاشق ميشي
بگو كه ميشناسي منو
همونكه ديوونه توست
همونيكه با يك نگاه
شده اسيرو مبتلا
نگو كه بي وفا شدي
دلداده رويا شدي
نگو تموم فكر تو
اينجا كه نيست جاي ديگست
بگو هنوزم عاشقي
دلواپس حال مني
بگو بهونه توام
عشق توام مال توام
بگو كه حسرت نخوريم
تا پاي جون ما با هميم
بگو تو هم سخته برات
دقيقه هاي بي منو
بگو كه باورت شده
حرفاي من روياي من
بگو كه اشكاي توهم
اب ميشن از دوري من
دل صبور عاشقت
تنگه براي ديدنم
حرفاي من تموم شده
منتظر ديدنتم
منتظرم تو كوچمون
بپيچه عطر تن تو
جون بگيرن گلاي تو
دوباره با ديدن تو
حرفاي من تموم شده
سپردمت دست خدا

آه كه تمامش افسانه بود...

زنجيري...سكوت دقايق...عذاب نفس...


يك دانه گندم طلائي

يك دانه گندم سهم من بود از اين برهوت خداوند...يك دانه منرا به اميد ميرساند...يك خوشه طلائي گندم درد من بود كه زمين انرا سرودش...يك دانه گندم سهم من بود از نام زندگي...زير افتاب عالم تاب اي سرزمينهاي پر از خوشه و اي بي دردها...از اين هكتارها مكنت فقط گل گندمي اگر در دستانم بود اينروزها نام زندگي را خط نميزدم...اي خداي گندم زار ببين آه سرد به شب نشسته ام را كه در سياهي تركشيست بسوي تو....حمید

سکوت

ســرد

اي كودكي كه به هجف رفته اي...اي اسمان كه ترا در سكوت ميخوانم...اي زندگي كه گستره اندوهها گشته اي...اي تلاطم ابي رودخانه هاي رسيدن...من در كوير ادمها دارم ميميرم...دستانم بجز خالي دقايق دستي نديده اند...چشمانم بجز نفير نفرت مسيري ندارند...مرا به شبم...مرا به صبح....مرا به عقيده...مرا به خدايم نهيب نزنيد كه خورجينم پر از ديده هائيست كه ريشه هايم را سوزانده است...ابي رودخانه ام اينروزها به اندوه گلالودست...اندوهيكه ديدنها تقديممان ميكنند...ميميرم شبي در اين خيال...

سبزی پلو سبزی قرمه سبزی آش بدو بیا

صداي سبزي فروش بهارو از راه مياره
ميگه برفا اب شده سرما ديگه تموم شده
صداي سبزي فروش منو به خنده ميندازه
خنده هاي بي دليل از دل پاك بچگي
صداي سبزي فروش بهارو از راه مياره
چه زود گذشت مثل يه باد بچه گيام حالا زير خاك
چه زود گذشت شادابيام قه قهه هاي بي ريام
بزرگ شدم حالا فقط تلخ حقيقت رو دلم
ديگه دنيام پر از خيال
فكر گذار اين معاش
صداي سبزي فروش بهارو از راه مياره
ميگه برفا اب شده اما دلم خزون شده
صداي سبزي فروش منو به گريه ميندازه
گريه هام كه پر دليل برده روزاي بچگيم

 

صبح بخير...

