بازيچه تقدير...
دلم گرفته است...به اندازه همه اين سالهاي نا مفهوم دلم گرفته است و اين دلگرفتگي مثل خوره تارو پودم را سياه كرده است....
من از عمق همه جاده هاي شمال...من از دل همه شبهاي تاكستان...من از ان پنجره اي كه شبها مست به بلوار روبروي ساختمان نگاه ميكردم...من از سالن انتظار ترمينال مسافربري...من از خطبه عقد كه ان ملاي پير ميخواندش! من از كف زدنهاي شب نامزدي...من از هجرت پدرم...من از هم خوابگيهاي رفته از يادم...من از عمق اين شب دلتنگ همه چيز را دوباره ميبينم!
من از كنار منقل و زغال مرديكه همه ارزوهايش را دود ميكرد گذشته ام...من از فرط مستي از شبيكه تاق باز وسط حياطمان گريه سر داده بودم گذشته ام...من از حرفهاي زيبا از دشنامها از جنجالها از هزار زيبائي و نكبت بدينجاي شب رسيده ام!
جائيكه جز اتش سيگارم همدمي نميبينم...من از شدت بيهوده زندگي كردن خودم را ميان اين نوشته ها رها كرده ام...نوشته هائيكه خود من هستند و هيچ نيستند! در برابر روزگاريكه جز دلتنگي چيزي به من نداد اين نوشته هاي تلخ تلخيشان اندازه يك هب ترياك هم نميشود! و گيرائيشان اندازه يك ته استكان الكل هم نيست! اين تلخيها در برابر تلخي كام من هنوز شيرينند! جائيكه من نشسته ام نه رمضان جائي دارد نه ماه روزه داران! اگر شما فقط يك ماه از سال را سحرها بيدار ميشويد و طعامي ميخوريد و به حساب خودتان راههاي عبوديت خداوند را طي ميكنيد من سالهاست روزه دار اين زندگي پلاسيده و شب زنده دار روزگار خويشم! جهنمي هم اگر باشد يقين دارم كه خدايتان همينجا برايم محيا كرده است! زيرا او هم ميداند كه گناه من چيزي بجز خود ازاري و اندوه نبوده است...خودمان نبوديم! هيچوقت با خودمان رو راست نشديم! همان كرديم كه يادمان دادند! همان را گفتيم كه انها گفتند! اما من اين زنجيرهاي پوشالي را سالهاست پاره كرده ام! انچه عقيده شماست براي من افسانه اي بيشتر نيست! من دچار زنجيرهاي ديگري هستم...زنجيرهائيكه ديده نميشوند!
دلم گرفته است و چه خوب ميشد كه تا فردا براي هميشه خاموش ميشدم...وقتيكه هر شبم تهيتر از هميشه ميشود چه فايده دل به خيالات واهي خوش داشتن! چه فايده كه من فقط به زجر دقايق خود دل بستگي دارم...چه فايده وقتيكه من درد را مثل نوشداروئي سر ميكشم تا همه وجود پوچي گرفته ام از درون فرو ريزد...منكه ميبينم...ميشنوم و از اين ديدنها ديوانه تر ميشوم ديگر چه سود بيشتر زندگي كنم! وقتيكه خاطره طناب ميشود و ديوار اتاق من به مغزم ميچسبد زير فشار اين فضا ديگر چه گوشه اميدي برايم باقي ميماند!
من از راهروهاي پر هياهو اما سرد دادگاههاي خانواده يادها در ذهنم دارم...من از فحاشي و ناسزاهائيكه در راه پله هاي انجا جاري ميشد هنوز تصوراتي در ذهنم نگه داشته ام...من از ان برگه سفيد كه به مهر جدائي حكم شده بود هنوز نفرت دارم! من از ديدن و ياد اوري زنيكه روزي همخوابه ام بود در ان راهروهاي سرد هنوز بخود ميلرزم...من از سفره هائي كه نيست...من از صداهائيكه نا تمام شدند...من از كسيكه هميشه نامم را صدا ميزند هنوز تصورات ازار دهنده اي بياد مياورم...شب من چه چيزي دارد جز مرور نا خودگاه انچه بوده است...و انچه كه ديگر نيست! اين نام ادميزادي را از روي خودمان برداريم بهترست...ادم كه نميتواند اينهمه دل سنگ باشد! اينهمه فراموش كار بشود! اينهمه بي احساس زندگي كند! مگر ميشود انهمه خاطره را از ياد بردشان! پس چرا از يادم برديد!
