خلوتی در باد...
من تشنه مثل خورشيد
بي سرزمينتر از باد
كوليتر از ترانه
بي پرده مثل فرياد
كدام شناسنامه و كدام سرزمين و كدام هويت...در اين سياهكده ديشب بادِ تندي ميوزيد و باران امانِ شيشه ها را برده بود...اشفتگي باد در تنم ميريخت و لعنت ابدي بر لب نفرتم را در هوا رها ميكرد...كه چرا صبح تا شب بايد شنيد...ديد...دچار اينگونه بودن بود...اين باد اگر طوفاني ميشد همه چيز را بر سر اينهمه نابساماني خراب ميكرد...اين باران اگر سيل ميشد تخم اين افت را ميبرد...نه باد طوفان ميشود و نه باران سيل...
تنِ خسته خودش را به رويا دچار ميكند تا حقيقتِ زندگي كه اينهمه خاكستريست در گذارِ اين بيهودگيها مجالي براي تحمل باقي گذارد!
ولي خيالِ رويا كاووسِ حقيقت را نميدرد...چهار جهت اصلي راه يعني: شعور تفكر عاطفه و انتخاب با سيم خاردارهاي جهالت مسدود شده است! توانِ تحمل گاهي كمتر ميشود...گاهي نوشتن هم از سنگيني اوقات چيزي كم نميكند...گاهي مردن هم ارزوئي عبث بنظر ميايد...و در اين گاه و بيگاهها به اين مي انديشم كه چرا هنوز اين بن بستها را سر بسته و در لفافه مينويسم! و چرا وقتيكه گهگاه رهگذري ميخواندش در خيالش متصور ميشود كه من در اين صفحه درد و دل ميكنم!
نه... من درد و دلي ندارم...اگر چيزي هم بود بيفايده تر شده است...من واژگانم را بروي اين صفحات سفيد گاه و بيگاه تف ميكنم تا توئيكه ميخوانيش از اينهمه گلايه نوشتن بتنگ بيائي و اگر هم جنس واژگان من نيستي گورت را زودتر گم كني كه از هرچه بي دردست تنفر دارم!
بعضي الفاظ در اندازه هر كسي نميگنجد!
سرِ ارام در هواي خود داشتن اين غلطها را بر نميتابد! بايد شوريده بود تا تلخي واژه ها را درك كرد...بايد سوخت تا فهميد كسيكه ميگويد اتش گرفتم از كدام اتش سخن ميگويد!
همه پنجره ها خاموشن
اینگار این کوچه خلوت خوابه
اينجا حرفِ رضايتمندي از زندگي نيست...اينجا صفحه نان بروز خوردن نيست...اينجا ذكر يا خدا نيست...اينجا چاق سلامتيهاي قلابي هم نيست...اين صفحه فقط متعلق به بيهوده گوئيهاي مرديست كه دلش از عالم و صاحبش گرفته است! اين نوشته هاي بيپرده كه هنوز بطور يقين درد منرا اشكار نميسازد نثارِ پوسيده ترين اوقات درد كشيدن و خفه ماندنست...روزيكه تصميم به انزوا از مردم گرفتم ميدانستم عقوبتش چيست...ميدانستم از غافله نان به نرخ روزخورها عقب ميفتم...ميدانستم تحقير ميشوم و چند تا الدنگ و بيشعور ديدگاههايم را به مسخره ميگيرند...اما من پشيزي ارزش براي كسيكه در اينهمه اندوه هنوز دم از جلوه هاي زيباي زندگي و فقط متعلق بخود بودن ميزند قائل نبوده و نيستم...انكسيكه خيال ميكند قدرت شكست دادن زندگي را دارد احمقي بالفطره بيشتر نيست!
بدبخت...انروز كه لختت ميكنند تا برويت سنگ گورت را قاب بگيرند نه دانشت و نه مال و مكنتت و نه حتي خدايت نميتواند مانع اين گذار بشود! بيچاره اي كه پرستيژ و دانش ابلهانه و يا هر مفت گوئي ديگرت را برخ ديگران ميكشي! كجا ميتواني مانع از گذار سرنوشت باشي! كجا ميتواني ببري اين روزگار مالامال درد را كه در هر گوشه اش خون ماسيده و آه دردمندي سلولهاي هوايش را پر كرده است!
روزيكه انزوا را برگزيدم و از انروز هشت سال تمام ميگذرد حسابم را با اين ادمها و كرام الكاتبين يكي كردم! كم نبود اينهمه ازار...كم نيست اين غربت و انزواي خانگي...ميدانم كه در تو طاقت يكماهش هم نيست...توئيكه همواره لبخند رضايت بر لبانت داري و خداي نا ديده ات را شكر ميگوئي كه شكم صاحب مرده ات سيرست و كاري نداري كه ديگران در چه تعفني به اسم زندگي جان ميكنند! اگرچه اين منزوي شدن بهترين اوقاتم را كشته است اما لا اقل فاصله ام را با امثال تو حفظ كرده ام...با تو بدبختيكه خيال ميكني كه اين روزگار برنده اي دارد! كه ندارد...كه ندارد...بردن اين روزگار هم نوعي باختنست...نگاه كن ببين چقدر براي تنها بودنت التماس كرده اي! نوشته اي! مردم را به نظرخواهي گرفته اي! اگر چهار نفر قربان صدقه گو دورو برت نبوده اند همانجا دق كرده اي! اگر محل سگت نگذاشته اند دچار ياس فلسفي شده اي! نگاه كن به خودت كه هيچ نداري و غرق غروري كاذب تمام عمرت را يورتمه ميروي...اي خرِ لنگ بي خاصيت كه در اينه خودت را يك اسب سفيد و زيبا ميپنداري!
نگاه كن اي واريته...تماشاخانه...دلقك...مضحكه...حيوانِ نا طق كه تو جز بي تفاوتي چه ياد گرفته اي...من نان خودم را ميخورم و تو نيز نان خود را...و ميتوانيم تا اخر عمر به افكار متناقضمان بخنديم! تو انطرف اين معركه و رضايتمند...و من وسط معركه پر از گلايه...تو منرا ابله و بيشعور تصور ميكني و منهم تورا يك ابله و سرتا پا نادان! تا اخر اين بازي فرصت داريم...با يك تفاوت! من در ميان بازي دانستم كه بيهوده است و تو وقتي ميفهمي كه ناخواسته بايد همه ارامشت را ترك كني و زبانم لال با سردي خاك هم اغوش! كاش يادت ميدادند كه اي ادميزاده: ادعا به هيچ مكن...جز خوبي مكن...اينقدر ادا اصول در نياور...خودت را بيشتر از كوپنت لوس نكن! معركه گيري نكن...اينها تمامش ميگذرد و جز عرياني همانند تولد چيزي حاصل نخواهد شد! ميدانم كه گوشهاي سنگين تو در اندازه اين صحبتها نيست اما من ميگويمشان چون ناخواسته محكومم در بين شما بزندگيم ادامه بدهم! حالا هر هر بخند...اسياب بنوبت! نوبت هر هر خنديدن ماهم خواهد رسيد...انروز ديدن قيافه هاي امثال تو ديدنيست...حميد
من تشنه مثل خورشيد
بي سرزمينتر از باد