روز كسالت اور شروع شده است!!!
به جاي نرمش صبحگاهي يك دهن دره كه اندازه باز ماندن دهان يك گربه طول ميكشد!!!
يك پارچ اب داخل كتري اب!
يالا زودتر!
بلند شو و روي پايت بايست!!!
پرده را كنار بزن كوچه نكبتي را زير نور افتاب نگاه كن!!!
گندشان بزنند!!! اشغالهاي ديشب را گربه ها پخش و پلا كرده اند وسط كوچه!!!
چند گربه اين محله دارد كه يكيشان دمش بريده است!!! يكيشان چاقترست!!! يكيشان زشتست!!! يكيشان نازتر است!!! چند تا بچه گربه هم دنبالچه دارند!!!
چه ديوارهاي بي قواره اي!!! با اينكه هر روز ميبينمشان باز انگار تازه بنظر ميايند!!! آه يادم افتاد!!! ان خانه پشتي را يك طبقه رويش ساخته اند!!! پشت سرش هم تا بالاي اسمان خانه رفته است!!! پشتش هم تا بالاتر از اسمان خانه ساخته اند!!! چه منظره يكنواختي دارد!!! انگار وسط لانه زنبور گير كرده ام!!!
اه يادم رفت...اب جوشيده است بايد چاي را دم كنم!!! نگاه من اينروزها مثل احمقها شده است!!! خيره ميشوم به هر چيزي!!!
سيگارم را روي شعله گاز روشن كردم!!!
شكم ناشتا چند پك غليظ!!! حالي ميدهد!!!
دارم ترانه اي از باب مارلي را به جاي شنيدن زندگي ميكنم!!!
جيغ و هوار چند تا بچه جغله ارامش كوچه بن بست را برهم ميزند!!! مرتب داد ميزنند!! فحش ميدهند!!! نميدانم در طويله انها چه يادشان داده اند جز انتر بازي!!! قديمها پدرم ميگفت لوطي انتريها با انترهايشان سر مردم را گرم ميكردند!!!
اينروزها سرگرمي زيادست....
انتريها به شكل ديگري سرگرم ميكنند!!! آه من چقدر با خودم  كلنجار ميروم!!! چاي را در استكانم ريختم!!! يك جرعه چاي و يك پك دود!!! اين نيكوتين هم عادت بدي شده است!!! كمبودش ادم را دچار استرس ميكند!!! اگرچه نا ملايمات در هوشياري و نشئگي باز كار خودشان را ميكنند!!!
قديمترها حوصله ام بيشتر بود و به كوه ميرفتم!!! انتريهاي زيادي براي نگاه كردن انجا بودند!!! يكبار كه از شيب كوه بطرف پائين مثل بز ميدويدم پايم روي شنريزه ها سر خورد و تا نزديكي لبه پرتگاه روي خاكها كشيده شدم!!! شانس اوردم  وگرنه الان در جهنم مشغول چاي درست كردن ميشدم!!!
اينروزها ديگر حوصله رفتن به كوه را هم ندارم!!! نرفته ميدانم انجا چه خبرست!!! براي يك قوري چاي اب زيپوئي گوش ادم را ميبرند!!! و يك نهار كنار طبيعت ده هزار توماني اب ميخورد!!! پنير هم كه اينروزها قيمتش با چلوكباب سلطاني يكي شده است!!! قبلترها نان و پنير طعام گداها بود و اينروزها همان هم سخت گيرشان ميايد!!!
اين مملكت يك شاخصه مهم نسبت به ديگر جاها دارد و ان اينست كه ادمهايش همگي كارشناس اقتصادي و سياسي شده اند!!! در انگلستان حتي بعضيها نخست وزيرشان را هم درست و حسابي نميشناسند!!!
