دوباره چند روزيست كه باران ميبارد و تمامي اين سياهي شهر را كه در رخوتي سنگين خانه كرده است را ميشويد!!!دوباره اهنگ باران همه چشمهاي خسته را كه به اسمان خيره مانده بودند جلائي ميدهد...و از هواي خوش ان همه ششهاي ادميان دود گرفته شهر پر ازدحام پر ميشود!!!كوچه هاي قديمي و معابر خشك و تنها خيس مشوند و برگهاي دوده گرفته درختان شهرم دست پر عطوفت باران را دوباره احساس ميكنند!!!و پرندگان اواز خوشي دارند و شادمانه در گردشي در هواي نمناك به بازي مشغول ميشوند....و من از پنجره روبه ايوان باغچه كوچكمان را ميبينم كه امروز طراوتي دارد كه اگرچه منظره اش چشم انداز وسيعي نيست ولي باز همين چند برگ سبز و درخت بر جا مرا ياد طبيعت بي كران مياندازد!!!! دوباره بر تن اين خيابانهاي پر ازدحام باران ميزند و سياهي رخوت انگيز تكرار را ميبرد با خود!!!هوائيكه ميشود يك استكان چاي را با هزار اميد در دست گرفت و حرارتش را فوت كرد و براي اندكي ارام گرفت و تصور كرد كه روزگار خوشتري خواهد امد كه اين بارانها مداوم باشند و از انعكاس ان همه دلها از سياهي بدر بيايند و مهرورزي كنند!!!روزگاري كه اين فاصله ها از ميان ادمها برداشته شود و شعر باران بر زبان كودكان جاري باشد و همه ما زير ان يكديگر را دوست بداريم و اين دو روز عمر را نه به رخوت بلكه به شوق بسر كنيم....باران ميايد و همه شهر من و همه روستاي تو و همه چشم انداز مارا يكباره به بهترين شكل ممكن تغيير ميدهد و همه چيز زير بارش ان جان ميگيرد...از گياه و حيوان گرفته تا انسان همه يك صدا شكر انرا دارند كه اگر نبود كوير دلهاي ما سوزاننده تر ميشد!!! و اين لحظات بيرحمتر....باران كه ميبارد لذتي دارد تماشاي همه مناظريكه به تنهائي هيچند و حتي ديدن يك خيابان پر عابر زير باران تماشائيتر ميشود...و ديدن ادمها كه گاه بي چتر و معمولا با چتر به زير ان ميروند و پر عطوفتتر نگاه ميكنند!!!باران كه ميبارد.....كه ميبارد....كه ايكاش بي وقفه ببارد....!!!!حميد