سیبت را بردار!!!


سيبت را بردار و وسط خيابان گاز بزن

خيال ميكني فراموشي را براي چه گذاشتند!!!

فراموش كن...انچه كه ازارت ميدهد را

اين يك بازيست....برنده اي ندارد اما

در بازي بي برد تو نيز قمار باز بيخيالي باش

همه پولت را ميبازي اما باز وسط بيا

قمار كن نترس....همه ميبازيم سر انجام

يكي زودتر ان يكي ديرتر اما

بطريت را بردار و سر بكش

سيگارت را روشن كن و ببين

انها كه نامردي ميكنند زودتر ميبازند

زمان را نميشود كه اسير كرد

براي يك بوسه دلچسب امروز بهتر است از فردا

انها كه بدي ميكنند را جدي مگير به حال خود واگذار

در اين بازي بدها شرمنده خويش خواهند ماند

انها را فراموش كن هنوز ميشود براي يك سلام عاشقانه لبخند زد

همه اينهائيكه گفتم را درد مندانه نوشتم

و ميدانم كه اسان نيست ميان نامرديها لبخند زدن

ميدانم كه كسي بر پيمان نميماند و صرف نميكند

ميدانم كه همه حرفها شيرينيش با يك دسيسه تلخ ميشود

ميدانم كه در اندوه نميتوان شادي را ديد

ميدانم كه گفتن فراموشش كن حرفي دشوار و تمسخر اميز است

ميدانم كه اگر لبخند فراموش شود به سختي بازميگردد

اگر زخم رفاقتي بنشيند تا ابد ميماند ميدانم اينها را

تنها براي دل خويش گفتم كه ميشود انگلها را نديد

انها كه ميچسبند و خون رفاقت ميمكند و پر ميشوند

نه اشتباه نكن تو و من نميتوانيم انگل باشيم

انگلها شعري نخوانده اند و احساسي را نياموخته

تنها يكي دو ساعتي ميچسبند و ميمكند و ميفتند

بيچاره ها نميدانند كه خون تميز است يا كثيف

دردهايت را روي كاغذ بنويس و بخوانشان تمام ميشود

اگر سراپا درد توانستي دستي بگيري هنر كردي

وگرنه در عالم بي نيازي زر زدنها فراوانند

ببخش و ايثار كن و يقين داشته باش كه ميبخشنند بر تو

نكبتيست روزگار ميدانم تو اما سيبت را گاز بزن

و طعم شيرين سيب ابدار را تجربه كن

فرار هم گاهي بد نيست بايد دويد

وقتيكه سگ ولگردي پشتت پارس ميكند فرار كن

بعضي وقتها فرار شهامت ميخواهد

و من شهامت انرا دارم كه ذهنم را فراي بدهم

اهاي تو كه مثل من همچون خران به گل مانده اي

نگاه كن انديشه ات را.... ميتواني ببوسي لمس كني

ميتواني معشوقه اي بگيري بيخيال از همه جا

تنها براي ساعتي ذهنت را فراري بدهي

مي ارزد به انكه غمها خردت كنند مي ارزد

كثيف است روزگار دود گرفته تهيست از احساس

در اين تهي بايد كه سيبي برداشت حسرت مندانه گاز زد

و تفي نثار روزگار كرد كه تلخم اما سيب شيرين بود

و دشنامي كه زندگي سيب من طعم شيريني دارد

سيبت را بردار محكم گاز بزن به خودت رحم كن

كامت را ميان همه تلخيهاي تكراري با يك سيب شيرين كن

منهم سيبي برداشتم و گاز زدم......حميد

زوایای ذهن.....