من هميشه به زندگي گربه ها فكر ميكنم!!! تا درب تراسمان را باز ميكنم چند تايشان بالاي ديوار حياط اويزانند!!! ديروز هم از فرط دلتنگي با يك بچه گربه ريقو بازي ميكردم!!!
قديمها پدرم هميشه از پشت درب حياط ميگفت: پسر بزرگ شدي اين بچه بازيها را در نياور!!! گربه بازي نكن مريضت ميكنند!!!
آه پدر اينروزها همه مريضند!!! بيمارند...
سالها پيش  يك گربه سياه پشمالو داشتم...نامي هم برايش گذاشته بودم كه بخاطر تشابه اسمي انرا نميگويم!!! شبهاي گرم تابستان كه درب اتاقم روبه حياط هميشه باز بود ان گربه سياه تنها همدم تنهائيم ميشد!!! گاهي زمانيكه خواب بودم انبوه پشمهايش را روي صورتم احساس ميكردم!!! بيدار ميشدم و ميديدم كه بالاي كله ام چمباتمه زده و دمش روي صورتم ميرقصد!!! پس گردنش را ميگرفتم و به بيرون پرتابش ميكردم!!! هرجاي كوچه منرا ميديد دنبالم راه ميفتاد!!! تا اينكه چند روز به مسافرت رفتم واهل خانه گم و گورش كردند!!!
من اينگوشه دنياي متفاوتي براي خودم دارم!!! دلتنگيهاي من مثل ديوار خانه هاي قديمي طبله كرده اند!!! ريخته اند...گاهي بخودم ميگويم كه پاسپورتت را بردار و به جائي برو كه اينجا نباشد!!! اسمان همين رنگست؟!!! عيبي ندارد به جايش زمينش رنگ ديگريست!!!
جمعه خالي و دلتنگ از شدت اندوه منرا وادار به پوزخند كرده است!!! حالتي از ديوانگي كه بخاطر اشباع شدن بوجود ميايد!!! من وقتيكه غمباد ميگيرم و حتي يك هم صحبت هم پيدا نميكنم هميشه دچار جنون آني ميشوم!!! ميتوانم استريو را بلند كنم وموسيقي را با صداي بلند ببلعم!!! سرم را با ريتم موسيقي تكان بدهم و دچار يك لغزش آني مغزي بشوم و در نشئگي بگويم: بي خيال همه چيز...به جهنم كه درست نميشود!!! به درك كه تنها نشسته ام!!! تنها خوبيش انست كه ادم ابدي نميماند!!! اما اين حالت لحظه اي پيش ميايد!!! هميشه نميتوانم بيخيال همه چيزها باشم!!! حتي گفتن بيخيالش نشانه خيالات و شدت ازردگيست!!! يك قمار باز وقتيكه كه ميبازد هميشه ميگويد كه به فلانم!!! منهم دارم همينكار را ميكنم!!! باخت كه زياد ميشود تصور پيروزي دشوارتر ميگردد!!! حتي در مسابقات ورزشي هم به بعضي تيمها اميد پيروزي نميرود!!! از بس شكست را متحمل شده اند!!!
جمعه خالي مثل هميشه و همانند همه روزهايم تهيتر ميگذرد...و من در اين برزخ بي در و پيكر و پر ازدحام مثل عقب مانده اي هاج و واج ميلولم!!! ميبينم...ميشنوم...ميخوانم..مغز پكيده من  انباشته اي از اخبار و رويدادها و پوزخندها و دشنامها شده است...اينجا كجاي دنياست؟!!!
خب عقب مانده ذهني حالا دست از نوشتن اراجيفت بردار و در تصوراتت فكر كن كه تنها نيستي....آه زندگي چقدر زيباست...اين بدترين فحشيست كه خوانده ام و گاهي از بعضيها ميشنوم!!! البته با داشته هاي فراوان( پول...مكنت...قدرت...ثروت...همسر...فرزند...موقعيت) زندگي براي هر عقب مانده اي زيبا خواهد شد... حميد

