دخترك شيرينم دستهايت را به من بده!!!ان موهاي طلائيت چقدر زير نور خورشيد دوست داشتني تر شده است!!!مثل خوشه هاي گندم ميدرخشد...وقتي نسيم زير موهايت ميپيچد چه عطري دارد هواي تو!!!وقتي تارهاي طلائيش روي صورتت ميريزد دوست دارم انها را كنار بزنم و رويت را عاشقانه تر از پيش ببوسم....دخترك شيرينم اين حوالي جنگليست در امتداد يك راه پر پيچ كوهستاني....ساعتي كه راه بپيمائيم دامنه هاي سبزش اشكار خواهد شد....جنگلي در قلب كوه!!!پر است از درختان قديمي و گلهاي خوشبوي وحشي!!!يادم ميايد كه ان جنگل را سالهاي خيلي پيش ديده بودم و در دل ان چه فكرها كه نميكردم و چشمهايم از يادها تر ميشدند!!!امروز ترا به همان جا اورده ام...و اينبار به جاي حسرت يادها لبهاي شيرينت را دارم كه شوق بوسيدن را لبريز ميكند از احساسم!!!دختر كوچولوي زيباي من با ان پيراهن بلندت كه گلهاي وحشي برويش نقاشي شده است!!!!وقتي كنار خودم احساست ميكنم ديگر اين من نيستم كه مينويسم و غم هم نيست كه دفترم را سياه كند...هر چه هست هواي خوش توست كه بروي كاغذ ميايد و اين لحظات تنهائي را خوشبو ميكند!!!دخترك زيباي من كه ميداني چقدر دوستت دارم....و ان عمق چشمان شيرينت را به با ستاره ها تعويض نخواهم كرد!!!نم باراني بروي صورتمان ميخورد...الان است كه رگبار بگيرد!!! با من بيا ...به ان الاچيق جنگلي برويم تا باران بند بيايد!!!نميخواهم سردت شود...بيا كت مرا هم بروي دوشت بينداز من از وجود تو گرما ميگيرم...نگاه كن دخترك شيرينم اين تارهاي سفيد موهايم را!!! دوستشان داري؟ ميداني كه ادم هرچه پيرتر ميشود مهربانتر ميگردد؟!!! ميداني وقتي عمري ميگذرد و ان شور و شر جوانيها فروكش ميكند چه لذتي دارد نشستن و چاي خوردن و نگاه كردن به دورها....ميداني كه چقدر دوستت دارم دخترك رويائي من....باران تندتر ميبارد و چه لطافتي دارد اين اطراف و وقتي تنفسش ميكنيم همه درونمان پر از تميزي و اشتياق ميگردد!!!سيگارم را برايم روشن ميكني؟!!!ميداني چه لذتي دارد با نشستن و به باران خيره شدن!!!!اينجا كسي به جز منو تو نيست!!!دلبركم سر بروي شانه هاي من بگذار وبرايم قصه هايت را تعريف كن!!!از دوستانت...از دلتنگيهايت...از دلمشغوليهايت!!!براي من قصه هايت را تعريف كن كه من مثل اين علفها تشنه بارانم!!!!راستي گرسنه ات نيست؟!!!من نان و پنيري دارم و دوتا كيك تازه كه قبل از اينكه بيائيم برشان داشتم!!!بيا برايت لقمه اي بگيرم...دوستت دارم....اينقدر كه ميخواهم عمرم مال تو باشد تا تو به هر انچه ميخواهي برسي...ميخواهم در دقايق خوشبو و ارزوهايت مرا دست در دست ببري و با من دويدنها كني و اگر نفسم تنگ شد كنارم بيائي و نوازش دهي.....بالاتر از دوست داشتن تو چيزي ندارم...جز لقمه ناني كه با تو تقسيمش كردم....و هرانچه داشته باشم را ميانمان قرار خواهم داد...حالا نوبت بوسه است...در اين هواي باراني چيزي بيشتر از اتش بوسه هايت مرا ارام نميكند....بتاب بر سرزمين من كه دوستت دارم....حميد