اين سروده ام را به همه جاده هاي خيس تقديم ميكنم كه در ميانشان جا ماندم...

گذرگاه خیس

جاده اي خلوت
بدون رد پا
صداي رودخانه!
پريدن يك كلاغ مقابل چشمانم!
تك برگهاي زرد روي شاخه ها
لرزشِ خيس برگها زير باران!
دود خاكستري هيمه اي
كه زير باران اخرين تركش زغالهايش
سرد شد
برخورد ممتد نفسهايم با رطوبت!
ان جلوتر مِهي رقيق
پائين كشيده
خنكي!
صداي عبور هوا
ارتعاش صداي نفسم!
سكوت پر زمزمه راه!
لذت تنفسي عميق!
غمِ تكرار قدمها
روي تنهائي!
پيچ جاده!
يك صخره سنگي
جاري اب
كه از سراشيبيش
پائين ميريزد!
خنكي!
پيچ بعدي...
راه بازتر ميشود
انعكاسي از نارنجي پائيز
روي افقي از درخت!
پكِ تلخ يك سيگار!
ان دورتر
نگاه كن
باران چه ميكند با سپيدارها!
خيس
شهوت نگاه كردن!
منظره اي عجيب
بكر...تميز...تنها
جهش يك جيرجيرك
از كنار پايم!
خلسه!
خيس!
بكر...عجيب...باران
زير پاهايم تنهائي
تكرار ميشود
تاراج پائيزهنوز
حريف كاجها نيست!
سبز
واژه اي  هميشگي براي يك كاج!
انتهاي اينجا كجاست؟!
مسير به كدام ابادي ميرسد!
و يا شايد
سالها سال تنهائي
زير پاهايم تكرار شود!
مي ايستم
در همين فضاي معلق
زير همين بارش
كنار همين مسير
بيا...بيا...بيا
پشت سرم نه
ابادي مجاور نه
همين جاده روي همين بارشها
ميمانم!
خيس ميخورم سبز ميشوم
درك ميكنم گنگ ميمانم!
مِه پائينتر ميكشد
محو ميشوم
اينجا ميعاد من با دستهاي توست
ناپيداترين گذرگاه
جائي براي گم بودن
و هميشه به خاطره پيوستن!
ميتواني احساسم كني؟!
سردم شده است...
حميد