نمیدانم دستان چه کس دستانم را در دستان بیهوده دنیا گذاشت!!!نمیدانم چرا باید در این داستان مبهم زندگی منهم نقش هنر پیشه ای را بازی میکردم!!!از روزها گذر کرده ام...دشتها..دریا...مناظر را به تماشا نشسته ام!!!در پیچ و خم افکار در هم ریخته خویش دانسته ام که تا پرنده باشد قفس هم هست!!!تا ادمها باشند دیوار ها خواهند بود!!!چه کسی میداند راز نگاه پدر را!!!پدرم رفت تا دستان من در دستهای سرد دنیا تنها بماند!!!دلم برای ان نگاه اشفته تنگ است!!!دلم برای انروزهای بی خاطره که هنوز بهتر از امروزم بود تنگ است!!!احساساتی که گنگند.....عاشق میشویم!!!هوس را در خلوت های عرق کرده مدام تکرار میکنیم!!!هم اغوشی گرم عشق!!!شهوت پاهای لخت یک دختر!!!بوسه های گرم و رنگین بعد الظهر تب کرده که لبهایم را از رنگ لبهایت رنگین میکند!!!باز هم خودم جا میمانم!!!همه همینطور هستیم....یک زمان جا میمانیم!!!تعلقاتی که رنگ میدهد به دنیایمان!!!مینویسیم و شعر میسرائیم!!!برای فرار از تنهائی های تاریکمان!!!کودکی من پر بود از بازیها!!!پدرم دستانم را میگرفت و در بیخیالی ذهن کودکانه ام چه خوش بود ایام!!!ان پارک سر خیابان که من یادم هست همیشه کنار ان حوض بزرگش دستم را در اب میکردم و قورباغه ها را که کنار حوض بودند بیرون میاوردم و با انها روزها در خانه مشغول بازی میشدم!!!ان جمعه ها...ان تعطیلات خوشبو چه لذتی داشت دوچرخه بازی و کودکانه های من!!!هنوز میشد برای فردا نقشه کشید...برای رفاقتها هنوز زمان بسیار بودند!!!بزرگتر و بزرگتر که میشدیم تغییرات زمان بر صورت و رخساره هم پیدا میشد!!!ان صورت کودکانه سبز شده بود از ته ریش و سبیلی که دیگر انتظار مردانگی را در من ارزو داشتند!!!اما من همان بودم!!!همان بازیگوش که ماهیها را دوست میداشت و برای گرفتن انها هزار نقشه میچید تا از حوض بزرگ پارک بیرون در اورد و در گوشه خانه در لگنچه ای قرمز نگاه دارد!!!عشق امد!!!ابهت یک احساس مرموز!!!و بازیگر من به وزیر عشق کیش و مات گشت!!!دل سپرد و دل داد!!!سالها گذشتند!!!بوسه هایم را شهوت الود نساختم!!!از عشق با عشق خواندم تا اگر نامردمی بیش از همه چیز است لا اقل من ادم بمانم!!!رنگ عشقم را همان نا مردمان خط کشیدند و سیاه کردند!!!نمناکی شهوت نداشت ابهت عشقم و برای همین ناگزیر به نابودی بود!!!از پس ان سالها در گوشه خویش به انزوا رو کردم و ارزوی بازگشتی که تا امروز سرابی بود!!!همه۳۲سال زندگیم را در راههای متفاوت زندگی سیر کردم...از جوانی به عشق...از عشق به تنهائی...از تنهائی به عرفان...از عرفان به پوچی....هزار تو در توی سردر گم را پیمودم...امروز که مینویسم از چیزهائی که بیانش سالها زمان میبرد و تنها اشارتی میشود به هوائی از انها کرد...خاک سیگارم از کنار دستم میریزد!!!پک به پک فکرهائیست که راه میرود در دریچه ذهنم!!!بیهوده است!!!میدانم که این کهنه بازی ایام بیهوده است!!!اما تا اخرین لحظاتم بر این بیهودگی میمانم و سیر خواهم کرد تا ذات خویش را از معبودم پس بگیرم!!!لذتی که دستگیری فقرا دارد!!!مستی نیمه شبم را دوست دارم!!!هوای خوشی که ذهنم را تازگیها خوشبو کرده است را دوست دارم!!!ماهیهایم را که نگه میدارم دوست دارم!!!موهای طلائی ترا دوست میدارم....لذت بوسیدنت را در هوای مه گرفته جنگلی دوست میدارم....برهنه ات را میان اغوشم دوست دارم!!!و تا مرگم ستایش گر همه زیبائیها خواهم ماند...هر چیزی که مرا به ستایش وا میدارد دوست میدارم!!!اگرچه خوب میدانم که بیهوده است ...اما در این بیهودگی رازیست...اینرا هم میدانم.....حمید