مترسک...
مرد چشمهايش را باز نگه داشته بود... تاريكي...گوشه يك راهرو يا شايد تونل يك متروي زير زميني! تاريكي... چشمهايش را كه ميبست گاهي چيزهائي را ميديد! بركه...مرغابيهاي وحشي...همه انها را فقط با چشمان بسته ميتوانست تصور كند...تاريكي...از شدت سردرگمي دستانش را زير موهايش برد! مغز پوشاليش نرم بود! كسيكه اورا درست كرده بود مغزش را با پوشالها پر كرده بود! در پاها و كمرش احساس درد خفيفي كرد...دستش را بروي پاهايش كشيد...پوشالها نرم بودند! پوشالها ميريختند...از بس كلاغهاي عقيده به مغزش نوك زده بودند جمجه اش نيمه متلاشي شده بود! كاهها از تارو پود كت قديميش بيرون زده بودند! كسي را در اطراف خود نميديد...تاريكي...گوشه يك راهرو یا شايد تونل يك متروي زيرزميني! غربت گرفته بود! سه و سه سال غريبگي كرده بود! در زمينيكه اورا براي ترساندن كلاغها فرو كرده بودند سالها سال غريبانه ايستاده بود! و اينروزها پوشالهاي مغزش از شدت نشست و برخواست كلاغها متلاشي شده بودند!
باورم كن من هنوز مترسك باغ جنونم
عمريه مسافري من هنوز غرق سكونم
اون كلاغيكه ميگفتي
اومده چشمامو برده
دگمه هاي پيرهنت رو
به تن جاده سپرده
اي ائینتان فريب من در اين زمين ريشه اي ندارم! منرا بزور فرو كرده اند! در اين تنهائي نه كلاغها را ميترسانم و نه پاهاي كاهيم قدرت رفتن از اين سرزمين را دارد! جرقه اي بزند سراپا اتش ميگيرم! اي حرفهاتان دروغ اي خدايتان ناپيدا مترسك در دل پوشاليش خوني نيست! چه ميخواهيد از اين ايستادگي؟!!! سالها سالست كه بر سليقه شما يكجا ايستاده ام...باد و باران كهنه ام كرده است...خم شده ام...گريه هايم همه پوشالي مينمايد! غصه هايم همه از جنس پوشالست! دل پوشاليم تكه تكه شده است! شبها در اين سراي دوردست ايستاده ميميرم تا صبح برسد! روزها با اندوههاي بزرگ و پوشاليم تا شب ايستاده شكايت ميكنم! هركجا را كه ميبينم دورتر از پاهاي منست! اگر خودم را بچرخانم و از اهرميكه به پشتم فرو كرده ايد تا ايستاده بمانم خلاص بشوم انچنان به زمين خواهم خورد كه همه كاههايم لانه مورچه ها خواهد شد!
ديگه اين دل گله ها مرهم تنهائي من نيست
اي سخاوتتان همه پوچ...من مترسكي ازرده و دل خسته ام كه نه پاسبان خوبي براي محصولتان ميشوم و نه سرگرمي هميشگي كلاغهايتان! يك صاعقه شبي پيكرم را به اتش خواهد كشيد! و اين سرگذشت من بود...كه يك مترسك نه حق اعتراض دارد و نه قدرت تصميم و خلاص شدن! ايستاده خلق ميشود و ايستاده ميميرد! تو اي پديد اورنده جمله مترسكها....چشمهايم را به من بازگردان كه گريه يك مترسك داغتر و شورتر از همه گريستنهاست...گريه اي براي ايستادن...و اندوهي براي بازيچه بودن! تاريكي....مترسك...پوشالهايم درد ميكنند...دق كرده ام...چقدر اين تنهائي زير پاهايم تكرار ميشود...چقدر وسعت اين سكوت وسيعست! حتي مترسكي كه ميتوانست همنشينم باشد ان دورها قدرت حركت بطرف منرا ندارد! هر دو دورادور ايستاده ايم...دورادور ميميريم...مغز پوشاليم در تاراج باد و باران از بودن خالي شده است...حميد
خورجين باد پر شده از گلايه
تو اين روزاي سختو پركنايه
خنده رو با غصه نميشه نوشت
كي ميدونه چجوريه سرنوشت!
بين منو تو پلِِِ بي عبوره
غربت جاده هاي سوتو كوره

يك اسمان اشاره
يك كوه استعاره
يك دست زخميو ساز
روياي بي ستاره
از خاطرم گذر كرد
اغاز يك ترانه
فرياد بي حضوري
تا بيكران كرانه
از ابتداي جنگل
تا انتهاي دريا
مرد غريب راهي
در انتظار فردا
او رفتو او گذر كرد
از ماه از ستاره
چيزي نمانده از او
جز چند چهار پاره!