Bob Morley

مترسک...

مرد چشمهايش را باز نگه داشته بود... تاريكي...گوشه يك راهرو يا شايد تونل يك متروي زير زميني! تاريكي... چشمهايش را كه ميبست گاهي چيزهائي را ميديد! بركه...مرغابيهاي وحشي...همه انها را فقط با چشمان بسته ميتوانست تصور كند...تاريكي...از شدت سردرگمي دستانش را زير موهايش برد! مغز پوشاليش نرم بود! كسيكه اورا درست كرده بود مغزش را با پوشالها پر كرده بود! در پاها و كمرش احساس درد خفيفي كرد...دستش را بروي پاهايش كشيد...پوشالها نرم بودند! پوشالها ميريختند...از بس كلاغهاي عقيده به مغزش نوك زده بودند جمجه اش نيمه متلاشي شده بود! كاهها از تارو پود كت قديميش بيرون زده بودند! كسي را در اطراف خود نميديد...تاريكي...گوشه يك راهرو یا شايد تونل يك متروي زيرزميني! غربت گرفته بود! سه و سه سال غريبگي كرده بود! در زمينيكه اورا براي ترساندن كلاغها فرو كرده بودند سالها سال غريبانه ايستاده بود! و اينروزها پوشالهاي مغزش از شدت نشست و برخواست كلاغها متلاشي شده بودند!
باورم كن من هنوز مترسك باغ جنونم
عمريه مسافري  من هنوز غرق سكونم
اون كلاغيكه ميگفتي
اومده چشمامو برده
دگمه هاي پيرهنت رو
به تن جاده سپرده
اي ائینتان فريب من در اين زمين ريشه اي ندارم! منرا بزور فرو كرده اند! در اين تنهائي نه كلاغها را ميترسانم و نه پاهاي كاهيم قدرت رفتن از اين سرزمين را دارد! جرقه اي بزند سراپا اتش ميگيرم! اي حرفهاتان دروغ اي خدايتان ناپيدا مترسك در دل پوشاليش خوني نيست! چه ميخواهيد از اين ايستادگي؟!!! سالها سالست كه بر سليقه شما يكجا ايستاده ام...باد و باران كهنه ام كرده است...خم شده ام...گريه هايم همه پوشالي مينمايد! غصه هايم همه از جنس پوشالست! دل پوشاليم تكه تكه شده است! شبها در اين سراي دوردست ايستاده ميميرم تا صبح برسد! روزها با اندوههاي بزرگ و پوشاليم تا شب ايستاده شكايت ميكنم! هركجا را كه ميبينم دورتر از پاهاي منست! اگر خودم را بچرخانم و از اهرميكه به پشتم فرو كرده ايد تا ايستاده بمانم خلاص بشوم انچنان به زمين خواهم خورد كه همه كاههايم لانه مورچه ها خواهد شد!
ديگه اين دل گله ها مرهم تنهائي من نيست
اي سخاوتتان همه پوچ...من مترسكي ازرده و دل خسته ام كه نه پاسبان خوبي براي محصولتان ميشوم و نه سرگرمي هميشگي كلاغهايتان! يك صاعقه شبي پيكرم را به اتش خواهد كشيد! و اين سرگذشت من بود...كه يك مترسك نه حق اعتراض دارد و نه قدرت تصميم و خلاص شدن! ايستاده خلق ميشود و ايستاده ميميرد! تو اي پديد اورنده جمله مترسكها....چشمهايم را به من بازگردان كه گريه يك مترسك داغتر و شورتر از همه گريستنهاست...گريه اي براي ايستادن...و اندوهي براي بازيچه بودن! تاريكي....مترسك...پوشالهايم درد ميكنند...دق كرده ام...چقدر اين تنهائي زير پاهايم تكرار ميشود...چقدر وسعت اين سكوت وسيعست! حتي مترسكي كه ميتوانست همنشينم باشد ان دورها قدرت حركت بطرف منرا ندارد! هر دو دورادور ايستاده ايم...دورادور ميميريم...مغز پوشاليم در تاراج باد و باران از بودن خالي شده است...حميد

خورجين باد پر شده از گلايه
تو اين روزاي سختو پركنايه
خنده رو با غصه نميشه نوشت
كي ميدونه چجوريه سرنوشت!
بين منو تو پلِِِ بي عبوره
غربت جاده هاي سوتو كوره

يك اسمان اشاره
يك كوه استعاره
يك دست زخميو ساز
روياي بي ستاره
از خاطرم گذر كرد
اغاز يك ترانه
فرياد بي حضوري
تا بيكران كرانه
از ابتداي جنگل
تا انتهاي دريا
مرد غريب راهي
در انتظار فردا
او رفتو او گذر كرد
از ماه از ستاره
چيزي نمانده از او
جز چند چهار پاره!


بازيچه تقدير...

