حرکتی نا مانوس...!!!
نميدانم كه جنس زمان از چيست!!!نميدانم كه انروز كه امدم چگونه احساس ميكردم اطرافم را....انروز كه حرف زدن را اموختم....انروز كه يادم دادند دست به اتش نزنم داغ است...ان روز كه تازه داشتم روي پاها ايستادن را تجربه ميكردم....انروز كه نميدانم كي بود با كيف مدرسه به كلاس اول دبستان فرستادنم....انروز كه نوشتن را اموختم و خواندن را....انروز كه كم كم چشمانم داشتند ميديدند حقايقي را كه نا ملموس بودند!!!انروز كه بزرگتر ميشدم و به كلاس بالاتر هدايتم ميكردند....انروز كه فهميدم پشت لبم سبز شده است...انروز كه صورتم مردانه شده بود و مو در اورده بودم!!!انروز كه گفتند براي خدمت به وطنت بايد براه بيفتي و 2سال را سربازي كني....انروز كه در راههاي سرد و پيچ در پيچ دلم تنگ ميشد براي خانه و دوستانم...انروز كه سيگار كشيدن را ياد گرفتم...انروز كه اولين بار مست كردم و احساس خوبي داشتم...انروز كه خدمتم تمام شد و من دوباره در لباس معمولم بودم!!!انروز كه براي اولين بار به سر كاري رفتم...انروز كه از شدت اندوه محيطهاي شلوغ و پر دوز و كلك كاريم عجيب گريستم...انروز كه چشمانم در چشمي ماند و مانوس شد....انروز كه عاشق شدم...انروز كه براي زندگي كاخ ارزو ساختم....انروز كه فهميدم عشقم را ميبرند...انروز كه ديگر كنارم نيامد...انروز كه شكستم و بيمار شدم...انروز كه بيزار شدم....انروز كه غمي داشتم غمناك و عجيب...انروز كه خواستم دوباره شروع كنم اما بر زمينم كوفتند...انروز كه سر پر غرورم را پائين انداختم و راه رفتم...انروز كه بي تفاوت شدم....انروز كه دلتنگيهايم را كتاب كردم....انروز كه هر چه از باران سرودم و گفتم نميباريد...انروز كه شعر رهائي سر دادم و كسي نميشنيد...انروز كه از دست ادمها در خود خزيدم...انروز كه هر روزش مثل همديگر بود...و امروز كه هنوز تكرار ميشوم....و امروز كه مي انديشم انهمه از براي چه بود!!!و امروز كه ميبينم باورهايم سرابي بودند...و امروز كه هنوز عاشقانه مردم را نظاره ميكنم...اما كسي نميخواهد كه صادقانه رفتار كند!!!و امروز كه تنها براي ديدن ان منظره پشت ديوار به انتظار مانده ام....و امروز كه تنها فكر ان دوردستهاي پشت ديوار مرا زنده نگه ميدارد...و امروز اگر همين انتظار سنگين هم دروغ باشد نميدانم كه انروز و امروز و ديروزم براي چه بودند...و من براي چه نا خواسته به اين گنگ هدايت شدم!!!باقيمانده جانم كنار اين ديوار در حسرت منظره دارد ميگذرد...كه اگر ديوار بريزد...كه اگر بريزد...حميد

