دور دست من....

 چشمهايم را ميبندم!!!نميتوانيد مجبورم كنيد كه تكراريهايتان را نظاره كنم!!!من گوشهايم را ميگيرم!!!نميتوانيد مرا وادار به شنيدن كنيد!!!من دهانم را ميبندم!!!حرفي برايتان ندارم!!!چشم و گوش بسته شايد بهتر بتوانم انچيزي باشم كه ميخواهم باشم!!!نه...من مجبور نيستم چهره كريه شمارا هر روز ببينم!!!حرفهايتان تكراريست!!!هميشه ميترسانيد!!!ولي از چه بايد ترسيد؟!!!جز انسان از چه موجودي بايد اينچنين ترسيد؟!!!پرندگان كه رها گشته در اسمانند....ماهيها كه در قصر خويش روزگار ميكنند!!!جوندگان و درندگان هم هر كدام در وسعت جنگلهاي اشيانه و پناهگاهي دارند و در خلوت خويش بسر ميبرند!!!پس به جز انسان از چه موجودي بايد اينچنين ترسيد!!!!نه مجبور نيستم دروغهايتان را باور كنم!!!اصلا مجبور نيستم به شما فكر كنم!!!وقتي باران ميبارد انگار كه دوباره متولد ميشوم!!!صداي شر شر ناودانيها مرا ياد سالهاي كودكيم مي اندازد!!!ان روزهاي خوش بيخبري!!!وقتي به اندازه همه دقايق ميشد بازي كرد...ميشد خنديد...ميشد مخفي شد و زير زيركانه كاري كرد كه كسي نداند!!!صداي باران مرا به ان دورهاي خياليم ميكشاند!!!وقتي تنفس ميكنم خنكاي هوائي خوش را در همه وجودم احساس ميكنم!!!ان دورها كه من گاهگاهي همراه باران به انجا ميروم عشق ورزي جور ديگريست!!!همه ازادند كه هر چه ميخواهند همان كنند...ولي همه خوب ميدانند كه هر چه ميكنند در مسير زيبائيهاست و عشق...كسي هرز نميرود...كسي ديگري را نمي ازارد...دل شكستن گناهيست در انجا...كه عقوبتش بازگشت به اين دود گرفته تاريك است!!!شايد منهم گناهي كرده بودم كه مرا به اينجا فرستادند!!!نميدانم...شايد همه ما گناهكاريم كه فضا را تنگ كرديم براي يكديگر و هر پلي را بعد از عبور خود گسستيم!!!دلم نميخواهد به ازار دهنده ها فكر كنم!!!چشم انداز من هواي خوشي دارد...هر چه ميبينم سبز ميشود!!!و اين وسعت سبز عجيب مرا شاد ميكند...بوي خوش سبزه هاي خيس...هواي ابري و گرفته كه باران دارد....اينجا همه وسعت سبز از ان منست....هيچ صدائي ازارم نميدهد...هيچ كسي وادارم نميكند!!!من اينجا فرمانرواي خويشم...حتي براي لحظه اي كه در نشئه خيالم به اين سرزمين پا ميگذارم همه ازادي وجود مرا پر ميكند...و من ازادم كه تا اخر اين مسير سبز را مسرور و خنده كنان بلند بلند اواز بخوانم و دوان دوان مسير درختانش را تا انتها دنبال كنم....باران ميبارد....حميد

کلبه صمیمی!!!

در پس اين اجبارها...بايد ها...اينچنين ها...قالبهاي معمول زندگي...اين رخوت بي سرانجام و اين فشار اطراف كه ميخواهد انچه ميگويند باشم و نه انچه هستم...به جز خيال كلبه اي در دهكده اي ساكت و دور فكري برايم نمانده است....جائيكه من باشم...نه صداي عابران و نه همهمه اين كهنه خيابانهاي بي رويا!!! ميخواهم اخبار را نشنوم....ميخواهم چيزهائي  كه دوست ندارم را نبينم....تنها من باشم و خيالي از تو و اين مناظر خيال انگيز  اطرافم...براي من از تمامي  لحظه ها فكر گوشه اي صميمي به جا مانده است انجا كه از اين تزوير و دروغگوئيها در امان ميمانم!!!كلبه اي كوچك و پر نور كه همسايه با درختان است!!!گوشه دنج من جاي خوشيست براي دوباره زيستنم....فضائيكه مرا از اين دود گرفته بي رويا ميرهاند....چشم اندازيكه درخت است و سبزه و علف...و بوي چوب باران خورده اش مرا نشئه ميكند!!!سيگاري اتش زدم و براه افتادم... حميد

تصور کن...