سهم مارا دزديدي.....همه را برداشتي...كمت بود!!!هرچه تو زيباتر شدي ما نحيفتر....هرچه فربه تر شدي ما لاغرتر!!!هرچه خنديدي...گريستيم....هرچه زدي...خورديم....هرچه گفتيم...نشنيدي...هر چه شنيديم....نشنيدي....كنار امديم....و در سكوت اين شبها نشستيم هي سرويم...سيگار كشيديم....نيمه بيدار چرت زديم....چرتمان پاره شد گنگي امد....همه روزها را مبهم مانديم....بيهوده....انقدر بيهوده كه قدرت برخواستن هم نبود!!!دلم گرفته است....از اين بيهودگيها...كه جوابي ندارند...گوشه تاريك تنهائي حجم ساده اي دارد....دستهاي من تكرار ميكنند كلمات را...رويا....من....كودكي....همه گوشه ها و زواياي تاريك را ميشناسم....تك به تك نگاه كرده ام...فكر كرده ام...گريسته ام و سر انجام گذشته ام و به گوشه تاريك ديگري رسيده ام...دوباره توقف گاه گنگ من.....نگاه كرده ام...فكر...و انچه كه ميتوانستم....بروي پنجره هاي غبار گرفته نوشتم كه مرا بشوئيد...كسي نخواند اما....روي ان نوشته ها ديگري هم نوشت...كسي نشست....با اب پاش كوچك هر صبح برگهاي پيچك خانه را اب زدم....پايش اب ريختم...تا صبح ديگر دوباره غبار اندود بود....هوا چه پر دود است...و نفس چه سنگين ميايد....همه فضاي كوچك خانه را رفت و امد ميكنم....از تراس به باغچه نگاه ميكنم....به پيچك سبز...به گلدانها...همه را پدرم صبح و شام اب ميداد و زرديهايش را جدا ميكرد...گلدانها هستند و پدرم اما نيست ديگر....گلدان بي پدر....پسر بي پدر...اشكم كه ميريزد يادي زنده ميشود....و من وقتي احساس ميكنم كه اشكهاي من را كسي نميبيند و تنها ان خنده هاي تلخ روزانه ام نشانگر بودن من شده است دلم بيشتر ميگيرد....و  ميدانم كه تو نيزگريستن را ميشناسي!!! رخوت ادم را سست ميكند...ديدن تكراريها ادم را مايوس ميكند....شنيدن حرفهاي قديمي دواي درد ها نيستند....ادم احساس دارد...ادم ديوار نيست...ميفهمد...و زمانيكه كاري نميتواند بكند فرو ميرود...به درون خويش...به هر سايه اي كه تاريك باشد و بپوشاند!!!روزهاي كسالت اور و خوابهاي اشفته شبانه ادم را فشار ميدهد....خوشبختي همين اطراف است در دستهاي ادمهاي ديگري....من اما نميبينمش....سالهاست كه معني انرا نميدانم....ميدانم اگر مست باشم ميتوانم بخندم....ميدانم اگر سيگاري روشن كنم ارامتر ميشوم...اما نميدانم اگر مستي نبود چه ميكردم!!!اگر همين سيگارهاي ناچيز نبودند سرم را به كدام ديوار ميكوبيدم!!!!دفترچه روزهاي من با جا سيگاري پر از ته سيگار و قوطيهاي مصرف شده نوشته ميشود....جز اين البومهاي قديمي موسيقي صدائي نميايد.....ديويد گري...التون جان....مارك نافلر.....اينجا پر شده از البومهاي خاطره انگيز و قديمي....اين صداها به شكل كوي و برزن شهر من نميخورد....براي درك ان بايد چشمهايم را ببيندم و احساس كنم كه اينجا نيستم.......چه فرق ميكند هر خراب شده اي كه باشد خوب است!!!بركه سبز من....چشم انداز خيال انگيز كوهستاني من....دشتهاي وسيع افتابگردان من....همه در پشت چشمهاي بسته ام ميسر ميشود....بيداري درديست دردناك!!!وقتي كه بيداري و دستهاي نرم كسي را داري و زمانيكه سرشار از خنده ها ميشوي...وقتي عاشق ميشوي و زمانيكه روزها را پر از محبت و مهرباني ميبيني از خواب ميگريزي...ميترسي تمام شوند!!!دلت ميخواهد كه بيشتر بماني و لذت داشته ها را هر روز مزه مزه كني....زمانيكه لذتي نيست و زمانيكه دستت خاليست و جز يك نخ سيگار چيزي در ان نميگنجد و وقتي همه چيز تكرار بي حوصله و سنگين است دوست داري بخوابي...نبيني....همه لحظه هاي بي حوصله را مست باشي...خراب باشي....از مستي بروي زمين بيفتي انقدر سيگار بكشي كه خوابت برود!!!من ميدانم كه مستي چيست...و ميدانم خوشبختي همين نزديكيها در جائي ميخندد....ميدانم و منكر ان نميشوم....ولي ميدانم كه با من غريبه است....كاري به كار من ندارد....فقط از دور نگاهش ميكنم....تلخ ميشوم وقتي به خود بر ميگردم....اگر خوابهايم بي مروت نباشند بركه ام را ميبينم...من لاك پشت تنهاي بركه ام.....خزيده در لاك پوچيهايم....سنگين راه ميروم و نگاه ميكنم....به بركه اي كه تنها درخوابهايم ممكن است ببنمش...اگر روزمرگي به خوابهايم سرايت نكند شايد بركه ام را ببينم....نميدانم!!!حميد

عروسکها....

