پاهاي سست من...كتاني سوراخ...
از ميان كوچه از وسط خيابان عبور ميكنم....انگار كه رهگذرها را نميبينم همراه گنگي خويش عبور ميكنم....سيگار پشت سيگار تلخي ناكاميهايم را دود ميكنم....زبانم تلخ است و قصه ام چيزي جز گذشتن نبوده عبور ميكنم...اشناها كجا رفتند؟!!! انها كه منرا بياد مياوردند!!! خدا كجا خوابش برده است!!! در چشمان اين رهگذرها اشنائي نميبينم عبور ميكنم....چه كسي منرا بيادش خواهد اورد!!!
ميايستم...
كت كهنه من رنگ و روئي ندارد...از افتابزدگي رنگش هم رفته است....كنار برو افتاب!!! اي مكاره روشن...بگذار ابرها بيايند...بگذار انقدر باران ببارد كه هيچ عابري در كوچه نماند...كنار برو...تو براي خودت ميتابي...اي فريب روشن ...من تاريكم بگذار سياه بمانم....بگذار ابرهاي تيره دوباره سرتاسر اين شهر را بپوشانند...بگذار در غرشي بغض اسمان پائين بريزد...خيسم كند...كت كهنه گرما هم ندارد...نخ نما شده است...كنار برو بگذار ابرها دوباره بيايند....
مي ايستم...
بندهاي كتاني را سفت ميبندم...
حالا با تمام قدرتم ميگريزم...انقدر كه رهگذرهاي بيچاره نگاهم ميكنند!!!
دزد است؟!!! كسي بدنباش ميدود؟!!! چه كرده به كجا ميدود!!!
در اولين پيچ كوچه مي ايستم!!! نفسم بند امده است...ميان كوچه باغ ارام ارام راه ميروم...
مينشينم...
سرم را ميان دستهايم ميكنم...گريه ميكنم...گريه ميكنم...نه...گريه علاج درد من نميشود...مرهمي كهنه است اينروزها گريه اب ديده هاست نه علاج دردشان...سيگاري اتش ميزنم....چه كسي منرا بيادش مياورد؟!!! چه كسي بياد مياور كه ميان همه زبان زخمها گل دادم...شكفتم...چه كسي بياد مياورد پاي برهنه كنار ساحل اواز ميخواندم؟!!! روبروي دريا ساعت سه نيمه شب كنار اتش هيزم چه كسي منرا دوباره بياد مياورد؟!!!
كجا هستم؟!!! خدا كجا خوابش برده است؟!!! چه كسي شوقم را وقتيكه در مه غليظ جاده كوهستاني گم ميشدم بياد خواهد اورد!!! چه كسي چاي بعدالظهر كنار جاده خيس از باران را بياد مياورد؟!!! ان نگاه سر زده ام را چه كسي مرور خواهد كرد!!! كه در هر انعكاس پرسشگرش ميگفت: تو ميماني؟!!! خواهي ماند؟!!! تو گمشده من هستي؟!!! چه كسي مستي بعد الظهر ميان جاده وقتي چشمهايم خيس از اشك و رويا بود را دوباره بياد خواهد اورد!!! كجا هستم!!! وقتيكه چشماهايم يقيني استوار بود چه كسي گفت ميمانم؟!!! مگر شانه هايم امنيت گريه ها نبودند!!! مگر حرفهايم و دستان نوازشگر و گرمم همراه لحظه ها نبود؟!!! چه كسي بر شانه محكم و سخاوتمندم زخم بوسه را گذاشت؟!!! چه كسي دستهاي تنهائيم را در لطافت دروغين هوس فشار داد...هنوز درد ان لطافت از زخم هر خشونتي ماندگار تر شده است...چه كسي منرا دوباره مرور خواهد كرد؟!!! كنار برو افتاب...تيغت را از صورتم بردار...تنم خيس از ازار تابش توست...بگذار ابرهاي دلگير گريه بيايند...بگذار به جاي فريب ممتد تو باران بيايد!!!
چه كسي اخرين هم اغوشي را بيادش مياورد!!! و اخرين لحظه خداحافظ....ميان شهوت يك لحظه با اندام پوسيده ام چه كسي بوسه هاي دود گرفته ام و دهاني كه بوي الكل ميداد را مرور خواهد كرد!!!
چه كسي به درو ديوار زدنم را بياد خواهد اورد؟!!! چه كسي هق هق شب مستي را مرور ميكند!!! چه كسي تنهائيم را ميان باران خواهد فهميد وقتيكه نفسهايم بوي نا ميدهند....ازار هر دقيقه جدائي را كه صبحش تاريك بود و شبش سياه چه كسي ميداند؟!!! چه كسي قدمهاي اين عابر گنگ را دنبال ميكند!!! راه خانه اش را ميجويد...در ميزند...چه كسي پشت در ايستاده؟!!! من واقعيت ندارم...سرابم...خواب زده ام...اين خانه خياليست چه كسي درب يك اتاق خالي را ميزند كه ديشب مردي در ان خودش را از لاي پنجره به باد سپرد!!! بندهاي كتاني را سفتتر ميبندم...تهش سوراخ است...نمناك است...پايم روي اسفالت ميسايد...بايد با اخرين توانم بدوم...اگرچه اين پاهاي مقوائي زود خواهند افتاد...خواهند شكست...بايد بگريزم...اينجا تنفس من مسدود شده است...به كجا؟!!!
چه كسي عابر بي نشان شهركه با وزش باد گم شد را بياد مياورد....چه كسي حتي براي يك ولگرد به تنگ امده اشكي خواهد ريخت....بندهاي كتاني را سفتتر كردم...ايستادم...بايد بگريزم...به هرجا كه جاي خورشيد ابرها گسترده اند و باران حكمفرماست...بايد بگريزم...حميد
لب استين من خيس از بغض رامسر
ته كفش من پر از گلهاي پرپر
شهيار قنبري

