به وقت نوشيدن يك فنجان چاي از دهن افتاده وقتي قند در دهانم اب ميشود مي انديشم به ديروز به فردا و به اينده...اگرچه ميدانستم كه بيهوده خواهد امد اما هنوز شهوتي در نفسهايم بود كه تكرارش كنم...و تو نميدانستي كه شب عرق كرده هر دقيقه اش مثل جان كندن است و اين رودخانه به ريگهايش رسيده است...شايد به وقت خشكسالي دوباره از اينجا عبور كني...از كنار روديكه تنها نامش باقي مانده است...حميد