عروسك پنبه اي چه ابعاد ساده اي داشت!!!موهاي كاموائي سياه و دو تا دگمه جاي چشماش!!!دو تا تيكه پارچه گرد صورتي جاي لپاش!!!يه كامواي قرمز جاي لباش....و يه صورتك گرد پنبه اي و يك تن پوش گلمنگولي به تنش....گوشه خونه تو...يه جائي همينورا هميشه بود...بازيچه نرم دخترك چه ابعاد ساده اي داشت و هميشه ميخنديد....كنار تخت بغل متكا هميشه روبروي دخترك عروسك پنبه اي لبخند ميزد!!!بارون كه ميومد عروسك و بغل ميكرد كنار پنجره باهاش حرف ميزد و چه ابعاد ساده اي داشت خندهاي عروسك و دخترك!!!اونور اتاق يه پسر بچه بود و چند تا ماشين كوكي توش ريخته بود....ماشين پليسش و خيلي دوست داشت...باهاش دزدارو ميگرفت و جاي پليساي عروسكي هميشه حرف ميزد و فكر ميكرد اگه بزرگ شد حتما پليس ميشه...اقا پليس مهربون ميشه!!!چه ساده بود ذهن و چه قشنگ ميديد...توپاي قلقلي و اونهمه رنگ و اونهمه بچگي!!!!جشن تولد و شمعهاي رنگي...فوتشون كه ميكرد واسش هورا ميكشيدند!!!واسش دست ميزدند...و كادوهاي رنگ و وارنگ كه شب پيش خودش ميخوابوندشون!!!!دخترك و پسرك گنده ميشدند و ميگذشتند از بازيچه ها....هرچي گنده تر تنها تر!!!دورتر....ديگه بد بود با هم بازي كنند و دست بزنن به سرو كول هم!!!دخترك يه طرف بود و پسرك يه طرف ديگه....نگاه ميكردند هنوز بهم ولي گذشته بود ديگه!!!هر دوتا ميرفتند دانشگاه!!!كلي كتاب كج و ماوج و كوفت و زهر مار...ميخوندند و مينوشتند هر روز و استادا با اون سيبيل و ريش مسخره...استاد بودند ديگه!!!هرچي ميخوندند نميفهميدند بچگي كجا در رفت!!!كدوم لحظه جا موندن توي اون خنده هاي بي هوا....كسي جوابشون را نميداد...جاي اون عروسكها حالا چيزاي ديگري بودند بازيچه...موبايل....ماشين راستكي...جاي اون دختر و پسرك شيطون كوچولو حالا پسر دختراي گنده اي بودند كه بازيشون فرق داشت...يواشكي ميبوسيدند گاهي هم يواشكي بدشون نميومد سكس كنند!!!ولي عمق وجودشون خالي بود....هر كاري ميكردند ولي باز دلشون تنگ بود اخه اونا همون كوچولوهاي قديم بودند فقط جلدشون عوض شده بود....هزار سوال بي جواب ميپرسيدند باز كسي جوابش را نميدونست!!!همه سوال را با سوال جواب ميدادند!!!و يه سري قوانين هم كه معلوم نبود كي ساخته!!!!بسته...محدود....بكن...نكن...بده...خوبه....ادم كوكي....تهي...هیچ...اما پيچيده...اما هنوز پر سوال...اما هنوز مهربون و عمقش هنوز بود تو وجود بعضيا....مهربوني بود اما دست مهربون تنها بود...انسانيت هم بود ولي كم بود...فرهاد هم يه روز خوند...اونروزا غم بود ولي كم بود!!!!اره بود ولي كم بود...چرا امدم!!!چرا ناخواسته امدم!!!چرا بايد جواب بدم براي هر كاري كه دلم ميخواد بكنم!!!سيگارم و اتيش زدم و نشستم رفتم تو فكر...روي ديوار با رنگ نقاشي كردم...يه منظره...گريه كردم بارون اومد....ديوار ريخت منظره بيرون اومد!!!حميد

ديوانه اي در شهر....

 

انعكاس نور قرمز چراغ راهنمائي علامت ممنوع را روي صورتك يك ديوانه ميزد!!!ماشينها از پشت همديگر ايستاده بودند....يك خيابان اشفته كه سرگيجه اور مينمود...و ان كنار جوي پهني... كه به جاي اب پسمانده اي از اشغالها ديده را دگرگون ميكرد!!!درختهائي كه از بس باران نباريده بود زرد هم نبودند روغن ماسيده بود بر برگهاشان!!!و هيچ پرنده اي شاخسارشان را اشيانه نكرده بود...تنها بودند و چرب...و بر تنه تو خاليشان درد يادگاريها نقش بسته بود
 ديوانه سر در گريبان باسيگاريكه خاكه اش داشت ميريخت حيران بود و چشمهاي ور قلمبيده اش مبهم و گنگ عاقلان را ديد ميزد و شايد به دنبال نان خشكي افتاده كنار معبر پياده رو را زير حجم نگاه سرخورده اش طي ميكرد!بسيار ادمك در دو طرف معبر تردد ميكردند و تقريبا همه يك شكل بودند انگار قالبي در اورده بودند و همه را در ان درست كرده بودند!!!صداي بوقهاي ممتد ماشينها چراغ سبز را علامت ميداد و همه از پشت هم در حركتي پيچيده براه افتادند!!!سيري از اهن و دود جاري بود در خيابان بي شكل!!از هزار كوچه اگر ميگذشتي از پس ان يك پس كوچه بود و از پس ان پس كوچه ترا وسعت سبزي پديدار نميشد و همچنان مسيرت را تنگتر عبور ميكردي!!!ديوانه سرگردان راه ميرفت و از پشت سيگار دوباره سيگاري اتش ميزد...هيچ سمتي را نداشت كه شبان هنگام را امنيتي داشته باشد و جز گربه هاي ولگرد شكم باره كه كيسه هاي اشغال را درو ميكردند هيچ مانوسي نداشت....جز يك كارتن بزرگ براي زير اندازش كه انرا گوشه اي پهن كند و در روياي رهائي ساعتي كپه مرگش را بگذارد!!سرد بود...انچنان كه هاي دهانت را ميديدي و اندام نازكت زير كاپشن پوستي همچنان ميلرزيد و دستهاي لطيفت زير دستكش مور مورشان ميشد و گونه ات زير شلاق باد سرخ...اما ديوانگان را ظرافتي نبود و پالتو پوستي و زير پوست شب تنها گوشه اي بي سقف برايشان محيا!!!ان گوشه هاي روشن اميد كه مارا به خيال فرداها عاشق ميگذاشت و ان رفتنها و گشتنها و بي شمار دقايق خوشبو را ديوانگان نميشناختند...انها جز چشمان خيره چيزي را درك نميكردند و جز شكم فرو رفته از درد هيچ....روز ديگري كنار ادمها تمام شده بود و سياهي ميامد و ديوانه را نويد يك خواب با خود ميبرد!!!خوابيكه روياي يك سفره نان بود و نه يك قصر مالامال از گل!!!خوابيكه تنها شكمش را سير ميكرد و ان مرغهاي بريان شده كه هر روز دورش مينداختي ارزوي يك شب روياي شبانه بود برايش!!!كنار پياده رو خزيد و با چشمهاي گنگ ارام ارام به خواب عميقي رفت...نميدانم در خوابهايش چه بود ولي ميدانم كه ارام گرفته بود!!!!!!ميدانم كه در جائي اورا غذا ميدادند و ميدانم كه او در جائي ديگر زني گرفت و بچه هاي كوچك و بزرگش را پدر بود و خانه اي داشت روشن و دلي كه عاشقانه زيست ميكرد و در جائي ديگر همه اينها را داشت و صبح انروز كسي ان ديوانه را نديد!!!!حميد

