چند خواب دیگر مانده است....
چند قدم بالاتر از خانه ات خيابان است.....چند قدم بالاتر از خيابان خيابان است....چند قدم پائينتر خيابان است...چند قدم انورتر خيابان است...چند خيابان انطرفتر فرعيهائي دارد...چند قدم انورترش كوچه هائيست.....چند قدم انطرفتر دوباره خيابان است....به سمت راست و چپ خود كه نگاهي بيندازي خيابان است....خيابان را كه تا ته بروي انتهايش خيابان است...از درون هر كوچه كه درائي يك پس كوچه است...صبح تا شب كلاف سردرگم زندگي ابتدا و انتهايش خيابان است....مثل خر جانكندن و سرانجام خيابان را به سمت انتهايش رفتن و به خانه رسيدن است خانه اي كه ميان يك كوچه از هزار پس كوچه در پشت همين خيابانهاست....زندگي اينجا با طول خيابانهايش اندازه گيري ميشود...سي و سي سال خيابانها را بالا و پائين رفته ام....تو چند سال است!!! هنوز شوقي براي خيابان گردي در تو مانده؟!!!
هنوز دلت ميخواهد كه ويترين پر زرق و برق مغازه هارا تماشا كني؟!!!
دلت ميخواهد كه فرمان يكي از اين ماشينها دستت باشد و پدال گاز زير پايت دنده عوض كني و همه عمرت را پشت چراغهاي قرمز سيگار دود كني و موسيقي اصيل گوش دهي!!!
دلت ميخواهد؟!!! چند سال ديگر ميتواني اينگونه مشتاق باشي!!!
ميدانم كه هنوز اين خيابانهاي نفرت انگيز براي تو خاطره انگيزند....هنوز دلت ميخواهد براي ديدن فيلمهاي صد تا يك غازش در صفهاي طولاني بايستي!!!
هنوز دلت ميخواهد كنارش باقالي پخته با سركه بخوري....ميدانم كه دوستشان داري...هنوز ميليونها مثل تو مورچه وار هر روز به خيابان ميريزند و سوار ماشينهايشان ميشوند و همه عمرشان را پشت چراغ قرمز موسيقي سنتي گوش ميدهند!!!
ميدانم برايت خيلي مهيج است...ميدانم...هنوز دلت ميخواهد شهر و روستاي ارامت را رها كني و براي اسكناسي بيشتر اينجا را دل اشوبه تر نمائي...انگونه كه اينروزها هوا براي ادمهايش كم ميايد...ميدانم شوقي داري براي تماشاي دختركان بزك كرده و خوش اندام اين شهر وسيع كه خود كشوري از ادمهاست!!!
ميدانم كه هنوز شماره تلفن موبايلت را جلوي پاي هر رهگذري مي اندازي تا شبها با تو تماس بگيرند و در حاليكه طاق باز خوابيده اي جفنگ ببافي...دوستت دارم خرج كني.....ميدانم...
ميدانم كه به عشق اين خيابانهاي شلوغ صبحها زودتر بيدار ميشوي كه بيشتر اسكناس جمع كني...خوب ميدانم...ميدانم كه حتي ادميت را هم به مسخره ميگيري...ميدانم كسي زمين بيفتد قاه قاه ميخندي...ميدانم كه از روي گودالهاي اب تندتر رد ميشوي كه ابش به ديگران بپاشد...ميدانم شوقي داري براي زيگزاگ موتور سواري كردن...ميدانم كه اين پاركهاي مصنوعي براي بطالتت جاي بكريست كه بنگ و حشيش بچاقي و بيخيال بلند بلند اواز سر بدهي...ميدانم كه اين حوالي چقدر برايت خيره كننده و خوش منظره است...وقتي ماشين پدر جانت را بر ميداري و تخته گاز خيابانهاي شمال شهر را زير پا ميگذاري...گرد و خاك ميكني...
شهر بي منظره كه انبوه از ازدحام ادمهاست براي من هيچ ندارد جز افسوس...ميدانم كه روزي پشت يك پنجره در خيال سرسبزي خواهم مرد...ميدانم كه ديگر حتي زنده بودنم هم فرقي نميكند....
ميدانم كه معني بازنده بودن چيست...ميدانم بايدكنار كشيد و نگاهشان كرد...ميدانم كه نميتوانم همچون ديگران اينگونه شيفته بمانم تا باقي مانده خودم را نيز به دود و اهن و ديوار واگذاركنم...
ميدانم كه سالهاست...سالهاست...خسته ام...و ميدانم كه كارم از خستگي هم گذشته و مهر و موم شده ام...ميدانم بيهوده بود...بيهوده است...ميدانم...حميد

