امروز روز افتابي دوازدهم فروردين ماه و يك روز مانده به نحسي عدد سيزده!!! هنوز نميدانم چرا سيزده نحس است وانگهي مدتهاست كه همه روزهايم منحوس بوده اند....يكي ميگفت علت نحسي سيزده گران شدن ارزاق است!!! اما من ارتباطي در ان نميبينم وانگهي بي ارتباط هم نيست....جماعت فردا را اش درست ميكنند و باقالي پلو و يا هر چيزي با عهد و عيال واشنا و غريبه راه كوه و تپه و دشت را ميگيرند و اين سبزه هاي نوروزي را هم كه گوشه خانه سبز كرده اند روي كاپوت ماشينهايشان ميگذارند تا كنار نهري و يا جوي ابي بيندازند!!! عيد شما مبارك....برادر عيد تمام شد شما هنوز انگار در همان سال تحويل متوقف شدي!!! اكبر اقا ميگفت براي اينكه با همديگر مهربانتر باشيم چه خوب ميشد اگر هر سيزده روز تعطيلات نوروز را مثل شب سال تحويل پاي سفره مينشستيم و مرتب توپ در ميكردند كه يادمان نرود عيد شده!!! و مرتب يا محول القلوب را ميخوانديم!!! اصغر اقا ولي ميگفت: كاش تعطيلات زودتر تمام بشود برويم بقاليمان جماعت معطل ماست و پنير و شير نمانند...اخه اصغر اقا ميانه خوشي با تعطيلي ندارد حتي جمعه ها هم سر كار ميرود....اصلا هم تمايلي به شعر خواندن ندارد و تنها شعري كه از ان جوانيهايش به ياد دارد همان: لب كارون چه گل بارون ...است...من يكروز ميخواستم به اصغر اقا يك ديوان شعر اخوان ثالث بدهم اما ترسيدم لاي برگهايش پيراشكي بپيچد بنابراين هر وقت اورا ميبينم ميگويم لب كارون چه خبر!!! اوهم ميگويد گل بارون است...انهم چه گلهائي..همه سبزه و خوش قد و بالا و لبهاي ترك خورده البالوئي كه يك بوسه از انها چندين سال ادم را جوانتر ميكند...اخر اصغر اقا خيلي زن دوست است و باور نميكند كه ديگر جوان نيست....اينروزها كسي كتاب نميخواند...اگر ميخواند همان چند صفحه اولش را ميخواند...شايد بشود به ضرب چلوكباب نذري جماعت را وادار كرد كتاب بخوانند...هر كس كتاب بخرد و يا بنشيند تا ته انرا بخواند يك پرس چلو كباب سلطاني با ماست موسير و سبزي خوردن و كوكا كولا رژيمي مجاني ميخورد!!! ولي خيال ميكنم جماعت به زور اينهم لاي كتاب را باز نكنند!!! به جايش بگو قر بدهند برايت...اخ گفتي قر دلم به ضربان افتاد...ما بچه كه بوديم و نوجوان كه شديم و به اين سني كه رسيديم هر جا رفتيم يكي ان ميان قر ميداد...از بچه شش ماهه گرفته كه عزيز كرده بابايش بود و ني ناي ناناي ميكرد تا مرد چهل ساله كه زرت وسط ميپريد و ان هيكل بيقواره اش را ميجنباند...با ان چشمهاي هيز از كاسه بيرون زده رانهاي سفيد زن فلاني را ديد ميزد و اب از لب و لوچه اش بروي سبيلش ميريخت!!! نميدانم اين قر كمر چيست كه در فرهنگ ما معني شاد بودن است...برقصان ان باسن گنده ات را دنيا همين چند روز است!!! نميدانم چرا هميشه اين مراسم منرا بدحال ميكند...به روايتي من از اغاز تا كنون فقط چهار مرتبه در جشن عروسي شركت كرده ام!!! دوبارش شش ساله و هفت ساله بودم كه منرا بغل كردند و وسط ميز گذاشتند و پسر عمويم ميگفت هي كف ميزدي و قه قه ميخندي....مراسم هم هر دوبار متعلق برادرهايم بود...هنوز هاله كمرنگي در ذهن من جا مانده است از ان روزهاي بي خبري....گذشت تا سن سي سالگي كه من عروسي برادر زاده ام شركت كردم انهم به زور...پدر خدا بيامرزم هم زنده بود...پير مرد عارفي بود و نگاهش عمقي داشت كه هنوز معني انرا نميدانم!!! همان چشمهاي در به درش را برايم ارث گذاشت و رفت...بار ديگري هم كه در يك عروسي شركت كردم چند سال پيش بود...انهم عروسي دختر صميميترين اشنايم كه نميتوانستم نروم!!!