حرکتی نا مانوس...!!!

نميدانم كه جنس زمان از چيست!!!نميدانم كه انروز كه امدم چگونه احساس ميكردم اطرافم را....انروز كه حرف زدن را اموختم....انروز كه يادم دادند دست به اتش نزنم داغ است...ان روز كه تازه داشتم روي پاها ايستادن را تجربه ميكردم....انروز كه نميدانم كي بود با كيف مدرسه به كلاس اول دبستان فرستادنم....انروز كه نوشتن را اموختم و خواندن را....انروز كه كم كم چشمانم داشتند ميديدند حقايقي را كه نا ملموس بودند!!!انروز كه بزرگتر ميشدم و به كلاس بالاتر هدايتم ميكردند....انروز كه فهميدم پشت لبم سبز شده است...انروز كه صورتم مردانه شده بود و مو در اورده بودم!!!انروز كه گفتند براي خدمت به وطنت بايد براه بيفتي و 2سال را سربازي كني....انروز كه در راههاي سرد و پيچ در پيچ دلم تنگ ميشد براي خانه و دوستانم...انروز كه سيگار كشيدن را ياد گرفتم...انروز كه اولين بار مست كردم و احساس خوبي داشتم...انروز كه خدمتم تمام شد و من دوباره در لباس معمولم بودم!!!انروز كه براي اولين بار به سر كاري رفتم...انروز كه از شدت اندوه محيطهاي شلوغ و پر دوز و كلك  كاريم عجيب گريستم...انروز كه چشمانم در چشمي ماند و مانوس شد....انروز كه عاشق شدم...انروز كه براي زندگي كاخ ارزو ساختم....انروز كه فهميدم عشقم را ميبرند...انروز كه ديگر كنارم نيامد...انروز كه شكستم و بيمار شدم...انروز كه بيزار شدم....انروز كه غمي داشتم غمناك و عجيب...انروز كه خواستم دوباره شروع كنم اما بر زمينم كوفتند...انروز كه سر پر غرورم را پائين انداختم و راه رفتم...انروز كه بي تفاوت شدم....انروز كه دلتنگيهايم را كتاب كردم....انروز كه هر چه از باران سرودم و گفتم نميباريد...انروز كه شعر رهائي سر دادم و كسي نميشنيد...انروز كه از دست ادمها در خود خزيدم...انروز كه هر روزش مثل همديگر بود...و امروز كه هنوز تكرار ميشوم....و امروز كه مي انديشم انهمه از براي چه بود!!!و امروز كه ميبينم باورهايم سرابي بودند...و امروز كه هنوز عاشقانه مردم را نظاره ميكنم...اما كسي نميخواهد كه صادقانه رفتار كند!!!و امروز كه تنها براي ديدن ان منظره پشت ديوار به انتظار مانده ام....و امروز كه تنها فكر ان دوردستهاي پشت ديوار مرا زنده نگه ميدارد...و امروز اگر همين انتظار سنگين هم دروغ باشد نميدانم كه انروز و امروز و ديروزم براي چه بودند...و من براي چه نا خواسته به اين گنگ هدايت شدم!!!باقيمانده جانم كنار اين ديوار در حسرت منظره دارد ميگذرد...كه اگر ديوار بريزد...كه اگر بريزد...حميد

 

دیوار.....

