|
بوي خوش علفهاي باران خورده ميايد!!! بوي چمنهاي خيس كنار جاده....طراوت باران به روي صورت مينشيند...بوي خوش با تو بودن را ميدهد اين نمناكي خيال انگيز!!! خيال ميكنم كه در مردمك چشمانت ابرهائيست كه هميشه ميبارند بروي وسعت سرزمين خيال انگيز من!!! و تمامي طراوت ذهن من ان بارشهاي مهربان توست...ابرهاي فشرده در هم يكديگر را در اغوش گرفته اند...تنگ و روح افزا!!! از هم اغوشي حيرت انگيز و عاشقانه انها بارانست كه مدام ميبارد....بوي خيس چوب و علفها مشامم را خوشبو ميكند...چه شگفت انگيزست كه با خيال تو به مهماني باران رفتن!!!اين بوهاي مرموز و خوش عطر تورا برايم به تصوير ميشكد...خيال ترا زنده ميسازد...هواي بوسه دارد لبهاي خشكيده ام به وقت بارشهاي مهربان تو!!! چه خلوت خيال انگيزيست در هواي تو نفس كشيدن!!! و چه خوشبوست دستان من وقتي از تو مينويسد...چشمهايم را وسعتي ميدهم تا خيال تو...دستهايم را مسيري ميكنم براي رسيدن به دستهاي تو...و خود در اين مسير خيال انگيز باران زده بسوي تو رهسپار ميشوم...چه هواي خوشي دارد هواي تو !!! در دل شب وقتي از تو چيزي به تصوير در مياورم فضا روشنست و باران زده!!!در اطرافم سياهيست و در ذهن من نوريست به وسعت مهرباني تو!!! چگونه از بوي خوش رويايت بنويسم كه مشامم را پر از وسوسه ميكند...و هم اغوشي با ترا چگونه در صفحه اي بياورم كه كلمات عاجز از گرماي وجودت هستند...تنها ميتوانم رويايت را شيرين و شوقي را كه از تو دارم خيال انگيز به روي كاغذم تحرير كنم... هواي خوش باران...عطرهاي پيچيده در فضا كه خيالت انرا پراكنده ميسازد...همه چيز در اين صفحه خيال انگيز با نوشتن و گفتن از تو جان گرفته است!!! و همه احساس من با تو همراز گشته است...چيزي كه ذهن مرا خوشبو ميكند و دستانم را بروي كاغذم نگه ميدارد كلماتيست كه ترا ترسيم ميكنند...چگونه ميتوانم شكوه دوست داشتن را بنويسم!!! دوستت دارم.....حميد |
![]() |
![]() |
![]() |
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور ۱۳۸۴ ساعت 3:51 توسط حمید
|


