يادم باشد...كه يادت رفت...
براي تو زندگي چقدر ميارزد؟!!!
شايد اگر گوشه دستت به ناگاه بريده شود ضعف كني!!! اطرافيانت سراسيمه شوند!!! نميدانم...
براي تو زندگي چقدر ميارزد؟!!!
وقتيكه نميتواني همان جواهرات دوستت را داشته باشي و يا نميتواني خانه ات را به اندازه او برساني...انوقت شايد تمام فكرت رسيدن به بالاتر از خودت باشد!!!...نميدانم...
براي تو زندگي چقدر ميارزد؟!!!
وقتيكه چهره زيبائي نداري و سعي ميكني با هزار مشقت و بيچارگي پولي فراهم كني تا تغييراتي در چهره ات بدهي...بينيت را جراحي كني...گونه ات را خوش تركيبتر كني...دندانهايت را مرتبتر كني...اندامت را به فرم دلخواهتري در اوري...خودت را لاغرتر و بروزتر كني!!! نميدانم...
براي تو زندگي چقدر ميارزد؟!!!
شايد اگر در بين دوستانت ارزشي ديگر نداشته باشي و كم محليت كنند و هيچوقت ترا جدي نگيرند و بزرگت نخوانند دق بياوري و سعي كني به هر طريقي بگوئيكه منهم هستم!!! نميدانم...
براي تو زندگي چقدر ميارزد؟!!!
شايد وقتيكه كم مياوري و روزنه اي از اميد در ميان ادمها و حتي هم خانه ات يا همخوابه ات پيدا نميكني دل به قصه خدا خوش ميكني و دلت را با يادش ارام!!! و همه كمبودهايت را به درگاهش ميبري و تصور ميكني هنوز كسي هست كه ماوراي ادمها حرفهايت را ميشنود!!! نميدانم...
براي تو زندگي چقدر ميارزد؟!!!
وقتيكه گاهگاهي به مردنت فكر ميكني و ميترسي...و تصور ميكني بايد از نردبان عبادت بالا بروي تا شايد در اولين شبهاي مزار ترا شكنجه و بازخواست نكنند و تصور كني در انصورت خدايت به كمك ميايد و شفاعتت ميكند و به ارامش ميرسي!!! نميدانم...
براي تو زندگي چقدر ميارزد؟!!!
وقتيكه اشكهايت را پنهان ميكني...وقتيكه گمان ميكني كه فهميده نميشوي...وقتيكه از ناچاري خدايت را صدا ميزني...تصور ميكني كه دلت زميني نيست و به اسمان راه دارد...فكر ميكني كه تنها خودت دچار سردرگمي هستي...تصور ميكني كه هيچكسي به اندازه تو دل ندارد و يا حساسيتهاي خاص ترا!!! نميدانم...
براي من اندوه فهميده نشدن...حسرت يك همنفس...غربت خانگيم...انچه احساس ميكنم كه روحيه ام را متفاوت كرده است...انچه منرا به انزوا كشيده است سالها سالست كه انقدر تكرار ميشود كه ديگر براي زشتي صورتم...براي بريدن دستم...براي نداشتن اموال زيادتر...حتي براي ارامشي كه در ياد خداي خياليم داشتم دلواپس نميشوم!!! ديگر فرقي ندارد كه دندانهايم از فرط سيگار پوسيده و شكسته شده اند...ديگر صورت تاريك و افسرده ام منرا ناراحت نميكند...ديگر نداشتن انچه خيليها دارند نگرانم نميكند...ديگر حتي درد و دلم را به عرش خداهم نميبرم!!! وقتيكه سالها سالست باورم را شكسته اند ديگر براي من انچه ترا دلواپس ميكند ناراحت كننده نيست...من زنده نيستم...زندگي نكرده ام...سراسر حسرت و عقده هائيست كه براي يك شب ارامش در جانم زندگي ميكنند...وقتيكه حسرت را بيش از هر واژه اي ميشناسم ديگر حتي دلواپسي هم حرف كهنه اي بنظرم ميايد!!! من تمام زمانيكه خودم را شناختم دلواپسي و نرسيدن را فهميدم...از كسيكه داغ عاشقي بر دلم گذاشت تا هركسيكه به اندازه توانش زخميم كرد...در شب من مرهم دستهاي يك برادر يا يك خواهر و يا يك همصحبتي نيست...من مثل سنگ نشسته ام...