و جالب اينكه من خودم خواستگار ان دختر بودم...بله شخص شخيص من يك شب از پسر عمويم دختر ناز نازيش را خواستگاري كردم...همه فاميل ميگفتند از خدايش باشد كه اورا به تو بدهد...منهم انقدر مطمئن بودم كه ترديد نكردم...پس از ساعتها پياده روي در اطراف يكي از باغها با اضطراب و رودروايسي گفتم كه دخترت را خواهانم...او هم نه گذاشت و نه برداشت گفت نه....به شخص شخيص بنده اينرا گفت و من اب شدم رفتم داخل زمين زير پايم!!!

كاش ميگفت نه!!! چيزهاي بدتري گفت پس از سالها رفاقتمان...گفت دخترش دكتر و مهندس خواستگار دارد...و من از انروز تا امروز فكر ميكنم چرا مهندس نشدم!!!!

راستش در بازار كه كار ميكردم همه به خاطر چهره ام مهندس صدايم ميكردند...بچه مغازه روبرويمان هميشه ميگفت شكل مهندسهائي!!!

خلاصه از بس به ما مهندس مهندس گفتند باورمان شد كه نكند ما هم مهندس باشيم!!!

تا روزيكه جواب خواستگاريم منفي بود و فهميدم كه نه...مهندس كشككي به درد من نميخورد...

ما روزگاري عشقي داشتيم كه برايمان ميمرد...او هم منرا استاد صدا ميزد...ميگفت شبيه نقاشها هستي....منهم باورم شد...خلاصه يك استاد قلابي هم افتخار ما كردند...البته بگويم كه در مدرسه هميشه نمره نقاشيم بهترين بود...تا اينكه معلمم از خواندن انشا هايم گفت كه هر وقت چيزي به ذهنت رسيد بنويسش چون در تو چيزي ميبينم!!!

ما هم گوش داديم و اخرش هم هيچي نشديم....برادرم استاد نقاشيست...در هنركده هنرهاي زيبا...ان يكي استاد ادبيات است...ما هرگز حرف همديگر را نميفهميم...از تمام سال فقط عيدها همديگر را ميبوسيم...بقيه هر كجا و هروقت همديگر را اجباري ببينيم فقط سلام ميكنيم!!!

حسرت داشتن يك خواهر هم كه بماند!!! پدرم عهد كرد جز پسر نزايد!!! ببخشيد مردها كه نميزايند!!!

خلاصه پسرك نهاد من اشفته و سركش از همان ابتداي طفوليت يك نه به همه ميگفت و كار خودش را ميكرد...بعد ديديم موسيقي ايراني قر كمر است زديم به خط غربيها...يكروز ديديم هي ارشيو موزيك راه انداختيم...به من ميگويند حميد پينك فلويد!!!

سرباز كه بودم رفيقم به من ميگفت پاپ ژان پل دوم!!! نميدانم چرا اينرا ميگفت!!! ميگفت امده ام پيشت اعتراف كنم...تا ياد دارم با هركه نشسته ام زود پيشم اعتراف كرده است!!! شايد براي ان باشد كه هميشه به زندگي مردم فكر كرده ام...

سربازي من هم ماجراها دارد براي خودش كه در وبنوشتهاي اينده ميگويم...اما اينها چه ربطي به سيزده بدر داشت؟!!! نميدانم...

رفيقي تماس گرفت قبل اين چند روز تعطيلي كه به خانه اش بروم و با هم باشيم...انقدر از خود بيخودم كه هر بار شماره اش را روي تلفن ديدم گوشي را برنداشتم...من هميشه در رودروايسي ادمها ميمانم...دلم نميايد بگويم نه بنابراين هرزمان بخواهم كاري نكنم اصلا با طرفم رودر رو نميشوم و يا تلفنش را بر نميدارم...اينطوري خيال ميكنند من نيستم!!!

اما هستم ولي در حال خوشي نيستم!!!

اينروزها بي حوصله تر شده ام...مرتب دلتنگ ميشوم...مثل زنهاي حامله ويار ميكنم!!!

روزگاري تصور ميكردم كه زني اختيار ميكنم و اي چه خواهم كرد!!! از اقبال بد انقدر توي سر و كله هم زديم كه از زندگي پشيمانم كردند...گفتيم ما نخواستيم!!! گفتند بيخود كردي نخواستي...جيك جيك مستونت بود فكر زمستونت نبود!!!

القرار يك رسید چندين ميليوني صادر كردند كه مهر خانم را بدهيم و جانمان خلاص بشود...اخر امسال بايد مبلغ قابل توجهي مهريه بدهم...خلاصه جريان همان مهرم حلال جانم ازاد شد...اما نه!!! مهرم را ميگيرم جانم ازاد شد!!!

خلاصه خانم را براي هميشه به همان تحفه داني كه از ان امده بود فرستادم و خودم يك لا قبا ماندم...

مردم كسب و كاسبي ميكنند سر سال پول بر پولشان ميايد انوقت من هم تجارت ميكنم!!! ارث پدري را بدهيم خانم برود حساب بانكي باز كند شوهر اينده اش اقساطي پرايد بر ندارد!!!

انوقت ميگويند چرا سيگار ميكشي....خدا پدر كاشف توتون و تنباكو را بيامرزد و در بهشت به او باغي از توتون مرغوب بدهد!!!