تصور كن اگر حتي تصور كردنش جرمه

اگر با بردن اسمش گلو پر ميشه از سرمه

تصور كن جهاني رو كه زندان توش يه افسانست

تموم جنگاي دنيا شدن مشمول اتش بس

كسي اقاي عالم نيست برابر با همن مردم

ديگه سهم هر انسانه تن هر دونه گندم

بدون مرز و محدوده وطن يعني همه دنيا

تصور كن تو ميتوني بشي تعبير اين رويا

کجائي اي ازادي!!!دشتها تعلقي ندارند به هيچ ائيني!!!سبزه ها ميرويند و هر بهار  نشان از حيات طبيعت را دارند!!!كسي نيست كه درختان را به اطاعت وادارد !!! كسي كوهها را به اسارت نميكشد!!! كجائي اي ازادي!!!ماهيهاي ازاد ميچرخند و در خنكاي چشمه عشق بازي ميكنند...!!!ما تن فرسوده ايم اي ازادي تو كجائي!!!وقتي كه بوسه جرم  است و نياز من به تو ممنوع...چگونه ميشود انزواي رخوت انگيز م را فرياد نكنم!!!درخت عاشقانه با نور هم اغوش ميشود و سبز ميماند!!!و من در حسرت اغوش تو در كوچه بن بست خويش جا مانده ام!!!! كجائي اي هواي خوش مستي!!!!هواي من هواي ديگريست...من خوشبو ترين لحظه را در تن تو جستجو ميكنم!!!كجائي اي واژه اسير!!!در ابي اين درياها اگر شوقيست براي نگريستن  حركت موجهاي خستگي ناپذير توست!!!هر موجي كه به ساحل ميكوبد نشان بودن است  ودوباره تكرار شدن!!! اسير مانده ايم!!!درگير ادمكائي كه خود در سياهي و غفلت خويش تا ابديت دچار خواهند بود!!! كجائي اي هواي باراني ذهن من...من خنكاي رهائي را دوست دارم...پاهايم را اگر بستند كشان كشان به سوي تو خواهم امد!!!خود را به دريا خواهم رساند و در كناره هايش خيستر خواهم شد...صداي پرندگان دريائي اواز خوشيست براي انديشه فردا!!! ان هواي ابري و مه گرفته را دوست دارم!!!زمان به رخوت ميگذرد...دريغ از لحظه اي اسايش خيال كه در اين دود گرفته بي رويا خيالي جز اندوه نمانده است!!!صدا خود پنجره ايست كه مرا به تو ميرساند!!!من پنجره هارا دوست دارم...ارتباط خوش يك لبخند كه از انسوي پنجره مرا ميخنداند...مثل كودكيهايم شاد ميشوم...ديوار ها هميشه بوده اند ... اما خشم پنجره از ميانشان نور را به دهليزهاي سرد ميتاباند!!! پنجره ام را بسوي تو گشوده ام... در هر صبح ترا ميخوانم و با اشتياقي رخوت خويش را جا ميگذارم!!!از پشت پنجره ام صورت تو پيداست كه لبخند ميزني و مرا ارام ميكني !!!من همان كودك ديروزم!!!امروز اسير دنيا بازيچه هايم را فراموش كرده ام!!!لبخند تو شوق ماندنم شده و من اميدوار... يك روز ابري و مه گرفته را براي لمس خوشبوي تو به انتظار نشسته ام.....كجائي اي ازادي كه مشتاقانت پنجره ها را بسوي تو گشوده اند...براي حس خوش صبح افتابي تو مدتيست پنجره ها را بي پرده باز گذاشته ام!!! من در هواي خوشبوي تو خواهم زيست و بيصبرانه ترا به انتظار نشسته ام....حميد

مسیر مبهم!!!!

نمیدانم دستان چه کس دستانم را در دستان بیهوده دنیا گذاشت!!!نمیدانم چرا باید در این داستان مبهم زندگی منهم نقش هنر پیشه ای را بازی میکردم!!!از روزها گذر کرده ام...دشتها..دریا...مناظر را به تماشا نشسته ام!!!در پیچ و خم افکار در هم ریخته خویش دانسته ام که تا پرنده باشد قفس هم هست!!!تا ادمها باشند دیوار ها خواهند بود!!!چه کسی میداند راز نگاه پدر را!!!پدرم رفت تا دستان من در دستهای سرد دنیا تنها بماند!!!دلم برای ان نگاه اشفته تنگ است!!!دلم برای انروزهای بی خاطره که هنوز بهتر از امروزم بود تنگ است!!!احساساتی که گنگند.....عاشق میشویم!!!هوس را در خلوت های عرق کرده مدام تکرار میکنیم!!!هم اغوشی گرم عشق!!!شهوت پاهای لخت یک دختر!!!بوسه های گرم و رنگین بعد الظهر تب کرده که لبهایم را از رنگ لبهایت رنگین میکند!!!باز هم خودم جا میمانم!!!همه همینطور هستیم....یک زمان جا میمانیم!!!تعلقاتی که رنگ میدهد به دنیایمان!!!مینویسیم و شعر میسرائیم!!!برای فرار از تنهائی های تاریکمان!!!کودکی من پر بود از بازیها!!!پدرم دستانم را میگرفت و در بیخیالی ذهن کودکانه ام چه خوش بود ایام!!!ان پارک سر خیابان که من یادم هست همیشه کنار ان حوض بزرگش دستم را در اب میکردم و قورباغه ها را که کنار حوض بودند بیرون میاوردم و با انها روزها در خانه مشغول بازی میشدم!!!ان جمعه ها...ان تعطیلات خوشبو چه لذتی داشت دوچرخه بازی و کودکانه های من!!!هنوز میشد برای فردا نقشه کشید...برای رفاقتها هنوز زمان بسیار بودند!!!بزرگتر و بزرگتر که میشدیم تغییرات زمان بر صورت و رخساره هم پیدا میشد!!!ان صورت کودکانه سبز شده بود از ته ریش و سبیلی که دیگر انتظار مردانگی را در من ارزو داشتند!!!اما من همان بودم!!!همان بازیگوش که ماهیها را دوست میداشت و برای گرفتن انها هزار نقشه میچید تا از حوض بزرگ پارک بیرون در اورد و در گوشه خانه در لگنچه ای قرمز نگاه دارد!!!عشق امد!!!ابهت یک احساس مرموز!!!و بازیگر من به وزیر عشق کیش و مات گشت!!!دل سپرد و دل داد!!!سالها گذشتند!!!بوسه هایم را شهوت الود نساختم!!!از عشق با عشق خواندم تا اگر نامردمی بیش از همه چیز است لا اقل من ادم بمانم!!!رنگ عشقم را همان نا مردمان خط کشیدند و سیاه کردند!!!نمناکی شهوت نداشت ابهت عشقم و برای همین ناگزیر به نابودی بود!!!از پس ان سالها در گوشه خویش به انزوا رو کردم و ارزوی بازگشتی که تا امروز سرابی بود!!!همه۳۲سال زندگیم را در راههای متفاوت زندگی سیر کردم...از جوانی به عشق...از عشق به تنهائی...از تنهائی به عرفان...از عرفان به پوچی....هزار تو در توی سردر گم را پیمودم...امروز که مینویسم از چیزهائی که بیانش سالها زمان میبرد و تنها اشارتی میشود به هوائی از انها کرد...خاک سیگارم از کنار دستم میریزد!!!پک به پک فکرهائیست که راه میرود در دریچه ذهنم!!!بیهوده است!!!میدانم که این کهنه بازی ایام بیهوده است!!!اما تا اخرین لحظاتم بر این بیهودگی میمانم و سیر خواهم کرد تا ذات خویش را از معبودم پس بگیرم!!!لذتی که دستگیری فقرا دارد!!!مستی نیمه شبم را دوست دارم!!!هوای خوشی که ذهنم را تازگیها خوشبو کرده است را دوست دارم!!!ماهیهایم را که نگه میدارم دوست دارم!!!موهای طلائی ترا دوست میدارم....لذت بوسیدنت را در هوای مه گرفته جنگلی دوست میدارم....برهنه ات را میان اغوشم دوست دارم!!!و تا مرگم ستایش گر همه زیبائیها خواهم ماند...هر چیزی که مرا به ستایش وا میدارد دوست میدارم!!!اگرچه خوب میدانم که بیهوده است ...اما در این بیهودگی رازیست...اینرا هم میدانم.....حمید

