عروسك پنبه اي چه ابعاد ساده اي داشت!!!موهاي كاموائي سياه و دو تا دگمه جاي چشماش!!!دو تا تيكه پارچه گرد صورتي جاي لپاش!!!يه كامواي قرمز جاي لباش....و يه صورتك گرد پنبه اي و يك تن پوش گلمنگولي به تنش....گوشه خونه تو...يه جائي همينورا هميشه بود...بازيچه نرم دخترك چه ابعاد ساده اي داشت و هميشه ميخنديد....كنار تخت بغل متكا هميشه روبروي دخترك عروسك پنبه اي لبخند ميزد!!!بارون كه ميومد عروسك و بغل ميكرد كنار پنجره باهاش حرف ميزد و چه ابعاد ساده اي داشت خندهاي عروسك و دخترك!!!اونور اتاق يه پسر بچه بود و چند تا ماشين كوكي توش ريخته بود....ماشين پليسش و خيلي دوست داشت...باهاش دزدارو ميگرفت و جاي پليساي عروسكي هميشه حرف ميزد و فكر ميكرد اگه بزرگ شد حتما پليس ميشه...اقا پليس مهربون ميشه!!!چه ساده بود ذهن و چه قشنگ ميديد...توپاي قلقلي و اونهمه رنگ و اونهمه بچگي!!!!جشن تولد و شمعهاي رنگي...فوتشون كه ميكرد واسش هورا ميكشيدند!!!واسش دست ميزدند...و كادوهاي رنگ و وارنگ كه شب پيش خودش ميخوابوندشون!!!!دخترك و پسرك گنده ميشدند و ميگذشتند از بازيچه ها....هرچي گنده تر تنها تر!!!دورتر....ديگه بد بود با هم بازي كنند و دست بزنن به سرو كول هم!!!دخترك يه طرف بود و پسرك يه طرف ديگه....نگاه ميكردند هنوز بهم ولي گذشته بود ديگه!!!هر دوتا ميرفتند دانشگاه!!!كلي كتاب كج و ماوج و كوفت و زهر مار...ميخوندند و مينوشتند هر روز و استادا با اون سيبيل و ريش مسخره...استاد بودند ديگه!!!هرچي ميخوندند نميفهميدند بچگي كجا در رفت!!!كدوم لحظه جا موندن توي اون خنده هاي بي هوا....كسي جوابشون را نميداد...جاي اون عروسكها حالا چيزاي ديگري بودند بازيچه...موبايل....ماشين راستكي...جاي اون دختر و پسرك شيطون كوچولو حالا پسر دختراي گنده اي بودند كه بازيشون فرق داشت...يواشكي ميبوسيدند گاهي هم يواشكي بدشون نميومد سكس كنند!!!ولي عمق وجودشون خالي بود....هر كاري ميكردند ولي باز دلشون تنگ بود اخه اونا همون كوچولوهاي قديم بودند فقط جلدشون عوض شده بود....هزار سوال بي جواب ميپرسيدند باز كسي جوابش را نميدونست!!!همه سوال را با سوال جواب ميدادند!!!و يه سري قوانين هم كه معلوم نبود كي ساخته!!!!بسته...محدود....بكن...نكن...بده...خوبه....ادم كوكي....تهي...هیچ...اما پيچيده...اما هنوز پر سوال...اما هنوز مهربون و عمقش هنوز بود تو وجود بعضيا....مهربوني بود اما دست مهربون تنها بود...انسانيت هم بود ولي كم بود...فرهاد هم يه روز خوند...اونروزا غم بود ولي كم بود!!!!اره بود ولي كم بود...چرا امدم!!!چرا ناخواسته امدم!!!چرا بايد جواب بدم براي هر كاري كه دلم ميخواد بكنم!!!سيگارم و اتيش زدم و نشستم رفتم تو فكر...روي ديوار با رنگ نقاشي كردم...يه منظره...گريه كردم بارون اومد....ديوار ريخت منظره بيرون اومد!!!حميد