جدي نگير دوست من!!!همه اينها اجرهائي بودند براي ساختن ديوار ديگري...و ما مثل اجرهاي خشتي خام ابتدا پخته شديم و بعد خشكمان كردند و ميان ديوار گذاشتند و با سيمان چسبانيدند!!!جدي نگير اين روزگار انقدرها هم جدي نيست...هميشه فقر بوده است و هميشه جنگ!!!ديوارهاي خشتي اجري سنگي انهمه نقاشي برويشان و گاهي ادمهائي كه حتي روي ديوار مستراح يادگاري ميگذارند...هزارتايش را ديده ايم با هم ميان راهها در دستشوئي كه ميروي انهمه ادم روي ديوار تاریخی از بودنشان را نوشتند!!!روي درختهاي اين حوالي هم كم نيست جاي كليد و چاقو و تاريخهاي كج و ماوجي كه لحظه اي را ثبت كرده اند!!!تو اما جدي مگيرشان!!!چشمهائي هستند كه ادم وقتي نگاهشان ميكند از عظمت بلندايشان تسليم ميشود و ميفهمد كه اين قصه ها تنها بازيچه اي بيش نيست...خاطرات ميگذرند و يادها....كولاكي از قصه هاي ديروز و لحظاتي كه خواب ديديم و رفتندو انهمه درس خواندن و كار كردن و سفر كردن را جا گذاشتيم براي همان لحظه ها...جدي مگيرشان و تنها اندكي فكر كن كه ما اجري بوديم ميان اين ديوار....در گوناگوني همه ادمها شباهتيست به گنگي مرگ و هر كه و از هر نژاد و عقيده تسليم ميشود در برابر اين مبهم هميشگي و ما اجرهائي هستيم براي تكميل اين ديوار...جدي مگيرشان....انهمه گفتيم و سروديم و گريستيم و همه از براي هر چه بود به لحظات پيوستند و ما اجري بوديم در ديوار....زمانيكه ان نت قديمي را ميشنيدم كه از قدرت با هم بودن ميسرود خيال ميكردم كه هم صدائي ميتواند كه مارا از تنهائي بيرون بياورد ولي هزار هم صدا اگر بود هر كدام صداي خودش را بانگ ميزد و هيچ كدام يك صدا نشدند و تو جدي نگير دوست من كه هزار اجر تنها ديوار را سريعتر بالا خواهند برد!!!وما اجري بوديم در ديوار....قصه ها و غصه ها گذشتند و همچنان  براي كودكان فردا تكرار خواهند شد و من نيز روزي كودكي بودم و امروز اجري در ديوار....و تو نيز روزي كودكي خواهي داشت و ناخواسته او هم اجر ديگري از اين ديوار را پر خواهد كرد!!!جدي مگير دوست من....نگاه كنج دريچه چشم زندانيست...مردمك چشمم همانهائي را ديد ميزند كه هميشه تكرار شده اند....نگاه اسير دست رخوت است و تن اسير ديوار...جدي مگير دوست من سيگاري اتش بزن و فكر كن به هر سو در هر كجا كه قدم بگذاري تنها اجرهائي ميبيني براي تكميل اين ديوار...فكر كن به روياي يك پرنده كه بر بالاي سر ما هر روز عبور ميكند و ما هميشه در ارزوي يك جفت بال اين پائين چه شعرها كه نميسرائيم...و من هنوز نفهميده ام كه چرا به اندازه ازادي يك گنجشك رها نشدم....!!!ارام باش نه تو و نه من سرنوشتمان را تغيير نخواهيم داد بلكه اين سرنوشت است كه مارا هدايت خواهد كرد....هر روز در اين بيمارستانها هزاران خشت خام پخته ميشوند و اسمي برويشان ميگذارند و تولدشان را جشن ميگيرند و اجري ديگر اين ديوار را بالا ميبرد. منهم روزي در يكي از همانها متولد شدم و مرا پختند براي ديوار....تولد كار دشواري بود و دشوارتر سرنوشتيكه ادمها را بيگانه كرده است....تولد دشوار ترين كار من بود و من به ياد ندارم چقدر گريستم وقتي مرا در ميان ديوار فشار ميدادند!!!ارام باش دوست من...مبتلا هستيم به ادامه و مجبور....و شايد روزيكه مرگم را به عذا داري بنشينند رها خواهم شد!!! و اجر من از ميان ديوار بيرون خواهد امد...و انروز يك اجر خالي ميشود از تن ديوار براي ديدن مناظر ان پشت و من بيصبرانه مرگم را ديد ميزنم چراكه خلاصي از چيزهائيكه ازارم ميدهند ممكن نخواهد شد...ارام باش...اجري بوديم براي پر كردن ديوار.....ديوار...ديوار...ديوار!!!! حميد

باران که میبارد....

دوباره چند روزيست كه باران ميبارد و تمامي اين سياهي شهر را كه در رخوتي سنگين خانه كرده است را ميشويد!!!دوباره اهنگ باران همه چشمهاي خسته را كه به اسمان خيره مانده بودند جلائي ميدهد...و از هواي خوش ان همه ششهاي ادميان دود گرفته شهر پر ازدحام پر ميشود!!!كوچه هاي قديمي و معابر خشك و تنها خيس مشوند و برگهاي دوده گرفته درختان شهرم دست پر عطوفت باران را دوباره احساس ميكنند!!!و پرندگان اواز خوشي دارند و شادمانه در گردشي در هواي نمناك به بازي مشغول ميشوند....و من از پنجره روبه ايوان باغچه كوچكمان را ميبينم كه امروز طراوتي دارد كه اگرچه منظره اش چشم انداز وسيعي نيست ولي باز همين چند برگ سبز و درخت بر جا مرا ياد طبيعت بي كران مياندازد!!!! دوباره بر تن اين خيابانهاي پر ازدحام باران ميزند و سياهي رخوت انگيز تكرار را ميبرد با خود!!!هوائيكه ميشود يك استكان چاي را با هزار اميد در دست گرفت و حرارتش را فوت كرد و براي اندكي ارام گرفت و تصور كرد كه روزگار خوشتري خواهد امد كه اين بارانها مداوم باشند و از انعكاس ان همه دلها از سياهي بدر بيايند و مهرورزي كنند!!!روزگاري كه اين فاصله ها از ميان ادمها برداشته شود و شعر باران بر زبان كودكان جاري باشد و همه ما زير ان يكديگر را دوست بداريم و اين دو روز عمر را نه به رخوت بلكه به شوق بسر كنيم....باران ميايد و همه شهر من و همه روستاي تو و همه چشم انداز مارا يكباره به بهترين شكل ممكن تغيير ميدهد و همه چيز زير بارش ان جان ميگيرد...از گياه و حيوان گرفته تا انسان همه يك صدا شكر انرا دارند كه اگر نبود كوير دلهاي ما سوزاننده تر ميشد!!! و اين لحظات بيرحمتر....باران كه ميبارد لذتي دارد تماشاي همه مناظريكه به تنهائي هيچند و حتي ديدن يك خيابان پر عابر زير باران تماشائيتر ميشود...و ديدن ادمها كه گاه بي چتر و معمولا با چتر به زير ان ميروند و پر عطوفتتر نگاه ميكنند!!!باران كه ميبارد.....كه ميبارد....كه ايكاش بي وقفه ببارد....!!!!حميد