باغ ارزو (از سروده های خودم)

 

اهاي تموم لحظه ها...دقايق بي سر و پا

غبار غم نشسته باز...توي تموم كوچه ها

اهاي شما رهگذرا...مترسكاي بي صدا

شما كه روز و شبتون...همش پر از گلايه هاست

چشماي بي رنگ شما چيزي به جز هوس نداشت

براي مرغ ارزو غير از قفس چيزي نساخت

شماكه روز و شبتون عبادت و فكر خداست

ايا شده فكر بكنين به خاليه سفره ما؟

اينهمه ديوار بلند...جلوي باد و ميگيره

از هر دري حرف ميزني دل توي اونجا ميگيره

درخت سبز و منظره...پيچك روي پنجره

اون گل گلدون حياط...تموم سبزه هاي باغ

از دست ديوار شما ...دور شدن از اين ورا

به جاي بارون تو هوا...دود و غبارو رخوته

سايه ديوار شما...از همه جا بلنتره

دل كه يه وقتا ميگيره...شوق پريدن ديگه نيست

تو اين همه نا مردمي...فكر يه ياور ديگه نيست

دست منم خسته شده...از بس گلايه ميكنم

نفرتم و با چند تا بيت....همش  ارائه ميكنم

اگر كه جوني بمونه...از دست بيداد شما

كولمو برداشتم ديگه...برم به شهر قصه ها

نفس نفس يواش يواش...بركمو پيدا ميكنم

كنار اب و سبزه ها...رازمو رسوا ميكنم

ميگم اهاي مترسكا...ادم نمائين همتون

حيف تموم عاشقا كه جا بمونن پيشتون

شما سياه و نارفيق...از هر چي عشقه بي نسيب

با دستتون از هر طرف...گنجشك كردين تو قفس

هر چي صداي خوش صداست رفته ديگه از ياد ما

اهاي مترسكاي كور...شبزده هاي سوت و كور

روزي قفس باز ميشه....پرنده ازاد ميشه

صداي بلبل و هزار...ميپيچه توي شهر ما

سياهيها پاك ميشه...گنجشك ازاد ميشه

فردا روزاش قشنگتره...اسمونش ابي تره

دلي ديگه غم نداره...چيزي بخواد كم نداره

هرچي كه هست نوازشه...صداي نور و خواهشه

پر از پرنده ميشه شهر...سبزه و بارون و علف

من كه دلم يقين داره...به صبح افتابي بعد

سروده اي بود از اشعار خودم و هدف دلتنگيهاي زندگي شهري بود و دود و اهني كه جاي باغها اطرافم و گرفته و هر چي باغ بوده خانه شده تا اين روزها به هرجا نگاه ميكنم ديوار ببينم....حميد
 

 


پنجره

هر چشم تو يه پنجره، رو به تماشاي سحر!

ديوار خواب خط بزن! اي از همه آزاده تر!

پلكاتُ وا كن روبه عشق!پيله ي ترسُ پاره كن!

فانوسك قلب منُ، يه كهكشون ستاره كن!

 

پنجره يعني يه نفر،ديوارُ حاشا ميكنه!

هر كس به قدر پنجرش،نورُ تماشا ميكنه!

پنجره يعني يه نفر، تشنه ي لمس منظره!

با هر نگاهي تازه شو!هر چشم تو يه پنجره!

 

اونور قاب پنجره، اگه قشنگه ، اگه زشت!

اگه سياه ، اگه سفيد، اگه جهنم يا بهشت!

با هر نگاه گرم تو، منظره ديدني ميشه!

وقتي تو لب وا ميكني، حرفا شنيدني ميشه!

 

پنجره يعني يه نفر،ديوارُ حاشا ميكنه!

هر كس به قدر پنجرش،نورُ تماشا ميكنه!

پنجره يعني يه نفر، تشنه ي لمس منظره!

با هر نگاهي تازه شو!هر چشم تو يه پنجره!

خدائي ان بالاست...ترا دوست ميدارم...گريه هاي دلتنگي!!!سكوت من پشت لحظه ها...دستهايم ميلرزد!!!هوا ابري و بارانيست....باران را دوست دارم...به شوقي زنده ام...صدائي ارامم ميكند!!!مرا ميبرد پشت اين هياهو...جائي كه جنگلي وسيع است...مه گرفته و باراني....دستهايم را ميگيرد...با نفسش گرم و مرطوب ميكند...خيال پريدن دارم!!!نفس به تنگي بيرون ميايد...صورتم خيس از اشك شد!!!هواي خوشي از كنار پنجره به صورتم ميخورد...در اين شهر دود گرفته و دلتنگ امروز هوا ابري و كوچه نمناك است!!!هواي خوشي از كنار پنجره احساسم را نوازش ميكند!!!هواي پريدن دارم.....خوش ترين هوا براي بوسه...نسيم خنك يادت ميوزد...بوسه اي را هوس دارم....اتشي كه لبانت بر جانم مي اندازد...شوق در اغوش كشيدنت چشمهايم را ميبندد و ميبرد تا ته رويا...چشمهايم سنگين از اشك و فكري خوشبوست!!!پكي به سيگارم ميزنم...چقدر اين پكها ارامم ميكند!!!فاصله را ميدانم و احساس ميكنم ولي احساسم پلي گشته تا چشمهاي تو...تنها و عاشقانه برايت خواهم گفت روزهاي ترديد و دروغينم را...ان جاده هاي زيبا كه احساسم را در انها گم كرده بودم!!!ان شوقي كه در ميان سينه مدفونش كرده بودم!!!و لبهائي كه تلخ از سكوت نا باورانه بوسه ها را از ياد برده بود!!!همه فراموشي لحظه ها را با دستان تو دوباره يافتم!!!هوايم هواي ديگريست و من در اين هواي خوش با تو بودن خواهم زيست و خواهم مرد!!!دستهايم را داده ام...چشمهايم را مسير كرده ام!!!لبهايم را به سرودنت شيرين كرده ام...تنها لحظه اي بودنت را ميخواهم كه روحم را همچون جسم نا توانم به تسخير تو در اورم!!! از اين گوشه دلگير پلي زدم به دستانت!!!با اشكهايم صورتم را شستم تا ترا انگونه كه احساسم ميخواد ببينم!!!ميداني كه براي با تو بودن پشت سر رنجها را به جاي گذاشته ام...نميدانم تا چه اندازه تنهائي مرا درك كرده اي!!!مگر ميشود سالها را در صفحه اي بيان كرد و انچنان كه گذشتند به تصوير كشيد؟!!!ميدانم كه ممكن نيست به تصوير در اوردن رنجهايم و اينرا هم ميدانم كه رنجهايت هم به تصوير در نميايند...هر دو به يك اندازه در مسير زمان درد را تجربه كرده ايم و گريه را ميدانيم كه چيست!!!در اين راه مانده از سفر دستهايت را در دستانم گرفته ام تا دردهايمان را به خاطر داشته باشيم و براي شاديها كلبه اي بسازيم!!!كلبه اي ميان جنگل باراني كه من باشم و تو باشي و اسمان و باران و تمام دقايق خوشبو كه از تو دارم...زيباترين احساسم را با تو شناختم و باراني ترين هواي خوش عشق را تو به دستان من دادي...دستهايم را ميان لطافت دستانت نگه دار و هم صدا با من براي لحظات خوشبو رهسپار شو...دوستت دارم...حميد