خسته شدي از خواندن مطلبم؟!!!

كسي مجبورت نكرده يكضرب بخواني...بلند شو يك چاي قند پهلو براي خودت بريز و بنشين اگر حوصله كردي دل اشوبه هاي من را در ادامه بخوان...

زندگي گاهي خيلي جدي ميشود و گاهي مثل كشك و بادمجان فقط خوشمزه است ولي خاصيتي ندارد...فرهنگ فركلوريك ايرانيها خيلي جالب است و هر قومي براي خودش ائين و لباس مخصوصي دارد...اما امان از پايتخت نشيني كه نه ائين مخصوص دارد و نه لباس خاصي...هر چه مد ميشود را در اين خيابانهاي الاغ رو كه حالا ماشين داخلش ميرود ميبيني...اينروزها خشتك از پاي پسرها دارد ميفتد...خب اينهم براي خودش مد است...هزار قبيله از هزار قوم اينجا گرد هم در امده اند كه هيچ سنخيتي باهم ندارند....بازار تهران ميروي همه كاسبكارهايش تركند!!! انطرف كوچه مروي هرچه عرب است تاجر و پولدار شده است جوريكه بر خود ما پايتخت نشينها فخر ميفروشد...هر گوشه ميروي يك قوم و قبيله خانه كرده كه من تا امروز معني همشهري را نميدانم...شايد براي همين است كه در شهر خودم احساس غريبي ميكنم...اكبر اقا بازهم ميگويد همه اينها معزلات تورم است اما من به او گفتم اكبر اقا افزايش جمعيت چه ربطي به تورم دارد!!! در يك حساب پنج انگشتي ساده برايم گفت پسر جمعيت زياد ميشود تقاضا بيشتر ميشود و تورم بالا ميرود...منهم نگاهي به او كردم و گفتم: اينرا خودم هم ميدانم...ولي تورم چه ربطي به غريبي من در شهرم دارد...و او جواب داد پسر اينهمه جمعيت تورم درست ميكند جوريكه همه جا ورم ميكند و تو ورم معده ميگيري و از روي معده هذيان ميگوئي!!!

اكبر اقا گاهي خيلي فيلسوفانه حرف ميزند!!! و شايد هم درست ميگويد....خيلي دلم ميخواهد سيزده به در را با بقال و كاسب جماعت بيرون بروم اما ابم با انها در يك جوي نميريزد....حرف زدن با انها ادم را اقتصادي بار مياورد...شش كلمه حرف بزنند چهار تايش شماره كوپن روغن و برنج است و دو كلمه اخرش نسيه داده نميشود حتي به شما دوست گرامي!!!

فردا هم روزيست براي خود...هر كسي ابو طياره اش را بنزين ميزند كه ساعتي به دشت و كوه و بيابان و يا گوشه پاركها برود...و سيزده و نحسي اخرين روز نوروز را بدر كند....اهاي بچه قابلمه زرشك پلو را از توي اشپزخونه بياور...خانم گوشه چادرت را جمع كن زير پايت نرود!!! بچه بتمرگ سرسام شديم اه....بچه اين چيه اوردي مگه ميخواهيم بريم استاديوم توپ بادي برداشتي!!! بچه با پرروئي اما توپش را مياورد مگر چند بار سيزده به در ميشود!!! خانم ان قليان منرا هم بردار و زغال جكسون هم يادت نرود...فلاكس چائي يادت نره پارسال بي چائي مونديم!!!

باز اين بچه زرزرش شروع شد خانم ان پستانك را توي حلقش كن كر شديم اه!!!

خب همگي هشت تائي پنج تا عقب و سه تا جلو چپيدند داخل پيكان!!!

خدايا به اميد تو ريپ ريپ ماشين را افتاد...جا واسه نفس كشيدن هم نيست...بابا صبر كن من دستشوئي دارم!!! مرگ بچه الان خير سرت مگه تو خونه دو ساعت تو مستراب معطل نبودي!!! خانم با عشوه: يه بار بعد عمري مارا اوردي بيرون بازم صورتت مثل عمر شد!!! خانم ميگي چي؟!!! صبر كنم بچه شاش كنه كه جا نميمونه تو پارك واسمون!!! اه بتركي مرد هم اينقدر گه!!! معذرت ميخواهم نبايد ديالوگ را بي ادبانه ادامه ميدادم...

خلاصه پس از مدتي خانواده به گوشه اي ميرسد و زير انداز را پهن ميكنند و اقا لم ميدهد و خانم چاي ميريزد و بچه ها هم توي سر و كله همديگر ميزنند تا شب...سيزده بدر همگيتان خوش و خرم و با دل خوش باشد...منكه زنده باشم تا فردا ميروم كنار باغچه همانجا سبزه گره ميزنم بختم شايد باز شود...اقا اش رشته خوردين ياد من هم باشيد...خوش بگذره سيزده به درتون با دل خوش كنار همديگر...حميد

۱۳ بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر