تو اگه رسيده اي مارو خبر كن...
اينهمه ادم...نياز و احتياج...سرگيجه و دعا...مثل مورچه هاي سياه تكثير شده ايم...از سر و وكول اين عالم بالا ميرويم...اينهمه ارزو...نياز...اينهمه بي جواب و بدبخت و بيچاره...انهمه همه چيز تمام و تا خرخره سير...سرگيجه...منرا به ارام بودن دعوت ميكني!!! به اينكه درست ميشود!!! مگر ادم از توليد مثل باز ميماند كه اين اشفته بازار روزي درست بشود!!! مگر چيزي تغيير خواهد كرد و يا يك معجزه!!! معجزه اي نيست مگر لرزش زمين كه انهمه ادم را يكجا فنا ميكند و سيل و ويراني و بدبختي...و هنوز تو ميخواهي من دعا كنم و براي روزهاي بهتر فردا ارزومند بمانم!!! منكه در نياز امشبم گيج مانده ام و تنهائي را با استخوانم احساس ميكنم و ردي از دوست نميبينم...دوري و تنهائي زهري دارد كه ادم را اهسته اهسته ميميراند و سرگيجه اين دنيا درديست كه تا مرگ همراه من خواهد بود...گاهي با خيال ماهيهايم به فكرهاي دور و بيخبرانه فرو ميروم...گاهي با شنيدن اهنگهائي كه دارم ديوارهاي رويائي براي خودم ميسازم و خودم را از وحشت اطراف دور ميكنم...گاهي همنشيني با يك دوست ساعتها منرا به دنياي گذشته ميبرد...گاهي از مرور ماجراي يك عشق خونم داغ ميشود...احساس عاشقي ميكنم...گاهي يك مسافرت كوتاه منرا به تنهائي طبيعت ميكشاند و ستايش خداوندي كه در شهر نشيني اورا فراموش كرده ام!!! گاهي زندگي را دوست ميدارم...فقط گاهي اين اتفاق ميفتد!!! اما هميشه بودن برايم جهنم سرگيجه اوريست كه پس از بيدار شدن از هر خواب نيمه كاره بسراغم ميايد...خاطرات مثل هوار بر سرم ميريزند...صداهاي مزاحم گوشم را پر كرده است...چيزي انچنان كه ميگويند زيبا و اميدوارانه نيست...در حقيقت اين عجوزه زندگي دردي كهنه باقيست كه همه را روزي به پوچي خواهد كشانيد...و من امروز پوچي را با پوست و استخوانهايم درك كرده ام...براي من خوابيدن و نا هوشياري علاجيست كه زمان كوتاهي را در بر ميگيرد...زيراكه در بيداري همچنان ترانه خوان اتاق محقر خويشم و كسي نميايد و كسي خبري نميدهد و در سكون و انجماد اين لحظات من با بهتي قديمي تنهاتر شده ام...
قصه ما مثل روز شب شده است...من ميايم تو ميگريزي و من ميروم تو ميائي!!! شده ايم روشني و سياهي...نميرسيم بهمديگر...مگر در كسوف...جائيكه خورشيد تو با حضور تاريكي من معني سياهي را درك ميكند...كجائيكه من بتو نرسيده ام...نميرسم...خيلي دويده ام...زياد تراز انچه فكرش را كسي بكند راه رفته ام...افتاده ام...هنوز افتاده راه ميروم...هنوز نفس من همان گفتنيهاي بيهوده ديروزمان است...هنوز مثل ديروزم تكرار ميشوم و تنهائي را بيشتر از هميشه درك ميكنم...در توهم زندگي ميان اينهمه مورچگان سيال راه ميروم..غذا ميخورم و هرانچه نامش را زندگي ميگذاريم بيهوده تر دنبال ميكنم...نميدانم پريدن از يك بلندي چقدر شهامت ميخواهد اما درك كرده ام كه اين زندگي بيهوده حتي ارزش انطور نابودي را هم برايم ندارد...منكه همينگونه هم مرده ام و نيازي به پريدن نيست...فقط گاهي زندگي را دوست دارم و ان بزنگاه نگاه كسيست كه شايد احساس ميكنم منرا ميفهمد...اما نه...اين افيون قدرت زيادي براي درمان هميشگي ندارد...اثرش موقتي و كوتاه است و دوباره من ميمانم و همه انچه داشته هاي من است...هميشه دير اتفاق ميفتد...درست وقتيكه كار از كار گذشته است...كسيكه يك عمر دوستش ميداشتم درست زماني پيدايش شد كه كار از كارم گذشته بود و امروز اگر كسي مانده باشد دوباره روزي ميرسد كه من ديگر وجود نخواهم داشت...در فهم يك كلمه كوچك وا مانده ايم...احساس ادمها براي خودشان است...زندگي ادمها به خودشان تعلق دارد...كسي نميتواند چيزي را القا كند اما ميكنند!!! هنوز بايد زير نظر بزرگترها زندگي كنيم...نادان و احمق حسابمان ميكنند...هميشه بايد انچه ميگويند باشد...اگر كسي به احساسش پاسخي بدهد گناهكار عالم است...اگر كسي بدون اجازه دوست داشته باشد محكوم به تنهائي و اجبار ميشود...پس كجاست ان انسانيتي كه ميگويند!!! اگر خداوند منرا براي برده بودن افريد ايكاش مرده بدنيا ميامدم...امروز هم فرقي با مردگان ندارم...همه ارزوها و شوقم را به فراموشي سپرده ام زيراكه با مرورشان تحمل اين تنهائي برايم دشوارتر خواهد شد...خودم را جزو مردگان محسوب ميكنم وگرنه نميشود اين اتاق را سالها سال اينگونه در سكوت و سكونش تحمل كرد...ميائيم كه ببينيم...بياموزيم...توي سرمان بزنند...توليد مثل كنيم...پير شويم...و اخر هيچ...نه قدرتي...نه ثروتي...نه حتي يك رفيق...و نه يك همخوابه و يك همدم و مونس...مثل ميخ بر ديوار سفت فرو رفته ام...خبري نيست...دنيا امن و امان است براي اهلش...من دارم گنديده ترميشوم...بوي تعفنم را گاهي احساس ميكنم اگرچه با عطر و ادكلن همواره به خودم تاكيد ميكنم كه هنوز براي زندگي خونم داغ است...روزي كه تفاوتم را با خيليها احساس كردم ميدانستم كه كار دستم ميدهد...اما شايد انروزها خوشخيال بودم...ديگر نه خيالي مانده است و نه خوشخيالي...منتظر هم نيستم...پيشاني نوشت منرا اينطور نوشته اند...به هركجا بروم نحسي ان با من خواهد بود...عينك خوشبينيم را گم كردم...من همه چيز را واقعي ميبينم و واقعيت چه تو بخواهي و چه انرا پنهان كني زشت است....حميد