عزیزی روی تخت بیمارستانه که نفسمه...

کاش من نباشم و کاش نفسم اینجا تموم بشه که اون نفس بکشه....

اگه دلت پاکه یا ناپاک فقط استدعای دعائی دارم از تو.....

 

به حق همه دلهای شکسته خدایا همه مریضها را شفا بده.....

 

خدایا چراغ کم نور خانه ها را خاموش نکن.....

 

دیوان شعرش بر طاقچه مانده...خودش بروی تخت بیمارستان...

 

خدایا نفسش را بازگردان که سخت لرزانم از فکری تلخ.....

 

استدعای دعائی دارم ....مخلص همتان حمید

اسم مرا صدا کن

اسم مرا صدا کن
با من ولی غریبه
ای حرمت ترانه
ای شعر عاشقانه

غمگین ز بی تو ماندن
با عطر تو عجینم
دور از امید و باور
دلخوش به این بهانه

زیر غبار حسرت اسم مرا صدا کن
با من بخوان دوباره صد شعر وصد ترانه

ابر غریب غصه غمگین ز راز چشمت
گریه ولی باران بی نام و بی نشانه

اسم مرا صدا کن...

قهر سکوت تلخت هم راز هق هق ام شد
مرهم جز این نباشد در ظلمت شبانه

با خود اگر چه دورم سر تا به پا تو هستم
از تو به خود رسیدم پر شور و عارفانه

ای موج سرکش شب دریای برد باری
من زورقی شکسته ام در شام شاعرانه

اسم مرا صدا کن با من ولی غریبه
ای حرمت ترانه ای شعر عاشقانه

اسم مرا صدا کن...

پروازي روي نسيم!!!

 

پروازي روي نسيم!!!خوشبو...ابرهاي گرفته و تاريك....نم نمهاي باران كه صورتم را مرطوب ميكند....تنفس يك بوسه!!!هواي تو دارد لحظه هاي سكوت!!!رودخانه اي كه در پيچ و خم جاده راه ميپيمايد....نشئه يادي خوشبو!!!چشمهاي شيرينت!!!نگاه من كه براي تو به پرواز در امده است!!!گلهاي وحشي خوشبو...جاده باران خورده و خيس!!!دامنه اي كه سبز شد از خيالت!!!باران كه تندتر ميبارد!!!هواي خوش مستي و چشمانم كه خيال خواب را در رويايت  ميپروراند...دستهاي خسته من....نوازشهاي باراني تو....صورتت را دوست دارم!!!!نوازش انگشتانت كه صورتم را مرطوب كرد....پك سيگاري كه مرا ارام ميكند....ان كلبه دور و قديمي!!!جنگل مه گرفته راز ميان چشمانت!!!بوسه هاي مرطوب كه اتش ميزنند!!! سفيدي پوستت را دوست دارم...دستهايت مال من است....اغوش پر وسوسه تو....سايه ام كنار ميز نشسته است....با هم چاي خورديم....به من اجازه صحبت ميدهي؟!!!! حرفهايم تمامي ندارد....انعكاس تصويرم در چشمه اب...لرزان و مبهم!!!گنگي چشمهاي من وقتي از تو مينويسد....بالهاي بسته و من كه شوق پريدن دارم....نيمه شب تب كرده و داغ!!!!هواي خوش احساست....دقايق خوشبو....يك ليوان چاي داغ و التهاب سينه ام از پكهاي مكرر  سيگار....صدايت كردم در ارامش خيال!!!سرزمين من از تو نور ميگيرد....سرزمين را را روشن كن!!!دلم هواي ترا دارد...نيمه تاريك من!!!دستم را روي پيشاني  گذاشتم....چشمهايم خيره ماند به نگاهي از تو!!!خنديدنت را دوست دارم...خيال سبز روئيدن احساس!!! من ماهيها را دوست دارم....بركه را...و نشستن روبرويت را و فنجاني چاي كه ترا مهمان كنم!!!ساعتهاي خوشبو...دقايق تنهائي...من اينجا نشسته ام...زير نور كم اتاق....دستهايت را به من بده!!!نوازش نرم دستانت با من است....در تو گم گشتم!!!خيال بوسه دارد لبهايم...ميخواهم كمي بخوابم در اغوشت....جاي امن سروده هايم...چشمهايت را دوست دارم...دريچه انديشه هايت...موهاي طلائيت را شانه ميزنم....گلهاي خوشبوي وحشي....موهاي طلائيت را با خوشبو ترين گلها خيال انگيز تر ميكنم!!!دستانم مال توست...دوستت دارم...حميد

نور خوشرنگی......!!!!

من دارم پرواز ميكنم!!!نور خوشرنگي بالهام شده....مثل رنگين كمان منو نشونده روي موجش و بالاي فضاي بارون زده زير اشعه خورشيد منو برده بالاي همهمه و تكرار شلوغ ذهنم!!!مثل كودكي كه كنار يك رودخونه دستاشو برده توي خنكي اب و داره سنگارو بيرون مياره و به اينور و اونور ميندازه حس رهائي و سبكي ميكنم!!!چشمام وسيع شده و ادمكهارو نميبينم ديگه!!!ولي مطمئنم همين اطراف هستند و دارن پچ پچ ميكنن!!!دلم ميخواد بال رنگين كمانم و نوازش كنم...چه رنگهائي داره!!!همه رنگهاي زنده بودن و با هم داره...مثل يك تاق روي اسمون كمون زده و من بالاش دارم اون پائين و ميبينم كه از اينجا كه نگاه ميكنم ميبينم كه چه حقيره وقتي تو در بالا نگاهش ميكني!!!و ادمكهاش مثل كاه اينور و اونور ميشن بدون اينكه از نگاه دروغينشون در عذاب باشي مثل يك داستان تماشاشون ميكني!!!!اين بالا چه شوقي داره نشستن و تنفس كردن دقايق!!!!همينطور نشئه اسمون منو گرفته كه متوجه كسي ميشم....چقدر اشنا مياد برام!!!!از دل رنگين كمون بيرون مياد و به شكل يك دخترك مو طلائي ميشينه روبروي من...و تا چشمش به من ميفته خنده شيريني ميكنه كه من حيرت ميكنم!!!چقدر  از ديدن چشاش به شوق اومدم!!!خيلي حس عجيبيه...اينگار كه خوابيدم و دارم چيزاي تخيلي ميبينم!!!دخترك جلوتر مياد و دستاي سفيدش و ميرسونه به دستاي من...با كمي ترديد ميگيرم دستاشو...احساس ميكنم يك رنگين كمان توي رگ و ريشه بدنم جاري ميشه و مثل خون بالا ميره و منو به شكل خودش در مياره!!!حالا اينگار منم نوري از همون رنگين كمان شدم...من خودمو به صورت دخترك نزديك ميكنم و اهسته چشمام و ميبندم و لبش و ميگيرم....چقدر شيرينه...احساس نميكنم در عالم واقعيت باشم!!!ولي نگاه كه ميكنم ميبينم كه هستم ولي مگر ميشه در اين گوشه غم گرفته رفت بالا و رنگين كمان شد و بعد بوسه اي رنگين گرفت!!!!خيلي تصاوير ذهنم برام عجيبه و عجيبتر احساس كه منو خوشبو كرده...من لبهاي شيرين دخترك و بوسيدم و عنصري از نورش شدم!!!صداي نت پيانو مياد...اينگار معجزه اي ميخواد از اسمون فرود بياد باز!!! اينگار غصه هاي من رنگ باخته به شيريني دخترك و رنگين كمانش من چقدر خوشبو هستم...فكر نميكنم هرگز اينهمه خوشبو بوده باشم....خودمو به اغوش دخترك انداختم و با لمسش خوابم برد....حميد

دخترك شيرينم دستهايت را به من بده!!!

دخترك شيرينم دستهايت را به من بده!!!ان موهاي طلائيت چقدر زير نور خورشيد دوست داشتني تر شده است!!!مثل خوشه هاي گندم ميدرخشد...وقتي نسيم زير موهايت ميپيچد چه عطري دارد هواي تو!!!وقتي تارهاي طلائيش روي صورتت ميريزد دوست دارم انها را كنار بزنم و رويت را عاشقانه تر از پيش ببوسم....دخترك شيرينم اين حوالي جنگليست در امتداد يك راه پر پيچ كوهستاني....ساعتي كه راه بپيمائيم دامنه هاي سبزش اشكار خواهد شد....جنگلي در قلب كوه!!!پر است از درختان قديمي و گلهاي خوشبوي وحشي!!!يادم ميايد كه ان جنگل را سالهاي خيلي پيش ديده بودم و در دل ان چه فكرها كه نميكردم و چشمهايم از يادها تر ميشدند!!!امروز ترا به همان جا اورده ام...و اينبار به جاي حسرت يادها لبهاي شيرينت را دارم كه شوق بوسيدن را لبريز ميكند از احساسم!!!دختر كوچولوي زيباي من با ان پيراهن بلندت كه گلهاي وحشي برويش نقاشي شده است!!!!وقتي كنار خودم احساست ميكنم ديگر اين من نيستم كه مينويسم و غم هم نيست كه دفترم را سياه كند...هر چه هست هواي خوش توست كه بروي كاغذ ميايد و اين لحظات تنهائي را خوشبو ميكند!!!دخترك زيباي من كه ميداني چقدر دوستت دارم....و ان عمق چشمان شيرينت را به با ستاره ها تعويض نخواهم كرد!!!نم باراني بروي صورتمان ميخورد...الان است كه رگبار بگيرد!!! با من بيا ...به ان الاچيق جنگلي برويم تا باران بند بيايد!!!نميخواهم سردت شود...بيا كت مرا هم بروي دوشت بينداز من از وجود تو گرما ميگيرم...نگاه كن دخترك شيرينم اين تارهاي سفيد موهايم را!!! دوستشان داري؟ ميداني كه ادم هرچه پيرتر ميشود مهربانتر ميگردد؟!!! ميداني وقتي عمري ميگذرد و ان شور و شر جوانيها فروكش ميكند چه لذتي دارد نشستن و چاي خوردن و نگاه كردن به دورها....ميداني كه چقدر دوستت دارم دخترك رويائي من....باران تندتر ميبارد و چه لطافتي دارد اين اطراف و وقتي تنفسش ميكنيم همه درونمان پر از تميزي و اشتياق ميگردد!!!سيگارم را برايم روشن ميكني؟!!!ميداني چه لذتي دارد با نشستن و به باران خيره شدن!!!!اينجا كسي به جز منو تو نيست!!!دلبركم سر بروي شانه هاي من بگذار وبرايم قصه هايت را تعريف كن!!!از دوستانت...از دلتنگيهايت...از دلمشغوليهايت!!!براي من قصه هايت را تعريف كن كه من مثل اين علفها تشنه بارانم!!!!راستي گرسنه ات نيست؟!!!من نان و پنيري دارم و دوتا كيك تازه كه قبل از اينكه بيائيم برشان داشتم!!!بيا برايت لقمه اي بگيرم...دوستت دارم....اينقدر كه ميخواهم عمرم مال تو باشد تا تو به هر انچه ميخواهي برسي...ميخواهم در دقايق خوشبو و ارزوهايت مرا دست در دست ببري و با من دويدنها كني و اگر نفسم تنگ شد كنارم بيائي و نوازش دهي.....بالاتر از دوست داشتن تو چيزي ندارم...جز لقمه ناني كه با تو تقسيمش كردم....و هرانچه داشته باشم را ميانمان قرار خواهم داد...حالا نوبت بوسه است...در اين هواي باراني چيزي بيشتر از اتش بوسه هايت مرا ارام نميكند....بتاب بر سرزمين من كه دوستت دارم....حميد

نت بارانی...

