تو اگر عاطفه داشتي...اه كه اگر ميدانستي...اگر ميدانستي وقتي ساعت يك نيمه شب ادم از خواب ناخواسته ميپرد و نگاه ميكند و مثل سنگ خشك ميشود چه دردي داردشنيدن بازدمهاي خود...تو اگر ميدانستي و ما اگر ميدانستيم كه ادم هنوز ادم بود و روزگار اينهمه تنها نميشد....اگر ميدانستي ادم با اينهمه اسم...رسم...روزي خاطره خواهد شد اينهمه بيرحمي بلد نبودي...همه اينها از همان سالها پيش شروع شد وقتيكه ستونهاي اعتماد پائين ريخت و خانه بدون ستون يعني هيچ...

وقتيكه ذهن پر از يادگاريهاي گذشته ميشود ديگر چطور بايد انرا شست...و شايد ميگوئي چشمها را بايد شست و يا جور ديگر بايد ديد كه ما انگونه هم ديديم ولي چيزي نداشت...مردم زندگي خودشان را ميكنند...هر شب نان و فسنجان و كشك خودشان را ميسابند...كسي دلش به حال تنهائي همسايه نميسوزد...اصلا كسي نميداند كه در اتاق پشتي چه ميگذرد...زن و مرد و چندين فرزند...تو و خواهرانت و برادرانت هر روز شايد چندبار همديگر را ميبينيد و براي همديگراز روزمرگيها صحبت ميكنيد تا ارام بشويد...همراه همين حرفها روز وشب نيز ميگذرد اما براي من كه چشم باز ميكنم و كسي نيست و حتي يك حرف... خانواده از خيلي پيشترها معني درستي پيدا نكرده است...كدام خانواده!!! وقتيكه برادرت چشم ديدن ترا ندارد و حتي تا تحويل سال يك حرف ميانتان رد و بدل نميشود چطور اسمش را برادري بايد گذاشت...و خواهر چيزيكه معني انرا نميدانم...زيراكه پدرم عهد بسته بود جز ما سه تحفه برادر به كار ديگري دست نزند...و تو ميدانستي قصه همه اين بي سامانيها را و دردهاي مرديكه ذهنش دستكاري شده خيلي چيزها شده بود...قصه اي ادمها بيائيد با هم مهربان باشيد را فقط گوينده هاي شبكه بلدند...ادمها كه خيلي وقتست سرشان بجز در لاكشان فرو نرفته است...حرف كودكانه محبت و عاطفه شايد هنوز سرمشقي براي جريمه هائيست كه روزگار براي تو معلوم كرده است اما من حتي جور ديگري جريمه اين روزگار را مينويسم...وقتيكه روزگار ميبيند كسي بيشتر از او ميداند و يا درك ميكند سرمشقهايش را نيز تغيير ميدهد...انچنان سخت ميگيرد كه اورا از پا بيندازد تا همواره قدرتش را نشانش دهد...قدرت نمائي خالق...همان هميشه مهربان كه گاهي عادت به ضعيف كشي دارد عجب حكايت غم انگيزيست...و موجود كه من باشم عجب بيچاره است در شب هوشياري پس از دقمرگ يك خواب پريشان...

درب تراس را باز كردم....اسمان با چند ستاره يك در ميان و هوائي كه انگار پراز شكايتهاست...نسيم اخرين روزهاي خرداد در شب بي روزنه تنهائي ارام چيزهائي در گوشم ميخواند:

زجر له شدن در لحظه مثل له كردن پوست موز لطيف و لغزنده است...مثل شفتالوي له شده زير پاي خر!!! مثل گردوي افتاده از درخت در هجوم مورچگان سوراخ سوراخ شده...مثل پرتغاليكه گير شغال ميفتد...مثل چوب دستي باغبان براي دزديدن يك خوشه انگور از تاكستان!!!

چقدر در تاكستان راه رفتم...مست كردم..كنار راه اهنش شعر خواندم...گريه كردم...بليط تاكستان امروز چند تومان شده است؟!!!

اهاي تو... روزيكه من از كوچه  هایت عبور ميكردم و تو نميدانستي كيستم ايا در مرور خاطراتت مردي را شبيه من ان حوالي ديده اي؟!!! ان شيشه شراب كه گفتي برايت كنار گذاشته ام را هنوز داري؟!!!

يادت باشد هنوز خاطرم هست قرار بود از شمال برايت سوغاتي بياورم...

مثل يك كرم كوچك زير هجوم گنجشكهاي گشنه به درون خاكها گريزان شده ام...اهاي... لحظه پوك بودن منرا خاموش كن...كرم بودن دشوار است...هميشه فرار...هميشه انزوا....من از سيب و كرم سيب حرف نميزنم...از دزد شيرينيها نميگويم...از كرم هميشه تنهاي خاكي حرف ميزنم...اهاي خدا اين كرم كوچك خاكي دلتنگ است...

كرميكه هنوز ماهيها را دوست دارد...همان ماهي رنگي خوشگل...ميدانم كه مرا ميبلعد اما مردن در دهان او منرا وسوسه ميكند...زندگي مثل هي هي چوپانان چوب بدست شده است...از دهان گرگ ميرهانند كه خود سر ببرند و نوش كنند...هيچ گربه اي براي رضاي خدا موش نميگيرد مگر سيري شكمش!!!

بيا برويم انجا كه ادمها نيستند...خبرم كن كه ساكم را بردارم...ساعت چند؟!!! كجا؟!!! براي فرار تو كجا را پيشنهاد ميدهي!!!

برگه خشك الوزرد همراه چائي و مرهم سيگارهاي ممتد...درب تراس را بستم و به داخل امدم...شايد چيزهائي را گفتم اما همه اينها لحظه اي از اين اتاق تنهاست و لحظه هاي ديگر خوش امد گوي افكار پريشان ديگرند كه به تنهائي با انها جدال ميكنم...شب در كنار كسي انقدرها هم تاريك نميشود اما اين نگاه تنهائيست كه روز را هم تاريكتر از شب ميكند...دفتر جريمه امشب را هم بستم و هنوز بسياري نگفته باقي ماند...و تو كشك خودت را ميسابي و دلشوره فرداي خودت را داري...كار و زندگي و هزار اما...هنوز در جاهائي شب را به شهوت عشق و همخوابگي روشن ميكنند و هنوز وامانده هائي حسرت كش ساده ترين دوستت دارمها ميمانند!!! و من هميشه در ساده ترين راه مردد ماندم...نامم را ميداني؟!!! حميد

Chris De Burgh