ناله هم نميكنم...ناله هاي سنگ بيصدا اما درونيست...من دچار بدترين عادت ممكن هستم! عادت به انزوا...عادت به گريختن...عادت به زخمي كردن خود...عادت به ساكن بودن...با دلهره زندگي كردن...با مستي گذراندن...بكرترين احساساتيكه در من زندگي ميكنند حرام اين دقايق شده اند...ديگر حتي غمهايم از چهره ام دور شده است و به جانم نشسته...به قصد جان امده نه زردي صورتم!!! زردي صورت براي هجده سالگيم بود...اينروزها من از درون خرابه ام و از بيرون مسخ شده!!! خنده مضحك درداورم بدتر از هر فحشي اينه را به باد ناسزا ميگيرد...چيزي جز عادت در شب من نيست...چيزي جز رخوت در تن من نمانده است...حتي بريدن رگ دستم درمان درد من نميشود...ميدانم اسانتر از اينها در حال تمام شدن هستم...ايكاش ميتوانستم گوشه اي از دقايقم را به تصور تو بكشانم تا بداني اينها تمامشان دلمردگيهاي يك ادمست و نه بلوفهاي شاعرانه!!! كاش فقط يكشب بجاي من و با ذهنيت من ميتوانستي زندگي كني تا نشانت بدهم يك ادم چقدر ميتواند مسخ شده باشد!!! مي نزده مستم...بي افيون نشئه ام...حالم حالت ديوانه ايست كه سراسيمه از ادمها ميگريزد...خودش را پنهان ميكند...در تصوراتش چيزهائي ميبيند...انقدر وضوح دارند كه لمسشان ميكنم!!! گذشت زمان و عمر شايد رقم سالم را بالا برده باشد اما نتوانسته ذهنيت كودكيم را از من بگيرد...حتي نتوانسته معصوميت چهره ام را كدر كند...همين صورت ساده خيليها را وادار به سوئ استفاده كرد...خيليها تا ظاهرم را ديدند دانستند كه قابل نفوذ و بهره برداريم!! سادگيم را زود فهميدند...زود زخمم زدند...چشم ادمها زود دلشان را لو ميدهد...شايد براي همين باشد كه هميشه گفته اند: چشم ادمها ائينه دلشان است...ادمها را با نگاهشان ميشود شناخت...و اين چشمهاي كودكانه و ساده من سالهاست كه نشانه دري باز به سوئ استفاده هركسي كه ميشناسم شده است...شب من چيزي جز تكرار مكررات ندارد...اينها امتحان نيست شكنجه است...پناهي بجز فرو رفتن در خلسه ندارم...مي زد يا نزده كارم فراموشيست...فراموش كردم كه زنده ام...حالا ديگر انتظاري كه زنده ها دارند من ندارم...نگاه ميكنم...فكر ميكنم...به همه چيزها...دردها...درد خودم...درد سرزمينم...و خودم را با تك تك اين سيگارها دود ميكنم و به هوا ميفرستم...حميد
| گفتم خريدارت منم گفتي خريداري شدم! گفتم بجونم ميخرم گفتي نداره ارزشي! گفتم كه دلواپستم نكنه بيراهه بري گفتي كه كار عاشقاست تنهائي و دلواپسي گفتم كه ديوونه نشو عاشقتر از من ديگه نيست گفتيكه ديوونه توئي تو اين روزا عاشق ميشي بگو كه ميشناسي منو همونكه ديوونه توست همونيكه با يك نگاه شده اسيرو مبتلا نگو كه بي وفا شدي دلداده رويا شدي نگو تموم فكر تو اينجا كه نيست جاي ديگست بگو هنوزم عاشقي دلواپس حال مني بگو بهونه توام عشق توام مال توام بگو كه حسرت نخوريم تا پاي جون ما با هميم بگو تو هم سخته برات دقيقه هاي بي منو بگو كه باورت شده حرفاي من روياي من بگو كه اشكاي توهم اب ميشن از دوري من دل صبور عاشقت تنگه براي ديدنم حرفاي من تموم شده منتظر ديدنتم منتظرم تو كوچمون بپيچه عطر تن تو جون بگيرن گلاي تو دوباره با ديدن تو حرفاي من تموم شده سپردمت دست خدا |
![]() |
آه كه تمامش افسانه بود...