 

بوي باران دارد اين جنگل عميق از تو سرودن!!!مهي هست كه منو ترا ميپوشاند از نگاهها!!!اينگار كسي دارد پيانو ميزند...چه نت خوشبوئي دارد...نواختنش مثل ريزش باران است!!!!همه چيز در اين جنگل خيال انگيز محو است و جز تو چيزي نميبينم!!!!گرمي لبهايت سردي و نمناكي فضا را اتش ميزند!!!تمام بدنم خيس است  و رطوبت باران و مه در ان نفوذ كرده است اما لبهايت اتشم ميزند!!!! چقدر عمق چشمان شيرينت را دوست دارم....اينگار مرا صدا ميزند با نگاهش...چقدر كوچكي و لطافت ترا دوست دارم و پوست سفيدت كه مثل برگ گل شبنم نشسته بيش از هرچيز نظرم را جلب كرده است...و ان طلائي موهايت!!!!نگاه كن اينجا دسته اي گلهاي صورتي روئيده است كه من چندتائي را بروي موهايت گذاشتم!!!!چه هواي مرطوبي و چه نشئه اي دارد اين ترنم خيال انگيز ذهنم كه باز ترا ميسرايد!!!!جنگل محو و خيال انگيز من فرشته اي دارد كه در گنگي اطرافم صورتش پيداست...احساس خوش زنده بودن را در خيالش پيدا كرده ام!!!!دلم ميخواهد همه عمرم را به او بدهم كه صاحب همه ارزوهايش باشد...دلم ميخواهد خيلي بماند حتي اگر من تل خاكي ميان جنگل شدم او باشد كه يادم را روشن نگاه دارد...دلم ميخواهد به همه ارزوهاي كودكانه اش برسد...اشكم چكيد ميان نشئه ذهنم بر كاغذي كه دارد از او ميسرايد...با نتي باران زده من قشنگترين احساس باراني و مه گرفته ذهنم را از خداوند براي او ارزو ميكنم....من دارم پرواز ميكنم!!!!ميان اين گنگ دقايق با كسي پرواز ميكنم كه اين احساس خوشبو را به من تقديم كرده است....جنگل خيال انگيز من و مه و باران نم نم و ان دخترك مو طلائي كه دوستش دارم...ميدانم كه اطرافم جز رخوت و دود و همهمه چيزي نميبينم ولي ذهن من فراتر از اين حماقتها و تعصبها در بالاي همه كوهها پرواز ميكند...كسي انديشه را نميتواند محصور كند و من براي پرواز خيال انگيزم از روزهاي در به دري و غم انگيز پوچ ماندنم گذشته و عبور كرده ام و سالهاست كه در گوشه انزواي خويش به پرورش روحم پرداخته ام و در مدارج عرفاني اگر گزاف نگفته باشم پله هائي را بالا رفته ام...جسمم را اگر كشتند ...من روحم را وسيع كردم تا امروز بتوانم با فرشته ها صحبت كنم و از اين تكراري اندوهگين اطرافم تا همان جنگل مه گرفته به پرواز در ايم...حميد

یک نامه.....

 

پست چي هنوز نيامده است!!! من يك نامه بايد داشته باشم!!! نميدانم نامه ام را پست چي خواهد اورد يا در يك بطري انرا كنار ساحل خواهم يافت!!!!من يك نامه بايد داشته باشم!!! اينجا چقدر تنبل و رخوت اور است!!!چقدر اين صداهاي پيرامونم ازاد دهنده است!!!چقدر بازي بچه ها ميازارد مرا!!!چقدر ماشينها بوق ميزنند!!! اينجا چقدر هوايش خفه كننده تر شده است!!!من يك نامه بايد داشته باشم!!!!من مدتيست ساكم را بسته ام!!!!مسواكم را داخلش گذاشتم و يك شانه...يه حوله و يك عطر...يك دفترچه يادداشت و چند كاست يادگاري و چند بسته سيگار... عكس پدرم را هم برداشتم كه هميشه نگاهش كنم...اشكم چكيد روي ساك بي رنگ ورو...پاكش كردم...بغضي دارم!!!من يك نامه بايد داشته باشم!!! همه چيز حاضرست براي رفتنم...لباسهايم را شسته بودم و به تن كردم...جلوي ائينه خستگي خود را دوباره ديدم!!!!همه چيز براي رفتنم اماده است....انتظار چقدر سخت است...من منتظر نا مه اي هستم...من با تو پشت ان كوهها دور از بيهودگي شهر نشيني قراري دارم...دلم ميخواهد زودتر سر قرارم بيايم!!!طاقت اين صداهاي بيهوده را ديگر ندارم....صداي ادمهاي اطرافم ازارم ميدهد...صداي ماشينها!!!!سرم درد ميگيرد....ارامش مرا بهم نزنيد...اهاي من به شما كاري ندارم....شلوغ نكنيد...ساعتي ديگر با ترن حركت خواهم كرد به دورها...من قراري دارم با كسي...من براي ديدن صاحب صدائي بايد برم!!!!بايد خود را به او رسانم...ميدانم كه او نيز سخت مشتاق منست...اهاي شهر دود گرفته پر همهمه و تعصب ديگر از شر ادمهايت دارم راحت ميشوم....اهاي با تو هستم اي زادگاه من كه امروز پناه همه گشته اي به جز وارث بدبختيهايت...من دارم ميروم ان دورها...ببين حتي وداعي با تو نخواهم گفت اي شهر اشفتگي و دود گرفته...ديگر صداي گريه ام را نخواهي شنيد...ديگر چشمان ان ادمهاي كورت
مرا نميبينند كه اشفته و مست نگاهشان ميكنم....اهاي خيابانهاي گند گرفته من دارم ميروم...ميخواهم به شهر اسايش و خيال انگيزم سفر كنم!!!انجا
دختركي منتظر من است!!!برايم گلي چيده...من ان گلها را دوست دارم...برايم قصه ها دارد...من ان رازها را دوست دارم...برايم بوسه اي
اماده كرده...من ان بوسه را دوست دارم...دخترك مو طلائي كوچك من حميد با
 يك كوله بار از گذشته ها بسوي تو ميايد...ارام باش دلبركم...ارام بگير كه دوستت دارم!!!مبادا اشكي بريزي!!!دخترك زيباي من براي طلائي موهايت گلهاي شب بو اورده ام...خودم انرا بر گيسوانت خواهم زد...مبادا گريه كني!!!سبد هايت را اماده كن دخترك قشنگم من برايت قصه ها اورده ام...و مشتي ابنبات توت فرنگي!!!اهاي روزهاي سياه من دارم ميروم....شما بمانيد در حجاب خويش...من از قبيله ديوار و اهن نبودم!!!چشمه اي داشتم كه گم گشته بود ميخواهم بقيه عمرم را كنار چشمه ام بمانم ميخواهم با صداي خروسها بيدار شوم و با باران زندگي كنم!!! ميخواهم كنار رودخانه ها با دختركم قدم بزنم و لبهايش را به مهماني خود دعوت كنم...ميخواهم حسرت درونم را در شهر دود گرفته مدفون سازم و سفر كنم!!!!اهاي همه بارانها حميد دارد ميايد..اهاي همه خوبيها حميد دارد ميايد!!!اهاي دخترك مو طلائي روياي من حميد دارد ميايد...حميد


