تو به من خنديدي و ميدانستي...
تو به من خنديدي و نميدانستي....من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم!!!
اما منكه سيبي نداشتم مهربان...فكر دزديدن گل از باغچه همسايه و پارك بلوار روبروي خانه تان هم نبودم....هميشه بها دادم...براي خريدن گل...براي داشتن تو...براي از دست دادنت...براي نفس كشيدنم هميشه پول خرج كردم...بيشتر دادم و كمتر گرفتم....كدام سيب!!! كدام گل!!! من هيچوقت به عشقهاي رومانتيك نينديشيده ام...هيچوقت برخوردهاي رسمي را دوست نداشته ام...هيچوقت كت و شلوار بر تنم نكرده ام...من به همان شلوار جين كهنه و قديمي و يك جفت كتاني راحتي و يك تيشرت بيرنگ و رو و موهاي ژوليده اكتفا كرده ام...
براي داشتن يك شب امنيت از دلپيچه هاي بسيار برايت گفتم...براي بوسيدن بي وحشت زير فحش و ناسزاي اطراف ايستادم...سيب كجا و دستان تهي من كجا!!! يار دلربا و پريچهره كجا و صورت زرد و بيمار من كه از فرط سيگار پلاسيده است كجا!!!
من از هم اغوشي شب تيره با فحش و دشنامهايم حرف ميزنم...وگرنه من كجا و مهتاب عاشقي كجا...منكه يك شب معاشقه بي دردسر را تا صبح در حس نمناك يك اغوش نديده ام چطور براي تصرف شهر رويائي تو حرف از دلم بزنم....كدام دل؟!!! اين پاره اجر نمناك از اشك كه دل نبود...حتي تكه اي از يك ديوار اجري هم نشد...حتي اجرش همنشين پيچك ياس هم نگشت...من از طعم تلخ دشنام حرف ميزنم...از همه انچه منرا مثل يك خرمهره در اين روزگار نگه داشته است...بدون انعطاف...بدون قدرت انتخاب...بدون حتي يك خداي خيالي...من از يك پوچ حرف ميزنم كه جاي طعم شيرين سيبهاي دزدي باغ همسايه مزه نان كپك زده ميدهد...نه...من كجا و عشق كجا!!! من نه توشه اي اندوخته ام و نه ديگر پولي برايم مانده است كه بهائي بدهم...تو به من خنديدي و من هيچ نگفتم...اما تو نخنديدي ايكاش ميتوانستم نامش را خنده بگذارم...تو همه اعتقادات منرا حرام كردي...خدايم را هم ربودي...نه ديگر خدائي برايم مانده و نه اعتقادي كوچك و مثل يك كرم كوچك ابريشم تنها بدنبال تنيدن اين تارهاي فاصله هستم و نه روياي پروانه شدن...چگونه ميتوانستم برايت سيب بياورم...منكه قلبم را داده بودم و چه نياز به چيزي پستتر از ان كه در اشعار انچنان بزرگش كرده اند كه گوئي دل كوچك است و سيب بزرگ!!!
در خوابهايم رد پاي گريختن است...هميشه فرار ميكنم...و هميشه مقصد من در انطرف سيمهاي خاردار گنگ باقي ميماند و من همچنان در اسارت از خواب بيدار ميشوم و رد پريشاني ان در طول روز همراهم ميشود...به كجا بايد گريخت از دست سيبهاي سرخ...هوسهاي لك زده...بوهاي عجيب كه ادم را به شهوت مي اندازد...شهوت يك بوسيدن وقتيكه يك مرد زانو ميزند و التماس ميكند...
تف بر من!!!
سيبها ميخندند...سيبها زير تلالو افتاب برق ميزنند...لبهايشان قرمز است...تنشان زير يك بوسه نمناك ميشود...و تو نميدانستي كه من به عمرم سيبي را براي هوس گاز نزدم و هميشه از كنار انها ميگذشتم و در روياي خيالي عشق ميماندم تا شايد يك كدوي بيمزه را داشته باشم كه همه عمر با من بماند!!!
اما نه سيب را دستم دادند و نه توانستم با بيمزگيهاي يك كدوي سبز بي خاصيت همراهي كنم....تو راز شيريني عسل را ميداني؟!!!
وقتيكه زنبور همه گرده هارا برميدارد تا انها را در كندوها به قيمت در اورد و كام تلخ ادمها را شيرين كند...كاريكه زنبورها ميكنند شايد سرخي سيب ابدار را نداشته باشد اما شهدي دلنشين تر از همه سيبها دارد...
و من نميدانستم كه روزگار اينچنين خواهد بود...اينگونه خواهد كرد...حتي خداهم چيزي در ذهنيتهايم نازل نميكرد كه اندكي روشنتر چنين مسير هولناكي را بپيمايم...در اين فراز و نشيب كه مثل باد روز و شبش در عبور است همراه باد ولگرد اشفته تر جستجو ميكنم...همه فضاهائي را كه ميتواند مفري براي من باشد ميگردم...وقتيكه نگاه ميكنم ديشبم را ميبينم...قلم و كاغذ را برداشتم و همين گلايه ها را در قالب ديگري گفتم...به سالها كه مينگرم دوباره رد پاي همين افكار زياد و كم در انها پديدار است...به گذشته...به حال...حتي به اينده وقتي فكر ميكنم در يك سير بيهوده و مشمئز كننده در يك دايره تو خالي بدور مركز پوچي ان ميگردم...
سهراب در حسرت خوردن يك سيب تنها مانده بود و من در حسرت فهميدن يك كلمه از اينهمه گلايه دهان لا مصبم را بيش و كم باز ميكنم...
ملالي نيست...كسي به جستجوي خرابه ام نميايد...اگرچه در اين خرابه گنجيست كه حتي بر صاحبش هم وفائي نكرد...اينجا حتي درخت سيبي هم نمانده است و كودكانش گاهي از فرط گرسنگي سيب را از ميوه فروشي ميدزدند!!!
تنها ماندم...فكرم مسير مشخصي را نميپيمايد...هذيانهايم را دوست دارم اگرچه انزوايم را بيشتر كرده است...وقتيكه ادمها را نگاه ميكنم فكر ميكنم چه شباهت درداوري ميان همگي انها مشترك است...همه دوست ميدارند تا عاشق بمانند...و همه دچار نفرت ميشوند كه عشق را دروغ بپندارند!!!
سيب تو در چه احوال است؟!!! سرخ است يا زرد!!! شيرين يا گس!!! اويزان يا افتاده؟!!!
منكه مدتهاست بجاي خوردن يك سيب موز را ترجيح ميدهم زيراكه در هيچ شعري موز را از باغچه همسايه نميدزدند!!! حميد
سایه مردی که خوش خیاله
تو نارفیقو رفیق میبینه