 

میان ادمها.....

کنار همهمه ميان ادمهائي كه مسخ شده ميلولند!!!چشمهاي فريبنده...چشمهاي بي حالت....چشمهاي خمار....چمشهاي پرسش گر و چشمهاي هيچ!!! انقدر شلوغ است كه نفس گم ميكنم....از بوي تعفن جوي پر كثافت تا انتهاي ذهنم سياه ميشود!!! و عكس پاره پاره شده يك منظره سبز و باراني كنار پياده رو عذابم ميدهد!!! همه چشم انداز تاريك مرا يك درخت هم نيست!!!و همه اين تكراريهاي بي رويا را سالهاست كه ميبينم و هر سال بر حجم نكبت بارش اضافه ميشود...كسي حرف كسي را نميفهمد...ان چند تائي هم كه درد اشنا هستند خود نيز دچار اندوه و سر در گريبان در كار خويش وا مانده اند!!!مثل چرخ و دنده هاي فلزي يك كارخانه خش خش ميكنيم و ميچرخيم و دود توليد ميكنيم....از نفسمان دود بيرون ميزند...و نگاهمان هيچ ندارد...هيچ...يك ابر باراني بروي اين بي منظره نميماند و نميبارد!!! من كارم از گلايه و شكايت گذشته است....و اين چشم انداز پر همهمه تنها اندوهگينم نميكند منرا بيزار ميكند...از هر انچه روزي انرا زندگي ميدانستم!!!كنار پنجره وقتي لاي شيشه باز ميماند بوي كثافت اشغال و زباله و بوي هميشگي دود مشامم را پر ميكند!!! دستشوئي خانه روبرو كنار حيات عجب چشم اندازي دارد!!! و بوي گندش نميگذارد كه اين كوچكترين دريچه بسوي كوچه باز بماند!!! نكبتي كه صبح تا شب و هر روز تكرارش ميكنم!!! و هميشه مينشينم و تنها خيال ميكنم كه ابري باراني ميگذرد و ميبارد و دل من ارام ميگيرد....تنها خيال ميكنم كه چيزهاي خوشتري هم هستند!!!ولي تا كي به خيالشان ميان اين ادمها بلولم و خود ازاري كنم تا شايد انرا در خواب ببينم و ان هم نميشود!!! سيگاري اتش ميزنم...ديگر هيچ نميگويم...كافيست خواندن اين جملات نكبت اور روزگارمان!!!نگاه كن ان دورتر ها باران ميبارد...هوا خوشتر است...ادمها همديگر را دوست دارند...به همين افكار بمان و تنها خيال كن...درست است...تنها به خيالش بمان و اگر همچنان در خيالش هستي يك نظر در اينه به صورت دود زده و تكراريت نگاهي بينداز!!! مطمئنم كه زود كنار ميروي...اينه هم طاقت اينهمه گلايه را ندارد...خيال كن جائي باران ميبارد!!!حميد

در را باز کن....

در را باز كن پشت در من هستم

در را باز كن خسته به درب خانه ات امده ام

در را باز كن دلخسته ترينم

در را باز كن اشفته ترينم

در را باز كن اين گلهاي رز خشكيد ميان دستانم

در را بازكن بيرون هوا سرد است

در را باز كن دلم گرفته است

به مهماني تو امده ام در را باز كن

در را باز كن اينجا شهر دلمردگيست

چشمهايم اشكي ندارد ديگر در را باز كن

اين ادمها همه غريبه اند در را باز كن

باران نميبارد پرنده نميخواند تو در را باز كن

خمار يك جرعه ام در را باز كن

اسمان و زمين هيچ است در مقابل ديدگانم در را باز كن

از اين در مرا مران در را باز كن

ان بيرون همه چيز نفرت انگيز است در را باز كن

اينروزها كثيفند الوده اند هيچ ندارند در را باز كن

بال و پر بسته و پاي در زنجيرم در را باز كنم

فراري شهر مردگانم در را باز كن

از همه گريزانم در را باز كن

ديوانه ام زنجيريم در را باز كن

دو سه جرعه مي مهمانم كن در را باز كن

شعر رهائي گم كرده ام در را باز كن

زندان شكسته ام در را باز كن

بيهوده ام پوچم اسيرم در را باز كن

من جز به اينجا جا ندارم در را باز كن

در را باز كن......حميد

کنار پنجره....