يادهاي پراكنده در هوا!!!گاهي خوشبو و گاهي تلختر از هميشه!!!خاطراتي كه ميچرخند!!!در تكرار هميشگي روز و شبها!!! اينجا نشسته ام روبروي يادها!!!نتي كه زمزمه ميكند روزهاي دور را!!! اين نور كمرنگ كه سياهي مرا در بر نميگيرد...و سايه ها هميشه در همين حوالي بر ديوارها راه ميروند!!! در اين بي خاطره هاي شبانه!!! در اين شهر دود گرفته بي باران!!! كه غرقه تعصب است و كور!!! ادمكهائي كه ميگذرند در شتاب لحظه ها از كنار بي عطوفتي خويش!!! و اين تكرار حزن انگيز زمان با ماست در اين گوشه دنيا كه سياهيش سياهتر است از شب!!! كجاست لذت نوشيدن يه چاي روبروي باران!!! كجا گم شد رفاقتها!!! و ما كي تنها مانديم در اين گوشه ها!!! يادهائي كه ميچرخند و تكرار ميشوند در اين اوقات كسالت اور ذهن!!!چشمهايم كو!!! ان منظره خيال انگيز باران بروي علفهاي كنار جاده!!! نگاه من كجا جا مانده است!!! در اين رهگذار پر شتاب هوائي دارم براي ارامش خويش....براي لمس دستانش فكري كرده ام در خاطرم....و چيزيكه مرا به سوي او ميكشاند بهترين بهانه هاست....انعكاس صدائي ذهنم را پر كرده است...و مهرباني امواجش هنوز فكرم را نوازش ميكند!!! من ان صدا را دوست دارم!!! من ان سلام را پس از تكرار روزمرگيها را دوست دارم!!! من ان ساده بودن و صميميت را دوست دارم!!! هرچه مرا از اين همهمه به سوي او ميكشاند را دوست دارم!!! صداي خيال انگيز من در گوشه خويش تنها نشسته است!!! شايد منتظر باشد كه با صدايم دوباره هم اواز گردد!!! دلم ميخواست شبانه ام را در خلوت او مينوشتم و ميسرودم!!!دلم ميخواست دستهايم عطوفتي ميشدند بر تنهائيش!!!لمس او و تكرار خوشبوي امدنش مرا در اشتياق نگه داشته است....در اين گوشه هاي دود گرفته و پر همهمه....در زير اسمان بي رنگ اين شهر بي مرز و بي ارزو!!!در ميان ازدحام اين ادمها كه بيخودانه از كنار يكديگر در گذرند....تنها صدائي خوشبوست كه مرا از تنگي روزهاي بي خاطره ام جدا ميسازد!!! شوقي در من است براي فهم وجودش...من اين اشتياقم را دوست دارم!!!! من اورا دوست دارم.....حميد

