نور خوشرنگی......!!!!
![]() |
|
من دارم پرواز ميكنم!!!نور خوشرنگي بالهام شده....مثل رنگين كمان منو نشونده روي موجش و بالاي فضاي بارون زده زير اشعه خورشيد منو برده بالاي همهمه و تكرار شلوغ ذهنم!!!مثل كودكي كه كنار يك رودخونه دستاشو برده توي خنكي اب و داره سنگارو بيرون مياره و به اينور و اونور ميندازه حس رهائي و سبكي ميكنم!!!چشمام وسيع شده و ادمكهارو نميبينم ديگه!!!ولي مطمئنم همين اطراف هستند و دارن پچ پچ ميكنن!!!دلم ميخواد بال رنگين كمانم و نوازش كنم...چه رنگهائي داره!!!همه رنگهاي زنده بودن و با هم داره...مثل يك تاق روي اسمون كمون زده و من بالاش دارم اون پائين و ميبينم كه از اينجا كه نگاه ميكنم ميبينم كه چه حقيره وقتي تو در بالا نگاهش ميكني!!!و ادمكهاش مثل كاه اينور و اونور ميشن بدون اينكه از نگاه دروغينشون در عذاب باشي مثل يك داستان تماشاشون ميكني!!!!اين بالا چه شوقي داره نشستن و تنفس كردن دقايق!!!!همينطور نشئه اسمون منو گرفته كه متوجه كسي ميشم....چقدر اشنا مياد برام!!!!از دل رنگين كمون بيرون مياد و به شكل يك دخترك مو طلائي ميشينه روبروي من...و تا چشمش به من ميفته خنده شيريني ميكنه كه من حيرت ميكنم!!!چقدر از ديدن چشاش به شوق اومدم!!!خيلي حس عجيبيه...اينگار كه خوابيدم و دارم چيزاي تخيلي ميبينم!!!دخترك جلوتر مياد و دستاي سفيدش و ميرسونه به دستاي من...با كمي ترديد ميگيرم دستاشو...احساس ميكنم يك رنگين كمان توي رگ و ريشه بدنم جاري ميشه و مثل خون بالا ميره و منو به شكل خودش در مياره!!!حالا اينگار منم نوري از همون رنگين كمان شدم...من خودمو به صورت دخترك نزديك ميكنم و اهسته چشمام و ميبندم و لبش و ميگيرم....چقدر شيرينه...احساس نميكنم در عالم واقعيت باشم!!!ولي نگاه كه ميكنم ميبينم كه هستم ولي مگر ميشه در اين گوشه غم گرفته رفت بالا و رنگين كمان شد و بعد بوسه اي رنگين گرفت!!!!خيلي تصاوير ذهنم برام عجيبه و عجيبتر احساس كه منو خوشبو كرده...من لبهاي شيرين دخترك و بوسيدم و عنصري از نورش شدم!!!صداي نت پيانو مياد...اينگار معجزه اي ميخواد از اسمون فرود بياد باز!!! اينگار غصه هاي من رنگ باخته به شيريني دخترك و رنگين كمانش من چقدر خوشبو هستم...فكر نميكنم هرگز اينهمه خوشبو بوده باشم....خودمو به اغوش دخترك انداختم و با لمسش خوابم برد....حميد |
![]() |