دلم گرفته است...به اندازه همه اين سالهاي نا مفهوم دلم گرفته است و اين دلگرفتگي مثل خوره تارو پودم را سياه كرده است....
من از عمق همه جاده هاي شمال...من از دل همه شبهاي تاكستان...من از ان پنجره اي كه شبها مست به بلوار روبروي ساختمان  نگاه ميكردم...من از سالن انتظار ترمينال مسافربري...من از خطبه عقد كه ان ملاي پير ميخواندش! من از كف زدنهاي شب نامزدي...من از هجرت پدرم...من از هم خوابگيهاي رفته از يادم...من از عمق اين شب دلتنگ همه چيز را دوباره ميبينم!
من از كنار منقل  و زغال  مرديكه همه ارزوهايش را دود ميكرد گذشته ام...من از فرط مستي از شبيكه تاق باز وسط حياطمان گريه سر داده بودم گذشته ام...من از حرفهاي زيبا از دشنامها از جنجالها از هزار زيبائي و نكبت بدينجاي شب رسيده ام!
جائيكه جز اتش سيگارم همدمي نميبينم...من از شدت بيهوده زندگي كردن خودم را ميان اين نوشته ها رها كرده ام...نوشته هائيكه خود من هستند و هيچ نيستند! در برابر روزگاريكه جز دلتنگي چيزي به من نداد اين نوشته هاي تلخ تلخيشان اندازه يك هب ترياك هم نميشود! و گيرائيشان اندازه يك ته استكان الكل هم نيست! اين تلخيها در برابر تلخي كام من هنوز شيرينند! جائيكه من نشسته ام نه رمضان جائي دارد نه ماه روزه داران! اگر شما فقط يك ماه از سال را سحرها بيدار ميشويد و طعامي ميخوريد و به حساب خودتان راههاي عبوديت خداوند را طي ميكنيد من سالهاست روزه دار اين زندگي پلاسيده و شب زنده دار روزگار خويشم! جهنمي هم اگر باشد يقين دارم كه خدايتان همينجا برايم محيا كرده است! زيرا او هم ميداند كه گناه من چيزي بجز خود ازاري و اندوه نبوده است...خودمان نبوديم! هيچوقت با خودمان رو راست نشديم! همان كرديم كه يادمان دادند! همان را گفتيم كه انها گفتند! اما من اين زنجيرهاي پوشالي را سالهاست پاره كرده ام! انچه عقيده شماست براي من افسانه اي بيشتر نيست! من دچار زنجيرهاي ديگري هستم...زنجيرهائيكه ديده نميشوند!
دلم گرفته است و چه خوب ميشد كه تا فردا براي هميشه خاموش ميشدم...وقتيكه هر شبم تهيتر از هميشه ميشود چه فايده دل به خيالات واهي خوش داشتن! چه فايده كه من فقط به زجر دقايق خود دل بستگي دارم...چه فايده وقتيكه من درد را مثل نوشداروئي سر ميكشم تا همه وجود پوچي گرفته ام از درون فرو ريزد...منكه ميبينم...ميشنوم و از اين ديدنها ديوانه تر ميشوم ديگر چه سود بيشتر زندگي كنم! وقتيكه خاطره طناب ميشود و ديوار اتاق من به مغزم ميچسبد زير فشار اين فضا ديگر چه  گوشه اميدي برايم باقي ميماند!
من از راهروهاي پر هياهو اما سرد دادگاههاي خانواده يادها در ذهنم دارم...من از فحاشي و ناسزاهائيكه در راه پله هاي انجا جاري ميشد هنوز تصوراتي در ذهنم نگه داشته ام...من از ان برگه سفيد كه به مهر جدائي حكم شده بود هنوز نفرت دارم! من از ديدن و ياد اوري زنيكه روزي همخوابه ام بود در ان راهروهاي سرد هنوز بخود ميلرزم...من از سفره هائي كه نيست...من از صداهائيكه نا تمام شدند...من از كسيكه هميشه نامم را صدا ميزند هنوز تصورات ازار دهنده اي بياد مياورم...شب من چه چيزي دارد جز مرور نا خودگاه انچه بوده است...و انچه كه ديگر نيست! اين نام ادميزادي را از روي خودمان برداريم بهترست...ادم كه نميتواند اينهمه دل سنگ باشد! اينهمه فراموش كار بشود! اينهمه بي احساس زندگي كند! مگر ميشود انهمه خاطره را از ياد بردشان! پس چرا از يادم برديد!