احساس من...ديوارهاي خشتي باران زده!!!ان درخت انجير كه دورادورش خانه ها بالا رفته بودند و تنها مانده بود!!!اشكم چكيد....روي كاغذ!!!خاك سيگارم هميشه ميريزد از كنار دستم.....چشمهايم كو!!!از تاريكيها ميترسم...انطرف شلوغي خيابان ذهنم را اشفته تر كرد!!!بوق نزنيد  !!!من راهي براي رفتن نميبينم!!!اه اي خيال خوشبو....نشئه چشمانت هستم!!!!بنويس برايم دردهايت را...تشنه ديدارت هستم!!! من زماني كودكي بودم!!!!ايا شاديها را بياد مياورم!!!...نه...نه....اشكهايم هميشه با من بوده است....!!!! تو مهرباني ميدانم.....چقدر اينروزها دلتنگي ميكنم....پدرم كه مرد چشمانش را به خاطر دارم هنوز....مهربان بروي تنهائي من گريست....اه من چقدر احساس دلتنگي ميكنم!!!گلدانم به جاي نسيم  دود سيگار تنفس ميكند!!!!اه اينروزها چقدر نور كوچه هاي شهرم سياهتر شده اند!!!! و من مدتيست بيرون نرفته ام!!!!شايد چهل روز باشد كه گوشه خويش را بر شلوغي شهرم ترجيح داده ام.... اه احساس گنگي دارم!!!!دستهايت كو!!!! نوازش صورتم يادت رفت؟!!! من كجا هستم؟!!!! در نشئگي خيال خويش تنها نشسته ام....در اين گوشه دلتنگ ترا تجسم ميكنم!!!!بوسه ات را نثارم كن....من لبهاي شيرينت را دوست دارم....انطرف كسي در تاريكي شب زباله ها را زير و رو ميكند!!!! شايد چيزي به درد بخور بيابد كه بفروشد!!!من چقدر دلتنگم كه از غم ميسرايم!!!! صداي جشن و پايكوبي شبانه انطرفتر!!!!اينگار جشنيست!!!ادمهايش شيك پوشيده اند و سرمستند...زنهايش زيبا....بزك كرده و شهوت الود!!!!و مردها با ان نگاه پر تمنا چشم چراني ميكنند!!!اه من چقدر غمگينم!!!!اينگار كه از اين قبيله نيستم!!! صداي خوش نتي در گوشم ميپيچد....غمي عميق در خود دارد...و زمزمه صدائي با ان همراه است!!!!اهاي تو...نامه اي نوشتم برايت...اهاي تو...بوسه اي فرستادم برايت...اهاي تو حسرتي دارم براي ديدارت...اهاي توكه تنها به من فكر ميكني!!!من دارم تنها به تو فكر ميكنم!!!اهاي تو دستانم را ميگيري!!!اهاي تو مرا درك ميكني؟!!!! اهاي تو مرا تا اخر خورشيد ميبري؟!!! اهاي با تو هستم...توئي كه دوستت دارم....سرم پائين افتاد...خيال خواب هم ندارم!!!دلتنگيهايم تمامي ندارد....ايا روزي خلاص خواهم شد!!!اگر تنها بمانم براي كه بگويم تا بخواند!!!! اهاي تو ميفهمي چه ميگويم؟!!!شانه هايت كو...هواي گريه دارم!!!! اهاي تو ميداني كه دوستت دارم!!!! نور كمرنگ اتاقم هاله اي از دود سيگار را تا بالا همراهي ميكند...باز هم اين سيگارهاي لعنتي دارند با من عشق بازي ميكنند...چقدر بايد بوسيد شمارا!!! من دلم ميخواست الان پرواز ميكردم...دلتنگ....بالهايم بسته است!!!!من دلم ميخواست ميامدم پشت پنجره اتاقت...در را باز ميكردي...بهترين روياي زندگيم نوازش دستانت ميشد...من دلم ميخواست پرنده بودم....دلم تنگ است...چه بايد بنويسم!!!!تمامي ندارد...تو كه ميخواني سپاسگذارم....حميد

Open Road

open road

با تو هستم!!!! باز کن جاده را....!!!! اهای احمقی که فکر میکنی من احتیاج به پرورش افکار دارم!!! اهای زورگو....باز کن جاده را....من احتیاجی به اموزش های تو ندارم....احتیاجی  به پرورش افکار ندارم....من خودم فکری دارم که با اون سفر میکنم...باز کن اون جاده را...تا انبوهی مثل من بر سرت خراب نشدن باز کن جاده را.... من نمیخوام کسی جلوی فکرم و بگیره....بازش کن اون جاده را....نگاه کن ببین دوره حقماقت مدتیه تمام شده...دیگه نمیتونی با دروغات وعده بهشت بدی!!!!باز کن جاده را....میخوام خودم باشم...نمیخوام تو بگی چی باشم!!!! من بهتر میدونم چی هستم....باز کن جاده را...ما احتیاجی به پرورش افکار نداریم....!!! اهای با تو هستم....Open Road .....حمید

بوي خوش علفهاي باران خورده ميايد!!! بوي چمنهاي خيس كنار جاده....طراوت باران به روي صورت مينشيند...بوي خوش با تو بودن را ميدهد اين نمناكي خيال انگيز!!! خيال ميكنم كه در مردمك چشمانت ابرهائيست كه هميشه ميبارند بروي وسعت سرزمين خيال انگيز من!!! و تمامي طراوت ذهن من ان بارشهاي مهربان توست...ابرهاي فشرده در هم يكديگر را در اغوش گرفته اند...تنگ و روح افزا!!! از هم اغوشي حيرت انگيز و عاشقانه انها بارانست كه مدام ميبارد....بوي خيس چوب و علفها مشامم را خوشبو ميكند...چه شگفت انگيزست كه با خيال تو به مهماني باران رفتن!!!اين بوهاي مرموز و خوش عطر تورا برايم به تصوير ميشكد...خيال ترا زنده ميسازد...هواي بوسه دارد لبهاي خشكيده ام به وقت بارشهاي مهربان تو!!! چه خلوت خيال انگيزيست در هواي تو نفس كشيدن!!! و چه خوشبوست دستان من وقتي از تو مينويسد...چشمهايم را وسعتي ميدهم تا خيال تو...دستهايم را مسيري ميكنم براي رسيدن به دستهاي تو...و خود در اين مسير خيال انگيز باران زده بسوي تو رهسپار ميشوم...چه هواي خوشي دارد هواي تو !!! در دل شب وقتي از تو چيزي به تصوير در مياورم فضا روشنست و باران زده!!!در اطرافم سياهيست و در ذهن من نوريست به وسعت مهرباني تو!!! چگونه از بوي خوش رويايت بنويسم كه مشامم را پر از وسوسه ميكند...و هم اغوشي با ترا چگونه در صفحه اي بياورم كه كلمات عاجز از گرماي وجودت هستند...تنها ميتوانم رويايت را شيرين و شوقي را كه از تو دارم خيال انگيز به روي كاغذم تحرير كنم... هواي خوش باران...عطرهاي پيچيده در فضا كه خيالت انرا پراكنده ميسازد...همه چيز در اين صفحه خيال انگيز با نوشتن و گفتن از تو جان گرفته است!!! و همه احساس من با تو همراز گشته است...چيزي كه ذهن مرا خوشبو ميكند و دستانم را بروي كاغذم نگه ميدارد كلماتيست كه ترا ترسيم ميكنند...چگونه ميتوانم شكوه دوست داشتن را بنويسم!!! دوستت دارم.....حميد

cold play

album name : X &Y

2005

با ویندوز مدیا پلیر میتوانید گوش کنید

کلیک کنید.

چیزی نمیگویم!!!!  مبادا به کسی بر بخورد!!!! دشوار است!!! دشوارتر در تنهائی مردن است!!!! چیزی نمیگویم مبادا بر بخورد!!!! نمیترسم از مرگم!!! زندگی بدهکار من است!!!  حمید