در اين خراب اباد تا وقتي نام دوستي در ميان باشد همه براي هم ميميرند اما تا امروز نشده است كه بعد از دشمني بياد ان روزهاي خوب دوستيشان بيفتند و يادي از همديگر كنند! چرا بايد دچار اينهمه احساساتي باشم كه ادمهاي پيرامونم دركي از ان نميكنند...چرا فقط من بايد انهمه خاطره را صبح تا شب بيادم بياورم و براي هر تكه اش روحم را تكه تكه كنم! بپاي هر كدام از اين دل نوشته ها يك جاسيگاري پر از ته سيگار ميشود...و انگار من با ولع تمام اين دردهاي روحي را مينويسم! چرا نميگذاريد كه برگردم؟! چرا اجازه جبران گذشته را نميدهيد! چرا انصافتان فقط در وقت هم خوابگي و خوشيهاست...چرا به وقت زجر كشيدن پيدايتان نميشود! چرا فقط دوست داشتن را در دوستيها جاري ميكنيد و وقتيكه فاصله اي ميفتد همه خاطرات يك ادم را با سرگرميهاي اطرافتان به زباله داني مياندازيد! سرتان كه گرم برادر و خواهرتان ميشود يادتان ميرود كه كسي هم بود...چرا من بايد هميشه دچار بدترينها بشوم! شبهاي بلند پائيزي و زمستان بدتر از هميشه نويد سختترين ايام نفس كشيدنم را ميدهند! شبهائيكه انقدر بلندند كه حتي به ضرب اين سيگارها و مستيها هم نميشود كه زهرشان را گرفت! مثل يك تك درخت نا اميد ميان اين برهوت خاطره با خود نشسته ام! حتي يكنفر از همه انها كه ادعاي رفاقت داشتند به كنارم نميايند! در همه اين سالها حتي معني برادري را هم نفهميدم! برادرهائيكه از غريبه ها بدتر بودند...بدتر هستند...فقط يك پدر بود كه در معني واقعي دلش برايم ميطپيد و او هم نماند...بقيه جملگي امدند و رفتند و جز ازار چيزي يادگار نگذاشتند و من هنوز در الفباي اول اين مدرسه گير كرده ام...كه چرا عاطفه دارم...كه چرا احساست قوي دارم...كه چرا دلم براي همه ميسوزد الا خودم! كه چرا دوباره ياد تهوعي افتادم كه سالها سال ازارم داد و حالا كه نيست دلم براي همان نگاه احمقانه اش تنگ شده است!
اتوبوس جاده چالوس را طي ميكرد...سه خانوار بوديم...انگار افسانه بود! ميان راه در سيا بيشه مه گرفته بود...پائين امديم...من جگر دوست نداشتم...فقط چاي خوردم با چند سيگار پياپي! وقتيكه مقابل درب بزرگ اهني باغمان در نمك ابرود رسيديم باران تندي ميامد! انقدر تند بود كه طي كردن فاصله كوتاه درب باغ تا ورودي ويلا همه مارا خيس از اب كرد! ساكهايمان را بداخل برديم...ان زن هنوز وجود داشت! همگي به داخل رفتند اما من با پسرعمو به پشت ساختمان رفتيم...در گوشه باغ به صرف دو چاي تلخ داغ و يك پاكت سيگار كه نيم ساعته تمامش كرديم و بسراغ پاكت بعدي رفتيم نشستيم و باران تند انروز را تماشا كرديم...شب بعد از شام با پسر عمو و دخترش و ان زن حكم چهار نفره بازي كرديم...شرط بستيم كه بازنده غذاي فردا را بخرد... پس از بازي همه خوابيدند و منو پسر عمو ساعت دو نيمه شب به كنار دريا رفتيم و به صرف يك قوطي ودكا تا نزديك صبح انجا مانديم...وقتيكه باز گشتيم همه در خواب بودند...ان زن متوجه بازگشت من شد...ملافه را كنار زدم و كنارش خوابيدم! سفت منرا در بغل كشيد...خوابم برد...و در همان حالت خواب دچار بختك شدم! نميتوانستم چشمهايم را باز كنم...خواب نبودم اما قدرت باز كردن چشمهايم را نداشتم! ميديدم كه ان زن به صورتم اب ميزند اما چشمهايم باز نميشدند! تقلا ميكردم...و خيال كردم كه كارم تمام شده است! اما بالاخره روحم بازگشت و توانستم ببينم! سالهاست كه همه چيز ميگذرد...و بختك خاطره اينروزها امانم را بريده است...اهاي لحظه هاي فراق من دلم تنگست...چرا خلاصم نميكنيد! چرا اينروزها مردن هم التماسي شده است...منكه اينهمه تاريك نبودم...هميشه همه را به چشم اندازها اميدوار ميكردم...از سبزيها و از ريختن ديوارها برايشان ميگفتم...اينروزها بدتر از همه انها پائيزي شده ام...من نميدانم كه ديگر بايد چطور به فرداها برسم...مردن برايم لذت بيشتري از اين انگ زندگي دارد...جان سختي هم اندازه دارد...شور همه چيز در امده و انگار در اين خفگيها همان كوره اميدهاي سابق هم وجود ندارند! من اينها را نوشتم اما پس از نوشتنشان دوباره من ميمانم با اين درو ديوارها...دوباره من ميمانم و اين خاطره ها...اين بن بستها...چرا اين زندگي براي من جائي نگذاشته است؟! مگر چه كسي هستم كه دنيا را تنگ كرده ام! ايا اين سرگذشت اگر بهتر از اين ميشد كتاب خدا تغيير ميكرد!!! چه خدائيست كه گه خوردن بندگانش را دوست دارد! من در اين قسمت داستان تمام حواس شش گانه ام فلج شده است...اينجاي زندگي وامانده ام...چه كنم با احساساتيكه پس از اين نوشته ها بسراغم ميايند! كدام حرامزاده را بايد لعنت كنم! كدامشان را...حميد
جزيره اي وابسته ام شده بن بست دنياي من
اي رهگذر از بي كسي شده مسموم هواي من
جاده چالوس


