انعكاس نور قرمز چراغ راهنمائي علامت ممنوع را روي صورتك يك ديوانه ميزد!!!ماشينها از پشت همديگر ايستاده بودند....يك خيابان اشفته كه سرگيجه اور مينمود...و ان كنار جوي پهني... كه به جاي اب پسمانده اي از اشغالها ديده را دگرگون ميكرد!!!درختهائي كه از بس باران نباريده بود زرد هم نبودند روغن ماسيده بود بر برگهاشان!!!و هيچ پرنده اي شاخسارشان را اشيانه نكرده بود...تنها بودند و چرب...و بر تنه تو خاليشان درد يادگاريها نقش بسته بود
 ديوانه سر در گريبان باسيگاريكه خاكه اش داشت ميريخت حيران بود و چشمهاي ور قلمبيده اش مبهم و گنگ عاقلان را ديد ميزد و شايد به دنبال نان خشكي افتاده كنار معبر پياده رو را زير حجم نگاه سرخورده اش طي ميكرد!بسيار ادمك در دو طرف معبر تردد ميكردند و تقريبا همه يك شكل بودند انگار قالبي در اورده بودند و همه را در ان درست كرده بودند!!!صداي بوقهاي ممتد ماشينها چراغ سبز را علامت ميداد و همه از پشت هم در حركتي پيچيده براه افتادند!!!سيري از اهن و دود جاري بود در خيابان بي شكل!!از هزار كوچه اگر ميگذشتي از پس ان يك پس كوچه بود و از پس ان پس كوچه ترا وسعت سبزي پديدار نميشد و همچنان مسيرت را تنگتر عبور ميكردي!!!ديوانه سرگردان راه ميرفت و از پشت سيگار دوباره سيگاري اتش ميزد...هيچ سمتي را نداشت كه شبان هنگام را امنيتي داشته باشد و جز گربه هاي ولگرد شكم باره كه كيسه هاي اشغال را درو ميكردند هيچ مانوسي نداشت....جز يك كارتن بزرگ براي زير اندازش كه انرا گوشه اي پهن كند و در روياي رهائي ساعتي كپه مرگش را بگذارد!!سرد بود...انچنان كه هاي دهانت را ميديدي و اندام نازكت زير كاپشن پوستي همچنان ميلرزيد و دستهاي لطيفت زير دستكش مور مورشان ميشد و گونه ات زير شلاق باد سرخ...اما ديوانگان را ظرافتي نبود و پالتو پوستي و زير پوست شب تنها گوشه اي بي سقف برايشان محيا!!!ان گوشه هاي روشن اميد كه مارا به خيال فرداها عاشق ميگذاشت و ان رفتنها و گشتنها و بي شمار دقايق خوشبو را ديوانگان نميشناختند...انها جز چشمان خيره چيزي را درك نميكردند و جز شكم فرو رفته از درد هيچ....روز ديگري كنار ادمها تمام شده بود و سياهي ميامد و ديوانه را نويد يك خواب با خود ميبرد!!!خوابيكه روياي يك سفره نان بود و نه يك قصر مالامال از گل!!!خوابيكه تنها شكمش را سير ميكرد و ان مرغهاي بريان شده كه هر روز دورش مينداختي ارزوي يك شب روياي شبانه بود برايش!!!كنار پياده رو خزيد و با چشمهاي گنگ ارام ارام به خواب عميقي رفت...نميدانم در خوابهايش چه بود ولي ميدانم كه ارام گرفته بود!!!!!!ميدانم كه در جائي اورا غذا ميدادند و ميدانم كه او در جائي ديگر زني گرفت و بچه هاي كوچك و بزرگش را پدر بود و خانه اي داشت روشن و دلي كه عاشقانه زيست ميكرد و در جائي ديگر همه اينها را داشت و صبح انروز كسي ان ديوانه را نديد!!!!حميد