![]() |
|
احساس من...ديوارهاي خشتي باران زده!!!ان درخت انجير كه دورادورش خانه ها بالا رفته بودند و تنها مانده بود!!!اشكم چكيد....روي كاغذ!!!خاك سيگارم هميشه ميريزد از كنار دستم.....چشمهايم كو!!!از تاريكيها ميترسم...انطرف شلوغي خيابان ذهنم را اشفته تر كرد!!!بوق نزنيد !!!من راهي براي رفتن نميبينم!!!اه اي خيال خوشبو....نشئه چشمانت هستم!!!!بنويس برايم دردهايت را...تشنه ديدارت هستم!!! من زماني كودكي بودم!!!!ايا شاديها را بياد مياورم!!!...نه...نه....اشكهايم هميشه با من بوده است....!!!! تو مهرباني ميدانم.....چقدر اينروزها دلتنگي ميكنم....پدرم كه مرد چشمانش را به خاطر دارم هنوز....مهربان بروي تنهائي من گريست....اه من چقدر احساس دلتنگي ميكنم!!!گلدانم به جاي نسيم دود سيگار تنفس ميكند!!!!اه اينروزها چقدر نور كوچه هاي شهرم سياهتر شده اند!!!! و من مدتيست بيرون نرفته ام!!!!شايد چهل روز باشد كه گوشه خويش را بر شلوغي شهرم ترجيح داده ام.... اه احساس گنگي دارم!!!!دستهايت كو!!!! نوازش صورتم يادت رفت؟!!! من كجا هستم؟!!!! در نشئگي خيال خويش تنها نشسته ام....در اين گوشه دلتنگ ترا تجسم ميكنم!!!!بوسه ات را نثارم كن....من لبهاي شيرينت را دوست دارم....انطرف كسي در تاريكي شب زباله ها را زير و رو ميكند!!!! شايد چيزي به درد بخور بيابد كه بفروشد!!!من چقدر دلتنگم كه از غم ميسرايم!!!! صداي جشن و پايكوبي شبانه انطرفتر!!!!اينگار جشنيست!!!ادمهايش شيك پوشيده اند و سرمستند...زنهايش زيبا....بزك كرده و شهوت الود!!!!و مردها با ان نگاه پر تمنا چشم چراني ميكنند!!!اه من چقدر غمگينم!!!!اينگار كه از اين قبيله نيستم!!! صداي خوش نتي در گوشم ميپيچد....غمي عميق در خود دارد...و زمزمه صدائي با ان همراه است!!!!اهاي تو...نامه اي نوشتم برايت...اهاي تو...بوسه اي فرستادم برايت...اهاي تو حسرتي دارم براي ديدارت...اهاي توكه تنها به من فكر ميكني!!!من دارم تنها به تو فكر ميكنم!!!اهاي تو دستانم را ميگيري!!!اهاي تو مرا درك ميكني؟!!!! اهاي تو مرا تا اخر خورشيد ميبري؟!!! اهاي با تو هستم...توئي كه دوستت دارم....سرم پائين افتاد...خيال خواب هم ندارم!!!دلتنگيهايم تمامي ندارد....ايا روزي خلاص خواهم شد!!!اگر تنها بمانم براي كه بگويم تا بخواند!!!! اهاي تو ميفهمي چه ميگويم؟!!!شانه هايت كو...هواي گريه دارم!!!! اهاي تو ميداني كه دوستت دارم!!!! نور كمرنگ اتاقم هاله اي از دود سيگار را تا بالا همراهي ميكند...باز هم اين سيگارهاي لعنتي دارند با من عشق بازي ميكنند...چقدر بايد بوسيد شمارا!!! من دلم ميخواست الان پرواز ميكردم...دلتنگ....بالهايم بسته است!!!!من دلم ميخواست ميامدم پشت پنجره اتاقت...در را باز ميكردي...بهترين روياي زندگيم نوازش دستانت ميشد...من دلم ميخواست پرنده بودم....دلم تنگ است...چه بايد بنويسم!!!!تمامي ندارد...تو كه ميخواني سپاسگذارم....حميد |
![]() |
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور ۱۳۸۴ ساعت 3:57 توسط حمید
|

