جدي نگير دوست من!!!همه اينها اجرهائي بودند براي ساختن ديوار ديگري...و ما مثل اجرهاي خشتي خام ابتدا پخته شديم و بعد خشكمان كردند و ميان ديوار گذاشتند و با سيمان چسبانيدند!!!جدي نگير اين روزگار انقدرها هم جدي نيست...هميشه فقر بوده است و هميشه جنگ!!!ديوارهاي خشتي اجري سنگي انهمه نقاشي برويشان و گاهي ادمهائي كه حتي روي ديوار مستراح يادگاري ميگذارند...هزارتايش را ديده ايم با هم ميان راهها در دستشوئي كه ميروي انهمه ادم روي ديوار تاریخی از بودنشان را نوشتند!!!روي درختهاي اين حوالي هم كم نيست جاي كليد و چاقو و تاريخهاي كج و ماوجي كه لحظه اي را ثبت كرده اند!!!تو اما جدي مگيرشان!!!چشمهائي هستند كه ادم وقتي نگاهشان ميكند از عظمت بلندايشان تسليم ميشود و ميفهمد كه اين قصه ها تنها بازيچه اي بيش نيست...خاطرات ميگذرند و يادها....كولاكي از قصه هاي ديروز و لحظاتي كه خواب ديديم و رفتندو انهمه درس خواندن و كار كردن و سفر كردن را جا گذاشتيم براي همان لحظه ها...جدي مگيرشان و تنها اندكي فكر كن كه ما اجري بوديم ميان اين ديوار....در گوناگوني همه ادمها شباهتيست به گنگي مرگ و هر كه و از هر نژاد و عقيده تسليم ميشود در برابر اين مبهم هميشگي و ما اجرهائي هستيم براي تكميل اين ديوار...جدي مگيرشان....انهمه گفتيم و سروديم و گريستيم و همه از براي هر چه بود به لحظات پيوستند و ما اجري بوديم در ديوار....زمانيكه ان نت قديمي را ميشنيدم كه از قدرت با هم بودن ميسرود خيال ميكردم كه هم صدائي ميتواند كه مارا از تنهائي بيرون بياورد ولي هزار هم صدا اگر بود هر كدام صداي خودش را بانگ ميزد و هيچ كدام يك صدا نشدند و تو جدي نگير دوست من كه هزار اجر تنها ديوار را سريعتر بالا خواهند برد!!!وما اجري بوديم در ديوار....قصه ها و غصه ها گذشتند و همچنان  براي كودكان فردا تكرار خواهند شد و من نيز روزي كودكي بودم و امروز اجري در ديوار....و تو نيز روزي كودكي خواهي داشت و ناخواسته او هم اجر ديگري از اين ديوار را پر خواهد كرد!!!جدي مگير دوست من....نگاه كنج دريچه چشم زندانيست...مردمك چشمم همانهائي را ديد ميزند كه هميشه تكرار شده اند....نگاه اسير دست رخوت است و تن اسير ديوار...جدي مگير دوست من سيگاري اتش بزن و فكر كن به هر سو در هر كجا كه قدم بگذاري تنها اجرهائي ميبيني براي تكميل اين ديوار...فكر كن به روياي يك پرنده كه بر بالاي سر ما هر روز عبور ميكند و ما هميشه در ارزوي يك جفت بال اين پائين چه شعرها كه نميسرائيم...و من هنوز نفهميده ام كه چرا به اندازه ازادي يك گنجشك رها نشدم....!!!ارام باش نه تو و نه من سرنوشتمان را تغيير نخواهيم داد بلكه اين سرنوشت است كه مارا هدايت خواهد كرد....هر روز در اين بيمارستانها هزاران خشت خام پخته ميشوند و اسمي برويشان ميگذارند و تولدشان را جشن ميگيرند و اجري ديگر اين ديوار را بالا ميبرد. منهم روزي در يكي از همانها متولد شدم و مرا پختند براي ديوار....تولد كار دشواري بود و دشوارتر سرنوشتيكه ادمها را بيگانه كرده است....تولد دشوار ترين كار من بود و من به ياد ندارم چقدر گريستم وقتي مرا در ميان ديوار فشار ميدادند!!!ارام باش دوست من...مبتلا هستيم به ادامه و مجبور....و شايد روزيكه مرگم را به عذا داري بنشينند رها خواهم شد!!! و اجر من از ميان ديوار بيرون خواهد امد...و انروز يك اجر خالي ميشود از تن ديوار براي ديدن مناظر ان پشت و من بيصبرانه مرگم را ديد ميزنم چراكه خلاصي از چيزهائيكه ازارم ميدهند ممكن نخواهد شد...ارام باش...اجري بوديم براي پر كردن ديوار.....ديوار...ديوار...ديوار!!!! حميد