در اين خراب اباد تا وقتي نام دوستي در ميان باشد همه براي هم ميميرند اما تا امروز نشده است كه بعد از دشمني بياد ان روزهاي خوب دوستيشان بيفتند و يادي از همديگر كنند! چرا بايد دچار اينهمه احساساتي باشم كه ادمهاي پيرامونم دركي از ان نميكنند...چرا فقط من بايد انهمه خاطره را صبح تا شب بيادم بياورم و براي هر تكه اش روحم را تكه تكه كنم! بپاي هر كدام از اين دل نوشته ها يك جاسيگاري پر از ته سيگار ميشود...و انگار من با ولع تمام اين دردهاي روحي را مينويسم! چرا نميگذاريد كه برگردم؟! چرا اجازه جبران گذشته را نميدهيد! چرا انصافتان فقط در وقت هم خوابگي و خوشيهاست...چرا به وقت زجر كشيدن پيدايتان نميشود! چرا فقط دوست داشتن را در دوستيها جاري ميكنيد و وقتيكه فاصله اي ميفتد همه خاطرات يك ادم را با سرگرميهاي اطرافتان به زباله داني مياندازيد! سرتان كه گرم برادر و خواهرتان ميشود يادتان ميرود كه كسي هم بود...چرا من بايد هميشه دچار بدترينها بشوم! شبهاي بلند پائيزي و زمستان بدتر از هميشه نويد سختترين ايام نفس كشيدنم را ميدهند! شبهائيكه انقدر بلندند كه حتي به ضرب اين سيگارها و مستيها هم نميشود كه زهرشان را گرفت! مثل يك تك درخت نا اميد ميان اين برهوت خاطره با خود نشسته ام! حتي يكنفر از همه انها كه ادعاي رفاقت داشتند به كنارم نميايند! در همه اين سالها حتي معني برادري را هم نفهميدم! برادرهائيكه از غريبه ها بدتر بودند...بدتر هستند...فقط يك پدر بود كه در معني واقعي دلش برايم ميطپيد و او هم نماند...بقيه جملگي امدند و رفتند و جز ازار چيزي يادگار نگذاشتند و من هنوز در الفباي اول اين مدرسه گير كرده ام...كه چرا عاطفه دارم...كه چرا احساست قوي دارم...كه چرا دلم براي همه ميسوزد الا خودم! كه چرا دوباره ياد تهوعي افتادم كه سالها سال ازارم داد و حالا كه نيست دلم براي همان نگاه احمقانه اش تنگ شده است!
اتوبوس جاده چالوس را طي ميكرد...سه خانوار بوديم...انگار افسانه بود! ميان راه در سيا بيشه مه گرفته بود...پائين امديم...من جگر دوست نداشتم...فقط چاي خوردم با چند سيگار پياپي! وقتيكه مقابل درب بزرگ اهني باغمان در نمك ابرود رسيديم باران تندي ميامد! انقدر تند بود كه طي كردن فاصله كوتاه درب باغ تا ورودي ويلا همه مارا خيس از اب كرد! ساكهايمان را بداخل برديم...ان زن هنوز وجود داشت! همگي به داخل رفتند اما من با پسرعمو به پشت ساختمان رفتيم...در گوشه باغ به صرف دو چاي تلخ داغ و يك پاكت سيگار كه نيم ساعته تمامش كرديم و بسراغ پاكت بعدي رفتيم نشستيم و باران تند انروز را تماشا كرديم...شب بعد از شام با پسر عمو و دخترش و ان زن حكم چهار نفره بازي كرديم...شرط بستيم كه بازنده غذاي فردا را بخرد... پس از بازي همه خوابيدند و منو پسر عمو ساعت دو نيمه شب به كنار دريا رفتيم و به صرف يك قوطي ودكا تا نزديك صبح انجا مانديم...وقتيكه باز گشتيم همه در خواب بودند...ان زن متوجه بازگشت من شد...ملافه را كنار زدم و كنارش خوابيدم! سفت منرا در بغل كشيد...خوابم برد...و در همان حالت خواب دچار بختك شدم! نميتوانستم چشمهايم را باز كنم...خواب نبودم اما قدرت باز كردن چشمهايم را نداشتم! ميديدم كه ان زن به صورتم اب ميزند اما چشمهايم باز نميشدند! تقلا ميكردم...و خيال كردم كه كارم تمام شده است! اما بالاخره روحم بازگشت و توانستم ببينم! سالهاست كه  همه چيز ميگذرد...و بختك خاطره اينروزها امانم را بريده است...اهاي لحظه هاي فراق من دلم تنگست...چرا خلاصم نميكنيد! چرا اينروزها مردن هم التماسي شده است...منكه اينهمه تاريك نبودم...هميشه همه را به چشم اندازها اميدوار ميكردم...از سبزيها و از ريختن ديوارها برايشان ميگفتم...اينروزها بدتر از همه انها پائيزي شده ام...من نميدانم كه ديگر بايد چطور به فرداها برسم...مردن برايم لذت بيشتري از اين انگ زندگي دارد...جان سختي هم اندازه دارد...شور همه چيز در امده و انگار در اين خفگيها همان كوره اميدهاي سابق هم وجود ندارند! من اينها را نوشتم اما پس از نوشتنشان دوباره من ميمانم با اين درو ديوارها...دوباره من ميمانم و اين خاطره ها...اين بن بستها...چرا اين زندگي براي من جائي نگذاشته است؟! مگر  چه كسي هستم كه دنيا را تنگ كرده ام! ايا اين سرگذشت اگر بهتر از اين ميشد كتاب خدا تغيير ميكرد!!! چه خدائيست كه گه خوردن بندگانش را دوست دارد! من در اين قسمت داستان تمام حواس شش گانه ام فلج شده است...اينجاي زندگي وامانده ام...چه كنم با احساساتيكه پس از اين نوشته ها بسراغم ميايند! كدام حرامزاده را بايد لعنت كنم! كدامشان را...حميد