كنار پنجره در ميان اين شب تنهائي در خود فرو رفته ام

هواي بي حوصلگيها مرا دچار ان سرگشتگي كرده است كه  هنوز راز انرا در نيافته ام

فكر ميكنم...نگاه ميكنم....خيره و گنگ

مبهم است و نا پيدا....مثل من سرگشته و اسير

زندان...ديوار....و من زندانبان خود گشته ام

نگاه خسته به فرش به طاق به در به ديوار

ميريزد از نگاهم اشفتگيها و در انتهاي ان پر است از ارزوها

پنجره ها چوبي نيستند همگي از اهنند

ان شيشه هاي رنگي قرمز و زرد و ابي

به جاي همه ان رنگها شيشه ها پر از غبارند

ميشود بروي كدورت انها چيزي نوشت

شيشه هاي اين شهر دود گرفته برويشان تنهائي نوشته ميشود

كسي حوصله پاك كردن غبارشان را ندارد

نگاه اشفته به اطراف ميچرخد...خيال چيزي دارد

دلم ميخواهدكه پنجره را باز كنم!!!

چشم اندازي نيست...همه چيز رخوت انگيز است

همه چشمها در خوابند و فردا روزديگريست براي تكرار

به اين اشفتگي عادت كرده ايم...اگر دود نباشد انگار ميميريم

گياهان اين اطراف سبزي ندارند....و لانه مرغكي ميان شاخه هاشان نميبيني

جير جيركي نميخواند و جز صداي چرخ ماشينها صداي خوشتري نميايد

اسمان تب كرده و بي باران...پرنده كجا پر ميزند در اين هوا

خنده هايتان نفرت انگيز است انگار كه چرخ و دنده اي ميگردد ميان دهان

اشكتان اب ديده نيست بي احساسترين گريستنهاست

در اين حوالي كسي حوضي ندارد...ماهيها را تنها در تصاوير بايد ديد

هر روز وسيعتر ميشود اين حجم اهن و دود

از كنار هر اسمان خراشي دوباره برجي ديگر بالا ميرود

سردتر و رخوت انگيز تر ميشويم بي اشيانه تر

تراس خانه ها را گلداني نيست...طناب رخت است و لباسهاي كج و ماوج

اگر ادمي در اين حوالي سراغ داري نشانش را به من بده

براي يك گپ شبانه و نوشيدن چاي و دود كردن سيگار

سكوت ميكنم...ميان همه اين بي منظره ها

سيگاري اتش زدم....جسمم را ميگذارم و روحم را از پنجره ازاد ميكنم

بر بالاي اين هواي ساكن فكر من به پرواز در امده است

و من در هواي شب پريدني ميكنم خيال انگيز به هر سو كه اينجا نباشد

و من تنفسي ميكنم عميق و ششهايم از رطوبت انطرفها پر ميشود

كسي اجبارم نميكند...ادمكي نيست و چشمهائي كه مرا بفريبند

هواي اين دهكده خوشترست...در اين جا كه نميدانم كجاست نسيم خوشي ميايد

در فكر خويش به اندازه خوابي تا صبح مجاليست براي ماندنم در هواي دهكده

در خيال من به جز درخت و بركه اي صميمي چيزي راه ندارد

و چه خوبست كه خيال ميكنم و چه خوبست كه تصوري به اندازه اين چشم انداز دارم

براي ساعتي از اين تكراريها خلاص ميشوم و در گوشه خود ميخوابم!!!...حميد

  

 




 

تولدت مبارک....

امروز كسي متولد شد...كسيكه امد تا ببيند و در جائي از اين داستان نقشي بازي كند...در بازي روزگار امروز دختركي پا گذاشت كه به همراه ايام همراه شود تا انچه را كه رقم زده اند را تكرار كند باشد كه او قصه تكراريها را ببيند و اما خود ازاد و بر بالاي همه ان تنگ نظريها و كسالتها همراه پر بارانترين ابرهاي باراني ببارد و هميشه چون مسير رودخانه اي جاري راه بپيمايد و دريا را بخواند و جز پاكيها و زلال ابها چيزي در خاطر عزيزش راه نيابد و در مسيري پر پيچ و خم همچنان شوقش ره توشه اش باشد و كشتي ارزوهايش اسير طوفان نگردد تا به همه ان ابيهاي خيال انگيز خاطرش برسد....تولد ادمها خود دليليست بر وجود ذات مطلق خداوندشان كه انها را رهسپار اين قصه ميسازد باشد كه انها در مسير خدا جويانه حركت كنند و اورا بخوانند و تنها و تنها از ذات مطلقش بدون واسطه تمنائي كنند كه روزهايشان و وجودشان و وجود هم نوعشان دور از بلا باشد تا در اين دو روز عمر بهترين و زيباترين دقايق خوشبو بر دفتر زندگاني نقاشي شود....خدا را شكر ميگويم و ميلاد اين نازنين را تبريك ميگويم و براي روزهايش و دقايقش از خداوند ارامش و اسايش طلب ميكنم!!!باشد كه بماند و به تمامي انچه استحقاق انرا دارد برسد و افتابش را ابري نباشد و روزهاي بارانيش را هيچ غمي پر نكند و تنها و تنها باران باشد و بخشش بي دريغ همه خوبيها بر روزگارش...ميلادت و تولد قشنگت مبارك....به شادي زيست كني و هميشه سربلند باشي...حميد

پیچک...

