بوي باران دارد اين جنگل عميق از تو سرودن!!!مهي هست كه منو ترا ميپوشاند از نگاهها!!!اينگار كسي دارد پيانو ميزند...چه نت خوشبوئي دارد...نواختنش مثل ريزش باران است!!!!همه چيز در اين جنگل خيال انگيز محو است و جز تو چيزي نميبينم!!!!گرمي لبهايت سردي و نمناكي فضا را اتش ميزند!!!تمام بدنم خيس است  و رطوبت باران و مه در ان نفوذ كرده است اما لبهايت اتشم ميزند!!!! چقدر عمق چشمان شيرينت را دوست دارم....اينگار مرا صدا ميزند با نگاهش...چقدر كوچكي و لطافت ترا دوست دارم و پوست سفيدت كه مثل برگ گل شبنم نشسته بيش از هرچيز نظرم را جلب كرده است...و ان طلائي موهايت!!!!نگاه كن اينجا دسته اي گلهاي صورتي روئيده است كه من چندتائي را بروي موهايت گذاشتم!!!!چه هواي مرطوبي و چه نشئه اي دارد اين ترنم خيال انگيز ذهنم كه باز ترا ميسرايد!!!!جنگل محو و خيال انگيز من فرشته اي دارد كه در گنگي اطرافم صورتش پيداست...احساس خوش زنده بودن را در خيالش پيدا كرده ام!!!!دلم ميخواهد همه عمرم را به او بدهم كه صاحب همه ارزوهايش باشد...دلم ميخواهد خيلي بماند حتي اگر من تل خاكي ميان جنگل شدم او باشد كه يادم را روشن نگاه دارد...دلم ميخواهد به همه ارزوهاي كودكانه اش برسد...اشكم چكيد ميان نشئه ذهنم بر كاغذي كه دارد از او ميسرايد...با نتي باران زده من قشنگترين احساس باراني و مه گرفته ذهنم را از خداوند براي او ارزو ميكنم....من دارم پرواز ميكنم!!!!ميان اين گنگ دقايق با كسي پرواز ميكنم كه اين احساس خوشبو را به من تقديم كرده است....جنگل خيال انگيز من و مه و باران نم نم و ان دخترك مو طلائي كه دوستش دارم...ميدانم كه اطرافم جز رخوت و دود و همهمه چيزي نميبينم ولي ذهن من فراتر از اين حماقتها و تعصبها در بالاي همه كوهها پرواز ميكند...كسي انديشه را نميتواند محصور كند و من براي پرواز خيال انگيزم از روزهاي در به دري و غم انگيز پوچ ماندنم گذشته و عبور كرده ام و سالهاست كه در گوشه انزواي خويش به پرورش روحم پرداخته ام و در مدارج عرفاني اگر گزاف نگفته باشم پله هائي را بالا رفته ام...جسمم را اگر كشتند ...من روحم را وسيع كردم تا امروز بتوانم با فرشته ها صحبت كنم و از اين تكراري اندوهگين اطرافم تا همان جنگل مه گرفته به پرواز در ايم...حميد