جزيره اي وابسته ام شده بن بست دنياي من
اي رهگذر از بي كسي شده مسموم هواي من

جاده چالوس

واژه اسیر...

سروده زير عمق دلتنگيهاي من از اينجور زندگيست...انرا سرودم و به كاغذها تقديمشان كردم اگرچه همين كاغذها دردشان از همه ادمها بيشترست...چون همه اندوه و اسارت ادم سفيديشان را سياه كرده است...ترا دوست دارم اي ازادي...اي واژه اسير...

اي ميله ها ي اهني كه حسرت پرواز را بر جان قناري گذاشتيد
اي واژه هاي  دار  تيرباران كه گلوي ازادي و قلبش را دريده ايد
روزي ازين قفس همچون پرنده اي اسير من نيز ميروم
روزي از اين سياهي از اين ملال از اين تقدير تلخ و كور خواهم گريخت
در شهر مردگان عشق را به نيم بها هم نميخرند
زيرا اگر كه عشق بهائي هنوز داشت
داغي سرب يك گلوله قلب ازادي را نميدريد
در زمهريتان همچون جنازه اي صبح تا به شب در پشت ميله ها
اواز خوان  حرف خويش يا حرفهاي تو در اندوه ها در اين دورها نشسته ام
اي ازادي بهايت اگر اين نفسهاي كاغذيست
پس زود باش
زودتر نفسهاي من بگير

حميد

سياهي من بروي كاغذهاي سفيد...

تا تنهائي باشد قلمم بيكار نميماند! تا خودم قصه گوي خود باشم كاغذها سفيد نميمانند! دردهائيكه عمقشان زيادست گفتنشان عين نگفتن ميماند! دلتنگيهائيكه ادمرا له ميكند ملموس ديگري نيستند! اينها جملگي نه بازي با كلماتند و نه هنر واژه پردازي! اين كلمات جملگي اندوه منند كه مفري بجز كاغذها ندارند! پس انها را همچنان به اشتهاي سيري ناپذير كاغذ و تنهائي ميسپارم!  هجده   قطعه كوتاه  از سروده هايم كه در من زندگي ميكنند را به كاغذها تقديم ميكنم...

