سهم مارا دزديدي.....همه را برداشتي...كمت بود!!!هرچه تو زيباتر شدي ما نحيفتر....هرچه فربه تر شدي ما لاغرتر!!!هرچه خنديدي...گريستيم....هرچه زدي...خورديم....هرچه گفتيم...نشنيدي...هر چه شنيديم....نشنيدي....كنار امديم....و در سكوت اين شبها نشستيم هي سرويم...سيگار كشيديم....نيمه بيدار چرت زديم....چرتمان پاره شد گنگي امد....همه روزها را مبهم مانديم....بيهوده....انقدر بيهوده كه قدرت برخواستن هم نبود!!!دلم گرفته است....از اين بيهودگيها...كه جوابي ندارند...گوشه تاريك تنهائي حجم ساده اي دارد....دستهاي من تكرار ميكنند كلمات را...رويا....من....كودكي....همه گوشه ها و زواياي تاريك را ميشناسم....تك به تك نگاه كرده ام...فكر كرده ام...گريسته ام و سر انجام گذشته ام و به گوشه تاريك ديگري رسيده ام...دوباره توقف گاه گنگ من.....نگاه كرده ام...فكر...و انچه كه ميتوانستم....بروي پنجره هاي غبار گرفته نوشتم كه مرا بشوئيد...كسي نخواند اما....روي ان نوشته ها ديگري هم نوشت...كسي نشست....با اب پاش كوچك هر صبح برگهاي پيچك خانه را اب زدم....پايش اب ريختم...تا صبح ديگر دوباره غبار اندود بود....هوا چه پر دود است...و نفس چه سنگين ميايد....همه فضاي كوچك خانه را رفت و امد ميكنم....از تراس به باغچه نگاه ميكنم....به پيچك سبز...به گلدانها...همه را پدرم صبح و شام اب ميداد و زرديهايش را جدا ميكرد...گلدانها هستند و پدرم اما نيست ديگر....گلدان بي پدر....پسر بي پدر...اشكم كه ميريزد يادي زنده ميشود....و من وقتي احساس ميكنم كه اشكهاي من را كسي نميبيند و تنها ان خنده هاي تلخ روزانه ام نشانگر بودن من شده است دلم بيشتر ميگيرد....و  ميدانم كه تو نيزگريستن را ميشناسي!!! رخوت ادم را سست ميكند...ديدن تكراريها ادم را مايوس ميكند....شنيدن حرفهاي قديمي دواي درد ها نيستند....ادم احساس دارد...ادم ديوار نيست...ميفهمد...و زمانيكه كاري نميتواند بكند فرو ميرود...به درون خويش...به هر سايه اي كه تاريك باشد و بپوشاند!!!روزهاي كسالت اور و خوابهاي اشفته شبانه ادم را فشار ميدهد....خوشبختي همين اطراف است در دستهاي ادمهاي ديگري....من اما نميبينمش....سالهاست كه معني انرا نميدانم....ميدانم اگر مست باشم ميتوانم بخندم....ميدانم اگر سيگاري روشن كنم ارامتر ميشوم...اما نميدانم اگر مستي نبود چه ميكردم!!!اگر همين سيگارهاي ناچيز نبودند سرم را به كدام ديوار ميكوبيدم!!!!دفترچه روزهاي من با جا سيگاري پر از ته سيگار و قوطيهاي مصرف شده نوشته ميشود....جز اين البومهاي قديمي موسيقي صدائي نميايد.....ديويد گري...التون جان....مارك نافلر.....اينجا پر شده از البومهاي خاطره انگيز و قديمي....اين صداها به شكل كوي و برزن شهر من نميخورد....براي درك ان بايد چشمهايم را ببيندم و احساس كنم كه اينجا نيستم.......چه فرق ميكند هر خراب شده اي كه باشد خوب است!!!بركه سبز من....چشم انداز خيال انگيز كوهستاني من....دشتهاي وسيع افتابگردان من....همه در پشت چشمهاي بسته ام ميسر ميشود....بيداري درديست دردناك!!!وقتي كه بيداري و دستهاي نرم كسي را داري و زمانيكه سرشار از خنده ها ميشوي...وقتي عاشق ميشوي و زمانيكه روزها را پر از محبت و مهرباني ميبيني از خواب ميگريزي...ميترسي تمام شوند!!!دلت ميخواهد كه بيشتر بماني و لذت داشته ها را هر روز مزه مزه كني....زمانيكه لذتي نيست و زمانيكه دستت خاليست و جز يك نخ سيگار چيزي در ان نميگنجد و وقتي همه چيز تكرار بي حوصله و سنگين است دوست داري بخوابي...نبيني....همه لحظه هاي بي حوصله را مست باشي...خراب باشي....از مستي بروي زمين بيفتي انقدر سيگار بكشي كه خوابت برود!!!من ميدانم كه مستي چيست...و ميدانم خوشبختي همين نزديكيها در جائي ميخندد....ميدانم و منكر ان نميشوم....ولي ميدانم كه با من غريبه است....كاري به كار من ندارد....فقط از دور نگاهش ميكنم....تلخ ميشوم وقتي به خود بر ميگردم....اگر خوابهايم بي مروت نباشند بركه ام را ميبينم...من لاك پشت تنهاي بركه ام.....خزيده در لاك پوچيهايم....سنگين راه ميروم و نگاه ميكنم....به بركه اي كه تنها درخوابهايم ممكن است ببنمش...اگر روزمرگي به خوابهايم سرايت نكند شايد بركه ام را ببينم....نميدانم!!!حميد