پيچك سبز ازاد بود و بروي ديوارها ميخزيد!!!هيچ چيزي نميتوانست حركت ساقه اش را متوقف كند....ارام ارام بروي تن ديوارها ميرفت و ان سردي و سنگي انها را ميپوشانيد....چشم انداز ديوارهاي رو برو را پيچك سبز پر كرده بود...يك تن پوش سبز چشم نواز بروي همه خرابيها و سياهيها نقش ميبست...باران كه ميامد پيچك خيس ميشد و قطرات شفاف اب از برگهايش مثل مرواريد پائين ميفتادند و بروي گلدانهاي كنار ديوار ميچكيدند!!!باد اگر ميوزيد برگها ميرقصيدند و بوي خوش گياه مشام رهگذر ها را پر ميكرد...در كوچه تكرار و دود گرفته پيچك صفائي داده بود بر تمامي ديوارها!!!اهنگ دود و رخوت را نميشناخت...تنها و تنها سنفوني باران را دوست ميداشت كه برگهاي سبزش را نوازش ميدادند!!!همه فضاي رخوت انگيز كوچه پر بود از عطر برگها...بوي خوش سبزيها...پيچك ميپيچيد و نكبتها را سبز ميكرد!!!پيچك بالا ميرفت و حجمهاي سنگي اندوهگين را مخفي ميكرد...ادمها وقتي نگاهش ميكردند روحشان تازه ميشد!!!براي تمامي انسانيت بر باد رفته خود به فكر فرو ميرفتند!!!براي همه دردهاي بي درمان اندكي ميگريستند و تازه ميشدند!!!نگاه كردن به پيچك سبز به تمام منظره كسالت اور شهر مي ارزيد....صداقتي داشتند ساقه هاي چسبيده به ديوار!!!مثل هم صدائي بودند و هم دلي...محكم و ايستاده!!!پيچك سبز خوشترين چشم انداز رهگذران خسته و پوسيده بود و هر صبح و غروب كنارش چه ادمها كه سيگاري اتش ميزدند و به فكري خوش فرو ميرفتند...پيچك همه ديوارها را گرفته بود....ميرفت كه همه شهر را بگيرد و سبز كند!!!ميرفت كه چشم انداز نگاه همه خستگان باشد!!!پيچك بروي همه ديوارها ميخزيد و بالا ميرفت.....!!!!حميد

ابر بارانی...!!!

قصه روايت هيچ است!!! حرف... حرف كهنه و قديمي!!!من به اشتباه به اينجاامدم  و به اجبار ماندم و بيخودانه تن فرسودم!!!و هر چه سرودم  كمترين جوابي نداشت و تنها كلمات را به بازي در اوردم براي خلاصي ازفشار افكارم  ....همچون مترسكي پوشالي بر دار  دانسته ها اويزانم...و دقايق جز فريب چيزي ندارند!!!و من چون گلدان كوچكم اسير دست حجمهاي محدود شده ام!!!كسي بايد ابي به پاي ريشه ام بريزد و گرنه من ان ابر باراني را سالهاست نميبينم!!!حرفهاي تكراري قرار م را ميبرند و تازه شدن گم گشته است!!! پاي رفتنم را بسته ميبينم و گرنه من سالهاست كه چشم اميد از اين دريچه برداشته ام!!!سالهاست كه در هيات زندگان در گور ارزوهايم خفته ام و سالهاست كه من چون پرنده اي بي اسمان و بي بال بيخودانه خود رابه قفس ميكوبم!!!و هرجا پرنده اي پري باز ميكند و اهنگ پرواز را ميسرايد صياد در كمين نشسته است و پرواز را علامت ممنوع ميزند!!!قصه حكايت تلخ كاميست و ادم تنها يكبار  پا به دنيا ميگذارد و اگر انهم اينچنين سرد و سخت طي شود ارزش يكبارش را هم نخواهد داشت!!! چه ميتوان كرد...وقتي يك دست صدائي ندارد و همه چيز اهسته و كسالت بار ادامه دارد!!!احساس ميكنم جائي جا مانده ام...احساس ميكنم كه روحم جلوتر از من رسيده است و من اسير جسمم همچنان به تكرار بيهوده اي دچارم....اسرار اين حكايت را نميدانم و هر چه بيشتر ميمانم فرسوده تر ميشوم!!!زنده و گرم احساس زنده بودن را نميكنم!!!دستهاي من هنوز گرمند و اما درونم زمهريريست كه سرمايش احساسم را منجمد كرده است!!!من اينجا به گل نشسته ام و توان بيرون كشيدنم نيست...اه كه اگر در دستان من منظره اي بود و بر ذهن من ابري ميگذشت ميتوانستم كه جسمم را به روحم برسانم و از اين تكرار جدا شوم....من از اينهمه گلايه لبريزم و اگر هواي تازه اي اين نزديكيها نباشد اينجا بي صدا خواهم مرد!!!ان هواي دل انگيز را از كدامتان نشاني بگيرم كه خود دچار شب هستيد و خاموش!!!كدامتان قصه اي نا شنيده داريد كه شب سنگين ديگري را به شنيدنش به خواب بروم...و در خوابهايم دوباره ببينم كه باران ميايد!!!كدامتان راه رهائي را ميشناسيد...و كدامتان قفل دهان را به ترنمي خواهيد گشود!!!نفس تنگ ميايد....ان ابر باراني اگر تاخير كند اين دود گرفته مجالي به نفس كشيدن نخواهد داد...كدامتان ان ابر پر باران را ميشناسيد.....!!!حميد