بعدالظهر باراني...
بارونو دوست دارم هنوز
چون تورو يادم مياره
حس ميكنم كه با مني
وقتيكه بارون ميباره
ساعت چهار بعدالظهر تنهائيم را مهمانِ دقايقي در بالاي پشت بام خانه ميكنم! صداي هيئتهاي مذهبي از صبح تا اين لحظه سكوت كوچه را پر كرده بود و حوصله ام را سر ميبرد...قيافه ادمهاي هميشگي كه تند تند مسير كوچه را پر سر و صدا طي ميكردند! و صداي داد و فرياد كودكانشان كه از سر و كول همديگر بالا ميرفتند! و من هنوز نفهميده ام كه چرا؟!!!
گوشه پشت بام ايستاده ام...سيگاري اتش ميزنم...دوباره اين فضاي دق كرده با صداي بارش باران مانوس ميشود...باد تندي گرفته است و از پس ان باران به رگبار مبدل ميشود...خيسي و رطوبت دلچسبي محوطه پشت بام را پر ميكند و هواي خنكي بهمراه باد قطرات باران را بصورتم ميزند...روي شيرواني خانه مجاور چندين كبوتر چاهي سر در پرهايشان فرو برده اند و از زير باران تكان نميخورند! و گهگاه چندين كبوترِ سفيد خانگي از بالاي سرم عبور ميكنند...پيچك سبز و قديمي كنار حياط در گذار از سالها سال خودش را كشان كشان به تراس و بالاخره به بالاي پشت بام رسانيده است...و تمام منظره نرده هاي پشت بام را سبز كرده است...انقدر انبوه و پر پشتست كه حتي تاراج پائيزي هم حريف انهمه سبزينه نشده است...برگهاي زردش را در پيش پايش دارد اما هنوز در استقامتي سبز ايستادگي ميكند!بوي خوش باران و صداي نم نمش اين اندوه و تنهائيها را خيس ميكند...به دوردستهائي مينگرم كه جز اجر و سنگِ بي مغز چيزي ندارد و يك افق تكراري بي رويا را بالا برده است اما روياي باران چشم اندازي ژرفتر از اين ديوارها را پديدار ميكند! رويائيكه هواي ذهنم را دوباره بسوي تو ميكشاند...و دلم دوباره در سينه براي تو دلتنگ ميشود...
بارونِ نم نمِ پائيز
اشكِ من ز گونه جاريست
گريه ام از دوريست
حسرت ديدن توست
توي درياي چشمات
توي اقيانوس قلبت
رهام كن تا دوباره پر بگيرم
در دوردستِ من سايه اي خودش را از راه پله ها پائين مياورد و پشت بامِ خيس با ياد تو معطر ميماند...ان بالا باران ميايد...ان بالا عطر ياد تو ميايد...حميد




































سکوت 








79.gif)




