کلبه صمیمی!!!
|
در پس اين اجبارها...بايد ها...اينچنين ها...قالبهاي معمول زندگي...اين رخوت بي سرانجام و اين فشار اطراف كه ميخواهد انچه ميگويند باشم و نه انچه هستم...به جز خيال كلبه اي در دهكده اي ساكت و دور فكري برايم نمانده است....جائيكه من باشم...نه صداي عابران و نه همهمه اين كهنه خيابانهاي بي رويا!!! ميخواهم اخبار را نشنوم....ميخواهم چيزهائي كه دوست ندارم را نبينم....تنها من باشم و خيالي از تو و اين مناظر خيال انگيز اطرافم...براي من از تمامي لحظه ها فكر گوشه اي صميمي به جا مانده است انجا كه از اين تزوير و دروغگوئيها در امان ميمانم!!!كلبه اي كوچك و پر نور كه همسايه با درختان است!!!گوشه دنج من جاي خوشيست براي دوباره زيستنم....فضائيكه مرا از اين دود گرفته بي رويا ميرهاند....چشم اندازيكه درخت است و سبزه و علف...و بوي چوب باران خورده اش مرا نشئه ميكند!!!سيگاري اتش زدم و براه افتادم... حميد |
![]() |
