خورشيدي در دل تاريكيها...
ديشب تا امروز ظهر دلتنگيهايم را مهمان ترانه اي قديمي از گِلن كمبل كرده ام.
yesterday when i was young
ديروز وقتيكه من جوان بودم
صداي قديمي و خاطره انگيز گِلن كمبل منرا بياد فرهاد نوازنده و خواننده اشعار سياه تاريخ معاصر ايران انداخت! خواننده اي با شرف و با عقيده و انسان دوست كه او هم ترانه: وقتيكه من جوان بودم اثري از گِلن كمبل را بازخواني كرد. و چقدر در اداي مطلب اگرچه با لهجه و گويش اصليش بسيار دشوار بود موفق بود. از فرهاد بسيار ميشود نوشت. اما من اينجا قصد انرا ندارم زيرا وسعت روح اين نوازنده و خواننده جاز بالاتر از چند صفحه ناچيزست. فرهاد شايد دچار اعتياد سنگيني بود اما هرگز چهره معصومانه اش مسخ نشد و هميشه ان شرافت انساني در نگاهش موج ميزد. و با چشمهاي بسته و گاهي خيس دردش را و درد سرزمينش را فرياد ميزد. انسانيكه متعلق بخود نبود و همچون پيغام اوري اگرچه سياه ميخواند اما در بطن سياهيش افتابي نور افشان زندگي ميكرد. ادمهائيكه هميشه سطحي به ديگران نظر ميكنند و انها را به انتقاد ميكشانند هرگز نميدانند كه ميشود در عين تاريكي خورشيد را در دل داشت. و انها كه دردشان فقط روزمرگي خودشان باشد هرگز به درك ادمهائيكه براي خود نيستند و روحشان وسيعتر از روزمرگيهاي متداول و گنديده است نائل نخواهند شد! درد دلرا نبايد به پيش اين مردمان برد!
بايد سكوت كرد اما انديشيد كه چرا فرهاد و هركه مثل او ميبيند و بدنبال رهائيست بايد در ميان شما بگندد!
شمائيكه هيچ نيستيد و نميخواهيد به حداقلهاي انساني نائل شويد. كه حداقل انسانيت عشق و دوستي در برابر انسانهاست و همين حرف ساده اينروزها دشوارترين كار شده است....
فرهاد هم دق اورد...فريدون فروغي هم به همان دق از بين دوستدارانش رفت...ما هم ميرويم...هركسيكه بفهمد محكومست كه به اين سرنوشت كوچ كند!
ياد فرهاد و فريدون فروغي و فريدون فرخزاد و ويگن و هايده و همه هنرمندانيكه براي هنرشان شرافت و انسانيت را معيار ميدانستند افتابي باشد. و خاكشان باقي عمر افتابيترين و با شرافتترين هنرمندان بي نظيري چون شهيار قنبري و اردلان سرفراز و ايرج جنتي عطائي و بيژن سمندر و سياوش قميشي و هركسيكه درد خاكش را فرياد ميزند باشد.
به احترام فرهاد و با ترانه اي از گِلن كمبل صداي جادوئي ديروز و هميشه قطره اشكي نثار همه بغضش كه در سينه ماند اما هنوز در ما زندگي ميكند. همان بغضي كه خواند:
نفسم در نمياد جمعه ها سر نمياد
كاش ميبستم چشامو اين ازم بر نمياد
جمعه وقت رفتنه موسم دلكندنه
خنجر از پشت ميزنه اونكه همراه منه
يادت را روشن كردم زيرا خودم نيز از جنس غمهاي بي جواب تو هستم...غمهائيكه ريشه در فهميدن دارند كه چقدر اين زندگي به هجف و بيهودگي كشانيده شده است و چقدر ما براي خنديدن جان كنده ايم و براي زندگي كردن تن به هر ذلتي سپرده...حميد
بياد كوچه هاي قديمي تهران...بياد حوضهاي كاشي ابي...بياد شمعدانيهاي افتابي...بياد هندوانه و چاي و قليانهاي بعدالظهرها...بياد فرهاد...بياد هرچيزيكه كشتيدش...
Glen Campbell..................................Farhad
![]() |
![]() |
![]() |