قصه شب را
از شبزدگان بپرس
وگرنه
روزها همه شاعري را بلدند!
_________________
برزخ ابعاد ساده اي دارد!
من هستم و يك تكه كاغذ
و چكه چكه هاي يادت!
وقتيكه شره ميكني جان ميگيرم
وقتيكه سيل ميشوي با تو ميروم
وقتيكه خشك ميشوي
ميميرم
برزخ ابعاد ساده اي دارد!
_________________
عشق يك بادبادك را
فقط يك بچه ادراك ميكند
وقتيكه درپروازي بلند
نخ بادبادك از دستانش
رها شد!
_________________
ما كه ميرويم
ميميريم
چيزيكه رفتنيست
چرا زودتر ميكشيم؟!
به نام خالق افريده اش را
بي جان ميكنيم
با اين رزالت
چه خوب شد كه ما
خالق نشديم!
_________________
بادبادك مست كرده بود
وسط باد
به شوق دورترشدن
سر از پا نميشناخت!
_________________
درخت كاجي ميشناختم كه شبها
با كلاغها مست ميكرد
و روزها
براي قمريها
درد و دل
چه قانونيست كه ميان همه
فقط كاجها
در تمام فصول
سبز ميمانند!
_________________
گل رز از قاصدك پرسيد:
تو گلي يا هرجائي؟!
قاصدك دلش گرفت و گفت:
هرجا نميروم
مگر سراي دوست
توئي كه در بزم عشق يا هوس
هميشه خودت را فروخته اي
زيبائيت به اندازه لحظه اي
و پلاسيدنت هميشگيست!
_________________
مرا افريدي و رها كردي
مرا دانسته نفهميدي!
ترا فهميده منكر ميشوم!
_________________
شبم را اتش بزنيد
اي شعله هاي عشق
كاه بودن
عذاب اور شده است!
خشك و تنها
به گوشه طويله اي!
_________________
در جستجوي تو
شب را شناختم
تاريكتر شدم!
اين بود جلوه اي
از روشناي عشق!
_________________
در شهر دين پرستان
كو جرعه اي مدام
كه به مستي تمام عمر
 اين خرقه هاي ريائي
به اتش كشم شبي!
_________________
صبر نكردي كه بيايم!
براي اينكارت
يك عمر براي بستن بند كفشهايم
معطل ماندم!
_________________
براي نيمرو كردن  يك تخم مرغ
يك ماهيتابه لازمست
و يك دنيا تنهائي!
به اندازه لقمه اي
شاد نبودم!
_________________
چشمان تو زيباست
و من بي غرورم
تنها ميمانم!
تا كي التماسم را
به تماشا مينشيني؟!
تا كي چشمانت زيبا ميماند؟!
كاش كور بودم!
_________________
پاهايت را ميبوسم!
اينهمه راه
اينهمه دشواري
براي ديدنم؟!
اما چرا حالا
كه مرده ام!
_________________
كجا روز شبرا خواهد فهميد
كجا روز به شب خواهد رسيد؟!
وقتيكه نشانه روز
عبور شبست
كجا تو مرا خواهي فهميد؟!
مگر در كسوف!
انهم به اندازه
يك نگاه عجيب!
_________________
ميوه هاي گنديده!
وقتي دورشان مي اندازي
ايا تازگيشان را بياد مياوري؟!
تو نيز ميگندي!
و انوقت
هيچكس يادش نميايد
كه تو نيز روزي تازه بودي!
و مثل امروز
ترا دور خواهند انداخت!
_________________
زير پايم زمين خيس
روبرو شاليزار مه گرفته
هوا معطر
باران بسيار
دلم گرفته است
انگار بجز خودم
در اين جهان
كسي نبوده است!

حميد